بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۸ بازديد


چنين گفت رودابه روزي به زال
كه از زاغ و سوك تهمتن بنال
همانا كه تا هست گيتي فروز
ازين تيره‌تر كس نديدست روز
بدو گفت زال اي زن كم خرد
غم ناچريدن بدين بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد
كه هرگز نيابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پيلتن
مگر باز بيند بران انجمن
ز خوردن يكي هفته تن باز داشت
كه با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاريك شد
تن نازكش نيز باريك شد
ز هر سو كه رفتي پرستنده چند
همي رفت با او ز بيم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بيچارگي ماتمش سور شد
بيامد به بستان به هنگام خواب
يكي مرده ماري بديد اندر آب
بزد دست و بگرفت پيچان سرش
همي خواست كز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر كنار
كشيدند از جاي ناپاك دست
به ايوانش بردند و جاي نشست
به جايي كه بوديش بشناختند
ببردند خوان و خورش ساختند
همي خورد هرچيز تا گشت سير
فگندند پس جامهٔ نرم زير
چو باز آمدش هوش با زال گفت
كه گفتار تو با خرد بود جفت
هرانكس كه او را خور و خواب نيست
غم مرگ با جشن و سورش يكيست
برفت او و ما از پس او رويم
به داد جهان‌آفرين بگرويم
به درويش داد آنچ بودش نهان
همي گفت با كردگار جهان
كه اي برتر از نام وز جايگاه
روان تهمتن بشوي از گناه
بدان گيتيش جاي ده در بهشت
برش ده ز تخمي كه ايدر بكشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد