بخش ۱۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۹

۳۷ بازديد


چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه گفتار بيشي نيايد به كار
شكم گرسنه روز نيمي گذشت
ز گفتار پيكار بسيار گشت
بياريد چيزي كه داريد خوان
كسي را كه بسيار گويد مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت
بماند اندر آن خوردن اندر شگفت
يل اسفنديار و گوان يكسره
ز هر سو نهادند پيشش بره
بفرمود مهتر كه جام آوريد
به جاي مي پخته خام آوريد
ببينيم تا رستم اكنون ز مي
چه گويد چه آرد ز كاوس كي
بياورد يك جام مي ميگسار
كه كشتي بكردي بروبر گذار
به ياد شهنشاه رستم بخورد
برآورد ازان چشمهٔ زرد گرد
همان جام را كودك ميگسار
بياورد پر بادهٔ شاهوار
چنين گفت پس با پشوتن به راز
كه بر مي نيايد به آبت نياز
چرا آب بر جام مي بفگني
كه تيزي نبيند كهن بشكني
پشوتن چنين گفت با ميگسار
كه بي‌آب جامي مي افگن بيار
مي آورد و رامشگران را بخواند
ز رستم همي در شگفتي بماند
چو هنگامهٔ رفتن آمد فراز
ز مي لعل شد رستم سرفراز
چنين گفت با او يل اسفنديار
كه شادان بدي تا بود روزگار
مي و هرچ خوردي ترا نوش باد
روان دلاور پر از توش باد
بدو گفت رستم كه اي نامدار
هميشه خرد بادت آموزگار
هران مي كه با تو خورم نوش گشت
روان خردمند را توش گشت
گر اين كينه از مغز بيرون كني
بزرگي و دانش برافزون كني
ز دشت اندرآيي سوي خان من
بوي شاد يك چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجاي آورم
خرد پيش تو رهنماي آورم
بياساي چندي و با بد مكوش
سوي مردمي ياز و بازآر هوش
چنين گفت با او يل اسفنديار
كه تخمي كه هرگز نرويد مكار
تو فردا ببيني ز مردان هنر
چو من تاختن را ببندم كمر
تن خويش را نيز مستاي هيچ
به ايوان شو و كار فردا بسيچ
ببيني كه من در صف كارزار
چنانم چو با باده و ميگسار
چو از شهر زاول به ايران شوم
به نزديك شاه و دليران شوم
هنر بيش بيني ز گفتار من
مجوي اندرين كار تيمار من
دل رستم از غم پرانديشه شد
جهان پيش او چون يكي بيشه شد
كه گر من دهم دست بند ورا
وگر سر فرازم گزند ورا
دو كارست هر دو به نفرين و بد
گزاينده رسمي نو آيين و بد
هم از بند او بد شود نام من
بد آيد ز گشتاسپ انجام من
به گرد جهان هرك راند سخن
نكوهيدن من نگردد كهن
كه رستم ز دست جواني بخست
به زاول شد و دست او را ببست
همان نام من بازگردد به ننگ
نماند ز من در جهان بوي و رنگ
وگر كشته آيد به دشت نبرد
شود نزد شاهان مرا روي زرد
كه او شهرياري جوان را بكشت
بدان كو سخن گفت با او درشت
برين بر پس از مرگ نفرين بود
همان نام من نيز بي‌دين بود
وگر من شوم كشته بر دست اوي
نماند به زاولستان رنگ و بوي
شكسته شود نام دستان سام
ز زابل نگيرد كسي نيز نام
وليكن همي خوب گفتار من
ازين پس بگويند بر انجمن
چنين گفت پس با سرافراز مرد
كه انديشه روي مرا زرد كرد
كه چندين بگويي تو از كار بند
مرا بند و راي تو آيد گزند
مگر كاسماني سخن ديگرست
كه چرخ روان از گمان برترست
همه پند ديوان پذيري همي
ز دانش سخن برنگيري همي
ترا سال برنامد از روزگار
نداني فريب بد شهريار
تو يكتادلي و نديده‌جهان
جهانبان به مرگ تو كوشد نهان
گر ايدونك گشتاسپ از روي بخت
نيابد همي سيري از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا
بهر سختئي پروراند ترا
به روي زمين يكسر انديشه كرد
خرد چون تبر هوش چون تيشه كرد
كه تا كيست اندر جهان نامدار
كجا سر نپيچاند از كارزار
كزان نامور بر تو آيد گزند
بماند بدو تاج و تخت بلند
كه شايد كه بر تاج نفرين كنيم
وزين داستان خاك بالين كنيم
همي جان من در نكوهش كني
چرا دل نه اندر پژوهش كني
به تن رنج كاري تو بر دست خويش
جز از بدگماني نيايدت پيش
مكن شهريارا جواني مكن
چنين بر بلا كامراني مكن
دل ما مكن شهريارا نژند
مياور به جان خود و من گزند
ز يزدان و از روي من شرم‌دار
مخور بر تن خويشتن زينهار
ترا بي‌نيازيست از جنگ من
وزين كوشش و كردن آهنگ من
زمانه همي تاختت با سپاه
كه بر دست من گشت خواهي تباه
بماند به گيتي ز من نام بد
به گشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنيد گردنكش اسفنديار
بدو گفت كاي رستم نامدار
به داناي پيشي نگر تا چه گفت
بدانگه كه جان با خرد كرد جفت
كه پير فريبنده كانا بود
وگر چند پيروز و دانا بود
تو چندين همي بر من افسون كني
كه تا چنبر از يال بيرون كني
تو خواهي كه هركس كه اين بشنود
بدين خوب گفتار تو بگرود
مرا پاك خوانند ناپاك راي
ترا مرد هشيار نيكي‌فزاي
بگويند كو با خرام و نويد
بيامد ورا كرد چندي اميد
سپهبد ز گفتار او سر بتافت
ازان پس كه جز جنگ كاري نيافت
همي خواهش او همه خوار داشت
زباني پر از تلخ گفتار داشت
بداني كه من سر ز فرمان شاه
نتابم نه از بهر تخت و كلاه
بدو يابم اندر جهان خوب و زشت
بدويست دوزخ بدو هم بهشت
ترا هرچ خوردي فزاينده باد
بدانديشگان را گزاينده باد
تو اكنون به خوبي به ايوان بپوي
سخن هرچ ديدي به دستان بگوي
سليحت همه جنگ را ساز كن
ازين پس مپيماي با من سخن
پگاه آي در جنگ من چاره‌ساز
مكن زين سپس كار بر خود دراز
تو فردا ببيني به آوردگاه
كه گيتي شود پيش چشمت سياه
بداني كه پيكار مردان مرد
چگونه بود روز جنگ و نبرد
بدو گفت رستم كه اي شيرخوي
ترا گر چنين آمدست آرزوي
ترا بر تگ رخش مهمان كنم
سرت را به گوپال درمان كنم
تو در پهلوي خويش بشنيده‌اي
به گفتار ايشان بگرويده‌اي
كه تيغ دليران بر اسفنديار
به آوردگه بر، نيايد به كار
ببيني تو فردا سنان مرا
همان گرد كرده عنان مرا
كه تا نيز با نامداران مرد
به خويي به آوردگه بر، نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد
همي گوهر آن خنده را بنده شد
به رستم چنين گفت كاي نامجوي
چرا تيز گشتي بدين گفت و گوي
چو فردا بيابي به دشت نبرد
ببيني تو آورد مردان مرد
نه من كوهم و زيرم اسپي چوكوه
يگانه يكي مردمم چون گروه
گر از گرز من باد يابد سرت
بگريد به درد جگر مادرت
وگر كشته آيي به آوردگاه
ببندمت بر زين برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهريار
نجويد به آوردگه كارزار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد