بخش ۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۲

۳۵ بازديد


چو شد روز رستم بپوشيد گبر
نگهبان تن كرد بر گبر ببر
كمندي به فتراك زين‌بر ببست
بران بارهٔ پيل پيكر نشست
بفرمود تا شد زواره برش
فراوان سخن راند از لشكرش
بدو گفت رو لشكر آراي باش
بر كوههٔ ريگ بر پاي باش
بيامد زواره سپه گرد كرد
به ميدان كار و به دشت نبرد
تهمتن همي رفت نيزه به دست
چو بيرون شد از جايگاه نشست
سپاهش برو خواندند آفرين
كه بي‌تو مباد اسپ و گوپال و زين
همي رفت رستم زواره پسش
كجا بود در پادشاهي كسش
بيامد چنان تا لب هيرمند
همه دل پر از باد و لب پر ز پند
سپه با برادر هم آنجا بماند
سوي لشكر شاه ايران براند
چنين گفت پس با زواره به راز
كه مرديست اين بدرگ ديوساز
بترسم كه بااو نيارم زدن
ندانم كزين پس چه شايد بدن
تو اكنون سپه را هم ايدر بدار
شوم تا چه پيش آورد روزگار
اگر تند يابمش هم زان نشان
نخواهم ز زابلستان سركشان
به تنها تن خويش جويم نبرد
ز لشكر نخواهم كسي رنجه كرد
كسي باشد از بخت پيروز و شاد
كه باشد هميشه دلش پر ز داد
گذشت از لب رود و بالا گرفت
همي ماند از كار گيتي شگفت
خروشيد كاي فرخ اسفنديار
هماوردت آمد برآراي كار
چو بشنيد اسفنديار اين سخن
ازان شير پرخاشجوي كهن
بخنديد و گفت اينك آراستم
بدانگه كه از خواب برخاستم
بفرمود تا جوشن و خود اوي
همان تركش و نيزهٔ جنگجوي
ببردند و پوشيد روشن برش
نهاد آن كلاه كيي بر سرش
بفرمود تا زين بر اسپ سياه
نهادند و بردند نزديك شاه
چو جوشن بپوشيد پرخاشجوي
ز زور و ز شادي كه بود اندر اوي
نهاد آن بن نيزه را بر زمين
ز خاك سياه اندر آمد به زين
بسان پلنگي كه بر پشت گور
نشيند برانگيزد از گور شور
سپه در شگفتي فروماندند
بران نامدار آفرين خواندند
همي شد چو نزد تهمتن رسيد
مر او را بران باره تنها بديد
پس از بارگي با پشوتن بگفت
كه ما را نبايد بدو يار و جفت
چو تنهاست ما نيز تنها شويم
ز پستي بران تند بالا شويم
بران گونه رفتند هر دو به رزم
تو گفتي كه اندر جهان نيست بزم
چو نزديك گشتند پير و جوان
دو شير سرافراز و دو پهلوان
خروش آمد از بارهٔ هر دو مرد
تو گفتي بدريد دشت نبرد
چنين گفت رستم به آواز سخت
كه اي شاه شادان‌دل و نيك‌بخت
ازين گونه مستيز و بد را مكوش
سوي مردمي ياز و بازآر هوش
اگر جنگ خواهي و خون ريختن
برين گونه سختي برآويختن
بگو تا سوار آورم زابلي
كه باشند با خنجر كابلي
برين رزمگه‌شان به جنگ آوريم
خود ايدر زماني درنگ آوريم
بباشد به كام تو خون ريختن
ببيني تگاپوي و آويختن
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه چندين چه گويي چنين نابكار
ز ايوان به شبگير برخاستي
ازين تند بالا مرا خواستي
چرا ساختي بند و مكر و فريب
همانا بديدي به تنگي نشيب
چه بايد مرا جنگ زابلستان
وگر جنگ ايران و كابلستان
مبادا چنين هرگز آيين من
سزا نيست اين كار در دين من
كه ايرانيان را به كشتن دهم
خود اندر جهان تاج بر سر نهم
منم پيشرو هرك جنگ آيدم
وگر پيش جنگ نهنگ آيدم
ترا گر همي يار بايد بيار
مرا يار هرگز نيايد به كار
مرا يار در جنگ يزدان بود
سر و كار با بخت خندان بود
توي جنگجوي و منم جنگخواه
بگرديم يك با دگر بي‌سپاه
ببينيم تا اسپ اسفنديار
سوي آخور آيد همي بي‌سوار
وگر بارهٔ رستم جنگجوي
به ايوان نهد بي‌خداوند روي
نهادند پيمان دو جنگي كه كس
نباشد بران جنگ فريادرس
نخستين به نيزه برآويختند
همي خون ز جوشن فرو ريختند
چنين تا سنانها به هم برشكست
به شمشير بردند ناچار دست
به آوردگه گردن افراختند
چپ و راست هر دو همي تاختند
ز نيروي اسپان و زخم سران
شكسته شد آن تيغهاي گران
چو شيران جنگي برآشوفتند
پر از خشم اندامها كوفتند
همان دسته بشكست گرز گران
فروماند از كار دست سران
گرفتند زان پس دوال كمر
دو اسپ تگاور فروبرده سر
همي زور كرد اين بران آن برين
نجنبيد يك شير بر پشت زين
پراگنده گشتند ز آوردگاه
غمي گشته اسپان و مردان تباه
كف اندر دهانشان شده خون و خاك
همه گبر و برگستوان چاك‌چاك


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد