بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۴ بازديد


فرامرز چون سوك رستم بداشت
سپه را همه سوي هامون گذاشت
در خانهٔ پيلتن باز كرد
سپه را ز گنج پدر ساز كرد
سحرگه خروش آمد از كرناي
هم از كوس و رويين و هندي دراي
سپاهي ز زابل به كابل كشيد
كه خورشيد گشت از جهان ناپديد
چو آگاه شد شاه كابلستان
ازان نامداران زابلستان
سپاه پراگنده را گرد كرد
زمين آهنين شد هوا لاژورد
پذيرهٔ فرامرز شد با سپاه
بشد روشنايي ز خورشيد و ماه
سپه را چو روي اندر آمد به روي
جهان شد پرآواز پرخاشجوي
ز انبوه پيلان و گرد سپاه
به بيشه درون شير گم گرد راه
برآمد يكي باد و گردي كبود
زمين ز آسمان هيچ پيدا نبود
بيامد فرامرز پيش سپاه
دو ديده نبرداشت از روي شاه
چو برخاست آواز كوس از دو روي
بي‌آرام شد مردم جنگجوي
فرامرز با خوارمايه سپاه
بزد خويشتن را بر آن قلبگاه
ز گرد سواران هوا تار شد
سپهدار كابل گرفتار شد
پراگنده شد آن سپاه بزرگ
دليران زابل به كردار گرگ
ز هر سو بريشان كمين ساختند
پس لشكراندر همي تاختند
بكشتند چندان ز گردان هند
هم از بر منش نامداران سند
كه گل شد همي خاك آوردگاه
پراگنده شد هند و سندي سپاه
دل از مرز وز خانه برداشتند
زن و كودك خرد بگذاشتند
تن مهتر كابلي پر ز خون
فگنده به صندوق پيل اندرون
بياورد لشكر به نخچيرگاه
به جايي كجا كنده بودند چاه
همي برد بدخواه را بسته دست
ز خويشان او نيز چل بت‌پرست
ز پشت سپهبد زهي بركشيد
چنان كاستخوان و پي آمد پديد
ز چاه اندر آويختنش سرنگون
تنش پر ز خاك و دهن پر ز خون
چهل خويش او را بر آتش نهاد
ازان جايگه رفت سوي شغاد
به كردار كوه آتشي برفروخت
شغاد و چنار و زمين را بسوخت
چو لشكر سوي زابلستان كشيد
همه خاك را سوي دستان كشيد
چو روز جفاپيشه كوتاه كرد
به كابل يكي مهتري شاه كرد
ازان دودمان كس به كابل نماند
كه منشور تيغ ورا برنخواند
ز كابل بيامد پر از داغ و دود
شده روز روشن بروبر كبود
خروشان همه زابلستان و بست
يكي را نبد جامه بر تن درست
به پيش فرامرز باز آمدند
دريده بر و با گداز آمدند
به يك سال در سيستان سوك بود
همه جامه‌هاشان سياه و كبود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد