بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۵ بازديد


پسر بد مر او را يكي همچو شير
كه ساسان همي خواندي اردشير
دگر دختري داشت نامش هماي
هنرمند و بادانش و نيك‌راي
همي خواندندي ورا چهرزاد
ز گيتي به ديدار او بود شاد
پدر درپذيرفتش از نيكوي
بران دين كه خواني همي پهلوي
هماي دل‌افروز تابنده ماه
چنان بد كه آبستن آمد ز شاه
چو شش ماه شد پر ز تيمار شد
چو بهمن چنان ديد بيمار شد
چو از درد شاه اندرآمد ز پاي
بفرمود تا پيش او شد هماي
بزرگان و نيك‌اختران را بخواند
به تخت گرانمايگان بر نشاند
چنين گفت كاين پاك‌تن چهرزاد
به گيتي فراوان نبودست شاد
سپردم بدو تاج و تخت بلند
همان لشكر و گنج با ارجمند
ولي عهد من او بود در جهان
هم‌انكس كزو زايد اندر نهان
اگر دختر آيد برش گر پسر
ورا باشد اين تاج و تخت پدر
چو ساسان شنيد اين سخن خيره شد
ز گفتار بهمن دلش تيره شد
بدو روز و دو شب بسان پلنگ
ز ايران به مرزي دگر شد ز ننگ
دمان سوي شهر نشاپور شد
پر آزار بد از پدر دور شد
زني را ز تخم بزرگان بخواست
بپرورد و با جان و دل داشت راست
نژادش به گيتي كسي را نگفت
همي داشت آن راستي در نهفت
زن پاك‌تن خوب فرزند زاد
ز ساسان پرمايه بهمن نژاد
پدر نام ساسانش كرد آن زمان
مر او را به زودي سرآمد زمان
چو كودك ز خردي به مردي رسيد
دران خانه جز بينوايي نديد
ز شاه نشاپور بستد گله
كه بودي به كوه و به هامون يله
همي بود يكچند چوپان شاه
به كوه و بيابان و آرامگاه
كنون بازگردم به كار هماي
پس از مرگ بهمن كه بگرفت جاي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد