بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۵ بازديد


گامي پشوتن كه دستور بود
ز كشتن دلش سخت رنجور بود
به پيش جهاندار بر پاي خاست
چنين گفت كاي خسرو داد و راست
اگر كينه بودت به دل خواستي
پديد آمد از كاستي راستي
كنون غارت و كشتن و جنگ و جوش
مفرماي و مپسند چندين خروش
ز يزدان بترس و ز ما شرم‌دار
نگه كن بدين گردش روزگار
يكي را برآرد به ابر بلند
يكي زو شود زار و خوار و نژند
پدرت آن جهانگير لشكر فروز
نه تابوت را شد سوي نيمروز
نه رستم به كابل به نخچيرگاه
بدان شد كه تا نيست گردد به چاه
تو تا باشي اي خسرو پاك و راد
مرنجان كسي را كه دارد نژاد
چو فرزند سام نريمان ز بند
بنالد به پروردگار بلند
بپيچي ازان گرچه نيك‌اختري
چو با كردگار افگند داوري
چو رستم نگهدار تخت كيان
همي بر در رنج بستي ميان
تو اين تاج ازو يافتي يادگار
نه از راه گشتاسپ و اسفنديار
ز هنگامهٔ كي قباد اندرآي
چنين تا به كيخسرو پاك‌راي
بزرگي به شمشير او داشتند
مهان را همه زير او داشتند
ازو بند بردار گر بخردي
دلت بازگردان ز راه بدي
چو بشنيد شاه از پشوتن سخن
پشيمان شد از درد و كين كهن
خروشي برآمد ز پرده‌سراي
كه اي پهلوانان با داد و راي
بسيچيدن بازگشتن كنيد
مبادا كه تاراج و كشتن كنيد
بفرمود تا پاي دستان ز بند
گشادند و دادند بسيار پند
تن كشته را دخمه كردند جاي
به گفتار دستور پاكيزه‌راي
ز زندان به ايوان گذر كرد زال
برو زار بگريست فرخ همال
كه زارا دليرا گوا رستما
نبيرهٔ گو نامور نيرما
تو تا زنده‌بودي كه آگاه بود
كه گشتاسپ اندر جهان شاه بود
كنون گنج تاراج و دستان اسير
پسر زار كشته به پيكان تير
مبيناد چشم كس اين روزگار
زمين باد بي‌تخم اسفنديار
ازان آگهي سوي بهمن رسيد
به نزديك فرخ پشوتن رسيد
پشوتن ز رودابه پردرد شد
ازان شيون او رخش زرد شد
به بهمن چنين گفت كاي شاه نو
چو بر نيمهٔ آسمان ماه نو
به شبگير ازين مرز لشكر بران
كه اين كار دشوار گشت و گران
ز تاج تو چشم بدان دور باد
همه روزگاران تو سور باد
بدين خانهٔ زال سام دلير
سزد گر نماند شهنشاه دير
چو شد كوه بر گونهٔ سندروس
ز درگاه برخاست آواي كوس
بفرمود پس بهمن كينه‌خواه
كزانجا برانند يكسر سپاه
هم‌انگه برآمد ز پرده‌سراي
تبيره ابا بوق و هندي دراي
از آنجا به ايران نهادند روي
به گفتار دستور آزاده‌خوي
سپه را ز زابل به ايران كشيد
به نزديك شهر دليران كشيد
برآسود و بر تخت بنشست شاد
جهان را همي داشت با رسم و داد
به درويش بخشيد چندي درم
ازو چند شادان و چندي دژم
جهانا چه خواهي ز پروردگان
چه پروردگان داغ دل بردگان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد