بخش ۱ - داستان هفتخوان اسفنديار

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - داستان هفتخوان اسفنديار

۳۵ بازديد


كنون زين سپس هفتخوان آورم
سخنهاي نغز و جوان آورم
اگر بخت يكباره ياري كند
برو طبع من كامگاري كند
بگويم به تأييد محمود شاه
بدان فر و آن خسرواني كلاه
كه شاه جهان جاودان زنده باد
بزرگان گيتي ورا بنده باد
چو خورشيد بر چرخ بنمود چهر
بياراست روي زمين را به مهر
به برج حمل تاج بر سر نهاد
ازو خاور و باختر گشت شاد
پر از غلغل و رعد شد كوهسار
پر از نرگس و لاله شد جويبار
ز لاله فريب و ز نرگس نهيب
ز سنبل عتاب و ز گلنار زيب
پر آتش دل ابر و پر آب چشم
خروش مغاني و پرتاب خشم
چو آتش نمايد بپالايد آب
ز آواز او سر برآيد ز خواب
چو بيدار گردي جهان را ببين
كه ديباست گر نقش ماني به چين
چو رخشنده گردد جهان ز آفتاب
رخ نرگس و لاله بيني پر آب
بخندد بدو گويد اي شوخ چشم
به عشق تو گريان نه از درد و خشم
نخندد زمين تا نگريد هوا
هوا را نخوانم كف پادشا
كه باران او در بهاران بود
نه چون همت شهرياران بود
به خورشيد ماند همي دست شاه
چو اندر حمل برفرازد كلاه
اگر گنج پيش آيد از خاك خشك
وگر آب دريا و گر در و مشك
ندارد همي روشناييش باز
ز درويش وز شاه گردن فراز
كف شاه ابوالقاسم آن پادشا
چنين است با پاك و ناپارسا
دريغش نيايد ز بخشيدن ايچ
نه آرام گيرد به روز بسيچ
چو جنگ آيدش پيش جنگ آورد
سر شهرياران به چنگ آورد
بدان كس كه گردن نهد گنج خويش
ببخشد نينديشد از رنج خويش
جهان را جهاندار محمود باد
ازو بخشش و داد موجود باد
ز رويين دژ اكنون جهانديده پير
نگر تا چه گويد ازو ياد گير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد