بخش ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۳

۳۴ بازديد


بدانگه كه رزم يلان شد دراز
همي دير شد رستم سرفراز
زواره بياورد زان سو سپاه
يكي لشكري داغ‌دل كينه‌خواه
به ايرانيان گفت رستم كجاست
برين روز بيهوده خامش چراست
شما سوي رستم به جنگ آمديد
خرامان به چنگ نهنگ آمديد
همي دست رستم نخواهيد بست
برين رزمگه بر نشايد نشست
زواره به دشنام لب برگشاد
همي كرد گفتار ناخوب ياد
برآشفت ازان پور اسفنديار
سواري بد اسپ‌افگن و نامدار
جواني كه نوش آذرش بود نام
سرافراز و جنگاور و شادكام
برآشفت با سگزي آن نامدار
زبان را به دشنام بگشاد خوار
چنين گفت كري گو برمنش
به فرمان شاهان كند بدكنش
نفرمود ما را يل اسفنديار
چنين با سگان ساختن كارزار
كه پيچد سر از راي و فرمان او
كه يارد گذشتن ز پيمان او
اگر جنگ بر نادرستي كنيد
به كار اندرون پيش دستي كنيد
ببينيد پيكار جنگاوران
به تيغ و سنان و به گرز گران
زواره بفرمود كاندر نهيد
سران را ز خون بر سر افسر نهيد
زواره بيامد به پيش سپاه
دهاده برآمد ز آوردگاه
بكشتند ز ايرانيان بي‌شمار
چو نوش‌آذر آن ديد بر ساخت كار
سمند سرافراز را بر نشست
بيامد يكي تيغ هندي به دست
يكي نامور بود الواي نام
سرافراز و اسپ‌افگن و شادكام
كجا نيزهٔ رستم او داشتي
پس پشت او هيچ نگذاشتي
چو از دور نوش‌آذر او را بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
يكي تيغ زد بر سر و گردنش
بدو نيمه شد پيل‌پيكر تنش
زواره برانگيخت اسپ نبرد
به تندي به نوش‌آذر آواز كرد
كه او را فگندي كنون پاي دار
چو الواي را من نخوانم سوار
زواره يكي نيزه زد بر برش
به خاك اندر آمد همانگه سرش
چو نوش‌آذر نامور كشته شد
سپه را همه روز برگشته شد
برادرش گريان و دل پر ز جوش
جواني كه بد نام او مهرنوش
غمي شد دل مرد شمشيرزن
برانگيخت آن بارهٔ پيلتن
برفت از ميان سپه پيش صف
ز درد جگر بر لب آورده كف
وزان سو فرامرز چون پيل مست
بيامد يكي تيغ هندي به دست
برآويخت با او همي مهرنوش
دو رويه ز لشكر برآمد خروش
گرامي دو پرخاشجوي جوان
يكي شاهزاده دگر پهلوان
چو شيران جنگي برآشوفتند
همي بر سر يكدگر كوفتند
در آوردگه تيز شد مهرنوش
نبودش همي با فرامرز توش
بزد تيغ بر گردن اسپ خويش
سر بادپاي اندرافگند پيش
فرامرز كردش پياده تباه
ز خون لعل شد خاك آوردگاه
چو بهمن برادرش را كشته ديد
زمين زير او چون گل آغشته ديد
بيامد دوان نزد اسفنديار
به جايي كه بود آتش كارزار
بدو گفت كاي نره شير ژيان
سپاهي به جنگ آمد از سگزيان
دو پور تو نوش‌آذر و مهرنوش
به خواري به سگزي سپردند هوش
تو اندر نبردي و ما پر ز درد
جوانان و كي‌زادگان زير گرد
برين تخمه اين ننگ تا جاودان
بماند ز كردار نابخردان
دل مرد بيدارتر شد ز خشم
پر از تاب مغز و پر از آب چشم
به رستم چنين گفت كاي بدنشان
چنين بود پيمان گردنكشان
تو گفتي كه لشكر نيارم به جنگ
ترا نيست آرايش نام و ننگ
نداري ز من شرم وز كردگار
نترسي كه پرسند روز شمار
نداني كه مردان پيمان‌شكن
ستوده نباشد بر انجمن
دو سگزي دو پور مرا كشته‌اند
بران خيرگي باز برگشته‌اند
چو بشنيد رستم غمي گشت سخت
بلرزيد برسان شاخ درخت
به جان و سر شاه سوگند خورد
به خورشيد و شمشير و دشت نبرد
كه من جنگ هرگز نفرموده‌ام
كسي كين چنين كرد نستوده‌ام
ببندم دو دست برادر كنون
گر او بود اندر بدي رهنمون
فرامرز را نيز بسته دو دست
بيارم بر شاه يزدان‌پرست
به خون گرانمايگانشان بكش
مشوران ازين راي بيهوده هش
چنين گفت با رستم اسفنديار
كه بر كين طاوس نر خون مار
بريزيم ناخوب و ناخوش بود
نه آيين شاهان سركش بود
تو اي بدنشان چارهٔ خويش ساز
كه آمد زمانت به تنگي فراز
بر رخش با هردو رانت به تير
برآميزم اكنون چو با آب شير
بدان تا كس از بندگان زين سپس
نجويند كين خداوند كس
وگر زنده ماني ببندمت چنگ
به نزديك شاهت برم بي‌درنگ
بدو گفت رستم كزين گفت و گوي
چه باشد مگر كم شود آبروي
به يزدان پناه و به يزدان گراي
كه اويست بر نيك و بد رهنماي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد