بخش ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۸

۳۳ بازديد


چنين گفت رستم به اسفنديار
كه كردار ماند ز ما يادگار
كنون داده باش و بشنو سخن
ازين نامبردار مرد كهن
اگر من نرفتي به مازندران
به گردن برآورده گرز گران
كجا بسته بد گيو و كاوس و طوس
شده گوش كر يكسر از بانگ كوس
كه كندي دل و مغز ديو سپيد
كه دارد به بازوي خويش اين اميد
سر جادوان را بكندم ز تن
ستودان نديدند و گور و كفن
ز بند گران بردمش سوي تخت
شد ايران بدو شاد و او نيكبخت
مرا يار در هفتخوان رخش بود
كه شمشير تيزم جهان‌بخش بود
وزان پس كه شد سوي هاماوران
ببستند پايش به بند گران
ببردم ز ايرانيان لشكري
به جايي كه بد مهتري گر سري
بكشتم به جنگ اندرون شاهشان
تهي كردم آن نامور گاهشان
جهاندار كاوس كي بسته بود
ز رنج و ز تيمار دل خسته بود
بياوردم از بند كاوس را
همان گيو و گودرز و هم طوس را
به ايران بد افراسياب آن زمان
جهان پر ز درد از بد بدگمان
به ايران كشيدم ز هاماوران
خود و شاه با لشكري بي‌كران
شب تيره تنها برفتم ز پيش
همه نام جستم نه آرام خويش
چو ديد آن درفشان درفش مرا
به گوش آمدش بانگ رخش مرا
بپردخت ايران و شد سوي چين
جهان شد پر از داد و پر آفرين
گر از يال كاوس خون آمدي
ز پشتش سياوش چون آمدي
وزو شاه كيخسرو پاك و راد
كه لهراسپ را تاج بر سر نهاد
پدرم آن دلير گرانمايه مرد
ز ننگ اندران انجمن خاك خورد
كه لهراسپ را شاه بايست خواند
ازو در جهان نام چندين نماند
چه نازي بدين تاج گشتاسپي
بدين تازه آيين لهراسپي
كه گويد برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند
كه گر چرخ گويد مراكاين نيوش
به گرز گرانش بمالم دو گوش
من از كودكي تا شدستم كهن
بدين گونه از كس نبردم سخن
مرا خواري از پوزش و خواهش است
وزين نرم گفتن مرا كاهش است
ز تيزيش خندان شد اسفنديار
بيازيد و دستش گرفت استوار
بدو گفت كاي رستم پيلتن
چناني كه بشنيدم از انجمن
ستبرست بازوت چون ران شير
برو يال چون اژدهاي دلير
ميان تنگ و باريك همچون پلنگ
به ويژه كجا گرز گيرد به چنگ
بيفشارد چنگش ميان سخن
ز برنا بخنديد مرد كهن
ز ناخن فرو ريختش آب زرد
همانا نجنبيد زان‌درد مرد
گرفت آن زمان دست مهتر به دست
چنين گفت كاي شاه يزدان‌پرست
خنك شاه گشتاسپ آن نامدار
كجا پور دارد چو اسفنديار
خنك آنك چون تو پسر زايد او
همي فر گيتي بيفزايد او
همي گفت و چنگش به چنگ اندرون
همي داشت تا چهر او شد چو خون
همان ناخنش پر ز خوناب كرد
سپهبد بروها پر از تاب كرد
بخنديد ازو فرخ اسفنديار
چنين گفت كاي رستم نامدار
تو امروز مي خور كه فردا به رزم
بپيچي و يادت نيايد ز بزم
چو من زين زرين نهم بر سپاه
به سر بر نهم خسرواني كلاه
به نيزه ز اسپت نهم بر زمين
ازان پس نه پرخاش جويي نه كين
دو دستت ببندم برم نزد شاه
بگويم كه من زو نديدم گناه
بباشيم پيشش به خواهشگري
بسازيم هرگونهٔي داوري
رهانم ترا از غم و درد و رنج
بيابي پس از رنج خوبي و گنج
بخنديد رستم ز اسفنديار
بدو گفت سير آيي از كارزار
كجا ديده‌اي رزم جنگاوران
كجا يافتي باد گرز گران
اگر بر جزين روي گردد سپهر
بپوشيد ميان دو تن روي مهر
به جاي مي سرخ كين آوريم
كمند نبرد و كمين آوريم
غو كوس خواهيم از آواي رود
به تيغ و به گوپال باشد درود
ببيني تو اي فرخ اسفنديار
گراييدن و گردش كارزار
چو فردا بيايي به دشت نبرد
به آورد مرد اندر آيد به مرد
ز باره به آغوش بردارمت
ز ميدان به نزديك زال آرمت
نشانمت بر نامور تخت عاج
نهم بر سرت بر دل‌افروز تاج
كجا يافتستم من از كيقباد
به مينو همي جان او باد شاد
گشايم در گنج و هر خواسته
نهم پيش تو يكسر آراسته
دهم بي‌نيازي سپاه ترا
به چرخ اندر آرم كلاه ترا
ازان پس بيابم به نزديك شاه
گرازان و خندان و خرم به راه
به مردي ترا تاج بر سر نهم
سپاسي به گشتاسپ زين بر نهم
ازان پس ببندم كمر بر ميان
چنانچون ببستم به پيش كيان
همه روي پاليز بي خو كنم
ز شادي تن خويش را نو كنم
چو تو شاه باشي و من پهلوان
كسي را به تن در نباشد روان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد