بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۳ بازديد


ازان كار پر درد شد گرگسار
كجا زنده شد مرده اسفنديار
سراپرده زد بر لب آن شاه
همه خيمه‌ها گردش اندر سپاه
مي و رود بر خوان و ميخواره خواست
به ياد جهاندار بر پاي خاست
بفرمود تا داغ دل گرگسار
بيامد نوان پيش اسفنديار
مي خسرواني سه جامش بداد
بخنديد و زان اژدها كرد ياد
بدو گفت كاي بد تن بي‌بها
ببين اين دمهنج نر اژدها
ازين پس به منزل چه پيش آيدم
كجا رنج و تيمار بيش آيدم
بدو گفت كاي شاه پيروزگر
همي يابي از اختر نيك بر
تو فردا چو در منزل آيي فرود
به پيشت زن جادو آرد درود
كه ديدست زين پيش لشكر بسي
نكردست پيچان روان از كسي
چو خواهد بيابان چو دريا كند
به بالاي خورشيد پهنا كند
ورا غول خوانند شاهان به نام
به روز جواني مرو پيش دام
به پيروزي اژدها باز گرد
نبايد كه نام اندرآري به گرد
جهانجوي گفت اي بد شوخ روي
ز من هرچ بيني تو فردا بگوي
كه من با زن جادوان آن كنم
كه پشت و دل جادوان بشكنم
به پيروزي دادده يك خداي
سر جاودان اندر آرم به پاي
چو پيراهن زرد پوشيد روز
سوي باختر گشت گيتي فروز
سپه برگرفت و بنه بر نهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
شب تيره لشكر همي راند شاه
چو خورشيد بفروخت زرين كلاه
چو ياقوت شد روي برج بره
بخنديد روي زمين يكسره
سپه را همه بر پشوتن سپرد
يكي جام زرين پر از مي ببرد
يكي ساخته نيز تنبور خواست
همي رزم پيش آمدش سور خواست
يكي بيشهٔي ديد همچون بهشت
تو گفتي سپهر اندرو لاله كشت
نديد از درخت اندرو آفتاب
به هر جاي بر چشمهٔي چون گلاب
فرود آمد از بارگي چون سزيد
ز بيشه لب چشمهٔي برگزيد
يكي جام زرين به كف برنهاد
چو دانست كز مي دلش گشت شاد
همانگاه تنبور را برگرفت
سراييدن و ناله اندر گرفت
همي گفت بداختر اسفنديار
كه هرگز نبيند مي و ميگسار
نبيند جز از شير و نر اژدها
ز چنگ بلاها نيابد رها
نيابد همي زين جهان بهرهٔي
به ديدار فرخ پري چهرهٔي
بيابم ز يزدان همي كام دل
مرا گر دهد چهرهٔ دلگسل
به بالا چو سرو و چو خورشيد روي
فروهشته از مشك تا پاي موي
زن جادو آواز اسفنديار
چو بشنيد شد چون گل اندر بهار
چنين گفت كامد هژبري به دام
ابا چامه و رود و پر كرده جام
پر آژنگ رويي بي آيين و زشت
بدان تيرگي جادويها نوشت
بسان يكي ترك شد خوب روي
چو ديباي چيني رخ از مشك موي
بيامد به نزديك اسفنديار
نشست از بر سبزه و جويبار
جهانجوي چون روي او را بديد
سرود و مي و رود برتر كشيد
چنين گفت كاي دادگر يك خداي
به كوه و بيابان توي رهنماي
بجستم هم‌اكنون پري چهرهٔي
به تن شهرهٔي زو مرا بهرهٔي
بداد آفرينندهٔ داد و راد
مرا پاك جام و پرستنده داد
يكي جام پر بادهٔ مشك بوي
بدو داد تا لعل گرددش روي
يكي نغز پولاد زنجير داشت
نهان كرده از جادو آژير داشت
به بازوش در بسته بد زردهشت
بگشتاسپ آورده بود از بهشت
بدان آهن از جان اسفنديار
نبردي گماني به بد روزگار
بينداخت زنجير در گردنش
بران سان كه نيرو ببرد از تنش
زن جادو از خويشتن شير كرد
جهانجوي آهنگ شمشير كرد
بدو گفت بر من نياري گزند
اگر آهنين كوه گردي بلند
بياراي زان سان كه هستي رخت
به شمشير يازم كنون پاسخت
به زنجير شد گنده پيري تباه
سر و موي چون برف و رنگي سياه
يكي تيز خنجر بزد بر سرش
مبادا كه بيني سرش گر برش
چو جادو بمرد آسمان تيره گشت
بران سان كه چشم اندران خيره گشت
يكي باد و گردي برآمد سياه
بپوشيد ديدار خورشيد و ماه
به بالا برآمد جهانجوي مرد
چو رعد خروشان يكي نعره كرد
پشوتن بيامد همي با سپاه
چنين گفت كاي نامبردار شاه
نه با زخم تو پاي دارد نهنگ
نه ترك و نه جادو نه شير و پلنگ
به گيتي بماناد يل سرفراز
جهان را به مهر تو بادا نياز
يكي آتش از تارك گرگسار
برآمد ز پيكار اسفنديار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد