بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۳ بازديد


ازان پس بفرمود تا گرگسار
بيامد بر نامور شهريار
بدادش سه جام دمادم نبيد
مي سرخ و جام از گل شنبليد
بدو گفت كاي بد تن بدنهان
نگه كن بدين كردگار جهان
نه سيمرغ پيدا نه شير و نه گرگ
نه آن تيز چنگ اژدهاي بزرگ
به منزل كه انگيزد اين بار شور
بود آب و جاي گياي ستور
به آواز گفت آن زمان گرگسار
كه اي نامور فرخ اسفنديار
اگر باز گردي نباشد شگفت
ز بخت تو اندازه بايد گرفت
ترا يار بود ايزد اي نيكبخت
به بار آمد آن خسرواني درخت
يكي كار پيشست فردا كه مرد
نينديشد از روزگار نبرد
نه گرز و كمان ياد آيد نه تيغ
نه بيند ره جنگ و راه گريغ
به بالاي يك نيزه برف آيدت
بدو روز شادي شگرف آيدت
بماني تو با لشكر نامدار
به برف اندر اي فرخ اسفنديار
اگر بازگردي نباشد شگفت
ز گفتار من كين نبايد گرفت
همي ويژه در خون لشكر شوي
به تندي و بدرايي و بدخوي
مرا اين درستست كز باد سخت
بريزد بران مرز بار درخت
ازان پس كه اندر بيابان رسي
يكي منزل آيد به فرسنگ سي
همه ريگ تفتست گر خاك و شخ
برو نگذرد مرغ و مور و ملخ
نبيني به جايي يكي قطره آب
زمينش همي جوشد از آفتاب
نه بر خاك او شير يابد گذر
نه اندر هوا كرگس تيزپر
نه بر شخ و ريگش برويد گيا
زمينش روان ريگ چون توتيا
براني برين گونه فرسنگ چل
نه با اسپ تاو و نه با مرد دل
وزانجا به رويين‌دژ آيد سپاه
ببيني يك مايه‌ور جايگاه
زمينش به كام نياز اندر است
وگر باره با مه به راز اندر است
بشد بامش از ابر بارنده‌تر
كه بد نامش از ابر برنده‌تر
ز بيرون نيابد خورش چارپاي
ز لشكر نماند سواري به جاي
از ايران و توران اگر صدهزار
بيايند گردان خنجرگزار
نشينند صد سال گرداندرش
همي تيرباران كنند از برش
فراوان همانست و كمتر همان
چو حلقه‌ست بر در بد بدگمان
چو ايرانيان اين بد از گرگسار
شنيدند و گشتند با درد يار
بگفتند كاي شاه آزادمرد
بگرد بال تا تواني مگرد
اگر گرگسار اين سخنها كه گفت
چنين است اين خود نماند نهفت
بدين جايگه مرگ را آمديم
نه فرسودن ترگ را آمديم
چنين راه دشوار بگذاشتي
بلاي دد و دام برداشتي
كس از نامداران و شاهان گرد
چنين رنجها برنيارد شمرد
كه پيش تو آمد بدين هفتخوان
برين بر جهان آفرين را بخوان
چو پيروزگر بازگردي به راه
به دل شاد و خرم شوي نزد شاه
به راهي دگر گر شوي كينه‌ساز
همه شهر توران برندت نماز
بدين سان كه گويد همي گرگسار
تن خويش را خوارمايه مدار
ازان پس كه پيروز گشتيم و شاد
نبايد سر خويش دادن به باد
چو بشنيد اين‌گونه زيشان سخن
شد آن تازه رويش ز گردان كهن
شما گفت از ايران به پند آمديد
نه از بهر نام بلند آمديد
كجاآن همه خلعت و پند شاه
كمرهاي زرين و تخت و كلاه
كجا آن همه عهد و سوگند و بند
به يزدان و آن اختر سودمند
كه اكنون چنين سست شد پايتان
به ره بر پراگنده شد رايتان
شما بازگرديد پيروز و شاد
مرا كام جز رزم جستن مباد
به گفتار اين ديو ناسازگار
چنين سركشيديد از كارزار
از ايران نخواهم برين رزم كس
پسر با برادر مرا يار بس
جهاندار پيروز يار منست
سر اختر اندر كنار منست
به مردي نبايد كسي همرهم
اگر جان ستانم وگر جان دهم
به دشمن نمايم هنر هرچ هست
ز مردي و پيروزي و زور دست
بيابيد هم بي‌گمان آگهي
ازين نامور فر شاهنشهي
كه با دژ چه كردم به دستان و زور
به نام خداوند كيوان و هور
چو ايرانيان برگشادند چشم
بديدند چهر ورا پر ز خشم
برفتند پوزش‌كنان نزد شاه
كه گر شاه بيند ببخشد گناه
فداي تو بادا تن و جان ما
برين بود تا بود پيمان ما
ز بهر تن شاه غمخواره‌ايم
نه از كوشش و جنگ بيچاره‌ايم
ز ما تا بود زنده يك نامدار
نپيچيم يك تن سر از كارزار
سپهبد چو بشنيد زيشان سخن
بپيچيد زان گفتهاي كهن
به ايرانيان آفرين كرد و گفت
كه هرگز نماند هنر در نهفت
گر ايدونك گرديم پيروزگر
ز رنج گذشته بيابيم بر
نگردد فرامش به دل رنجتان
نماند تهي بي‌گمان گنجتان
همي راي زد تا جهان شد خنك
برفت از بر كوه باد سبك
برآمد ز درگاه شيپور و ناي
سپه برگرفتند يكسر ز جاي
به كردار آتش همي راندند
جهان‌آفرين را بسي خواندند
سپيده چو از كوه سر بركشيد
شب آن چادر شعر در سركشيد
چو خورشيد تابان نهان كرد روي
همي رفت خون در پس پشت اوي
به منزل رسيد آن سپاه گران
همه گرزداران و نيزه‌وران
بهاري يكي خوش‌منش روز بود
دل‌افروز يا گيتي‌افروز بود
سراپرده و خيمه فرمود كي
بياراست خوان و بياورد مي
هم‌اندر زمان تندباري ز كوه
برآمد كه شد نامور زان ستوه
جهان سربسر گشت چون پر زاغ
ندانست كس باز هامون ز زاغ
بياريد از ابر تاريك برف
زميني پر از برف و بادي شگرف
سه روز و سه شب هم بدان سان به دشت
دم باد ز اندازه اندر گذشت
هوا پود گشت ابر چون تار شد
سپهبد ازان كار بيچار شد
به آواز پيش پشوتن بگفت
كه اين كار ما گشت با درد جفت
به مردي شدم در دم اژدها
كنون زور كردن نيارد بها
همه پيش يزدان نيايش كنيد
بخوانيد و او را ستايش كنيد
مگر كاين بلاها ز ما بگذرد
كزين پس كسي مان به كس نشمرد
پشوتن بيامد به پيش خداي
كه او بود بر نيكويي رهنماي
نيايش ز اندازه بگذاشتند
همه در زمان دست برداشتند
همانگه بيامد يكي باد خوش
ببرد ابر و روي هوا گشت كش
چو ايرانيان را دل آمد به جاي
ببودند بر پيش يزدان به پاي
سراپرده و خيمه‌ها گشته‌تر
ز سرما كسي را نبد پاي و پر
همانجا ببودند گردان سه روز
چهارم چو بفروخت گيتي فروز
سپهبد گرانمايگان را بخواند
بسي داستانهاي نيكو براند
چنين گفت كايدر بمانيد بار
مداريد جز آلت كارزار
هرانكس كه هستند سرهنگ‌فش
كه باشد ورا باره صد آب كش
به پنجاه آب و خورش برنهيد
دگر آلت گسترش بر نهيد
فزوني هم ايدر بمانيد بار
مگر آنچ بايد بدان كارزار
به نيروي يزدان بيابيم دست
بدان بدكنش مردم بت‌پرست
چو نوميد گردد ز يزدان كسي
ازو نيك‌بختي نيايد بسي
ازان دژ يكايك توانگر شويد
همه پاك با گنج و افسر شويد
چو خور چادر زرد بر سركشيد
ببد باختر چون گل شنبليد
بنه برنهادند گردان همه
برفتند با شهريار رمه
چو بگذشت از تيره شب يك زمان
خروش كلنگ آمد از آسمان
برآشفت ز آوازش اسفنديار
پيامي فرستاد زي گرگسار
كه گفتي بدين منزلت آب نيست
همان جاي آرامش و خواب نيست
كنون ز آسمان خاست بانگ كلنگ
دل ما چرا كردي از آب تنگ
چنين داد پاسخ كز ايدر ستور
نيابد مگر چشمهٔ آب شور
دگر چشمهٔ آب‌يابي چو زهر
كزان آب مرغ و ددان راست بهر
چنين گفت سالار كز گرگسار
يكي راهبر ساختم كينه‌دار
ز گفتار او تيز لشكر براند
جهاندار نيكي دهش را بخواند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد