بخش ۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۵

۳۵ بازديد


وزان روي رستم به ايوان رسيد
مر او را بران گونه دستان بديد
زواره فرامرز گريان شدند
ازان خستگيهاش بريان شدند
ز سربر همي كند رودابه موي
بر آواز ايشان همي خست روي
زواره به زودي گشادش ميان
ازو بركشيدند ببر بيان
هرانكس كه دانا بد از كشورش
نشستند يكسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پيش اوي
ببردند و هركس كه بد چاره‌جوي
گرانمايه دستان همي كند موي
بران خستگيها بماليد روي
همي گفت من زنده با پير سر
بديدم بدين سان گرامي پسر
بدو گفت رستم كزين غم چه سود
كه اين ز آسمان بودني كار بود
به پيش است كاري كه دشوارتر
وزو جان من پر ز تيمارتر
كه هرچند من بيش پوزش كنم
كه اين شيردل را فروزش كنم
نجويد همي جز همه ناخوشي
به گفتار و كردار و گردنكشي
رسيدم ز هر سو به گرد جهان
خبر يافتم ز آشكار و نهان
گرفتم كمربند ديو سپيد
زدم بر زمين همچو يك شاخ بيد
نتابم همي سر ز اسفنديار
ازان زور و آن بخشش كارزار
خدنگم ز سندان گذر يافتي
زبون داشتي گر سپر يافتي
زدم چند بر گبر اسفنديار
گراينده دست مرا داشت خوار
همان تيغ من گر بديدي پلنگ
نهان داشتي خويشتن زير سنگ
نبرد همي جوشن اندر برش
نه آن پارهٔ پرنيان بر سرش
سپاسم ز يزدان كه شب تيره شد
دران تيرگي چشم او خيره شد
به رستم من از چنگ آن اژدها
ندانم كزين خسته آيم رها
چه انديشم اكنون جزين نيست راي
كه فردا بگردانم از رخش پاي
به جايي شوم كو نيايد نشان
به زابلستان گر كند سرفشان
سرانجام ازان كار سير آيد او
اگرچه ز بد سير دير آيد او
بدو گفت زال اي پسر گوش دار
سخن چون به ياد آوري هوش دار
همه كارهاي جهان را در است
مگر مرگ كانرا دري ديگر است
يكي چاره دانم من اين را گزين
كه سيمرغ را يار خوانم برين
گر او باشدم زين سخن رهنماي
بماند به ما كشور و بوم و جاي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد