بخش ۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۱

۳۴ بازديد


چو رستم بيامد به ايوان خويش
نگه كرد چندي به ديوان خويش
زواره بيامد به نزديك اوي
ورا ديد پژمرده و زردروي
بدو گفت رو تيغ هندي بيار
يكي جوشن و مغفري نامدار
كمان آر و برگستوان آر و ببر
كمند آر و گرز گران آر و گبر
زواره بفرمود تا هرچ گفت
بياورد گنجور او از نهفت
چو رستم سليح نبردش بديد
سرافشاند و باد از جگر بركشيد
چنين گفت كاي جوشن كارزار
برآسودي از جنگ يك روزگار
كنون كار پيش آمدت سخت باش
به هر جاي پيراهن بخت باش
چنين رزمگاهي كه غران دو شير
به جنگ اندر آيند هر دو دلير
كنون تا چه پيش آرد اسفنديار
چه بازي كند در دم كارزار
چو بشنيد دستان ز رستم سخن
پرانديشه شد جان مرد كهن
بدو گفت كاي نامور پهلوان
چه گفتي كزان تيره گشتم روان
تو تا بر نشستي بزين نبرد
نبودي مگر نيك دل رادمرد
هميشه دل از رنج پرداخته
به فرمان شاهان سرافراخته
بترسم كه روزت سرآيد همي
گر اختر به خواب اندر آيد همي
همي تخم دستان ز بن بركنند
زن و كودكان را به خاك افگنند
به دست جواني چو اسفنديار
اگر تو شوي كشته در كارزار
نماند به زاولستان آب و خاك
بلندي بر و بوم گردد مغاك
ور ايدونك او را رسد زين گزند
نباشد ترا نيز نام بلند
همي هركسي داستانها زنند
برآورده نام ترا بشكرند
كه او شهرياري ز ايران بكشت
بدان كو سخن گفت با وي درشت
همي باش در پيش او بر به پاي
وگرنه هم‌اكنون بپرداز جاي
به بيغولهٔي شو فرود از مهان
كه كس نشنود نامت اندر جهان
كزين بد ترا تيره گردد روان
بپرهيز ازين شهريار جوان
به گنج و به رنج اين روان بازخر
مبر پيش ديباي چيني تبر
سپاه ورا خلعت آراي نيز
ازو باز خر خويشتن را به چيز
چو برگردد او از لب هيرمند
تو پاي اندر آور به رخش بلند
چو ايمن شدي بندگي كن به راه
بدان تا ببيني يكي روي شاه
چو بيند ترا كي كند شاه بد
خود از شاه كردار بد كي سزد
بدو گفت رستم كه اي مرد پير
سخنها برين گونه آسان مگير
به مردي مرا سال بسيار گشت
بد و نيك چندي بسر بر گذشت
رسيدم به ديوان مازندران
به رزم سواران هاماوران
همان رزم كاموس و خاقان چين
كه لرزان بدي زير ايشان زمين
اگر من گريزم ز اسفنديار
تو در سيستان كاخ و گلشن مدار
چو من ببر پوشم به روز نبرد
سر هور و ماه اندرآرم به گرد
ز خواهش كه گفتي بسي رانده‌ام
بدو دفتر كهتري خوانده‌ام
همي خوار گيرد سخنهاي من
بپيچد سر از دانش و راي من
گر او سر ز كيوان فرود آردي
روانش بر من درود آردي
ازو نيستي گنج و گوهر دريغ
نه برگستوان و نه گوپال و تيغ
سخن چند گفتم به چندين نشست
ز گفتار باد است ما را به دست
گر ايدونك فردا كند كارزار
دل از جان او هيچ رنجه مدار
نپيچم به آورد با او عنان
نه گوپال بيند نه زخم سنان
نبندم به آوردگاه راه اوي
بنيرو نگيرم كمرگاه اوي
ز باره به آغوش بردارمش
به شاهي ز گشتاسپ بگذارمش
بيارم نشانم بر تخت ناز
ازان پس گشايم در گنج باز
چو مهمان من بوده باشد سه روز
چهارم چو از چرخ گيتي فروز
بيندازد آن چادر لاژورد
پديد آيد از جام ياقوت زرد
سبك باز با او ببندم كمر
وز ايدر نهم سوي گشتاسپ سر
نشانمش بر نامور تخت عاج
نهم بر سرش بر دل‌افروز تاج
ببندم كمر پيش او بنده‌وار
نجويم جدايي ز اسفنديار
تو داني كه من پيش تخت قباد
چه كردم به مردي تو داري به ياد
بخنديد از گفت او زال زر
زماني بجنبيد ز انديشه سر
بدو گفت زال اي پسر اين سخن
مگوي و جدا كن سرش را ز بن
كه ديوانگان اين سخن بشنوند
بدين خام گفتار تو نگروند
قبادي به جايي نشسته دژم
نه تخت و كلاه و نه گنج كهن
چو اسفندياري كه فعفور چين
نويسد همي نام او بر نگين
تو گويي كه از باره بردارمش
به بر بر سوي خان زال آرمش
نگويد چنين مردم سالخورد
به گرد در ناسپاسي مگرد
بگفت اين و بنهاد سر بر زمين
همي خواند بر كردگار آفرين
همي گفت كاي داور كردگار
بگردان تو از ما بد روزگار
برين گوه تا خور برآمد ز كوه
نيامد زبانش ز گفتن ستوه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد