بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۵ بازديد


جهانجوي پيش جهان‌آفرين
بماليد چندي رخ اندر زمين
بران بيشه اندر سراپرده زد
نهادند خواني چنانچون سزد
به دژخيم فرمود پس شهريار
كه آرند بدبخت را بسته خوار
ببردند پيش يل اسفنديار
چو ديدار او ديد پس شهريار
سه جام مي خسروانيش داد
ببد گرگسار از مي لعل شاد
بدو گفت كاي ترك برگشته بخت
سر پير جادو ببين از درخت
كه گفتي كه لشكر به دريا برد
سر خويش را بر ثريا برد
دگر منزل اكنون چه بينم شگفت
كزين جادو اندازه بايد گرفت
چنين داد پاسخ ورا گرگسار
كه اي پيل جنگي گه كارزار
بدين منزلت كار دشوارتر
گراينده‌تر باش و بيدارتر
يكي كوه بيني سراندر هوا
برو بر يكي مرغ فرمانروا
كه سيمرغ گويد ورا كارجوي
چو پرنده كوهيست پيكارجوي
اگر پيل بيند برآرد به ابر
ز دريا نهنگ و به خشكي هژبر
نبيند ز برداشتن هيچ رنج
تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج
دو بچه است با او به بالاي او
همان راي پيوسته با راي او
چو او بر هوا رفت و گسترد پر
ندارد زمين هوش و خورشيد فر
اگر بازگردي بود سودمند
نيازي به سيمرغ و كوه بلند
ازو در بخنديد و گفت اي شگفت
به پيكان بدوزم من او را دو كفت
ببرم به شمشير هندي برش
به خاك اندر آرم ز بالا سرش
چو خورشيد تابنده بنمود پشت
دل خاور از پشت او شد درشت
سر جنگجويان سپه برگرفت
سخنهاي سيمرغ در سر گرفت
همه شب همي راند با خود گروه
چو خورشيد تابان برآمد ز كوه
چراغ زمان و زمين تازه كرد
در و دشت بر ديگر اندازه كرد
همان اسپ و گردون و صندوق برد
سپه را به سالار لشكر سپرد
همي رفت چون باد فرمانروا
يكي كوه ديدش سراندر هوا
بران سايه بر اسپ و گردون بداشت
روان را به انديشه اندر گماشت
همي آفرين خواند بر يك خداي
كه گيتي به فرمان او شد به پاي
چو سيمرغ از دور صندوق ديد
پسش لشكر و نالهٔ بوق ديد
ز كوه اندر آمد چو ابري سياه
نه خورشيد بد نيز روشن نه ماه
بدان بد كه گردون بگيرد به چنگ
بران سان كه نخچير گيرد پلنگ
بران تيغها زد دو پا و دو پر
نماند ايچ سيمرغ را زيب و فر
به چنگ و به منقار چندي تپيد
چو تنگ اندر آمد فرو آرميد
چو ديدند سيمرغ را بچگان
خروشان و خون از دو ديده چكان
چنان بردميدند ازان جايگاه
كه از سهمشان ديده گم كرد راه
چو سيمرغ زان تيغها گشت سست
به خوناب صندوق و گردون بشست
ز صندوق بيرون شد اسفنديار
بغريد با آلت كارزار
زره در بر و تيغ هندي به چنگ
چه زود آورد مرغ پيش نهنگ
همي زد برو تيغ تا پاره گشت
چنان چاره گر مرغ بيچاره گشت
بيامد به پيش خداوند ماه
كه او داد بر هر ددي دستگاه
چنين گفت كاي داور دادگر
خداوند پاكي و زور و هنر
تو بردي پي جاودان را ز جاي
تو بودي بدين نيكيم رهنماي
هم‌آنگه خروش آمد از كرناي
پشوتن بياورد پرده‌سراي
سليح برادر سپاه و پسر
بزرگان ايران و تاج و كمر
ازان كشته كس روي هامون نديد
جر اندام جنگاور و خون نديد
زمين كوه تا كوه پر پر بود
ز پرش همه دشت پر فر بود
بديدند پر خون تن شاه را
كجا خيره كردي به رخ ماه را
همي آفرين خواندندش سران
سواران جنگي و كنداوران
شنيد آن سخن در زمان گرگسار
كه پيروز شد نامور شهريار
تنش گشت لرزان و رخساره زرد
همي رفت پويان و دل پر ز درد
سراپرده زد شهريار جوان
به گردش دليران روشن‌روان
زمين را به ديبا بياراستند
نشستند بر خوان و مي خواستند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد