من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۴ بازديد


فريدون نهاده دو ديده به راه
سپاه و كلاه آرزومند شاه
چو هنگام برگشتن شاه بود
پدر زان سخن خود كي آگاه بود
همي شاه را تخت پيروزه ساخت
همي تاج را گوهر اندر شاخت
پذيره شدن را بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
تبيره ببردند و پيل از درش
ببستند آذين به هر كشورش
به زين اندرون بود شاه و سپاه
يكي گرد تيره برآمد ز راه
هيوني برون آمد از تيره گرد
نشسته برو سوگواري به درد
خروشي برآورد دل سوگوار
يكي زر تابوتش اندر كنار
به تابوت زر اندرون پرنيان
نهاده سر ايرج اندر ميان
ابا ناله و آه و با روي زرد
به پيش فريدون شد آن شوخ مرد
ز تابوت زر تخته برداشتند
كه گفتار او خوار پنداشتند
ز تابوت چون پرنيان بركشيد
سر ايرج آمد بريده پديد
بيافتاد ز اسپ آفريدون به خاك
سپه سر به سر جامه كردند چاك
سيه شد رخ و ديدگان شد سپيد
كه ديدن دگرگونه بودش اميد
چو خسرو بران‌گونه آمد ز راه
چنين بازگشت از پذيره سپاه
دريده درفش و نگونسار كوس
رخ نامداران به رنگ آبنوس
تبيره سيه كرده و روي پيل
پراكنده بر تازي اسپانش نيل
پياده سپهبد پياده سپاه
پر از خاك سر برگرفتند راه
خروشيدن پهلوانان به درد
كنان گوشت تن را بران رادمرد
برين گونه گردد به ما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
مبر خود به مهر زمانه گمان
نه نيكو بود راستي در كمان
چو دشمنش گيري نمايدت مهر
و گر دوست خواني نبينيش چهر
يكي پند گويم ترا من درست
دل از مهر گيتي ببايدت شست
سپه داغ دل شاه با هاي و هوي
سوي باغ ايرج نهادند روي
به روزي كجا جشن شاهان بدي
وزان پيشتر بزمگاهان بدي
فريدون سر شاه پور جوان
بيامد ببر برگرفته نوان
بر آن تخت شاهنشهي بنگريد
سر شاه را نزدر تاج ديد
همان حوض شاهان و سرو سهي
درخت گلفشان و بيد و بهي
تهي ديد از آزادگان جشنگاه
به كيوان برآورده گرد سياه
همي سوخت باغ و همي خست روي
همي ريخت اشك و همي كند موي
ميان را بزناز خونين ببست
فكند آتش اندر سراي نشست
گلستانش بركند و سروان بسوخت
به يكبارگي چشم شادي بدوخت
نهاده سر ايرج اندر كنار
سر خويشتن كرد زي كردگار
همي گفت كاي داور دادگر
بدين بي‌گنه كشته اندر نگر
به خنجر سرش كنده در پيش من
تنش خورده شيران آن انجمن
دل هر دو بيداد از آن سان بسوز
كه هرگز نبينند جز تيره روز
به داغي جگرشان كني آژده
كه بخشايش آرد بريشان دده
همي خواهم از روشن كردگار
كه چندان زمان يابم از روزگار
كه از تخم ايرج يكي نامور
بيايد برين كين ببندد كمر
چو ديدم چنين زان سپس شايدم
اگر خاك بالا بپيمايدم
برين‌گونه بگريست چندان بزار
همي تاگيا رستش اندر كنار
زمين بستر و خاك بالين او
شده تيره روشن جهان‌بين او
در بار بسته گشاده زبان
همي گفت كاي داور راستان
كس از تاجداران بدين‌سان نمرد
كه مردست اين نامبردار گرد
سرش را بريده به زار اهرمن
تنش را شده كام شيران كفن
خروشي به زاري و چشمي پرآب
ز هر دام و دد برده آرام و خواب
سراسر همه كشورش مرد و زن
به هر جاي كرده يكي انجمن
همه ديده پرآب و دل پر ز خون
نشسته به تيمار و گرم اندرون
همه جامه كرده كبود و سياه
نشسته به اندوه در سوگ شاه
چه مايه چنين روز بگذاشتند
همه زندگي مرگ پنداشتند


بخش ۱۰

۳۲ بازديد


چو برداشت پرده ز پيش آفتاب
سپيده برآمد به پالود خواب
دو بيهوده را دل بدان كار گرم
كه ديده بشويند هر دو ز شرم
برفتند هر دو گرازان ز جاي
نهادند سر سوي پرده‌سراي
چو از خيمه ايرج به ره بنگريد
پر از مهر دل پيش ايشان دويد
برفتند با او به خيمه درون
سخن بيشتر بر چرا رفت و چون
بدو گفت تور ار تو از ماكهي
چرا برنهادي كلاه مهي
ترا بايد ايران و تخت كيان
مرا بر در ترك بسته ميان
برادر كه مهتر به خاور به رنج
به سر بر ترا افسر و زير گنج
چنين بخششي كان جهانجوي كرد
همه سوي كهتر پسر روي كرد
نه تاج كيان مانم اكنون نه گاه
نه نام بزرگي نه ايران سپاه
چو از تور بشنيد ايرج سخن
يكي پاكتر پاسخ افگند بن
بدو گفت كاي مهتر كام جوي
اگر كام دل خواهي آرام جوي
من ايران نخواهم نه خاور نه چين
نه شاهي نه گسترده روي زمين
بزرگي كه فرجام او تيرگيست
برآن مهتري بر ببايد گريست
سپهر بلند ار كشد زين تو
سرانجام خشتست بالين تو
مرا تخت ايران اگر بود زير
كنون گشتم از تاج و از تخت سير
سپردم شما را كلاه و نگين
بدين روي با من مداريد كين
مرا با شما نيست ننگ و نبرد
روان را نبايد برين رنجه كرد
زمانه نخواهم به آزارتان
اگر دورمانم ز ديدارتان
جز از كهتري نيست آيين من
مباد آز و گردن‌كشي دين من
چو بشنيد تور از برادر چنين
به ابرو ز خشم اندر آورد چين
نيامدش گفتار ايرج پسند
نبد راستي نزد او ارجمند
به كرسي به خشم اندر آورد پاي
همي گفت و برجست هزمان ز جاي
يكايك برآمد ز جاي نشست
گرفت آن گران كرسي زر بدست
بزد بر سر خسرو تاجدار
ازو خواست ايرج به جان زينهار
نيايدت گفت ايچ بيم از خداي
نه شرم از پدر خود همينست راي
مكش مر مراكت سرانجام كار
بپيچاند از خون من كردگار
مكن خويشتن را ز مردم‌كشان
كزين پس نيابي ز من خودنشان
بسنده كنم زين جهان گوشه‌اي
بكوشش فراز آورم توشه‌اي
به خون برادر چه بندي كمر
چه سوزي دل پير گشته پدر
جهان خواستي يافتي خون مريز
مكن با جهاندار يزدان ستيز
سخن را چو بشنيد پاسخ نداد
همان گفتن آمد همان سرد باد
يكي خنجر آبگون بركشيد
سراپاي او چادر خون كشيد
بدان تيز زهرآبگون خنجرش
همي كرد چاك آن كياني برش
فرود آمد از پاي سرو سهي
گسست آن كمرگاه شاهنشهي
روان خون از آن چهرهٔ ارغوان
شد آن نامور شهريار جوان
جهانا بپرورديش در كنار
وز آن پس ندادي به جان زينهار
نهاني ندانم ترا دوست كيست
بدين آشكارت ببايد گريست
سر تاجور ز آن تن پيلوار
به خنجر جدا كرد و برگشت كار
بياگند مغزش به مشك و عبير
فرستاد نزد جهان‌بخش پير
چنين گفت كاينت سر آن نياز
كه تاج نياگان بدو گشت باز
كنون خواه تاجش ده و خواه تخت
شد آن سايه‌گستر نيازي درخت
برفتند باز آن دو بيداد شوم
يكي سوي ترك و يكي سوي روم


بخش ۱۴

۳۳ بازديد


سپه چون به نزديك ايران كشيد
همانگه خبر با فريدون رسيد
بفرمود پس تا منوچهر شاه
ز پهلو به هامون گذارد سپاه
يكي داستان زد جهانديده كي
كه مرد جوان چون بود نيك‌پي
بدام آيدش ناسگاليده ميش
پلنگ از پس پشت و صياد پيش
شكيبايي و هوش و راي و خرد
هژبر از بيابان به دام آورد
و ديگر ز بد مردم بد كنش
به فرجام روزي بپيچد تنش
ببادافره آنگه شتابيدمي
كه تفسيده آهن بتابيدمي
چو لشكر منوچهر بر ساده دشت
برون برد آنجا ببد روز هشت
فريدونش هنگام رفتن بديد
سخنها به دانش بدو گستريد
منوچهر گفت اي سرافراز شاه
كي آيد كسي پيش تو كينه خواه
مگر بد سگالد بدو روزگار
به جان و تن خود خورد زينهار
من اينك ميان را به رومي زره
ببندم كه نگشايم از تن گره
به كين جستن از دشت آوردگاه
برآرم به خورشيد گرد سپاه
ازان انجمن كس ندارم به مرد
كجا جست يارند با من نبرد
بفرمود تا قارن رزم جوي
ز پهلو به دشت اندر آورد روي
سراپردهٔ شاه بيرون كشيد
درفش همايون به هامون كشيد
همي رفت لشكر گروها گروه
چو دريا بجوشيد هامون و كوه
چنان تيره شد روز روشن ز گرد
تو گفتي كه خورشيد شد لاجورد
ز كشور برآمد سراسر خروش
همي كرشدي مردم تيزگوش
خروشيدن تازي اسپان ز دشت
ز بانگ تبيره همي برگذشت
ز لشگر گه پهلوان تا دو ميل
كشيده دو رويه رده ژنده‌پيل
ازان شصت بر پشتشان تخت زر
به زر اندرون چند گونه گهر
چو سيصد بنه برنهادند بار
چو سيصد همان از در كارزار
همه زير برگستوان اندرون
نبدشان جز از چشم ز آهن برون
سراپردهٔ شاه بيرون زدند
ز تميشه لشكر بهامون زدند
سپهدار چون قارن كينه‌دار
سواران جنگي چو سيصدهزار
همه نامداران جوشن‌وران
برفتند با گرزهاي گران
دليران يكايك چو شير ژيان
همه بسته بر كين ايرج ميان
به پيش اندرون كاوياني درفش
به چنگ اندرون تيغهاي بنفش
منوچهر با قارن پيلتن
برون آمد از بيشهٔ نارون
بيامد به پيش سپه برگذشت
بياراست لشكر بران پهن‌دشت
چپ لشكرش را بگرشاسپ داد
ابر ميمنه سام يل با قباد
رده بر كشيده ز هر سو سپاه
منوچهر با سرو در قلب‌گاه
همي تافت چون مه ميان گروه
نبود ايچ پيدا ز افراز كوه
سپه كش چو قارن مبارز چو سام
سپه بركشيده حسام از نيام
طلايه به پيش اندرون چون قباد
كمين ور چو گرد تليمان نژاد
يكي لشكر آراسته چون عروس
به شيران جنگي و آواي كوس
به تور و به سلم آگهي تاختند
كه ايرانيان جنگ را ساختند
ز بيشه بهامون كشيدند صف
ز خون جگر بر لب آورده كف
دو خوني همان با سپاهي گران
برفتند آگنده از كين سران
كشيدند لشكر به دشت نبرد
الانان دژ را پس پشت كرد
يكايك طلايه بيامد قباد
چو تور آگهي يافت آمد چو باد
بدو گفت نزد منوچهر شو
بگويش كه اي بي‌پدر شاه نو
اگر دختر آمد ز ايرج نژاد
ترا تيغ و كوپال و جوشن كه داد
بدو گفت آري گزارم پيام
بدين سان كه گفتي و بردي تو نام
وليكن گر انديشه گردد دراز
خرد با دل تو نشيند براز
بداني كه كاريت هولست پيش
بترسي ازين خام گفتار خويش
اگر بر شما دام و دد روز و شب
همي گريدي نيستي بس عجب
كه از بيشهٔ نارون تا بچين
سواران جنگند و مردان كين
درفشيدن تيغهاي بنفش
چو بينيد باكاوياني درفش
بدرد دل و مغزتان از نهيب
بلندي ندانيد باز از نشيب
قباد آمد آنگه به نزديك شاه
بگفت آنچه بشنيد ازان رزم خواه
منوچهر خنديد و گفت آنگهي
كه چونين نگويد مگر ابلهي
سپاس از جهاندار هر دو جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
كه داند كه ايرج نياي منست
فريدون فرخ گواي منست
كنون گر بجنگ اندر آريم سر
شود آشكارا نژاد و گهر
به زرور خداوند خورشيد و ماه
كه چندان نمانم ورا دستگاه
كه بر هم زند چشم زير و زبر
بريده به لشكر نمايمش سر
بفرمود تا خوان بياراستند
نشستنگه رود و مي‌خواستند


بخش ۱۳

۳۲ بازديد


به سلم و به تور آمد اين آگهي
كه شد روشن آن تخت شاهنشهي
دل هر دو بيدادگر پر نهيب
كه اختر همي رفت سوي نشيب
نشستند هر دو به انديشگان
شده تيره روز جفاپيشگان
يكايك بران رايشان شد درست
كزان روي شان چاره بايست جست
كه سوي فريدون فرستند كس
به پوزش كجا چاره اين بود بس
بجستند از آن انجمن هردوان
يكي پاك دل مرد چيره‌زبان
بدان مرد باهوش و با راي و شرم
بگفتند با لابه بسيار گرم
در گنج خاور گشادند باز
بديدند هول نشيب از فراز
ز گنج گهر تاج زر خواستند
همي پشت پيلان بياراستند
به گردونه‌ها بر چه مشك و عبير
چه ديبا و دينار و خز و حرير
ابا پيل گردونكش و رنگ و بوي
ز خاور به ايران نهادند روي
هر آنكس كه بد بر در شهريار
يكايك فرستادشان يادگار
چو پردخته‌شان شد دل از خواسته
فرستاده آمد برآراسته
بدادند نزد فريدون پيام
نخست از جهاندار بردند نام
كه جاويد باد آفريدون گرد
همه فرهي ايزد او را سپرد
سرش سبز باد و تنش ارجمند
منش برگذشته ز چرخ بلند
بدان كان دو بدخواه بيدادگر
پر از آب ديده ز شرم پدر
پشيمان شده داغ دل بر گناه
همي سوي پوزش نمايند راه
چه گفتند دانندگان خرد
كه هر كس كه بد كرد كيفر برد
بماند به تيمار و دل پر ز درد
چو ما مانده‌ايم اي شه رادمرد
نوشته چنين بودمان از بوش
به رسم بوش اندر آمد روش
هژبر جهانسوز و نر اژدها
ز دام قضا هم نيابد رها
و ديگر كه فرمان ناپاك ديو
ببرد دل از ترس كيهان خديو
به ما بر چنين خيره شد راي بد
كه مغز دو فرزند شد جاي بد
همي چشم داريم از آن تاجور
كه بخشايش آرد به ما بر مگر
اگر چه بزرگست ما را گناه
به بي‌دانشي برنهد پيشگاه
و ديگر بهانه سپهر بلند
كه گاهي پناهست و گاهي گزند
سوم ديو كاندر ميان چون نوند
ميان بسته دارد ز بهر گزند
اگر پادشا را سر از كين ما
شود پاك و روشن شود دين ما
منوچهر را با سپاه گران
فرستد به نزديك خواهشگران
بدان تا چو بنده به پيشش به پاي
بباشيم جاويد و اينست راي
مگر كان درختي كزين كين برست
به آب دو ديده توانيم شست
بپوييم تا آب و رنجش دهيم
چو تازه شود تاج و گنجش دهيم
فرستاده آمد دلي پر سخن
سخن را نه سر بود پيدا نه بن
اباپيل و با گنج و با خواسته
به درگاه شاه آمد آراسته
به شاه آفريدون رسيد آگهي
بفرمود تا تخت شاهنشهي
به ديباي چيني بياراستند
كلاه كياني بپيراستند
نشست از بر تخت پيروزه شاه
چو سرو سهي بر سرش گرد ماه
ابا تاج و با طوق و باگوشوار
چنان چون بود در خور شهريار
خجسته منوچهر بر دست شاه
نشسته نهاده به سر بر كلاه
به زرين عمود و به زرين كمر
زمين كرده خورشيدگون سر به سر
دو رويه بزرگان كشيده رده
سراپاي يكسر به زر آژده
به يك دست بربسته شير و پلنگ
به دست دگر ژنده پيلان جنگ
برون شد ز درگاه شاپور گرد
فرستادهٔ سلم را پيش برد
فرستاده چون ديد درگاه شاه
پياده دوان اندر آمد ز راه
چو نزديك شاه آفريدون رسيد
سر و تخت و تاج بلندش بديد
ز بالا فرو برد سر پيش اوي
همي بر زمين بر بماليد روي
گرانمايه شاه جهان كدخداي
به كرسي زرين ورا كرد جاي
فرستاده بر شاه كرد آفرين
كه اي نازش تاج و تخت و نگين
زمين گلشن از پايهٔ تخت تست
زمان روشن از مايهٔ بخت تست
همه بندهٔ خاك پاي توايم
همه پاك زنده به راي توايم
پيام دو خوني به گفتن گرفت
همه راستيها نهفتن گرفت
گشاده زبان مرد بسيار هوش
بدو داده شاه جهاندار گوش
ز كردار بد پوزش آراستن
منوچهر را نزد خود خواستن
ميان بستن او را بسان رهي
سپردن بدو تاج و تخت مهي
خريدن ازو باز خون پدر
بدينار و ديبا و تاج و كمر
فرستاده گفت و سپهبد شنيد
مر آن بند را پاسخ آمد كليد
چو بشنيد شاه جهان كدخداي
پيام دو فرزند ناپاك راي
يكايك بمرد گرانمايه گفت
كه خورشيد را چون تواني نهفت
نهان دل آن دو مرد پليد
ز خورشيد روشن‌تر آمد پديد
شنيدم همه هر چه گفتي سخن
نگه كن كه پاسخ چه يابي ز بن
بگو آن دو بي‌شرم ناپاك را
دو بيداد و بد مهر و ناباك را
كه گفتار خيره نيرزد به چيز
ازين در سخن خود نرانيم نيز
اگر بر منوچهرتان مهر خاست
تن ايرج نامورتان كجاست
كه كام دد و دام بودش نهفت
سرش را يكي تنگ تابوت جفت
كنون چون ز ايرج بپرداختيد
به كين منوچهر بر ساختيد
نبينيد رويش مگر با سپاه
ز پولاد بر سر نهاده كلاه
ابا گرز و با كاوياني درفش
زمين كرده از سم اسپان بنفش
سپهدار چون قارون رزم زن
چو شاپور و نستوه شمشير زن
به يك دست شيدوش جنگي به پاي
چو شيروي شيراوژن رهنماي
چو سام نريمان و سرو يمن
به پيش سپاه اندرون راي زن
درختي كه از كين ايرج برست
به خون برگ و بارش بخواهيم شست
از آن تاكنون كين اوكس نخواست
كه پشت زمانه نديديم راست
نه خوب آمدي با دو فرزند خويش
كجا جنگ را كردمي دست پيش
كنون زان درختي كه دشمن بكند
برومند شاخي برآمد بلند
بيايد كنون چون هژبر ژيان
به كين پدر تنگ بسته ميان
فرستاده آن هول گفتار ديد
نشست منوچهر سالار ديد
بپژمرد و برخاست لرزان ز جاي
هم آنگه به زين اندر آورد پاي
همه بودنيها به روشن روان
بديد آن گرانمايه مرد جوان
كه با سلم و با تور گردان سپهر
نه بس دير چين اندر آرد بچهر
بيامد به كردار باد دمان
سري پر ز پاسخ دلي پرگمان
ز ديدار چون خاور آمد پديد
به هامون كشيده سراپرده ديد
بيامد به درگاه پرده سراي
به پرده درون بود خاور خداي
يكي خيمهٔ پرنيان ساخته
ستاره زده جاي پرداخته
دو شاه دو كشور نشسته به راز
بگفتند كامد فرستاده باز
بيامد هم آنگاه سالار بار
فرستاده را برد زي شهريار
نشستنگهي نو بياراستند
ز شاه نو آيين خبر خواستند
بجستند هر گونه‌اي آگهي
ز ديهيم و ز تخت شاهنشهي
ز شاه آفريدون و از لشكرش
ز گردان جنگي و از كشورش
و ديگر ز كردار گردان سپهر
كه دارد همي بر منوچهر مهر
بزرگان كدامند و دستور كيست
چه مايستشان گنج و گنجور كيست
فرستاده گفت آنكه روشن بهار
بديد و ببيند در شهريار
بهايست خرم در ارديبهشت
همه خاك عنبر همه زر خشت
سپهر برين كاخ و ميدان اوست
بهشت برين روي خندان اوست
به بالاي ايوان او راغ نيست
به پهناي ميدان او باغ نيست
چو رفتم به نزديك ايوان فراز
سرش با ستاره همي گفت راز
به يك دست پيل و به يك دست شير
جهان را به تخت اندر آورده زير
ابر پشت پيلانش بر تخت زر
ز گوهر همه طوق شيران نر
تبيره زنان پيش پيلان به پاي
ز هر سو خروشيدن كره ناي
تو گفتي كه ميدان بجوشد همي
زمين به آسمان بر خورشد همي
خرامان شدم پيش آن ارجمند
يكي تخت پيروزه ديدم بلند
نشسته برو شهرياري چو ماه
ز ياقوت رخشان به سر بر كلاه
چو كافور موي و چو گلبرگ روي
دل آزرم جوي و زبان چرب‌گوي
جهان را ازو دل به بيم و اميد
تو گفتي مگر زنده شد جمشيد
منوچهر چون زاد سرو بلند
به كردار طهمورث ديوبند
نشسته بر شاه بر دست راست
تو گويي زبان و دل پادشاست
به پيش اندرون قارن رزم زن
به دست چپش سرو شاه يمن
چو شاه يمن سرو دستورشان
چو پيروز گرشاسپ گنجورشان
شمار در گنجها ناپديد
كس اندر جهان آن بزرگي نديد
همه گرد ايوان دو رويه سپاه
به زرين عمود و به زرين كلاه
سپهدار چون قارن كاوگان
به پيش سپاه اندرون آوگان
مبارز چو شيروي درنده شير
چو شاپور يل ژنده پيل دلير
چنو بست بر كوههٔ پيل كوس
هوا گردد از گرد چون آبنوس
گر آيند زي ما به جنگ آن گروه
شود كوه هامون و هامون كوه
همه دل پر از كين و پرچين بروي
به جز جنگشان نيست چيز آرزوي
بريشان همه برشمرد آنچه ديد
سخن نيز كز آفريدون شنيد
دو مرد جفا پيشه را دل ز درد
بپيچيد و شد رويشان لاژورد
نشستند و جستند هرگونه راي
سخن را نه سر بود پيدا نه پاي
به سلم بزرگ آنگهي تور گفت
كه آرام و شادي ببايد نهفت
نبايد كه آن بچهٔ نره‌شير
شود تيزدندان و گردد دلير
چنان نامور بي‌هنر چون بود
كش آموزگار آفريدون بود
نبيره چو شد راي زن بانيا
ازان جايگه بردمد كيميا
ببايد بسيچيد ما را بجنگ
شتاب آوريدن به جاي درنگ
ز لشكر سواران برون تاختند
ز چين و ز خاور سپه ساختند
فتاد اندران بوم و بر گفت‌گوي
جهاني بديشان نهادند روي
سپاهي كه آن را كرانه نبود
بدان بد كه اختر جوانه نبود
ز خاور دو لشكر به ايران كشيد
بخفتان و خود اندرون ناپديد
ابا ژنده پيلان و با خواسته
دو خوني به كينه دل آراسته


بخش ۱۶

۳۴ بازديد


سپيده چو از تيره شب بردميد
ميان شب تيره اندر خميد
منوچهر برخاست از قلبگاه
ابا جوشن و تيغ و رومي كلاه
سپه يكسره نعره برداشتند
سنانها به ابر اندر افراشتند
پر از خشم سر ابروان پر ز چين
همي بر نوشتند روي زمين
چپ و راست و قلب و جناح سپاه
بياراست لشكر چو بايست شاه
زمين شد به كردار كشتي برآب
تو گفتي سوي غرق دارد شتاب
بزد مهره بر كوههٔ ژنده پيل
زمين جنب جنبان چو درياي نيل
همان پيش پيلان تبيره زنان
خروشان و جوشان و پيلان دمان
يكي بزمگاهست گفتي به جاي
ز شيپور و ناليدن كره ناي
برفتند از جاي يكسر چو كوه
دهاده برآمد ز هر دو گروه
بيابان چو درياي خون شد درست
تو گفتي كه روي زمين لاله رست
پي ژنده پيلان بخون اندرون
چنان چون ز بيجاده باشد ستون
همه چيزگي با منوچهر بود
كزو مغز گيتي پر از مهر بود
چنين تا شب تيره سر بر كشيد
درخشنده خورشيد شد ناپديد
زمانه بيك سان ندارد درنگ
گهي شهد و نوش است و گاهي شرنگ
دل تور و سلم اندر آمد بجوش
به راه شبيخون نهادند گوش
چو شب روز شد كس نيامد به جنگ
دو جنگي گرفتند ساز درنگ


بخش ۱۵

۳۴ بازديد


بدان گه كه روشن جهان تيره گشت
طلايه پراگنده بر گرد دشت
به پيش سپه قارن رزم زن
ابا راي زن سرو شاه يمن
خروشي برآمد ز پيش سپاه
كه اي نامداران و مردان شاه
بكوشيد كاين جنگ آهرمنست
همان درد و كين است و خون خستنست
ميان بسته داريد و بيدار بيد
همه در پناه جهاندار بيد
كسي كو شود كشته زين رزمگاه
بهشتي بود شسته پاك از گناه
هر آن كس كه از لشكر چين و روم
بريزند خون و بگيرند بوم
همه نيكنامند تا جاودان
بمانند با فرهٔ موبدان
هم از شاه يابند ديهيم و تخت
ز سالار زر و ز دادار بخت
چو پيدا شود پاك روز سپيد
دو بهره بپيمايد از چرخ شيد
ببنديد يكسر ميان يلي
ابا گرز و با خنجر كابلي
بداريد يكسر همه جاي خويش
يكي از دگر پاي منهيد پيش
سران سپه مهتران دلير
كشيدند صف پيش سالار شير
به سالار گفتند ما بنده‌ايم
خود اندر جهان شاه را زنده‌ايم
چو فرمان دهد ما هميدون كنيم
زمين را ز خون رود جيحون كنيم
سوي خيمهٔ خويش باز آمدند
همه با سري كينه ساز آمدند


بخش ۱۸

۳۳ بازديد


به شاه آفريدون يكي نامه كرد
ز مشك و ز عنبر سر خامه كرد
نخست از جهان آفرين كرد ياد
خداوند خوبي و پاكي و داد
سپاس از جهاندار فريادرس
نگيرد به سختي جز او دست كس
دگر آفرين بر فريدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز
همش داد و هم دين و هم فرهي
همش تاج و هم تخت شاهنشهي
همه راستي راست از بخت اوست
همه فر و زيبايي از تخت اوست
رسيدم به خوبي بتوران زمين
سپه بركشيديم و جستيم كين
سه جنگ گران كرده شد در سه روز
چه در شب چه در هور گيتي فروز
از ايشان شبيخون و از ماكمين
كشيديم و جستيم هر گونه كين
شنيدم كه ساز شبيخون گرفت
ز بيچارگي بند افسون گرفت
كمين ساختم از پس پشت اوي
نماندم بجز باد در مشت اوي
يكايك چو از جنگ برگاشت روي
پي اندر گرفتم رسيدم بدوي
بخفتانش بر نيزه بگذاشتم
به نيرو ازان زينش برداشتم
بينداختم چون يكي اژدها
بريدم سرش از تن بي‌بها
فرستادم اينك به نزد نيا
بسازم كنون سلم را كيميا
چنان چون سر ايرج شهريار
به تابوت زر اندر افگند خوار
به نامه درون اين سخن كرد ياد
هيوني برافگند برسان باد
فرستاده آمد رخي پر ز شرم
دو چشم از فريدون پر از آب گرم
كه چون برد خواهد سر شاه چين
بريده بر شاه ايران زمين
كه فرزند گر سر بپيچيد ز دين
پدر را بدو مهر افزون ز كين
گنه بس گران بود و پوزش نبرد
و ديگر كه كين خواه او بود گرد
بيامد فرستادهٔ شوخ روي
سر تور بنهاد در پيش اوي
فريدون همي بر منوچهر بر
يكي آفرين خواست از دادگر


بخش ۱۷

۳۴ بازديد


چو از روز رخشنده نيمي برفت
دل هر دو جنگي ز كينه بتفت
به تدبير يك با دگر ساختند
همه راي بيهوده انداختند
كه چون شب شود ما شبيخون كنيم
همه دشت و هامون پر از خون كنيم
چو كارآگهان آگهي يافتند
دوان زي منوچهر بشتافتند
رسيدند پيش منوچهر شاه
بگفتند تا برنشاند سپاه
منوچهر بشنيد و بگشاد گوش
سوي چاره شد مرد بسيار هوش
سپه را سراسر به قارن سپرد
كمين‌گاه بگزيد سالار گرد
ببرد از سران نامور سي‌هزار
دليران و گردان خنجرگزار
كمين‌گاه را جاي شايسته ديد
سواران جنگي و بايسته ديد
چو شب تيره شد تور با صدهزار
بيامد كمربستهٔ كارزار
شبيخون سگاليده و ساخته
بپيوسته تير و كمان آخته
چو آمد سپه ديد بر جاي خويش
درفش فروزنده بر پاي پيش
جز از جنگ و پيكار چاره نديد
خروش از ميان سپه بر كشيد
ز گرد سواران هوا بست ميغ
چو برق درخشنده پولاد تيغ
هوا را تو گفتي همي برفروخت
چو الماس روي زمين را بسوخت
به مغز اندرون بانگ پولاد خاست
به ابر اندرون آتش و باد خاست
برآورد شاه از كمين گاه سر
نبد تور را از دو رويه گذر
عنان را بپيچيد و برگاشت روي
برآمد ز لشكر يكي هاي هوي
دمان از پس ايدر منوچهر شاه
رسيد اندر آن نامور كينه خواه
يكي نيزه انداخت بر پشت او
نگونسار شد خنجر از مشت او
ز زين برگرفتش بكردار باد
بزد بر زمين داد مردي بداد
سرش را هم آنگه ز تن دور كرد
دد و دام را از تنش سور كرد
بيامد به لشكرگه خويش باز
به ديدار آن لشكر سرفراز


بخش ۱

۳۵ بازديد


منوچهر يك هفته با درد بود
دو چشمش پر آب و رخش زرد بود
بهشتم بيامد منوچهر شاه
بسر بر نهاد آن كياني كلاه
همه پهلوانان روي زمين
برو يكسره خواندند آفرين
چو ديهيم شاهي بسر بر نهاد
جهان را سراسر همه مژده داد
به داد و به آيين و مردانگي
به نيكي و پاكي و فرزانگي
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همم خشم و جنگست و هم داد و مهر
زمين بنده و چرخ يار منست
سر تاجداران شكار منست
همم دين و هم فرهٔ ايزديست
همم بخت نيكي و هم بخرديست
شب تار جويندهٔ كين منم
همان آتش تيز برزين منم
خداوند شمشير و زرينه كفش
فرازندهٔ كاوياني درفش
فروزندهٔ ميغ و برنده تيغ
بجنگ اندرون جان ندارم دريغ
گه بزم دريا دو دست منست
دم آتش از بر نشست منست
بدان را ز بد دست كوته كنم
زمين را بكين رنگ ديبه كنم
گراينده گرز و نماينده تاج
فروزندهٔ ملك بر تخت عاج
ابا اين هنرها يكي بنده‌ام
جهان آفرين را پرستنده‌ام
همه دست بر روي گريان زنيم
همه داستانها ز يزدان زنيم
كزو تاج و تختست ازويم سپاه
ازويم سپاس و بدويم پناه
براه فريدون فرخ رويم
نيامان كهن بود گر ما نويم
هر آنكس كه در هفت كشور زمين
بگردد ز راه و بتابد ز دين
نمايندهٔ رنج درويش را
زبون داشتن مردم خويش را
برافراختن سر به بيشي و گنج
به رنجور مردم نماينده رنج
همه نزد من سر به سر كافرند
وز آهرمن بدكنش بدترند
هر آن كس كه او جز برين دين بود
ز يزدان و از منش نفرين بود
وزان پس به شمشير يازيم دست
كنم سر به سر كشور و مرز پست
همه پهلوانان روي زمين
منوچهر را خواندند آفرين
كه فرخ نياي تو اي نيكخواه
ترا داد شاهي و تخت و كلاه
ترا باد جاويد تخت ردان
همان تاج و هم فرهٔ موبدان
دل ما يكايك به فرمان تست
همان جان ما زير پيمان تست
جهان پهلوان سام بر پاي خاست
چنين گفت كاي خسرو داد راست
ز شاهان مرا ديده بر ديدنست
ز تو داد و ز ما پسنديدنست
پدر بر پدر شاه ايران تويي
گزين سواران و شيران تويي
ترا پاك يزدان نگه‌دار باد
دلت شادمان بخت بيدار باد
تو از باستان يادگار مني
به تخت كئي بر بهار مني
به رزم اندرون شير پاينده‌اي
به بزم اندرون شيد تابنده‌اي
زمين و زمان خاك پاي تو باد
همان تخت پيروزه جاي تو باد
تو شستي به شمشير هندي زمين
به آرام بنشين و رامش گزين
ازين پس همه نوبت ماست رزم
ترا جاي تخت است و شادي و بزم
شوم گرد گيتي برآيم يكي
ز دشمن ببند آورم اندكي
مرا پهلواني نياي تو داد
دلم را خرد مهر و راي تو داد
برو آفرين كرد بس شهريار
بسي دادش از گوهر شاهوار
چو از پيش تختش گرازيد سام
پسش پهلوانان نهادند گام
خراميد و شد سوي آرامگاه
همي كرد گيتي به آيين و راه


بخش ۲۰

۳۵ بازديد


تهي شد ز كينه سر كينه دار
گريزان همي رفت سوي حصار
پس اندر سپاه منوچهر شاه
دمان و دنان برگرفتند راه
چو شد سلم تا پيش دريا كنار
نديد آنچه كشتي برآن رهگذار
چنان شد ز بس كشته و خسته دشت
كه پوينده را راه دشوار گشت
پر از خشم و پر كينه سالار نو
نشست از بر چرمهٔ تيزرو
بيفگند بر گستوان و بتاخت
به گرد سپه چرمه اندر نشاخت
رسيد آنگهي تنگ در شاه روم
خروشيد كاي مرد بيداد شوم
بكشتي برادر ز بهر كلاه
كله يافتي چند پويي براه
كنون تاجت آوردم اي شاه و تخت
به بار آمد آن خسرواني درخت
زتاج بزرگي گريزان مشو
فريدونت گاهي بياراست نو
درختي كه پروردي آمد به بار
بيابي هم اكنون برش در كنار
اگر بار خارست خود كشته‌اي
و گر پرنيانست خود رشته‌اي
همي تاخت اسپ اندرين گفت‌گوي
يكايك به تنگي رسيد اندر اوي
يكي تيغ زد زود بر گردنش
بدو نيمه شد خسرواني تنش
بفرمود تا سرش برداشتند
به نيزه به ابر اندر افراشتند
بماندند لشكر شگفت اندر اوي
ازان زور و آن بازوي جنگجوي
همه لشكر سلم همچون رمه
كه بپراگند روزگار دمه
برفتند يكسر گروها گروه
پراگنده در دشت و دريا و كوه
يكي پرخرد مرد پاكيزه مغز
كه بودش زبان پر ز گفتار نغز
بگفتند تازي منوچهر شاه
شوم گرم و باشد زبان سپاه
بگويد كه گفتند ما كهتريم
زمين جز به فرمان او نسپريم
گروهي خداوند بر چارپاي
گروهي خداوند كشت و سراي
سپاهي بدين رزمگاه آمديم
نه بر آرزو كينه خواه آمديم
كنون سر به سر شاه را بنده‌ايم
دل و جان به مهر وي آگنده‌ايم
گرش راي جنگ است و خون ريختن
نداريم نيروي آويختن
سران يكسره پيش شاه آوريم
بر او سر بيگناه آوريم
براند هر آن كام كو را هواست
برين بيگنه جان ما پادشاست
بگفت اين سخن مرد بسيار هوش
سپهدار خيره بدو دادگوش
چنين داد پاسخ كه من كام خويش
به خاك افگنم بركشم نام خويش
هر آن چيز كان نز ره ايزديست
از آهرمني گر ز دست بديست
سراسر ز ديدار من دور باد
بدي را تن ديو رنجور باد
شما گر همه كينه‌دار منيد
وگر دوستداريد و يار منيد
چو پيروزگر دادمان دستگاه
گنه كار پيدا شد از بي‌گناه
كنون روز دادست بيداد شد
سران را سر از كشتن آزاد شد
همه مهر جوييد و افسون كنيد
ز تن آلت جنگ بيرون كنيد
خروشي بر آمد ز پرده سراي
كه اي پهلوانان فرخنده راي
ازين پس به خيره مريزيد خون
كه بخت جفاپيشگان شد نگون
همه آلت لشكر و ساز جنگ
ببردند نزديك پور پشنگ
سپهبد منوچهر بنواختشان
براندازه بر پايگه ساختشان
سوي دژ فرستاد شيروي را
جهانديده مرد جهانجوي را
بفرمود كان خواسته برگراي
نگه كن همه هر چه يابي به جاي
به پيلان گردونكش آن خواسته
به درگاه شاه‌آور آراسته
بفرمود تا كوس رويين و ناي
زدند و فرو هشت پرده سراي
سپه را ز دريا به هامون كشيد
ز هامون سوي آفريدون كشيد
چو آمد به نزديك تميشه باز
نيا را بديدار او بد نياز
برآمد ز در نالهٔ كر ناي
سراسر بجنبيد لشكر ز جاي
همه پشت پيلان ز پيروزه تخت
بياراست سالار پيروز بخت
چه با مهد زرين به ديباي چين
بگوهر بياراسته همچنين
چه با گونه گونه درفشان درفش
جهاني شده سرخ و زرد و بنفش
ز درياي گيلان چو ابر سياه
دمادم بساري رسيد آن سپاه
چو آمد بنزديك شاه آن سپاه
فريدون پذيره بيامد براه
همه گيل مردان چو شير يله
ابا طوق زرين و مشكين كله
پس پشت شاه اندر ايرانيان
دليران و هر يك چو شير ژيان
به پيش سپاه اندرون پيل و شير
پس ژنده پيلان يلان دلير
درفش درفشان چو آمد پديد
سپاه منوچهر صف بر كشيد
پياده شد از باره سالار نو
درخت نوآيين پر از بار نو
زمين را ببوسيد و كرد آفرين
بران تاج و تخت و كلاه و نگين
فريدونش فرمود تا برنشست
ببوسيد و بسترد رويش به دست
پس آنگه سوي آسمان كرد روي
كه اي دادگر داور راست‌گوي
تو گفتي كه من دادگر داورم
به سختي ستم ديده را ياورم
همم داد دادي و هم داوري
همم تاج دادي هم انگشتري
بفرمود پس تا منوچهر شاه
نشست از بر تخت زر با كلاه
سپهدار شيروي با خواسته
به درگاه شاه آمد آراسته
بفرمود پس تا منوچهر شاه
ببخشيد يكسر همه با سپاه
چو اين كرده شد روز برگشت بخت
بپژمرد برگ كياني درخت
كرانه گزيد از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر هر سه شاه
پر از خون دل و پر ز گريه دو روي
چنين تا زمانه سرآمد بروي
فريدون شد و نام ازو ماند باز
برآمد برين روزگار دراز
همان نيكنامي به و راستي
كه كرد اي پسر سود بركاستي
منوچهر بنهاد تاج كيان
بزنار خونين ببستش ميان
برآيين شاهان يكي دخمه كرد
چه از زر سرخ و چه از لاژورد
نهادند زير اندرش تخت عاج
بياويختند از بر عاج تاج
بپدرود كردنش رفتند پيش
چنان چون بود رسم آيين و كيش
در دخمه بستند بر شهريار
شد آن ارجمند از جهان زار و خوار
جهانا سراسر فسوسي و باد
بتو نيست مرد خردمند شاد