بخش ۱۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶

۳۴ بازديد


بدو گفت رستم كه آرام گير
چه گويي سخنهاي نادلپذير
دلت بيش كژي بپالد همي
روانت ز ديوان ببالد همي
تو آن گوي كز پادشاهان سزاست
نگويد سخن پادشا جز كه راست
جهاندار داند كه دستان سام
بزرگست و بادانش و نيك‌نام
همان سام پور نريمان بدست
نريمان گرد از كريمان بدست
بزرگست و گرشاسپ بودش پدر
به گيتي بدي خسرو تاجور
همانا شنيدستي آواز سام
نبد در زمانه چنو نيك‌نام
بكشتش به طوس اندرون اژدها
كه از چنگ او كس نيابد رها
به دريا نهنگ و به خشكي پلنگ
ورا كس نديدي گريزان ز جنگ
به دريا سر ماهيان برفروخت
هم‌اندر هوا پر كرگس بسوخت
همي پيل را دركشيدي به دم
دل خرم از ياد او شدم دژم
و ديگر يكي ديو بد بدگمان
تنش بر زمين و سرش به آسمان
كه درياي چين تا ميانش بدي
ز تابيدن خور زيانش بدي
همي ماهي از آب برداشتي
سر از گنبد ماه بگذاشتي
به خورشيد ماهيش بريان شدي
ازو چرخ گردنده گريان نشدي
دو پتياره زين گونه پيچان شدند
ز تيغ يلي هر دو بيجان شدند
همان مادرم دخت مهراب بود
بدو كشور هند شاداب بود
كه ضحاك بوديش پنجم پدر
ز شاهان گيتي برآورده سر
نژادي ازين نامورتر كراست
خردمند گردن نپيچد ز راست
دگر آنك اندر جهان سربسر
يلان را ز من جست بايد هنر
همان عهد كاوس دارم نخست
كه بر من بهانه نيارند جست
همان عهد كيخسرو دادگر
كه چون او نبست از كيان كس كمر
زمين را سراسر همه گشته‌ام
بسي شاه بيدادگر كشته‌ام
چو من برگذشتم ز جيحون بر آب
ز توران به چين آمد افراسياب
ز كاوس در جنگ هاماوران
به تنها برفتم به مازندران
نه ارژنگ ماندم نه ديو سپيد
نه سنجه نه اولاد غندي نه بيد
همي از پي شاه فرزند را
بكشتم دلير خردمند را
كه گردي چو سهراب هرگز نبود
به زور و به مردي و رزم آزمود
ز پانصد همانا فزونست سال
كه تا من جدا گشتم از پشت زال
همي پهلوان بودم اندر جهان
يكي بود با آشكارم نهان
به سام فريدون فرخ‌نژاد
كه تاج بزرگي به سر بر نهاد
ز تخت اندرآورد ضحاك را
سپرد آن سر و تاج او خاك را
دگر سام كو بود ما را نيا
ببرد از جهان دانش و كيميا
سه ديگر كه چون من ببستم كمر
تن آسان شد اندر جهان تاجور
بران خرمي روز هرگز نبود
پي مرد بي‌راه بر دز نبود
كه من بودم اندر جهان كامران
مرا بود شمشير و گرز گران
بدان گفتم اين تا بداني همه
تو شاهي و گردنكشان چون رمه
تو اندر زمانه رسيده نوي
اگر چند با فر كيخسروي
تن خويش بيني همي در جهان
نه‌اي آگه از كارهاي نهان
چو بسيار شد گفتها مي‌خوريم
به مي جان انديشه را بشكريم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد