بخش ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۶ بازديد


شب آمد يكي آتشي برفروخت
كه تفش همي آسمان را بسوخت
چو از ديده‌گه ديده‌بان بنگريد
به شب آنش و روز پردود ديد
ز جايي كه بد شادمان بازگشت
تو گفتي كه با باد همباز گشت
چو از راه نزد پشوتن رسيد
بگفت آنچ از آتش و دود ديد
پشوتن چنين گفت كز پيل و شير
به تنبل فزونست مرد دلير
كه چشم بدان از تنش دور باد
همه روزگاران او سور باد
بزد ناي رويين و رويينه خم
برآمد ز در نالهٔ گاودم
ز هامون سوي دژ بيامد سپاه
شد از گرد خورشيد تابان سياه
همه زير خفتان و خود اندرون
همي از جگرشان بجوشيد خون
به دژ چون خبر شد كه آمد سپاه
جهان نيست پيدا ز گرد سياه
همه دژ پر از نام اسفنديار
درخت بلا حنظل آورد بار
بپوشيد ارجاسپ خفتان جنگ
بماليد بر چنگ بسيار چنگ
بفرمود تا كهرم شيرگير
برد لشكر و كوس و شمشير وتير
به طرخان چنين گفت كاي سرفراز
برو تيز با لشكري رزمساز
ببر نامدران دژ ده هزار
همه رزم جويان خنجرگزار
نگه كن كه اين جنگجويان كيند
وزين تاختن ساختن برچيند
سرافراز طرخان بيامد دوان
بدين روي دژ با يكي ترجمان
سپه ديد با جوشن و ساز جنگ
درفشي سيه پيكر او پلنگ
سپه‌كش پشوتن به قلب اندرون
سپاهي همه دست شسته به خون
به چنگ اندرون گرز اسفنديار
به زير اندرون بارهٔ نامدار
جز اسفنديار تهم را نماند
كس او را بجز شاه ايران نخواند
سپه ميسره ميمنه بركشيد
چنان شد كه كس روز روشن نديد
ز زخم سنانهاي الماس گون
تو گفتي همي بارد از ابر خون
به جنگ اندر آمد سپاه از دو روي
هرانكس كه بد گرد و پرخاشجوي
بشد پيش نوش‌آذر تيغ‌زن
همي جست پرخاش زان انجمن
بيامد سرافراز طرخان برش
كه از تن به خاك اندر آرد سرش
چو نوش‌آذر او را به هامون بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
كمرگاه طرخان بدو نيم كرد
دل كهرم از درد پربيم كرد
چنان هم بقلب سپه حمله برد
بزرگش يكي بود با مرد خرد
بران‌سان دو لشكر بهم برشكست
كه از تير بر سركشان ابر بست
سرافراز كهرم سوي دژ برفت
گريزان و لشكر همي راند تفت
چنين گفت كهرم به پيش پدر
كه اي نامور شاه خورشيدفر
از ايران سپاهي بيامد بزرگ
به پيش اندرون نامداري سترگ
سرافراز اسفنديارست و بس
بدين دژ نيايد جزو هيچ‌كس
همان نيزهٔ جنگ دارد به چنگ
كه در گنبدان دژ تو ديدي به جنگ
غمي شد دل ارجاسپ را زان سخن
كه نو شد دگر باره كين كهن
به تركان همه گفت بيرون شويد
ز دژ يكسره سوي هامون شويد
همه لشكر اندر ميان آوريد
خروش هژبر ژيان آوريد
يكي زنده زيشان ممانيد نيز
كسي نام ايشان مخوانيد نيز
همه لشكر از دژ به راه آمدند
جگر خسته و كينه‌خواه آمدند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد