بخش ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹

۳۳ بازديد


وز انجا بيامد به پرده‌سراي
ز بيگانه پردخت كردند جاي
پشوتن بشد نزد اسفنديار
سخن رفت هرگونه از كارزار
بدو گفت جنگي چنين دژ به جنگ
به سال فراوان نيايد به چنگ
مگر خوار گيرم تن خويش را
يكي چاره سازم بدانديش را
توايدر شب و روز بيدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
تن آنگه شود بي‌گمان ارجمند
سزاوار شاهي و تخت بلند
كز انبوه دشمن نترسد به جنگ
به كوه از پلنگ و به آب از نهنگ
به جايي فريب و به جايي نهيب
گهي فر و زيب و گهي در نشيب
چو بازارگاني بدين دژ شوم
نگويم كه شير جهان پهلوم
فراز آورم چاره از هر دري
بخوانم ز هر دانشي دفتري
تو بي‌ديده‌بان و طلايه مباش
ز هر دانشي سست مايه مباش
اگر ديده‌بان دود بيند به روز
شب آتش چو خورشيد گيتي فروز
چنين دان كه آن كار كرد منست
نه از چارهٔ هم نبرد منست
سپه را بياراي و ز ايدر بران
زره‌دار با خود و گرز گران
درفش من از دور بر پاي كن
سپه را به قلب اندرون جاي كن
بران تيز با گرزهٔ گاوسار
چنان كن كه خوانندت اسفنديار
وزان جايگه ساربان را بخواند
به پيش پشوتن به زانو نشاند
بدو گفت صد باركش سرخ‌موي
بياور سرافراز با رنگ و بوي
ازو ده شتر بار دينار كن
دگر پنج ديباي چين باركن
دگر پنج هرگونهٔي گوهران
يكي تخت زرين و تاج سران
بياورد صندوق هشتاد جفت
همه بند صندوقها در نهفت
صد و شست مرد از يلان برگزيد
كزيشان نهانش نيايد پديد
تني بيست از نامداران خويش
سرافراز و خنجرگزاران خويش
بفرمود تا بر سر كاروان
بوند آن گرانمايگان ساروان
به پاي اندرون كفش و در تن گليم
به بار اندرون گوهر و زر و سيم
سپهبد به دژ روي بنهاد تفت
به كردار بازارگانان برفت
همي راند با نامور كاروان
يلان سرافراز چون ساروان
چو نزديك دژ شد برفت او ز پيش
بديد آن دل و راي هشيار خويش
چو بانگ دراي آمد از كاروان
همي رفت پيش اندرون ساروان
به دژ نامدارن خبر يافتند
فراوان بگفتند و بشتافتند
كه آمد يكي مرد بازارگان
درمگان فرو شد به دينارگان
بزرگان دژ پيش باز آمدند
خريدار و گردن‌فراز آمدند
بپرسيد هريك ز سالار بار
كزين بارها چيست كايد به كار
چنين داد پاسخ كه باري نخست
به تن شاه بايد كه بينم درست
توانايي خويش پيدا كنم
چو فرمان دهد ديده دريا كنم
شتربار بنهاد و خود رفت پيش
كه تا چون كند تيز بازار خويش
يكي طاس پر گوهر شاهوار
ز دينار چندي ز بهر نثار
كه بر تافتش ساعد و آستين
يكي اسپ و دو جامه ديباي چين
بران طاس پوشيده‌تايي حرير
حرير از بر و زير مشك و عبير
به نزديك ارجاسپ شد چاره‌جوي
به ديبا بياراسته رنگ و بوي
چو ديدش فرو ريخت دينار و گفت
كه با شهرياران خرد باد جفت
يكي مردم اي شاه بازارگان
پدر ترك و مادر ز آزادگان
ز توران به خرم به ايران برم
وگر سوي دشت دليران برم
يكي كارواني شتر با منست
ز پوشيدني جامه‌هاي نشست
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوي
فروشنده‌ام هم خريدار جوي
به بيرون دژ كاله بگذاشتم
جهان در پناه تو پنداشتم
اگر شاه بيند كه اين كاروان
به دروازهٔ دژ كشد ساروان
به بخت تو از هر بد ايمن شوم
بدين سايهٔ مهر تو بغنوم
چنين داد پاسخ كه دل شاددار
ز هر بد تن خويش آزاد دار
نيازاردت كس به توران زمين
همان گر گرايي به ماچين و چين
بفرمود پس تا سراي فراخ
به دژ بر يكي كلبه در پيش كاخ
به رويين دژاندر مر او را دهند
همه بارش از دشت بر سر نهند
بسازد بران كلبه بازارگاه
همي داردش ايمن اندر پناه
برفتند و صندوقها را به پشت
كشيدند و ماهار اشتر به مشت
يكي مرد بخرد بپرسيد و گفت
كه صندوق را چيست اندر نهفت
كشنده بدو گفت ما هوش خويش
نهاديم ناچار بر دوش خويش
يكي كلبه برساخت اسفنديار
بياراست همچون گل اندر بهار
ز هر سو فراوان خريدار خاست
بران كلبه بر تيز بازار خاست
ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ايوان دوان شد به نزديك شاه
ز دينار وز مشك و ديبا سه تخت
همي برد پيش اندرون نيكبخت
بيامد ببوسيد روي زمين
بر ارجاسپ چندي بكرد آفرين
چنين گفت كاين مايه‌ور كاروان
همي راندم تيز با ساروان
بدو اندرون ياره و افسرست
كه شاه سرافراز را در خورست
بگويد به گنجور تا خواسته
ببيند همه كلبه آراسته
اگر هيچ شايسته بيند به گنج
بيارد همانا ندارد به رنج
پذيرفتن از شهريار زمين
ز بازارگان پوزش و آفرين
بخنديد ارجاسپ و بنواختش
گرانمايه‌تر پايگه ساختش
چه نامي بدو گفت خراد نام
جهانجوي با رادي و شادكام
به خراد گفت اي رد زاد مرد
به رنجي همي گرد پوزش مگرد
ز دربان نبايد ترا بار خواست
به نزد من آي آنگهي كت هواست
ازان پس بپرسيدش از رنج راه
ز ايران و توران و كار سپاه
چنين داد پاسخ كه من ماه پنج
كشيدم به راه اندرون درد و رنج
بدو گفت از كار اسفنديار
به ايران خبر بود وز گرگسار
چنين داد پاسخ كه اي نيك‌خوي
سخن راند زين هر كسي بارزوي
يكي گفت كاسفنديار از پدر
پرآزار گشت و بپيچيد سر
دگر گفت كو از دژ گنبدان
سپه برد و شد بر ره هفتخوان
كه رزم آزمايد به توران زمين
بخواهد به مردي ز ارجاسپ كين
بخنديد ارجاسپ گفت اين سخن
نگويد جهانديده مرد كهن
اگر كركس آيد سوي هفتخوان
مرا اهرمن خوان و مردم مخوان
چو بشنيد جنگي زمين بوسه داد
بيامد ز ايوان ارجاسپ شاد
در كلبه را نامور باز كرد
ز بازارگان دژ پرآواز كرد
همي بود چندي خريد و فروخت
همي هركسي چشم خود را بدوخت
ز دينارگان يك درم بستدي
همي اين بران آن برين برزدي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد