بخش ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸

۳۳ بازديد


چو شد روزگار تهمتن به سر
به پيش آورم داستاني دگر
چو گشتاسپ را تيره شد روي بخت
بياورد جاماسپ را پيش تخت
بدو گفت كز كار اسفنديار
چنان داغ دل گشتم و سوكوار
كه روزي نبد زندگانيم خوش
دژم بودم از اختر كينه‌كش
پس از من كنون شاه بهمن بود
همان رازدارش پشوتن بود
مپيچيد سرها ز فرمان اوي
مگيريد دوري ز پيمان اوي
يكايك بويدش نماينده راه
كه اويست زيباي تخت و كلاه
بدو داد پس گنجها را كليد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
بدو گفت كار من اندر گذشت
هم از تاركم آب برتر گذشت
نشستم به شاهي صد و بيست سال
نديدم به گيتي كسي را همال
تو اكنون همي كوش و با داد باش
چو داد آوري از غم آزاد باش
خردمند را شاد و نزديك دار
جهان بر بدانديش تاريك دار
همه راستي كن كه از راستي
بپيچد سر از كژي و كاستي
سپردم ترا تخت و ديهيم و گنج
ازان سپ كه بردم بسي گرم و رنج
بفگت اين و شد روزگارش به سر
زمان گذشته نيامد به بر
يكي دخمه كردندش از شيز و عاج
برآويختند از بر گاه تاج
همين بودش از رنج و ز گنج بهر
بديد از پس نوش و ترياك زهر
اگر بودن اينست شادي چراست
شد از مرگ درويش با شاه راست
بخور هرچ برزي و بد را مكوش
به مرد خردمند بسپار گوش
گذر كرد همراه و ما مانديم
ز كار گذشته بسي خوانديم
به منزل رسيد آنك پوينده بود
رهي يافت آن كس كه جوينده بود
نگيرد ترا دست جز نيكوي
گر از پير دانا سخن بشنوي
كنون رنج در كار بهمن بريم
خرد پيش دانا پشوتن بريم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد