بخش ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۹ بازديد


چو بيگاه گازر بيامد ز رود
بدو جفت او گفت هست اين درود
كه باز آمدي جامه‌ها نيم‌نم
بدين كاركرد از كه يابي درم
دل گازر از درد پژمرده بود
يكي كودك زيركش مرده بود
زن گازر از درد كودك نوان
خليده رخان تيره گشته روان
بدو گفت گازر كه بازآر هوش
ترا زشت باشد ازين پس خروش
كنون گر بماند سخن در نهفت
بگويم به پيش سزاوار جفت
به سنگي كه من جامه را برزنم
چو پاكيزه گردد به آب افگنم
دران جوي صندوق ديدم يكي
نهفته بدو اندرون كودكي
چو من برگشادم در بسته باز
به ديدار آن خردم آمد نياز
اگر بود ما را يكي پور خرد
نبودش بسي زندگاني بمرد
كنون يافتي پور با خواسته
به دينار و ديبا بياراسته
چو آن جامه‌ها بر زمين بر نهاد
سر تنگ صندوق را برگشاد
زن گازر آن ديد خيره بماند
بروبر جهان‌آفرين را بخواند
رخي ديد تابان ميان حرير
به ديدار مانندهٔ اردشير
پر از در خوشاب بالين او
عقيق و زبرجد به پايين او
به دست چپش سرخ دينار بود
سوي راست ياقوت شهوار بود
بدو داد زن زود پستان شير
ببد شاد زان كودك دلپذير
ز خوبي آن كودك و خواسته
دل او ز غم گشت پيراسته
بدو گفت گازر كه اين را به جان
خريدار باشيم تا جاودان
كه اين كودك نامداري بود
گر او در جهان شهرياري بود
زن گازر او را چو پيوند خويش
بپرورد چونانك فرزند خويش
سيم روز داراب كردند نام
كز آب روان يافتندش كنام
چنان بد كه روزي زن پاك‌راي
سخن گفت هرگونه با كدخداي
كه اين گوهران را چه سازي كنون
كه باشد بدين دانشت رهنمون
به زن گفت گازر كه اين نيك جفت
چه خاك و چه گوهرمرا در نهفت
همان به كزين شهر بيرون شويم
ز تنگي و سختي به هامون شويم
به شهري كه ما را ندانند كس
كه خواريم و ناشادگر دست رس
به شبگير گازر بنه برنهاد
برفت و نكرد از بر و بوم ياد
ببردند داراب را در كنار
نكردند جز گوهر و زر به بار
بپيمود زان مرز فرسنگ شست
به شهري دگر ساخت جاي نشست
به بيگانه شهر اندرون ساخت جاي
بران سان كه پرمايه‌تر كدخداي
به شهري كه بد نامور مهتري
فرستاد نزديك او گوهري
ازو بستدي جامه و سيم و زر
چنين تا فراوان نماند از گهر
به خانه جز از سرخ گوگرد نيز
نماند از بد و نيك صندوق چيز
زن گازر از چيز شد رهنماي
چنين گفت يك روز با كدخداي
كه ما بي‌نيازيم زين كاركرد
توانگر شدي گرد پيشه مگرد
چنين داد پاسخ بدو كدخداي
كه اين جفت پاكيزه و رهنماي
همي پيشه خواني ز پيشه چه بيش
هميشه ز هر كار پيشه است پيش
تو داراب را پاك و نيكو بدار
بدان تا چه بار آورد روزگار
همي داشتندش چنان ارجمند
كه از تند بادي نديدي گزند
چو برگشت چرخ از برش چند سال
يكي كودكي گشت با فر و يال
به كشتي شدي با بزرگان به كوي
كسي را نبودي تن و زور اوي
همه كودكان همگروه آمدند
به يكبارگي زو ستوه آمدند
به فرياد شد گازر از كار او
همي تيره شد تيز بازار او
بدو گفت كاين جامه برزن به سنگ
كه از پيشه جستن ترا نيست ننگ
چو داراب زان پيشه بگريختي
همي گازر از ديده خون ريختي
شدي روزگارش به جستن دو بهر
نشان خواستي زو به دشت و به شهر
به جاييش ديدي كماني به دست
به آيين گشاده بر و بسته شست
كمان بستدي سرد گفتي بدوي
كه اي پرزيان گرگ پرخاشجوي
چه گردي همي گرد تير و كمان
به خردي چرا گشته‌اي بدگمان
به گازر چنين گفت كاي باب من
چرا تيره گرداني اين آب من
به فرهنگيان ده مرا از نخست
چو آموختم زند و استا درست
ازان پس مرا پيشه فرمان و جوي
كنون از من اين كدخدايي مجوي
بدو مرد گازر بسي برشمرد
ازان پس به فرهنگيانش سپرد
بياموخت فرهنگ و شد برمنش
برآمد ز پيغاره و سرزنش
بدان پروراننده گفت اي پدر
نيايد ز من گازري كارگر
ز من جاي مهرت بي‌انديشه كن
ز گيتي سواري مرا پيشه كن
نگه كرد گازر سواري تمام
عنان پيچ و اسپ افگن و نيك‌نام
سپردش بدو روزگاري دراز
بياموخت هرچش بدان بد نياز
عنان و سنان و سپر داشتن
به آوردگه باره برگاشتن
همان زخم چوگان و تير و كمان
هنرجوي دور از بد بدگمان
بران گونه شد زين هنرها كه چنگ
نسودي به آورد با او پلنگ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد