بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۳ بازديد


بفرمود تا پيش او گرگسار
بيامد بدانديش و بد روزگار
سه جام مي لعل فامش بداد
چو آهرمن از جام مي گشت شاد
بدو گفت كاي مرد بدبخت خوار
كه فردا چه پيش آورد روزگار
بدو گفت كاي شاه برتر منش
ز تو دور بادا بد بدكنش
چو آتش به پيكار بشتافتي
چنين بر بلاها گذر يافتي
نداني كه فردا چه آيدت پيش
ببخشاي بر بخت بيدار خويش
از ايدر چو فردا به منزل رسي
يكي كار پيش است ازين يك بسي
يكي اژدها پيشت آيد دژم
كه ماهي برآرد ز دريا به دم
همي آتش افروزد از كام اوي
يكي كوه خاراست اندام اوي
ازين راه گر بازگردي رواست
روانت برين پند من بر گواست
دريغت نيايد همي خويشتن
سپاهي شده زين نشان انجمن
چنين داد پاسخ كه اي بدنشان
به بندت همي برد خواهم كشان
ببيني كه از چنگ من اژدها
ز شمشير تيزم نيابد رها
بفرمود تا درگران آورند
سزاوار چوب گران آورند
يكي نغز گردون چوبين بساخت
به گرد اندرش تيغها در نشاخت
به سر بر يكي گرد صندوق نغز
بياراست آن درگر پاك مغز
به صندوق در مرد ديهيم جوي
دو اسپ گرانمايه بست اندر اوي
نشست آزمون را به صندوق شاه
زماني همي راند اسپان به راه
زره‌دار با خنجر كابلي
به سر بر نهاده كلاه يلي
چو شد جنگ آن اژدها ساخته
جهانجوي زين رنج پرداخته
جهان گشت چون روي زنگي سياه
ز برج حمل تاج بنمود ماه
نشست از بر شولك اسفنديار
برفت از پسش لشكر نامدار
دگر روز چون گشت روشن جهان
درفش شب تيره شد در نهان
پشوتن بيامد سوي نامجوي
پسر با برادر همي پيش اوي
بپوشيد خفتان جهاندار گرد
سپه را به فرخ پشوتن سپرد
بياورد گردون و صندوق شير
نشست اندرو شهريار دلير
دو اسپ گرانمايه بسته بر اوي
سوي اژدها تيز بنهاد روي
ز دور اژدها بانگ گردون شنيد
خراميدن اسپ جنگي بديد
ز جاي اندرآمد چو كوه سياه
تو گفتي كه تاريك شد چرخ و ماه
دو چشمش چو دو چشمه تابان ز خون
همي آتش آمد ز كامش برون
چو اسفنديار آن شگفتي بديد
به يزدان پناهيد و دم دركشيد
همي جست اسپ از گزندش رها
به دم دركشيد اسپ را اژدها
دهن باز كرده چو كوهي سياه
همي كرد غران بدو در نگاه
فرو برد اسپان چو كوهي سياه
همي كرد غران بدو در نگاه
فرو برد اسپان و گردون به دم
به صندوق در گشت جنگي دژم
به كامش چو تيغ اندرآمد بماند
چو درياي خون از دهان برفشاند
نه بيرون توانست كردن ز كام
چو شمشير بد تيغ و كامش نيام
ز گردون و آن تيغها شد غمي
به زور اندر آورد لختي كمي
برآمد ز صندوق مرد دلير
يكي تيز شمشير در چنگ شير
به شمشير مغزش همي كرد چاك
همي دود زهرش برآمد ز خاك
ازان دود برنده بيهوش گشت
بيفتاد و بي‌مغز و بي‌توش گشت
پشوتن بيامد هم‌اندر زمان
به نزديك آن نامدار جهان
جهانجوي چون چشمها باز كرد
به گردان گردنكش آواز كرد
كه بيهوش گشتم من از دود زهر
ز زخمش نيامد مرا هيچ بهر
ازان خاك برخاست و شد سوي آب
چو مردي كه بيهوش گردد به خواب
ز گنجور خود جامهٔ نو بجست
به آب اندر آمد سر و تن بشست
بيامد به پيش خداوند پاك
همي گشت پيچان و گريان به خاك
همي گفت كين اژدها را كه كشت
مگر آنك بودش جهاندار پشت
سپاهش همه خواندند آفرين
همه پيش دادار سر بر زمين
نهادند و گفتند با كردگار
توي پاك و بي‌عيب و پروردگار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد