من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲

۳۲ بازديد
 

ميان سپهدار و آن سرو بن
زني بود گوينده شيرين سخن
پيام آوريدي سوي پهلوان
هم از پهلوان سوي سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنيد با او براند
بدو گفت نزديك رودابه رو
بگويش كه اي نيك دل ماه نو
سخن چون ز تنگي به سختي رسيد
فراخيش را زود بيني كليد
فرستاده باز آمد از پيش سام
ابا شادماني و فرخ پيام
بسي گفت و بشنيد و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبك پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پيش او بازگشت و ببرد
به نزديك رودابه آمد چو باد
بدين شادماني ورا مژده داد
پري روي بر زن درم برفشاند
به كرسي زر پيكرش برنشاند
يكي شاره سربند پيش آوريد
شده تار و پود اندرو ناپديد
همه پيكرش سرخ ياقوت و زر
شده زر همه ناپديد از گهر
يكي جفت پر مايه انگشتري
فروزنده چون بر فلك مشتري
فرستاد نزديك دستان سام
بسي داد با آن درود و پيام
زن از حجره آنگه به ايوان رسيد
نگه كرد سيندخت او را بديد
زن از بيم برگشت چون سندروس
بترسيد و روي زمين داد بوس
پر انديشه شد جان سيندخت ازوي
به آواز گفت از كجايي بگوي
زمان تا زمان پيش من بگذري
به حجره درآيي به من ننگري
دل روشنم بر تو شد بدگمان
بگويي مرا تا زهي گر كمان
بدو گفت زن من يكي چاره‌جوي
همي نان فراز آرم از چند روي
بدين حجره رودابه پيرايه خواست
بدو دادم اكنون همينست راست
بياوردمش افسر پرنگار
يكي حلقه پرگوهر شاهوار
بدو گفت سيندخت بنمايي‌ام
دل بسته ز انديشه بگشايي‌ام
سپردم به رودابه گفت اين دو چيز
فزون خواست اكنون بيارمش نيز
بها گفت بگذار بر چشم من
يكي آب بر زن برين خشم من
درم گفت فردا دهد ماه روي
بها تا نيابم تو از من مجوي
همي كژ دانست گفتار او
بياراست دل را به پيكار او
بيامد بجستش بر و آستي
همي جست ازو كژي و كاستي
به خشم اندرون شد ازان زن غمي
به خواري كشيدش بروي زمي
چو آن جامه‌هاي گرانمايه ديد
هم از دست رودابه پيرايه ديد
در كاخ بر خويشتن بر ببست
از انديشگان شد به كردار مست
بفرمود تا دخترش رفت پيش
همي دست برزد به رخسار خويش
دو گل رابدو نرگس خوابدار
همي شست تا شد گلان آبدار
به رودابه گفت اي سرافراز ماه
گزين كردي از ناز برگاه چاه
چه ماند از نكو داشتي در جهان
كه ننمودمت آشكار و نهان
ستمگر چرا گشتي اي ماه‌روي
همه رازها پيش مادر بگوي
كه اين زن ز پيش كه آيد همي
به پيشت ز بهر چه آيد همي
سخن بر چه سانست و آن مرد كيست
كه زيباي سربند و انگشتريست
ز گنج بزرگ افسر تازيان
به ما ماند بسيار سود و زيان
بدين نام بد دادخواهي به باد
چو من زاده‌ام دخت هرگز مباد
زمين ديد رودابه و پشت پاي
فرو ماند از خشم مادر به جاي
فرو ريخت از ديدگان آب مهر
به خون دو نرگس بياراست چهر
به مادر چنين گفت كاي پر خرد
همي مهر جان مرا بشكرد
مرا مام فرخ نزادي ز بن
نرفتي ز من نيك يا بد سخن
سپهدار دستان به كابل بماند
چنين مهر اويم بر آتش نشاند
چنان تنگ شد بر دلم بر جهان
كه گريان شدم آشكار و نهان
نخواهم بدن زنده بي‌روي او
جهانم نيرزد به يك موي او
بدان كو مرا ديد و بامن نشست
به پيمان گرفتيم دستش بدست
فرستاده شد نزد سام بزرگ
فرستاد پاسخ به زال سترگ
زماني بپيچيد و دستور بود
سخنهاي بايسته گفت و شنود
فرستاده را داد بسيار چيز
شنيدم همه پاسخ سام نيز
به دست همين زن كه كنديش موي
زدي بر زمين و كشيدي به روي
فرستاده آرندهٔ نامه بود
مرا پاسخ نامه اين جامه بود
فروماند سيندخت زان گفت‌گوي
پسند آمدش زال را جفت اوي
چنين داد پاسخ كه اين خرد نيست
چو دستان ز پرمايگان گرد نيست
بزرگست پور جهان پهلوان
همش نام و هم راي روشن روان
هنرها همه هست و آهو يكي
كه گردد هنر پيش او اندكي
شود شاه گيتي بدين خشمناك
ز كابل برآرد به خورشيد خاك
نخواهد كه از تخم ما بر زمين
كسي پاي خوار اندر آرد به زين
رها كرد زن را و بنواختش
چنان كرد پيدا كه نشناختش
چنان ديد رودابه را در نهان
كجا نشنود پند كس در جهان
بيامد ز تيمار گريان بخفت
همي پوست بر تنش گفتي بكفت


بخش ۱۱

۳۹ بازديد


چو برخاست از خواب با موبدان
يكي انجمن كرد با بخردان
گشاد آن سخن بر ستاره شمر
كه فرجام اين بر چه باشد گذر
دو گوهر چو آب و چو آتش به هم
برآميخته باشد از بن ستم
همانا كه باشد به روز شمار
فريدون و ضحاك را كارزار
از اختر بجوئيد و پاسخ دهيد
همه كار و كردار فرخ نهيد
ستاره‌شناسان به روز دراز
همي ز آسمان بازجستند راز
بديدند و با خنده پيش آمدند
كه دو دشمن از بخت خويش آمدند
به سام نريمان ستاره شمر
چنين گفت كاي گرد زرين كمر
ترا مژده از دخت مهراب و زال
كه باشند هر دو به شادي همال
ازين دو هنرمند پيلي ژيان
بيايد ببندد به مردي ميان
جهان زيرپاي اندر آرد به تيغ
نهد تخت شاه از بر پشت ميغ
ببرد پي بدسگالان ز خاك
به روي زمين بر نماند مغاك
نه سگسار ماند نه مازندران
زمين را بشويد به گرز گران
به خواب اندرد آرد سر دردمند
ببندد در جنگ و راه گزند
بدو باشد ايرانيان را اميد
ازو پهلوان را خرام و نويد
پي باره‌اي كو چماند به جنگ
بمالد برو روي جنگي پلنگ
خنك پادشاهي كه هنگام او
زمانه به شاهي برد نام او
چو بشنيد گفتار اخترشناس
بخنديد و پذرفت ازيشان سپاس
ببخشيدشان بي‌كران زر و سيم
چو آرامش آمد به هنگام بيم
فرستادهٔ زال را پيش خواند
زهر گونه با او سخنها براند
بگفتش كه با او به خوبي بگوي
كه اين آرزو را نبد هيچ روي
وليكن چو پيمان چنين بد نخست
بهانه نشايد به بيداد جست
من اينك به شبگير ازين رزمگاه
سوي شهر ايران گذارم سپاه
فرستاده را داد چندي درم
بدو گفت خيره مزن هيچ دم
گسي كردش و خود به راه ايستاد
سپاه و سپهبد از آن كار شاد
ببستند از آن گرگساران هزار
پياده به زاري كشيدند خوار
دو بهره چو از تيره شب درگذشت
خروش سواران برآمد ز دشت
همان نالهٔ كوس با كره ناي
برآمد ز دهليز پرده‌سراي
سپهبد سوي شهر ايران كشيد
سپه را به نزد دليران كشيد
فرستاده آمد دوان سوي زال
ابا بخت پيروز و فرخنده فال
گرفت آفرين زال بر كردگار
بران بخشش گردش روزگار
درم داد و دينار درويش را
نوازنده شد مردم خويش را


بخش ۱۴

۳۹ بازديد


پس آگاهي آمد به شاه بزرگ
ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پيوند مهراب وز مهر زال
وزان ناهمالان گشته همال
سخن رفت هر گونه با موبدان
به پيش سرافراز شاه ردان
چنين گفت با بخردان شهريار
كه بر ما شود زين دژم روزگار
چو ايران ز چنگال شير و پلنگ
برون آوريدم به راي و به جنگ
فريدون ز ضحاك گيتي بشست
بترسم كه آيد ازان تخم رست
نبايد كه بر خيره از عشق زال
همال سرافگنده گردد همال
چو از دخت مهراب و از پور سام
برآيد يكي تيغ تيز از نيام
اگر تاب گيرد سوي مادرش
زگفت پراگنده گردد سرش
كند شهر ايران پر آشوب و رنج
بدو بازگردد مگر تاج و گنج
همه موبدان آفرين خواندند
ورا خسرو پاك‌دين خواندند
بگفتند كز ما تو داناتري
به بايستها بر تواناتري
همان كن كجا با خرد درخورد
دل اژدها را خرد بشكرد
بفرمود تا نوذر آمدش پيش
ابا ويژگان و بزرگان خويش
بدو گفت رو پيش سام سوار
بپرسش كه چون آمد از كارزار
چو ديدي بگويش كزين سوگراي
ز نزديك ماكن سوي خانه راي
هم آنگاه برخاست فرزند شاه
ابا ويژگان سرنهاده به راه
سوي سام نيرم نهادند روي
ابا ژنده‌پيلان پرخاش جوي
چو زين كار سام يل آگاه شد
پذيره سوي پوركي شاه شد
ز پيش پدر نوذر نامدار
بيامد به نزديك سام سوار
همه نامداران پذيره شدند
ابا ژنده‌پيل و تبيره شدند
رسيدند پس پيش سام سوار
بزرگان و كي نوذر نامدار
پيام پدر شاه نوذر بداد
به ديدار او سام يل گشت شاد
چنين داد پاسخ كه فرمان كنم
ز ديدار او رامش جان كنم
نهادند خوان و گرفتند جام
نخست از منوچهر بردند نام
پس از نوذر و سام و هر مهتري
گرفتند شادي ز هر كشوري
به شادي درآمد شب ديرياز
چو خورشيد رخشنده بگشاد راز
خروش تبيره برآمد ز در
هيون دلاور برآورد پر
سوي بارگاه منوچهر شاه
به فرمان او برگرفتند راه
منوچهر چون يافت زو آگهي
بياراست ديهيم شاهنشهي
ز ساري و آمل برآمد خروش
چو درياي سبز اندر آمد به جوش
ببستند آئين ژوپين وران
برفتند با خشتهاي گران
سپاهي كه از كوه تا كوه مرد
سپر در سپر ساخته سرخ و زرد
ابا كوس و با ناي روئين و سنج
ابا تازي اسپان و پيلان و گنج
ازين گونه لشكر پذيره شدند
بسي با درفش و تبيره شدند
چو آمد به نزديكي بارگاه
پياده شد و راه بگشاد شاه
چو شاه جهاندار بگشاد روي
زمين را ببوسيد و شد پيش اوي
منوچهر برخاست از تخت عاج
ز ياقوت رخشنده بر سرش تاج
بر خويش بر تخت بنشاختش
چنان چون سزا بود بنواختش
وزان گرگساران جنگ آوران
وزان نره ديوان مازندران
بپرسيد و بسيار تيمار خورد
سپهبد سخن يك به يك يادكرد
كه نوشه زي اي شاه تا جاودان
ز جان تو كوته بد بدگمان
برفتم بران شهر ديوان نر
نه ديوان كه شيران جنگي به بر
كه از تازي اسپان تكاورترند
ز گردان ايران دلاورترند
سپاهي كه سگسار خوانندشان
پلنگان جنگي نمايندشان
ز من چون بديشان رسيد آگهي
از آواز من مغزشان شد تهي
به شهر اندرون نعره برداشتند
ازان پس همه شهر بگذاشتند
همه پيش من جنگ جوي آمدند
چنان خيره و پوي پوي آمدند
سپه جنب جنبان شد و روز تار
پس اندر فراز آمد و پيش غار
نبيره جهاندار سلم بزرگ
به پيش سپاه اندر آمد چو گرگ
سپاهي به كردار مور و ملخ
نبد دشت پيدا نه كوه و نه شخ
چو برخاست زان لشكر گشن گرد
رخ نامداران ما گشت زرد
من اين گرز يك زخم برداشتم
سپه را هم آنجاي بگذاشتم
خروشي خروشيدم از پشت زين
كه چون آسيا شد بريشان زمين
دل آمد سپه را همه بازجاي
سراسر سوي رزم كردند راي
چو بشنيد كاكوي آواز من
چنان زخم سرباز كوپال من
بيامد به نزديك من جنگ ساز
چو پيل ژيان با كمند دراز
مرا خواست كارد به خم كمند
چو ديدم خميدم ز راه گزند
كمان كياني گرفتم به چنگ
به پيكان پولاد و تير خدنگ
عقاب تكاور برانگيختم
چو آتش بدو بر تبر ريختم
گمانم چنان بد كه سندان سرش
كه شد دوخته مغز تا مغفرش
نگه كردم از گرد چون پيل مست
برآمد يكي تيغ هندي به دست
چنان آمدم شهريارا گمان
كزو كوه زنهار خواهد بجان
وي اندر شتاب و من اندر درنگ
همي جستمش تا كي آيد به چنگ
چو آمد به نزديك من سرفراز
من از چرمه چنگال كردم دراز
گرفتم كمربند مرد دلير
ز زين برگسستم بكردار شير
زدم بر زمين بر چو پيل ژيان
بدين آهنين دست و گردي ميان
چو افگنده شد شاه زين گونه خوار
سپه روي برگشت از كارزار
نشيب و فراز بيابان و كوه
به هر سو شده مردمان هم گروه
سوار و پياده ده و دو هزار
فگنده پديد آمد اندر شمار
چو بشنيد گفتار سالار شاه
برافراخت تا ماه فرخ كلاه
چو روز از شب آمد بكوشش ستوه
ستوهي گرفته فرو شد به كوه
مي و مجلس آراست و شد شادمان
جهان پاك ديد از بد بدگمان
به بگماز كوتاه كردند شب
به ياد سپهبد گشادند لب
چو شب روز شد پردهٔ بارگاه
گشادند و دادند زي شاه راه
بيامد سپهدار سام سترگ
به نزد منوچهر شاه بزرگ
چني گفت با سام شاه جهان
كز ايدر برو با گزيده مهان
به هندوستان آتش اندر فروز
همه كاخ مهراب و كابل بسوز
نبايد كه او يابد از بد رها
كه او ماند از بچهٔ اژدها
زمان تا زمان زو برآيد خروش
شود رام گيتي پر از جنگ و جوش
هر آنكس كه پيوستهٔ او بود
بزرگان كه در دستهٔ او بود
سر از تن جدا كن زمين را بشوي
ز پيوند ضحاك و خويشان اوي
چنين داد پاسخ كه ايدون كنم
كه كين از دل شاه بيرون كنم
ببوسيد تخت و بماليد روي
بران نامور مهر انگشت اوي
سوي خانه بنهاد سر با سپاه
بدان باد پايان جوينده راه


بخش ۱۳

۳۶ بازديد


چو آمد ز درگاه مهراب شاد
همي كرد از زال بسيار ياد
گرانمايه سيندخت را خفته ديد
رخش پژمريده دل آشفته ديد
بپرسيد و گفتا چه بودت بگوي
چرا پژمريد آن چو گلبرگ روي
چنين داد پاسخ به مهراب باز
كه انديشه اندر دلم شد دراز
ازين كاخ آباد و اين خواسته
وزين تازي اسپان آراسته
وزين بندگان سپهبدپرست
ازين تاج و اين خسرواني نشست
وزين چهره و سرو بالاي ما
وزين نام و اين دانش و راي ما
بدين آبداري و اين راستي
زمان تا زمان آورد كاستي
به ناكام بايد به دشمن سپرد
همه رنج ما باد بايد شمرد
يكي تنگ تابوت ازين بهر ماست
درختي كه ترياك او زهر ماست
بكشتيم و داديم آبش به رنج
بياويختيم از برش تاج و گنج
چو بر شد به خورشيد و شد سايه‌دار
به خاك اندر آمد سر مايه‌دار
برينست فرجام و انجام ما
بدان تا كجا باشد آرام ما
به سيندخت مهراب گفت اين سخن
نوآوردي و نو نگردد كهن
سراي سپنجي بدين سان بود
خرد يافته زو هراسان بود
يكي اندر آيد دگر بگذرد
گذر ني كه چرخش همي بسپرد
به شادي و انده نگردد دگر
برين نيست پيكار با دادگر
بدو گفت سيندخت اين داستان
بروي دگر بر نهد باستان
خرد يافته موبد نيك بخت
به فرزند زد داستان درخت
زدم داستان تا ز راه خرد
سپهبد به گفتار من بنگرد
فرو برد سرو سهي داد خم
به نرگس گل سرخ را داد نم
كه گردون به سر بر چنان نگذرد
كه ما را همي بايد اي پرخرد
چنان دان كه رودابه را پور سام
نهاني نهادست هر گونه دام
ببردست روشن دلش را ز راه
يكي چاره مان كرد بايد نگاه
بسي دادمش پند و سودش نكرد
دلش خيره بينم همي روي زرد
چو بشنيد مهراب بر پاي جست
نهاد از بر دست شمشير دست
تنش گشت لرزان و رخ لاجورد
پر از خون جگر دل پر از باد سرد
همي گفت رودابه را رود خون
بروي زمين بر كنم هم كنون
چو اين ديد سيندخت برپاي جست
كمر كرد بر گردگاهش دو دست
چنين گفت كز كهتر اكنون يكي
سخن بشنو و گوش دار اندكي
ازان پس همان كن كه راي آيدت
روان و خرد رهنماي آيدت
بپيچيد و بنداخت او را بدست
خروشي برآورد چون پيل مست
مرا گفت چون دختر آمد پديد
ببايستش اندر زمان سر بريد
نكشتم بگشتم ز راه نيا
كنون ساخت بر من چنين كيميا
پسر كو ز راه پدر بگذرد
دليرش ز پشت پدر نشمرد
همم بيم جانست و هم جاي ننگ
چرا بازداري سرم را ز جنگ
اگر سام يل با منوچهر شاه
بيابند بر ما يكي دستگاه
ز كابل برآيد به خورشيد دود
نه آباد ماند نه كشت و درود
چنين گفت سيندخت با مرزبان
كزين در مگردان به خيره زبان
كزين آگهي يافت سام سوار
به دل ترس و تيمار و سختي مدار
وي از گرگساران بدين گشت باز
گشاده شدست اين سخن نيست راز
چنين گفت مهراب كاي ماه‌روي
سخن هيچ با من به كژي مگوي
چنين خود كي اندر خورد با خرد
كه مر خاك را باد فرمان برد
مرا دل بدين نيستي دردمند
اگر ايمني يابمي از گزند
كه باشد كه پيوند سام سوار
نخواهد ز اهواز تا قندهار
بدو گفت سيندخت كاي سرفراز
به گفتار كژي مبادم نياز
گزند تو پيدا گزند منست
دل درمند تو بند منست
چنين است و اين بر دلم شد درست
همين بدگماني مرا از نخست
اگر باشد اين نيست كاري شگفت
كه چندين بد انديشه بايد گرفت
فريدون به سرو يمن گشت شاه
جهانجوي دستان همين ديد راه
هرانگه كه بيگانه شد خويش تو
شود تيره راي بدانديش تو
به سيندخت فرمود پس نامدار
كه رودابه را خيز پيش من آر
بترسيد سيندخت ازان تيز مرد
كه او را ز درد اندر آرد به گرد
بدو گفت پيمانت خواهم نخست
به چاره دلش را ز كينه بشست
زبان داد سيندخت را نامجوي
كه رودابه را بد نيارد بروي
بدو گفت بنگر كه شاه زمين
دل از ما كند زين سخن پر ز كين
نه ماند بر و بوم و نه مام و باب
شود پست رودابه با رودآب
چو بشنيد سيندخت سر پيش اوي
فرو برد و بر خاك بنهاد روي
بر دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زير شب
همي مژده دادش كه جنگي پلنگ
ز گور ژيان كرد كوتاه چنگ
كنون زود پيرايه بگشاي و رو
به پيش پدر شو به زاري بنو
بدو گفت رودابه پيرايه چيست
به جاي سر مايه بي‌مايه چيست
روان مرا پور سامست جفت
چرا آشكارا ببايد نهفت
به پيش پدر شد چو خورشيد شرق
به ياقوت و زر اندرون گشته غرق
بهشتي بد آراسته پرنگار
چو خورشيد تابان به خرم بهار
پدر چون ورا ديد خيره بماند
جهان آفرين را نهاني بخواند
بدو گفت اي شسته مغز از خرد
ز پرگوهران اين كي اندر خورد
كه با اهرمن جفت گردد پري
كه مه تاج بادت مه انگشتري
چو بشنيد رودابه آن گفت‌وگوي
دژم گشت و چون زعفران كرد روي
سيه مژه بر نرگسان دژم
فرو خوابنيد و نزد هيچ دم
پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ
همي رفت غران بسان پلنگ
سوي خانه شد دختر دل‌شده
رخان معصفر بزر آژده
به يزدان گرفتند هر دو پناه
هم اين دل شده ماه و هم پيشگاه


بخش ۱۶

۳۲ بازديد


چو در كابل اين داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
برآشفت و سيندخت را پيش خواند
همه خشم رودابه بر وي براند
بدو گفت كاكنون جزين راي نيست
كه با شاه گيتي مرا پاي نيست
كه آرمت با دخت ناپاك تن
كشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ايران ازين خشم و كين
برآسايد و رام گردد زمين
به كابل كه با سام يارد چخيد
ازان زخم گرزش كه يارد چشيد
چو بشنيد سيندخت بنشست پست
دل چاره‌جوي اندر انديشه بست
يكي چاره آورد از دل به جاي
كه بد ژرف بين و فزاينده راي
وزان پس دوان دست كرده به كش
بيامد بر شاه خورشيد فش
بدو گفت بشنو ز من يك سخن
چو ديگر يكي كامت آيد بكن
ترا خواسته گر ز بهر تنست
ببخش و بدان كين شب آبستنست
اگر چند باشد شب ديرياز
برو تيرگي هم نماند دراز
شود روز چون چشمه روشن شود
جهان چون نگين بدخشان شود
بدو گفت مهراب كز باستان
مزن در ميان يلان داستان
بگو آنچه داني و جان را بكوش
وگر چادر خون به تن بر بپوش
بدو گفت سيندخت كاي سرفراز
بود كت به خونم نيايد نياز
مرا رفت بايد به نزديك سام
زبان برگشايم چو تيغ از نيام
بگويم بدو آنچه گفتن سزد
خرد خام گفتارها را پزد
ز من رنج جان و ز تو خواسته
سپردن به من گنج آراسته
بدو گفت مهراب بستان كليد
غم گنج هرگز نبايد كشيد
پرستنده و اسپ و تخت و كلاه
بياراي و با خويشتن بر به راه
مگر شهر كابل نسوزد به ما
چو پژمرده شد برفروزد به ما
چين گفت سيندخت كاي نامدار
به جاي روان خواسته خواردار
نبايد كه چون من شوم چاره‌جوي
تو رودابه را سختي آري به روي
مرا در جهان انده جان اوست
كنون با توم روز پيمان اوست
ندارم همي انده خويشتن
ازويست اين درد و اندوه من
يكي سخت پيمان ستد زو نخست
پس آنگه به مردي ره چاره جست
بياراست تن را به ديبا و زر
به در و به ياقوت پرمايه سر
پس از گنج زرش ز بهر نثار
برون كرد دينار چون سي‌هزار
به زرين ستام آوريدند سي
از اسپان تازي و از پارسي
ابا طوق زرين پرستنده شست
يكي جام زر هر يكي را به دست
پر از مشك و كافور و ياقوت و زر
ز پيروزهٔ چند چندي گهر
چهل جامه ديباي پيكر به زر
طرازش همه گونه گونه گهر
به زرين و سيمين دوصد تيغ هند
جزان سي به زهراب داده پرند
صد اشتر همه مادهٔ سرخ موي
صد استر همه باركش راه جوي
يكي تاج پرگوهر شاهوار
ابا طوق و با ياره و گوشوار
بسان سپهري يكي تخت زر
برو ساخته چند گونه گهر
برش خسروي بيست پهناي او
چو سيصد فزون بود بالاي او
وزان ژنده‌پيلان هندي چهار
همه جامه و فرش كردند بار


بخش ۱۵

۳۵ بازديد


به مهراب و دستان رسيد اين سخن
كه شاه و سپهبد فگندند بن
خروشان ز كابل همي رفت زال
فروهشته لفج و برآورده يال
همي گفت اگر اژدهاي دژم
بيايد كه گيتي بسوزد به دم
چو كابلستان را بخواهد بسود
نخستين سر من ببايد درود
به پيش پدر شد پر از خون جگر
پر انديشه دل پر ز گفتار سر
چو آگاهي آمد به سام دلير
كه آمد ز ره بچهٔ نره شير
همه لشكر از جاي برخاستند
درفش فريدون بياراستند
پذيره شدن را تبيره زدند
سپاه و سپهبد پذيره شدند
همه پشت پيلان به رنگين درفش
بياراسته سرخ و زرد و بنفش
چو روي پدر ديد دستان سام
پياده شد از اسپ و بگذارد گام
بزرگان پياده شدند از دو روي
چه سالارخواه و چه سالارجوي
زمين را ببوسيد زال دلير
سخن گفت با او پدر نيز دير
نشست از بر تازي اسپ سمند
چو زرين درخشنده كوهي بلند
بزرگان همه پيش او آمدند
به تيمار و با گفت و گو آمدند
كه آزرده گشتست بر تو پدر
يكي پوزش آور مكش هيچ سر
چنين داد پاسخ كزين باك نيست
سرانجام آخر به جز خاك نيست
پدر گر به مغز اندر آرد خرد
همانا سخن بر سخن نگذرد
و گر برگشايد زبان را به خشم
پس از شرمش آب اندر آرم به چشم
چنين تا به درگاه سام آمدند
گشاده‌دل و شادكام آمدند
فرود آمد از باره سام سوار
هم اندر زمان زال را داد بار
چو زال اندر آمد به پيش پدر
زمين را ببوسيد و گسترد بر
يكي آفرين كرد بر سام گرد
وزاب دو نرگس همي گل سترد
كه بيدار دل پهلوان شاد باد
روانش گرايندهٔ داد باد
ز تيغ تو الماس بريان شود
زمين روز جنگ از تو گريان شود
كجا ديزهٔ تو چمد روز جنگ
شتاب آيد اندر سپاه درنگ
سپهري كجا باد گرز تو ديد
همانا ستاره نيارد كشيد
زمين نسپرد شير با داد تو
روان و خرد كشته بنياد تو
همه مردم از داد تو شادمان
ز تو داد يابد زمين و زمان
مگر من كه از داد بي‌بهره‌ام
و گرچه به پيوند تو شهره‌ام
يكي مرغ پرورده‌ام خاك خورد
به گيتي مرا نيست با كس نبرد
ندانم همي خويشتن را گناه
كه بر من كسي را بران هست راه
مگر آنكه سام يلستم پدر
و گر هست با اين نژادم هنر
ز مادر بزادم بينداختي
به كوه اندرم جايگه ساختي
فگندي به تيمار زاينده را
به آتش سپردي فزاينده را
ترا با جهان آفرين نيست جنگ
كه از چه سياه و سپيدست رنگ
كنون كم جهان آفرين پروريد
به چشم خدايي به من بنگريد
ابا گنج و با تخت و گرز گران
ابا راي و با تاج و تخت و سران
نشستم به كابل به فرمان تو
نگه داشتم راي و پيمان تو
كه گر كينه جويي نيازارمت
درختي كه كشتي به بار آرمت
ز مازندران هديه اين ساختي
هم از گرگساران بدين تاختي
كه ويران كني خان آباد من
چنين داد خواهي همي داد من
من اينك به پيش تو استاده‌ام
تن بنده خشم ترا داده‌ام
به اره ميانم بدو نيم كن
ز كابل مپيماي با من سخن
سپهبد چو بشنيد گفتار زال
برافراخت گوش و فرو برد يال
بدو گفت آري همينست راست
زبان تو بر راستي بر گواست
همه كار من با تو بيداد بود
دل دشمنان بر تو بر شاد بود
ز من آرزو خود همين خواستي
به تنگي دل از جاي برخاستي
مشو تيز تا چارهٔ كار تو
بسازم كنون نيز بازار تو
يكي نامه فرمايم اكنون به شاه
فرستم به دست تو اي نيك‌خواه
سخن هر چه بايد به ياد آورم
روان و دلش سوي داد آورم
اگر يار باشد جهاندار ما
به كام تو گردد همه كار ما
نويسنده را پيش بنشاندند
ز هر در سخنها همي راندند
سرنامه كرد آفرين خداي
كجا هست و باشد هميشه به جاي
ازويست نيك و بد و هست و نيست
همه بندگانيم و ايزد يكيست
هر آن چيز كو ساخت اندر بوش
بران است چرخ روان را روش
خداوند كيوان و خورشيد و ماه
وزو آفرين بر منوچهر شاه
به رزم اندرون زهر ترياك سوز
به بزم اندرون ماه گيتي فروز
گراينده گرز و گشاينده شهر
ز شادي به هر كس رساننده بهر
كشنده درفش فريدون به جنگ
كشنده سرافراز جنگي پلنگ
ز باد عمود تو كوه بلند
شود خاك نعل سرافشان سمند
همان از دل پاك و پاكيزه كيش
به آبشخور آري همي گرگ و ميش
يكي بنده‌ام من رسيده به جاي
به مردي بشست اندر آورده پاي
همي گرد كافور گيرد سرم
چنين كرد خورشيد و ماه افسرم
ببستم ميان را يكي بنده‌وار
ابا جاودان ساختم كارزار
عنان پيچ و اسپ افگن و گرزدار
چو من كس نديدي به گيتي سوار
بشد آب گردان مازندران
چو من دست بردم به گرز گران
ز من گر نبودي به گيتي نشان
برآورده گردن ز گردن كشان
چنان اژدها كو ز رود كشف
برون آمد و كرد گيتي چو كف
زمين شهر تا شهر پهناي او
همان كوه تا كوه بالاي او
جهان را ازو بود دل پر هراس
همي داشتندي شب و روز پاس
هوا پاك ديدم ز پرندگان
همان روي گيتي ز درندگان
ز تفش همي پر كرگس بسوخت
زمين زير زهرش همي برفروخت
نهنگ دژم بر كشيدي ز آب
به دم دركشيدي ز گردون عقاب
زمين گشت بي‌مردم و چارپاي
همه يكسر او را سپردند جاي
چو ديدم كه اندر جهان كس نبود
كه با او همي دست يارست سود
به زور جهاندار يزدان پاك
بيفگندم از دل همه ترس و باك
ميان را ببستم به نام بلند
نشستم بران پيل پيكر سمند
به زين اندرون گرزهٔ گاوسر
به بازو كمان و به گردن سپر
برفتم بسان نهنگ دژم
مرا تيز چنگ و ورا تيز دم
مرا كرد پدرود هركو شنيد
كه بر اژدها گرز خواهم كشيد
ز سر تا به دمش چو كوه بلند
كشان موي سر بر زمين چون كمند
زبانش بسان درختي سياه
ز فر باز كرده فگنده به راه
چو دو آبگيرش پر از خون دو چشم
مرا ديد غريد و آمد به خشم
گماني چنان بردم اي شهريار
كه دارم مگر آتش اندر كنار
جهان پيش چشمم چو دريا نمود
به ابر سيه بر شده تيره دود
ز بانگش بلرزيد روي زمين
ز زهرش زمين شد چو درياي چين
برو بر زدم بانگ برسان شير
چنان چون بود كار مرد دلير
يكي تير الماس پيكان خدنگ
به چرخ اندرون راندم بي‌درنگ
چو شد دوخته يك كران از دهانش
بماند از شگفتي به بيرون زبانش
هم اندر زمان ديگري همچنان
زدم بر دهانش بپيچيد ازان
سديگر زدم بر ميان زفرش
برآمد همي جوي خون از جگرش
چو تنگ اندر آورد با من زمين
برآهختم اين گاوسر گرزكين
به نيروي يزدان گيهان خداي
برانگيختم پيلتن را ز جاي
زدم بر سرش گرزهٔ گاو چهر
برو كوه باريد گفتي سپهر
شكستم سرش چون تن ژنده پيل
فرو ريخت زو زهر چون رود نيل
به زخمي چنان شد كه ديگر نخاست
ز مغزش زمين گشت باكوه راست
كشف رود پر خون و زرداب شد
زمين جاي آرامش و خواب شد
همه كوهساران پر از مرد و زن
همي آفرين خواندندي بمن
جهاني بران جنگ نظاره بود
كه آن اژدها زشت پتياره بود
مرا سام يك زخم ازان خواندند
جهان زر و گوهر برافشاندند
چو زو بازگشتم تن روشنم
برهنه شد از نامور جوشنم
فرو ريخت از باره بر گستوان
وزين هست هر چند رانم زيان
بران بوم تا ساليان بر نبود
جز از سوخته خار خاور نبود
چنين و جزين هر چه بوديم راي
سران را سرآوردمي زير پاي
كجا من چمانيدمي بادپاي
بپرداختي شير درنده جاي
كنون چند سالست تا پشت زين
مرا تختگاه است و اسپم زمين
همه گرگساران و مازنداران
به تو راست كردم به گرز گران
نكردم زماني برو بوم ياد
ترا خواستم راد و پيروز و شاد
كنون اين برافراخته يال من
همان زخم كوبنده كوپال من
بدان هم كه بودي نماند همي
بر و گردگاهم خماند همي
كمندي بينداخت از دست شست
زمانه مرا باژگونه ببست
سپرديم نوبت كنون زال را
كه شايد كمربند و كوپال را
يكي آرزو دارد اندر نهان
بيايد بخواهد ز شاه جهان
يكي آرزو كان به يزدان نكوست
كجا نيكويي زير فرمان اوست
نكرديم بي‌راي شاه بزرگ
كه بنده نبايد كه باشد سترگ
همانا كه با زال پيمان من
شنيدست شاه جهان‌بان من
كه از راي او سر نپيچم به هيچ
درين روزها كرد زي من بسيچ
به پيش من آمد پر از خون رخان
همي چاك چاك آمدش ز استخوان
مرا گفت بردار آمل كني
سزاتر كه آهنگ كابل كني
چو پروردهٔ مرغ باشد به كوه
نشاني شده در ميان گروه
چنان ماه بيند به كابلستان
چو سرو سهي بر سرش گلستان
چو ديوانه گردد نباشد شگفت
ازو شاه را كين نبايد گرفت
كنون رنج مهرش به جايي رسيد
كه بخشايش آرد هر آن كش بديد
ز بس درد كو ديد بر بي‌گناه
چنان رفت پيمان كه بشنيد شاه
گسي كردمش با دلي مستمند
چو آيد به نزديك تخت بلند
همان كن كه با مهتري در خورد
ترا خود نياموخت بايد خرد
چو نامه نوشتند و شد راي راست
ستد زود دستان و بر پاي خاست
چو خورشيد سر سوي خاور نهاد
نخفت و نياسود تا بامداد
چو آن جامه‌ها سوده بفگند شب
سپيده بخنديد و بگشاد لب
بيامد به زين اندر آورد پاي
برآمد خروشيدن كره ناي
به سوي شهنشاه بنهاد روي
ابا نامهٔ سام آزاده خوي


بخش ۱۸

۳۴ بازديد


پس آگاهي آمد سوي شهريار
كه آمد ز ره زال سام سوار
پذيره شدندش همه سركشان
كه بودند در پادشاهي نشان
چو آمد به نزديكي بارگاه
سبك نزد شاهش گشادند راه
چو نزديك شاه اندر آمد زمين
ببوسيد و بر شاه كرد آفرين
زماني همي داشت بر خاك روي
بدو داد دل شاه آزرمجوي
بفرمود تا رويش از خاك خشك
ستردند و بر وي پراگند مشك
بيامد بر تخت شاه ارجمند
بپرسيد ازو شهريار بلند
كه چون بودي اي پهلو راد مرد
بدين راه دشوار با باد و گرد
به فر تو گفتا همه بهتريست
ابا تو همه رنج رامشگريست
ازو بستد آن نامهٔ پهلوان
بخنديد و شد شاد و روشن روان
چو بر خواند پاسخ چنين داد باز
كه رنجي فزودي به دل بر دراز
وليكن بدين نامهٔ دلپذير
كه بنوشت با درد دل سام پير
اگر چه مرا هست ازين دل دژم
برانم كه ننديشم از بيش و كم
بسازم برآرم همه كام تو
گر اينست فرجام آرام تو
تو يك چند اندر به شادي به پاي
كه تا من به كارت زنم نيك راي
ببردند خواليگران خوان زر
شهنشاه بنشست با زال زر
بفرمود تا نامداران همه
نشستند بر خوان شاه رمه
چو از خوان خسرو بپرداختند
به تخت دگر جاي مي‌ساختند
چو مي خورده شد نامور پور سام
نشست از بر اسپ زرين ستام
برفت و بپيمود بالاي شب
پر انديشه دل پر ز گفتار لب
بيامد به شبگير بسته كمر
به پيش منوچهر پيروزگر
برو آفرين كرد شاه جهان
چو برگشت بستودش اندر نهان


بخش ۱۷

۳۶ بازديد


چو شد ساخته كار خود بر نشست
چو گردي به مردي ميان را ببست
يكي ترگ رومي به سر بر نهاد
يكي باره زيراندرش همچو باد
بيامد گرازان به درگاه سام
نه آواز داد و نه برگفت نام
به كار آگهان گفت تا ناگهان
بگويند با سرفراز جهان
كه آمد فرستاده‌اي كابلي
به نزد سپهبد يل زابلي
ز مهراب گرد آوريده پيام
به نزد سپهبد جهانگير سام
بيامد بر سام يل پرده‌دار
بگفت و بفرمود تا داد بار
فرود آمد از اسپ سيندخت و رفت
به پيش سپهبد خراميد تفت
زمين را ببوسيد و كرد آفرين
ابر شاه و بر پهلوان زمين
نثار و پرستنده و اسپ و پيل
رده بر كشيده ز در تا دو ميل
يكايك همه پيش سام آوريد
سر پهلوان خيره شد كان بديد
پر انديشه بنشست برسان مست
بكش كرده دست و سرافگنده پست
كه جايي كجا مايه چندين بود
فرستادن زن چه آيين بود
گراين خواسته زو پذيرم همه
ز من گردد آزرده شاه رمه
و گر بازگردانم از پيش زال
برآرد به كردار سيمرغ بال
برآورد سر گفت كاين خواسته
غلامان و پيلان آراسته
بريد اين به گنجور دستان دهيد
به نام مه كابلستان دهيد
پري روي سيندخت بر پيش سام
زبان كرد گويا و دل شادكام
چو آن هديه‌ها را پذيرفته ديد
رسيده بهي و بدي رفته ديد
سه بت روي با او به يك جا بدند
سمن پيكر و سرو بالا بدند
گرفته يكي جام هر يك به دست
بفرمود كامد به جاي نشست
به پيش سپهبد فرو ريختند
همه يك به ديگر برآميختند
چو با پهلوان كار بر ساختند
ز بيگانه خانه بپرداختند
چنين گفت سيندخت با پهلوان
كه با راي تو پير گردد جوان
بزرگان ز تو دانش آموختند
به تو تيرگيها برافروختند
به مهر تو شد بسته دست بدي
به گرزت گشاده ره ايزدي
گنهكار گر بود مهراب بود
ز خون دلش ديده سيراب بود
سر بيگناهان كابل چه كرد
كجا اندر آورد بايد بگرد
همه شهر زنده براي تواند
پرستنده و خاك پاي تواند
ازان ترس كو هوش و زور آفريد
درخشنده ناهيد و هور آفريد
نيايد چنين كارش از تو پسند
ميان را به خون ريختن در مبند
بدو سام يل گفت با من بگوي
ازان كت بپرسم بهانه مجوي
تو مهراب را كهتري گر همال
مر آن دخت او را كجا ديد زال
به روي و به موي و به خوي و خرد
به من گوي تا باكي اندر خورد
ز بالا و ديدار و فرهنگ اوي
بران سان كه ديدي يكايك بگوي
بدو گفت سيندخت كاي پهلوان
سر پهلوانان و پشت گوان
يكي سخت پيمانت خواهم نخست
كه لرزان شود زو بر و بوم و رست
كه از تو نيايد به جانم گزند
نه آنكس كه بر من بود ارجمند
مرا كاخ و ايوان آباد هست
همان گنج و خويشان و بنياد هست
چو ايمن شوم هر چه گويي بگوي
بگويم بجويم بدين آب روي
نهفته همه گنج كابلستان
بكوشم رسانم به زابلستان
جزين نيز هر چيز كاندر خورد
بيبد ز من مهتر پر خرد
گرفت آن زمان سام دستش به دست
ورا نيك بنواخت و پيمان ببست
چو بشنيد سيندخت سوگند او
همان راست گفتار و پيوند او
زمين را ببوسيد و بر پاي خاست
بگفت آنچه اندر نهان بود راست
كه من خويش ضحاكم اي پهلوان
زن گرد مهراب روشن روان
همان مام رودابهٔ ماه روي
كه دستان همي جان فشاند بروي
همه دودمان پيش يزدان پاك
شب تيره تا بركشد روز چاك
همي بر تو بر خوانديم آفرين
همان بر جهاندار شاه زمين
كنون آمدم تا هواي تو چيست
ز كابل ترا دشمن و دوست كيست
اگر ما گنهكار و بدگوهريم
بدين پادشاهي نه اندر خوريم
من اينك به پيش توام مستمند
بكش گر كشي ور ببندي ببند
دل بيگناهان كابل مسوز
كجا تيره روز اندر آيد به روز
سخنها چو بشنيد ازو پهلوان
زني ديد با راي و روشن روان
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
ميانش چو غرو و به رفتن تذرو
چنين داد پاسخ كه پيمان من
درست است اگر بگسلد جان من
تو با كابل و هر كه پيوند تست
بمانيد شادان دل و تن‌درست
بدين نيز همداستانم كه زال
ز گيتي چو رودابه جويد همال
شما گرچه از گوهر ديگريد
همان تاج و اورنگ را در خوريد
چنين است گيتي وزين ننگ نيست
ابا كردگار جهان جنگ نيست
چنان آفريند كه آيدش راي
نمانيم و مانديم با هاي هاي
يكي بر فراز و يكي در نشيب
يكي با فزوني يكي با نهيب
يكي از فزايش دل آراسته
ز كمي دل ديگري كاسته
يكي نامه با لابهٔ دردمند
نبشتم به نزديك شاه بلند
به نزد منوچهر شد زال زر
چنان شد كه گفتي برآورده پر
به زين اندر آمد كه زين را نديد
همان نعل اسپش زمين را نديد
بدين زال را شاه پاسخ دهد
چو خندان شود راي فرخ نهد
كه پروردهٔ مرغ بي‌دل شدست
از آب مژه پاي در گل شدست
عروس ار به مهر اندرون همچو اوست
سزد گر برآيند هر دو ز پوست
يكي روي آن بچهٔ اژدها
مرا نيز بنماي و بستان بها
بدو گفت سيندخت اگر پهلوان
كند بنده را شاد و روشن روان
چماند به كاخ من اندر سمند
سرم بر شود به آسمان بلند
به كابل چنو شهريار آوريم
همه پيش او جان نثار آوريم
لب سام سيندخت پرخنده ديد
همه بيخ كين از دلش كنده ديد
نوندي دلاور به كردار باد
برافگند و مهراب را مژده داد
كز انديشهٔ بد مكن ياد هيچ
دلت شاد كن كار مهمان بسيچ
من اينك پس نامه اندر دمان
بيايم نجويم به ره بر زمان
دوم روز چون چشمهٔ آفتاب
بجنيبد و بيدار شد سر ز خواب
گرانمايه سيندخت بنهاد روي
به درگاه سالار ديهيم جوي
روارو برآمد ز درگاه سام
مه بانوان خواندندش به نام
بيامد بر سام و بردش نماز
سخن گفت بااو زماني دراز
به دستوري بازگشتن به جاي
شدن شادمان سوي كابل خداي
دگر ساختن كار مهمان نو
نمودن به داماد پيمان نو
ورا سام يل گفت برگرد و رو
بگو آنچه ديدي به مهراب گو
سزاوار او خلعت آراستند
ز گنج آنچه پرمايه‌تر خواستند
بكابل دگر سام را هر چه بود
ز كاخ و زباغ و زكشت و درود
دگر چارپايان دوشيدني
ز گستردني هم ز پوشيدني
به سيندخت بخشيد و دستش بدست
گرفت و يك نيز پيمان ببست
پذيرفت مر دخت او را بزال
كه باشند هر دو بشادي همال
سرافراز گردي و مردي دويست
بدو داد و گفتش كه ايدر مايست
به كابل بباش و به شادي بمان
ازين پس مترس از بد بدگمان
شگفته شد آن روي پژمرده ماه
به نيك اختري برگرفتند راه


بخش ۲۱

۳۴ بازديد


زماني پر انديشه شد زال زر
برآورد يال و بگسترد بر
وزان پس به پاسخ زبان برگشاد
همه پرسش موبدان كرد ياد
نخست از ده و دو درخت بلند
كه هر يك همي شاخ سي بركشند
به سالي ده و دو بود ماه نو
چو شاه نو آيين ابر گاه نو
به سي روز مه را سرآيد شمار
برين سان بود گردش روزگار
كنون آنكه گفتي ز كار دو اسپ
فروزان به كردار آذرگشسپ
سپيد و سياهست هر دو زمان
پس يكدگر تيز هر دو دوان
شب و روز باشد كه مي‌بگذرد
دم چرخ بر ما همي بشمرد
سديگر كه گفتي كه آن سي سوار
كجا برگذشتند بر شهريار
ازان سي سواران يكي كم شود
به گاه شمردن همان سي بود
نگفتي سخن جز ز نقصان ماه
كه يك شب كم آيد همي گاه گاه
كنون از نيام اين سخن بركشيم
دو بن سرو كان مرغ دارد نشيم
ز برج بره تا ترازو جهان
همي تيرگي دارد اندر نهان
چنين تا ز گردش به ماهي شود
پر از تيرگي و سياهي شود
دو سرو اي دو بازوي چرخ بلند
كزو نيمه شادب و نيمي نژند
برو مرغ پران چو خورشيد دان
جهان را ازو بيم و اميد دان
دگر شارستان بر سر كوهسار
سراي درنگست و جاي قرار
همين خارستان چون سراي سپنج
كزو ناز و گنجست و هم درد و رنج
همي دم زدن بر تو بر بشمرد
هم او برفرازد هم او بشكرد
برآيد يكي باد با زلزله
ز گيتي برآيد خروش و خله
همه رنج ما ماند زي خارستان
گذر كرد بايد سوي شارستان
كسي ديگر از رنج ما برخورد
نپايد برو نيز و هم بگذرد
چنين رفت از آغاز يكسر سخن
همين باشد و نو نگردد كهن
اگر توشه‌مان نيكنامي بود
روانها بران سر گرامي بود
و گر آز ورزيم و پيچان شويم
پديد آيد آنگه كه بيجان شويم
گر ايوان ما سر به كيوان برست
ازان بهرهٔ ما يكي چادرست
چو پوشند بر روي ما خون و خاك
همه جاي بيمست و تيمار و باك
بيابان و آن مرد با تيز داس
كجا خشك و تر زو دل اندر هراس
تر و خشك يكسان همي بدرود
وگر لابه سازي سخن نشنود
دروگر زمانست و ما چون گيا
همانش نبيره همانش نيا
به پير و جوان يك به يك ننگرد
شكاري كه پيش آيدش بشكرد
جهان را چنينست ساز و نهاد
كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد
ازين در درآيد بدان بگذرد
زمانه برو دم همي بشمرد
چو زال اين سخنها بكرد آشكار
ازو شادمان شد دل شهريار
به شادي يكي انجمن برشگفت
شهنشاه گيتي زهازه گرفت
يكي جشنگاهي بياراست شاه
چنان چون شب چارده چرخ ماه
كشيدند مي تا جهان تيره گشت
سرميگساران ز مي خيره گشت
خروشيدن مرد بالاي گاه
يكايك برآمد ز درگاه شاه
برفتند گردان همه شاد و مست
گرفته يكي دست ديگر به دست
چو برزد زبانه ز كوه آفتاب
سر نامدران برآمد ز خواب
بيامد كمربسته زال دلير
به پيش شهنشاه چون نره شير
به دستوري بازگشتن ز در
شدن نزد سالار فرخ پدر
به شاه جهان گفت كاي نيكخوي
مرا چهر سام آمدست آرزوي
ببوسيدم اي پايهٔ تخت عاج
دلم گشت روشن بدين برز و تاج
بدو گفت شاه اي جوانمرد گرد
يك امروز نيزت ببايد سپرد
ترا بويهٔ دخت مهراب خاست
دلت راهش سام زابل كجاست
بفرمود تا سنج و هندي دراي
به ميدان گذارند با كره ناي
ابا نيزه و گرز و تير و كمان
برفتند گردان همه شادمان
كمانها گرفتند و تير خدنگ
نشانه نهادند چون روز جنگ
بپيچيد هر يك به چيزي عنان
به گرز و به تيغ و به تير و سنان
درختي گشن بد به ميدان شاه
گذشته برو سال بسيار و ماه
كمان را بماليد دستان سام
برانگيخت اسپ و برآورد نام
بزد بر ميان درخت سهي
گذاره شد آن تير شاهنشهي
هم اندر تگ اسپ يك چوبه تير
بينداخت و بگذاشت چون نره شير
سپر برگرفتند ژوپين‌وران
بگشتند با خشتهاي گران
سپر خواست از ريدك ترك زال
برانگيخت اسپ و برآورد يال
كمان را بينداخت و ژوپين گرفت
به ژوپين شكار نوآيين گرفت
بزد خشت بر سه سپر گيل‌وار
گشاده به ديگر سو افگند خوار
به گردنكشان گفت شاه جهان
كه با او كه جويد نبرد از مهان
يكي برگراييدش اندر نبرد
كه از تير و ژوپين برآورد گرد
همه بركشيدند گردان سليح
بدل خشمناك و زبان پر مزيح
به آورد رفتند پيچان عنان
ابا نيزه و آب داده سنان
چنان شد كه مرد اندر آمد به مرد
برانگيخت زال اسپ و برخاست گرد
نگه كرد تا كيست زيشان سوار
عنان پيچ و گردنكش و نامدار
ز گرد اندر آمد بسان نهنگ
گرفتش كمربند او را به چنگ
چنان خوارش از پشت زين برگرفت
كه شاه و سپه ماند اندر شگفت
به آواز گفتند گردنكشان
كه مردم نبيند كسي زين نشان
هر آن كس كه با او بجويد نبرد
كند جامه مادر برو لاژورد
ز شيران نزايد چنين نيز گرد
چه گرد از نهنگانش بايد شمرد
خنك سام يل كش چنين يادگار
بماند به گيتي دلير و سوار
برو آفرين كرد شاه بزرگ
همان نامور مهتران سترگ
بزرگان سوي كاخ شاه آمدند
كمر بسته و با كلاه آمدند
يكي خلعت آراست شاه جهان
كه گشتند ازان خيره يكسر مهان
چه از تاج پرمايه و تخت زر
چه از ياره و طوق و زرين كمر
همان جامه‌هاي گرانمايه نيز
پرستنده و اسپ و هر گونه چيز
به زال سپهبد سپرد آن زمان
همه چيزها از كران تا كران


بخش ۲۰

۳۲ بازديد


چنين گفت پس شاه گردن فراز
كزين هر چه گفتيد داريد راز
بخواند آن زمان زال را شهريار
كزو خواست كردن سخن خواستار
بدان تا بپرسند ازو چند چيز
نهفته سخنهاي ديرينه نيز
نشستند بيدار دل بخردان
همان زال با نامور موبدان
بپرسيد مر زال را موبدي
ازين تيزهش راه بين بخردي
كه از ده و دو تاي سرو سهي
كه رستست شاداب با فرهي
ازان بر زده هر يكي شاخ سي
نگردد كم و بيش در پارسي
دگر موبدي گفت كاي سرفراز
دو اسپ گرانمايه و تيزتاز
يكي زان به كردار درياي قار
يكي چون بلور سپيد آبدار
بجنبيد و هر دو شتابنده‌اند
همان يكديگر را نيابنده‌اند
سديگر چنين گفت كان سي سوار
كجا بگذرانند بر شهريار
يكي كم شود باز چون بشمري
همان سي بود باز چون بنگري
چهارم چنين گفت كان مرغزار
كه بيني پر از سبزه و جويبار
يكي مرد با تيز داسي بزرگ
سوي مرغزار اندر آيد سترگ
همي بدرود آن گيا خشك و تر
نه بردارد او هيچ ازان كار سر
دگر گفت كان بركشيده دو سرو
ز درياي با موج برسان غرو
يكي مرغ دارد بريشان كنام
نشيمش به شام آن بود اين به بام
ازين چون بپرد شود برگ خشك
بران بر نشيند دهد بوي مشك
ازان دو هميشه يكي آبدار
يكي پژمريده شده سوگوار
بپرسيد ديگر كه بر كوهسار
يكي شارستان يافتم استوار
خرامند مردم ازان شارستان
گرفته به هامون يكي خارستان
بناها كشيدند سر تا به ماه
پرستنده گشتند و هم پيشگاه
وزان شارستان شان به دل نگذرد
كس از يادكردن سخن نشمرد
يكي بومهين خيزد از ناگهان
بر و بومشان پاك گردد نهان
بدان شارستان‌شان نياز آورد
هم انديشگان دراز آورد
به پرده درست اين سخنها بجوي
به پيش ردان آشكارا بگوي
گر اين رازها آشكارا كني
ز خاك سيه مشك سارا كني