نشد سير ضحاك از آن جست جوي
شد از گاو گيتي پر از گفتگوي
دوان مادر آمد سوي مرغزار
چنين گفت با مرد زنهاردار
كه انديشهاي در دلم ايزدي
فراز آمدست از ره بخردي
همي كرد بايد كزين چاره نيست
كه فرزند و شيرين روانم يكيست
ببرم پي از خاك جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
شوم ناپديد از ميان گروه
برم خوب رخ را به البرز كوه
بياورد فرزند را چون نوند
چو مرغان بران تيغ كوه بلند
يكي مرد ديني بران كوه بود
كه از كار گيتي بياندوه بود
فرانك بدو گفت كاي پاك دين
منم سوگواري ز ايران زمين
بدان كاين گرانمايه فرزند من
همي بود خواهد سرانجمن
ترا بود بايد نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او
پذيرفت فرزند او نيك مرد
نياورد هرگز بدو باد سرد
خبر شد به ضحاك بدروزگار
از آن گاو برمايه و مرغزار
بيامد ازان كينه چون پيل مست
مران گاو برمايه را كرد پست
همه هر چه ديد اندرو چارپاي
بيفگند و زيشان بپرداخت جاي
سبك سوي خان فريدون شتافت
فراوان پژوهيد و كس را نيافت
به ايوان او آتش اندر فگند
ز پاي اندر آورد كاخ بلند
برآمد برين روزگار دراز
كشيد اژدهافش به تنگي فراز
خجسته فريدون ز مادر بزاد
جهان را يكي ديگر آمد نهاد
بباليد برسان سرو سهي
همي تافت زو فر شاهنشهي
جهانجوي با فر جمشيد بد
به كردار تابنده خورشيد بود
جهان را چو باران به بايستگي
روان را چو دانش به شايستگي
بسر بر همي گشت گردان سپهر
شده رام با آفريدون به مهر
همان گاو كش نام بر مايه بود
ز گاوان ورا برترين پايه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر
بهر موي بر تازه رنگي دگر
شده انجمن بر سرش بخردان
ستارهشناسان و هم موبدان
كه كس در جهان گاو چونان نديد
نه از پيرسر كاردانان شنيد
زمين كرده ضحاك پر گفت و گوي
به گرد جهان هم بدين جست و جوي
فريدون كه بودش پدر آبتين
شده تنگ بر آبتين بر زمين
گريزان و از خويشتن گشته سير
برآويخت ناگاه بر كام شير
از آن روزبانان ناپاك مرد
تني چند روزي بدو باز خورد
گرفتند و بردند بسته چو يوز
برو بر سر آورد ضحاك روز
خردمند مام فريدون چو ديد
كه بر جفت او بر چنان بد رسيد
فرانك بدش نام و فرخنده بود
به مهر فريدون دل آگنده بود
پر از داغ دل خستهٔ روزگار
همي رفت پويان بدان مرغزار
كجا نامور گاو برمايه بود
كه بايسته بر تنش پيرايه بود
به پيش نگهبان آن مرغزار
خروشيد و باريد خون بر كنار
بدو گفت كاين كودك شيرخوار
ز من روزگاري بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذير
وزين گاو نغزش بپرور به شير
و گر باره خواهي روانم تراست
گروگان كنم جان بدان كت هواست
پرستندهٔ بيشه و گاو نغز
چنين داد پاسخ بدان پاك مغز
كه چون بنده در پيش فرزند تو
بباشم پرستندهٔ پند تو
سه سالش همي داد زان گاو شير
هشيوار بيدار زنهارگير
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش يزدان چه راند
در ايوان شاهي شبي دير ياز
به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان ديد كز كاخ شاهنشهان
سه جنگي پديد آمدي ناگهان
دو مهتر يكي كهتر اندر ميان
به بالاي سرو و به فر كيان
كمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
دمان پيش ضحاك رفتي به جنگ
نهادي به گردن برش پالهنگ
همي تاختي تا دماوند كوه
كشان و دوان از پس اندر گروه
بپيچيد ضحاك بيدادگر
بدريدش از هول گفتي جگر
يكي بانگ برزد بخواب اندرون
كه لرزان شد آن خانهٔ صدستون
بجستند خورشيد رويان ز جاي
از آن غلغل نامور كدخداي
چنين گفت ضحاك را ارنواز
كه شاها چه بودت نگويي به راز
كه خفته به آرام در خان خويش
برين سان بترسيدي از جان خويش
زمين هفت كشور به فرمان تست
دد و دام و مردم به پيمان تست
به خورشيد رويان جهاندار گفت
كه چونين شگفتي بشايد نهفت
كه گر از من اين داستان بشنويد
شودتان دل از جان من نااميد
به شاه گرانمايه گفت ارنواز
كه بر ما ببايد گشادنت راز
توانيم كردن مگر چارهاي
كه بيچارهاي نيست پتيارهاي
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب يك يك بديشان بگفت
چنين گفت با نامور ماهروي
كه مگذار اين را ره چاره چوي
نگين زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
تو داري جهان زير انگشتري
دد و مردم و مرغ و ديو و پري
ز هر كشوري گرد كن مهتران
از اخترشناسان و افسونگران
سخن سربه سر موبدان را بگوي
پژوهش كن و راستي بازجوي
نگه كن كه هوش تو بر دست كيست
ز مردم شمار ار ز ديو و پريست
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان
به خيره مترس از بد بدگمان
شه پر منش را خوش آمد سخن
كه آن سرو سيمين برافگند بن
جهان از شب تيره چون پر زاغ
هم آنگه سر از كوه برزد چراغ
تو گفتي كه بر گنبد لاژورد
بگسترد خورشيد ياقوت زرد
سپهبد به هرجا كه بد موبدي
سخن دان و بيداردل بخردي
ز كشور به نزديك خويش آوريد
بگفت آن جگر خسته خوابي كه ديد
نهاني سخن كردشان آشكار
ز نيك و بد و گردش روزگار
كه بر من زمانه كي آيد بسر
كرا باشد اين تاج و تخت و كمر
گر اين راز با من ببايد گشاد
و گر سر به خواري ببايد نهاد
لب موبدان خشك و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با يكديگر
كه گر بودني باز گوييم راست
به جانست پيكار و جان بيبهاست
و گر نشنود بودنيها درست
ببايد هم اكنون ز جان دست شست
سه روز اندرين كار شد روزگار
سخن كس نيارست كرد آشكار
به روز چهارم برآشفت شاه
برآن موبدان نماينده راه
كه گر زندهتان دار بايد بسود
و گر بودنيها ببايد نمود
همه موبدان سرفگنده نگون
پر از هول دل ديدگان پر ز خون
از آن نامداران بسيار هوش
يكي بود بينادل و تيزگوش
خردمند و بيدار و زيرك بنام
كزان موبدان او زدي پيش گام
دلش تنگتر گشت و ناباك شد
گشاده زبان پيش ضحاك شد
بدو گفت پردخته كن سر ز باد
كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد
جهاندار پيش از تو بسيار بود
كه تخت مهي را سزاوار بود
فراوان غم و شادماني شمرد
برفت و جهان ديگري را سپرد
اگر بارهٔ آهنيني به پاي
سپهرت بسايد نماني به جاي
كسي را بود زين سپس تخت تو
به خاك اندر آرد سر و بخت تو
كجا نام او آفريدون بود
زمين را سپهري همايون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد
نيامد گه پرسش و سرد باد
چو او زايد از مادر پرهنر
بسان درختي شود بارور
به مردي رسد بركشد سر به ماه
كمر جويد و تاج و تخت و كلاه
به بالا شود چون يكي سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
زند بر سرت گرزهٔ گاوسار
بگيردت زار و ببنددت خوار
بدو گفت ضحاك ناپاك دين
چرا بنددم از منش چيست كين
دلاور بدو گفت گر بخردي
كسي بيبهانه نسازد بدي
برآيد به دست تو هوش پدرش
از آن درد گردد پر از كينه سرش
يكي گاو برمايه خواهد بدن
جهانجوي را دايه خواهد بدن
تبه گردد آن هم به دست تو بر
بدين كين كشد گرزهٔ گاوسر
چو بشنيد ضحاك بگشاد گوش
ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
گرانمايه از پيش تخت بلند
بتابيد روي از نهيب گزند
چو آمد دل نامور بازجاي
بتخت كيان اندر آورد پاي
نشان فريدون بگرد جهان
همي باز جست آشكار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد
شده روز روشن برو لاژورد
چنان بد كه ضحاك را روز و شب
به نام فريدون گشادي دو لب
بران برز بالا ز بيم نشيب
شده ز آفريدون دلش پر نهيب
چنان بد كه يك روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پيروزه تاج
ز هر كشوري مهتران را بخواست
كه در پادشاهي كند پشت راست
از آن پس چنين گفت با موبدان
كه اي پرهنر با گهر بخردان
مرا در نهاني يكي دشمنست
كه بربخردان اين سخن روشن است
به سال اندكي و به دانش بزرگ
گوي بدنژادي دلير و سترگ
اگر چه به سال اندك اي راستان
درين كار موبد زدش داستان
كه دشمن اگر چه بود خوار و خرد
نبايدت او را به پي بر سپرد
ندارم همي دشمن خرد خوار
بترسم همي از بد روزگار
همي زين فزون بايدم لشكري
هم از مردم و هم ز ديو و پري
يكي لشگري خواهم انگيختن
ابا ديو مردم برآميختن
ببايد بدين بود همداستان
كه من ناشكبيم بدين داستان
يكي محضر اكنون ببايد نوشت
كه جز تخم نيكي سپهبد نكشت
نگويد سخن جز همه راستي
نخواهد به داد اندرون كاستي
زبيم سپهبد همه راستان
برآن كار گشتند همداستان
بر آن محضر اژدها ناگزير
گواهي نوشتند برنا و پير
هم آنگه يكايك ز درگاه شاه
برآمد خروشيدن دادخواه
ستم ديده را پيش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروي دژم
كه بر گوي تا از كه ديدي ستم
خروشيد و زد دست بر سر ز شاه
كه شاها منم كاوهٔ دادخواه
يكي بيزيان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آيد همي بر سرم
تو شاهي و گر اژدها پيكري
ببايد بدين داستان داوري
كه گر هفت كشور به شاهي تراست
چرا رنج و سختي همه بهر ماست
شماريت با من ببايد گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر كز شمار تو آيد پديد
كه نوبت ز گيتي به من چون رسيد
كه مارانت را مغز فرزند من
همي داد بايد ز هر انجمن
سپهبد به گفتار او بنگريد
شگفت آمدش كان سخنها شنيد
بدو باز دادند فرزند او
به خوبي بجستند پيوند او
بفرمود پس كاوه را پادشا
كه باشد بران محضر اندر گوا
چو بر خواند كاوه همه محضرش
سبك سوي پيران آن كشورش
خروشيد كاي پاي مردان ديو
بريده دل از ترس گيهان خديو
همه سوي دوزخ نهاديد روي
سپر ديد دلها به گفتار اوي
نباشم بدين محضر اندر گوا
نه هرگز برانديشم از پادشا
خروشيد و برجست لرزان ز جاي
بدريد و بسپرد محضر به پاي
گرانمايه فرزند او پيش اوي
ز ايوان برون شد خروشان به كوي
مهان شاه را خواندند آفرين
كه اي نامور شهريار زمين
ز چرخ فلك بر سرت باد سرد
نيارد گذشتن به روز نبرد
چرا پيش تو كاوهٔ خامگوي
بسان همالان كند سرخ روي
همه محضر ما و پيمان تو
بدرد بپيچد ز فرمان تو
كي نامور پاسخ آورد زود
كه از من شگفتي ببايد شنود
كه چون كاوه آمد ز درگه پديد
دو گوش من آواز او را شنيد
ميان من و او ز ايوان درست
تو گفتي يكي كوه آهن برست
ندانم چه شايد بدن زين سپس
كه راز سپهري ندانست كس
چو كاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
همي بر خروشيد و فرياد خواند
جهان را سراسر سوي داد خواند
ازان چرم كاهنگران پشت پاي
بپوشند هنگام زخم دراي
همان كاوه آن بر سر نيزه كرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همي رفت نيزه بدست
كه اي نامداران يزدان پرست
كسي كاو هواي فريدون كند
دل از بند ضحاك بيرون كند
بپوييد كاين مهتر آهرمنست
جهان آفرين را به دل دشمن است
بدان بيبها ناسزاوار پوست
پديد آمد آواي دشمن ز دوست
همي رفت پيش اندرون مردگرد
جهاني برو انجمن شد نه خرد
بدانست خود كافريدون كجاست
سراندر كشيد و همي رفت راست
بيامد بدرگاه سالار نو
بديدندش آنجا و برخاست غو
چو آن پوست بر نيزه بر ديد كي
به نيكي يكي اختر افگند پي
بياراست آن را به ديباي روم
ز گوهر بر و پيكر از زر بوم
بزد بر سر خويش چون گرد ماه
يكي فال فرخ پي افكند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همي خواندش كاوياني درفش
از آن پس هر آنكس كه بگرفت گاه
به شاهي بسر برنهادي كلاه
بران بيبها چرم آهنگران
برآويختي نو به نو گوهران
ز ديباي پرمايه و پرنيان
برآن گونه شد اختر كاويان
كه اندر شب تيره خورشيد بود
جهان را ازو دل پراميد بود
بگشت اندرين نيز چندي جهان
همي بودني داشت اندر نهان
فريدون چو گيتي برآن گونه ديد
جهان پيش ضحاك وارونه ديد
سوي مادر آمد كمر برميان
به سر برنهاده كلاه كيان
كه من رفتنيام سوي كارزار
ترا جز نيايش مباد ايچ كار
ز گيتي جهان آفرين را پرست
ازو دان بهر نيكي زور دست
فرو ريخت آب از مژه مادرش
همي خواند با خون دل داورش
به يزدان همي گفت زنهار من
سپردم ترا اي جهاندار من
بگردان ز جانش بد جاودان
بپرداز گيتي ز نابخردان
فريدون سبك ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر كس نهفتن گرفت
برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر به سال
يكي بود ازيشان كيانوش نام
دگر نام پرمايهٔ شادكام
فريدون بريشان زبان برگشاد
كه خرم زئيد اي دليران و شاد
كه گردون نگردد بجز بر بهي
به ما بازگردد كلاه مهي
بياريد داننده آهنگران
يكي گرز فرمود بايد گران
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
به بازار آهنگران تاختند
هر آنكس كزان پيشه بد نام جوي
به سوي فريدون نهادند روي
جهانجوي پرگار بگرفت زود
وزان گرز پيكر بديشان نمود
نگاري نگاريد بر خاك پيش
هميدون بسان سر گاوميش
بر آن دست بردند آهنگران
چو شد ساخته كار گرز گران
به پيش جهانجوي بردند گرز
فروزان به كردار خورشيد برز
پسند آمدش كار پولادگر
ببخشيدشان جامه و سيم و زر
بسي كردشان نيز فرخ اميد
بسي دادشان مهتري را نويد
كه گر اژدها را كنم زير خاك
بشويم شما را سر از گرد پاك
چو بگذشت ازان بر فريدون دو هشت
ز البرز كوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهيد و گفت
كه بگشاي بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا كه بودم پدر
كيم من ز تخم كدامين گهر
چه گويم كيم بر سر انجمن
يكي دانشي داستانم بزن
فرانك بدو گفت كاي نامجوي
بگويم ترا هر چه گفتي بگوي
تو بشناس كز مرز ايران زمين
يكي مرد بد نام او آبتين
ز تخم كيان بود و بيدار بود
خردمند و گرد و بيآزار بود
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همي داشت ياد
پدر بد ترا و مرا نيك شوي
نبد روز روشن مرا جز بدوي
چنان بد كه ضحاك جادوپرست
از ايران به جان تو يازيد دست
ازو من نهانت همي داشتم
چه مايه به بد روز بگذاشتم
پدرت آن گرانمايه مرد جوان
فدي كرده پيش تو روشن روان
ابر كتف ضحاك جادو دو مار
برست و برآورد از ايران دمار
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سرانجام رفتم سوي بيشهاي
كه كس را نه زان بيشه انديشهاي
يكي گاو ديدم چو خرم بهار
سراپاي نيرنگ و رنگ و نگار
نگهبان او پاي كرده بكش
نشسته به بيشه درون شاهفش
بدو دادمت روزگاري دراز
همي پرورديدت به بر بر به ناز
ز پستان آن گاو طاووس رنگ
برافراختي چون دلاور پلنگ
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
يكايك خبر شد سوي شهريار
ز بيشه ببردم ترا ناگهان
گريزنده ز ايوان و از خان و مان
بيامد بكشت آن گرانمايه را
چنان بيزبان مهربان دايه را
وز ايوان ما تا به خورشيد خاك
برآورد و كرد آن بلندي مغاك
فريدون چو بشنيد بگشادگوش
ز گفتار مادر برآمد به جوش
دلش گشت پردرد و سر پر ز كين
به ابرو ز خشم اندر آورد چين
چنين داد پاسخ به مادر كه شير
نگردد مگر ز آزمايش دلير
كنون كردني كرد جادوپرست
مرا برد بايد به شمشير دست
بپويم به فرمان يزدان پاك
برآرم ز ايوان ضحاك خاك
بدو گفت مادر كه اين راي نيست
ترا با جهان سر به سر پاي نيست
جهاندار ضحاك با تاج و گاه
ميان بسته فرمان او را سپاه
چو خواهد ز هر كشوري صدهزار
كمر بسته او را كند كارزار
جز اينست آيين پيوند و كين
جهان را به چشم جواني مبين
كه هر كاو نبيد جواني چشيد
به گيتي جز از خويشتن را نديد
بدان مستي اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
چو آمد به نزديك اروندرود
فرستاد زي رودبانان درود
بران رودبان گفت پيروز شاه
كه كشتي برافگن هم اكنون به راه
مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اينها كسي را بدين سو ممان
بدان تا گذر يابم از روي آب
به كشتي و زورق هم اندر شتاب
نياورد كشتي نگهبان رود
نيامد بگفت فريدون فرود
چنين داد پاسخ كه شاه جهان
چنين گفت با من سخن در نهان
كه مگذار يك پشه را تا نخست
جوازي بيابي و مهري درست
فريدون چو بشنيد شد خشمناك
ازان ژرف دريا نيامدش باك
هم آنگه ميان كياني ببست
بران بارهٔ تيزتك بر نشست
سرش تيز شد كينه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را
ببستند يارانش يكسر كمر
هميدون به دريا نهادند سر
بر آن باد پايان با آفرين
به آب اندرون غرقه كردند زين
به خشكي رسيدند سر كينه جوي
به بيتالمقدس نهادند روي
كه بر پهلواني زبان راندند
همي كنگ دژهودجش خواندند
بتازي كنون خانهٔ پاك دان
برآورده ايوان ضحاك دان
چو از دشت نزديك شهر آمدند
كزان شهر جوينده بهر آمدند
ز يك ميل كرد آفريدون نگاه
يكي كاخ ديد اندر آن شهر شاه
فروزنده چون مشتري بر سپهر
همه جاي شادي و آرام و مهر
كه ايوانش برتر ز كيوان نمود
كه گفتي ستاره بخواهد بسود
بدانست كان خانهٔ اژدهاست
كه جاي بزرگي و جاي بهاست
به يارانش گفت آنكه بر تيره خاك
برآرد چنين بر ز جاي از مغاك
بترسم همي زانكه با او جهان
مگر راز دارد يكي در نهان
بيايد كه ما را بدين جاي تنگ
شتابيدن آيد به روز درنگ
بگفت و به گرز گران دست برد
عنان بارهٔ تيزتك را سپرد
تو گفتي يكي آتشستي درست
كه پيش نگهبان ايوان برست
گران گرز برداشت از پيش زين
تو گفتي همي بر نوردد زمين
كس از روزبانان بدر بر نماند
فريدون جهان آفرين را بخواند
به اسب اندر آمد به كاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
فريدون به خورشيد بر برد سر
كمر تنگ بستش به كين پدر
برون رفت خرم به خرداد روز
به نيك اختر و فال گيتي فروز
سپاه انجمن شد به درگاه او
به ابر اندر آمد سرگاه او
به پيلان گردون كش و گاوميش
سپه را همي توشه بردند پيش
كيانوش و پرمايه بر دست شاه
چو كهتر برادر ورا نيك خواه
همي رفت منزل به منزل چو باد
سري پر ز كينه دلي پر ز درد
به اروند رود اندر آورد روي
چنان چون بود مرد ديهيم جوي
اگر پهلواني نداني زبان
بتازي تو اروند را دجله خوان
دگر منزل آن شاه آزادمرد
لب دجله و شهر بغداد كرد
جهاندار ضحاك ازان گفتگوي
به جوش آمد و زود بنهاد روي
چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد
بفرمود تا برنهادند زين
بران باد پايان باريك بين
بيامد دمان با سپاهي گران
همه نره ديوان جنگ آوران
ز بيراه مر كاخ را بام و در
گرفت و به كين اندر آورد سر
سپاه فريدون چو آگه شدند
همه سوي آن راه بيره شدند
ز اسپان جنگي فرو ريختند
در آن جاي تنگي برآويختند
همه بام و در مردم شهر بود
كسي كش ز جنگ آوري بهر بود
همه در هواي فريدون بدند
كه از درد ضحاك پرخون بدند
ز ديوارها خشت و ز بام سنگ
به كوي اندرون تيغ و تير و خدنگ
بباريد چون ژاله ز ابر سياه
پئي را نبد بر زمين جايگاه
به شهر اندرون هر كه برنا بدند
چه پيران كه در جنگ دانا بدند
سوي لشكر آفريدون شدند
ز نيرنگ ضحاك بيرون شدند
خروشي برآمد ز آتشكده
كه بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پير و برناش فرمان بريم
يكايك ز گفتار او نگذريم
نخواهيم برگاه ضحاك را
مرآن اژدهادوش ناپاك را
سپاهي و شهري به كردار كوه
سراسر به جنگ اندر آمد گروه
از آن شهر روشن يكي تيره گرد
برآمد كه خورشيد شد لاجورد
پس آنگاه ضحاك شد چاره جوي
ز لشكر سوي كاخ بنهاد روي
به آهن سراسر بپوشيد تن
بدان تا نداند كسش ز انجمن
به چنگ اندرون شست يازي كمند
برآمد بر بام كاخ بلند
بديد آن سيه نرگس شهرناز
پر از جادويي با فريدون به راز
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرين ضحاك لب
به مغز اندرش آتش رشك خاست
به ايوان كمند اندر افگند راست
نه از تخت ياد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بام كاخ بلند
به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پري چهرگان تشنه بود
ز بالا چو پي بر زمين برنهاد
بيامد فريدون به كردار باد
بران گرزهٔ گاوسر دست برد
بزد بر سرش ترگ بشكست خرد
بيامد سروش خجسته دمان
مزن گفت كاو را نيامد زمان
هميدون شكسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو كوه آيدت پيش تنگ
به كوه اندرون به بود بند او
نيايد برش خويش و پيوند او
فريدون چو بنشنيد ناسود دير
كمندي بياراست از چرم شير
به تندي ببستش دو دست و ميان
كه نگشايد آن بند پيل ژيان
نشست از بر تخت زرين او
بيفگند ناخوب آيين او
بفرمود كردن به در بر خروش
كه هر كس كه داريد بيدار هوش
نبايد كه باشيد با ساز جنگ
نه زين گونه جويد كسي نام و ننگ
سپاهي نبايد كه به پيشهور
به يك روي جويند هر دو هنر
يكي كارورز و يكي گرزدار
سزاوار هر كس پديدست كار
چو اين كار آن جويد آن كار اين
پرآشوب گردد سراسر زمين
به بند اندرست آنكه ناپاك بود
جهان را ز كردار او باك بود
شما دير مانيد و خرم بويد
به رامش سوي ورزش خود شويد
شنيدند يكسر سخنهاي شاه
ازان مرد پرهيز با دستگاه
وزان پس همه نامداران شهر
كسي كش بد از تاج وز گنج بهر
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
فريدون فرزانه بنواختشان
براندازه بر پايگه ساختشان
همي پندشان داد و كرد آفرين
همي ياد كرد از جهان آفرين
همي گفت كاين جايگاه منست
به نيك اختر بومتان روشنست
كه يزدان پاك از ميان گروه
برانگيخت ما را ز البرز كوه
بدان تا جهان از بد اژدها
بفرمان گرز من آيد رها
چو بخشايش آورد نيكي دهش
به نيكي ببايد سپردن رهش
منم كدخداي جهان سر به سر
نشايد نشستن به يك جاي بر
وگرنه من ايدر همي بودمي
بسي با شما روز پيمودمي
مهان پيش او خاك دادند بوس
ز درگاه برخاست آواي كوس
دمادم برون رفت لشكر ز شهر
وزان شهر نايافته هيچ بهر
ببردند ضحاك را بسته خوار
به پشت هيوني برافگنده زار
همي راند ازين گونه تا شيرخوان
جهان را چو اين بشنوي پير خوان
بسا روزگارا كه بر كوه و دشت
گذشتست و بسيار خواهد گذشت
بران گونه ضحاك را بسته سخت
سوي شير خوان برد بيدار بخت
همي راند او را به كوه اندرون
همي خواست كارد سرش را نگون
بيامد هم آنگه خجسته سروش
به خوبي يكي راز گفتش به گوش
كه اين بسته را تا دماوند كوه
ببر همچنان تازيان بيگروه
مبر جز كسي را كه نگزيردت
به هنگام سختي به بر گيردت
بياورد ضحاك را چون نوند
به كوه دماوند كردش ببند
به كوه اندرون تنگ جايش گزيد
نگه كرد غاري بنش ناپديد
بياورد مسمارهاي گران
به جايي كه مغزش نبود اندران
فرو بست دستش بر آن كوه باز
بدان تا بماند به سختي دراز
ببستش بران گونه آويخته
وزو خون دل بر زمين ريخته
ازو نام ضحاك چون خاك شد
جهان از بد او همه پاك شد
گسسته شد از خويش و پيوند او
بمانده بدان گونه در بند او
چوكشور ز ضحاك بودي تهي
يكي مايه ور بد بسان رهي
كه او داشتي گنج و تخت و سراي
شگفتي به دل سوزگي كدخداي
ورا كندرو خواندندي بنام
به كندي زدي پيش بيداد گام
به كاخ اندر آمد دوان كند رو
در ايوان يكي تاجور ديد نو
نشسته به آرام در پيشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه
ز يك دست سرو سهي شهرناز
به دست دگر ماهروي ار نواز
همه شهر يكسر پر از لشكرش
كمربستگان صف زده بر درش
نه آسيمه گشت و نه پرسيد راز
نيايش كنان رفت و بردش نماز
برو آفرين كرد كاي شهريار
هميشه بزي تا بود روزگار
خجسته نشست تو با فرهي
كه هستي سزاوار شاهنشهي
جهان هفت كشور ترا بنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد
فريدونش فرمود تا رفت پيش
بكرد آشكارا همه راز خويش
بفرمود شاه دلاور بدوي
كه رو آلت تخت شاهي بجوي
نبيذ آر و رامشگران را بخوان
بپيماي جام و بياراي خوان
كسي كاو به رامش سزاي منست
به دانش همان دلزداي منست
بيار انجمن كن بر تخت من
چنان چون بود در خور بخت من
چو بنشنيد از او اين سخن كدخداي
بكرد آنچه گفتش بدو رهنماي
مي روشن آورد و رامشگران
همان در خورش باگهر مهتران
فريدون غم افكند و رامش گزيد
شبي كرد جشني چنان چون سزيد
چو شد رام گيتي دوان كندرو
برون آمد از پيش سالار نو
نشست از بر بارهٔ راه جوي
سوي شاه ضحاك بنهاد روي
بيامد چو پيش سپهبد رسيد
سراسر بگفت آنچه ديد و شنيد
بدو گفت كاي شاه گردنكشان
به برگشتن كارت آمد نشان
سه مرد سرافراز با لشكري
فراز آمدند از دگر كشوري
ازان سه يكي كهتر اندر ميان
به بالاي سرو و به چهر كيان
به سالست كهتر فزونيش بيش
از آن مهتران او نهد پاي پيش
يكي گرز دارد چو يك لخت كوه
همي تابد اندر ميان گروه
به اسپ اندر آمد بايوان شاه
دو پرمايه با او هميدون براه
بيامد به تخت كئي بر نشست
همه بند و نيرنگ تو كرد پست
هر آنكس كه بود اندر ايوان تو
ز مردان مرد و ز ديوان تو
سر از پاي يكسر فروريختشان
همه مغز با خون براميختشان
بدو گفت ضحاك شايد بدن
كه مهمان بود شاد بايد بدن
چنين داد پاسخ ورا پيشكار
كه مهمان ابا گرزهٔ گاوسار
به مردي نشيند به آرام تو
زتاج و كمر بسترد نام تو
به آيين خويش آورد ناسپاس
چنين گر تو مهمان شناسي شناس
بدو گفت ضحاك چندين منال
كه مهمان گستاخ بهتر به فال
چنين داد پاسخ بدو كندرو
كه آري شنيدم تو پاسخ شنو
گرين نامور هست مهمان تو
چه كارستش اندر شبستان تو
كه با دختران جهاندار جم
نشيند زند راي بر بيش و كم
به يك دست گيرد رخ شهرناز
به ديگر عقيق لب ارنواز
شب تيره گون خود بترزين كند
به زير سر از مشك بالين كند
چومشك آن دو گيسوي دو ماه تو
كه بودند همواره دلخواه تو
بگيرد ببرشان چو شد نيم مست
بدين گونه مهمان نبايد بدست
برآشفت ضحاك برسان كرگ
شنيد آن سخن كارزو كرد مرگ
به دشنام زشت و به آواز سخت
شگفتي بشوريد با شوربخت
بدو گفت هرگز تو در خان من
ازين پس نباشي نگهبان من
چنين داد پاسخ ورا پيشكار
كه ايدون گمانم من اي شهريار
كزان بخت هرگز نباشدت بهر
به من چون دهي كدخدايي شهر
چو بيبهره باشي ز گاه مهي
مرا كار سازندگي چون دهي
چرا تو نسازي همي كار خويش
كه هرگز نيامدت ازين كار پيش
ز تاج بزرگي چو موي از خمير
برون آمدي مهترا چارهگير
ترا دشمن آمد به گه برنشست
يكي گرزهٔ گاوپيكر به دست
همه بند و نيرنگت از رنگ برد
دلارام بگرفت و گاهت سپرد
طلسمي كه ضحاك سازيده بود
سرش به آسمان برفرازيده بود
فريدون ز بالا فرود آوريد
كه آن جز به نام جهاندار ديد
وزان جادوان كاندر ايوان بدند
همه نامور نره ديوان بدند
سرانشان به گرز گران كرد پست
نشست از برگاه جادوپرست
نهاد از بر تخت ضحاك پاي
كلاه كئي جست و بگرفت جاي
برون آوريد از شبستان اوي
بتان سيهموي و خورشيد روي
بفرمود شستن سرانشان نخست
روانشان ازان تيرگيها بشست
ره داور پاك بنمودشان
ز آلودگي پس بپالودشان
كه پروردهٔ بت پرستان بدند
سراسيمه برسان مستان بدند
پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نم
گشادند بر آفريدون سخن
كه نو باش تا هست گيتي كهن
چه اختر بد اين از تو اي نيكبخت
چه باري ز شاخ كدامين درخت
كه ايدون به بالين شيرآمدي
ستمكاره مرد دلير آمدي
چه مايه جهان گشت بر ما ببد
ز كردار اين جادوي بيخرد
نديديم كس كاين چنين زهره داشت
بدين پايگه از هنر بهره داشت
كش انديشهٔ گاه او آمدي
و گرش آرزو جاه او آمدي
چنين داد پاسخ فريدون كه تخت
نماند به كس جاودانه نه بخت
منم پور آن نيكبخت آبتين
كه بگرفت ضحاك ز ايران زمين
بكشتش به زاري و من كينه جوي
نهادم سوي تخت ضحاك روي
همان گاو بر مايه كم دايه بود
ز پيكر تنش همچو پيرايه بود
ز خون چنان بيزبان چارپاي
چه آمد برآن مرد ناپاك راي
كمر بستهام لاجرم جنگجوي
از ايران به كين اندر آورده روي
سرش را بدين گرزهٔ گاو چهر
بكوبم نه بخشايش آرم نه مهر
چو بشنيد ازو اين سخن ارنواز
گشاده شدش بر دل پاك راز
بدو گفت شاه آفريدون تويي
كه ويران كني تنبل و جادويي
كجا هوش ضحاك بر دست تست
گشاد جهان بر كمربست تست
ز تخم كيان ما دو پوشيده پاك
شده رام با او ز بيم هلاك
همي جفتمان خواند او جفت مار
چگونه توان بودن اي شهريار
فريدون چنين پاسخ آورد باز
كه گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرم پي اژدها را ز خاك
بشويم جهان را ز ناپاك پاك
ببايد شما را كنون گفت راست
كه آن بيبها اژدهافش كجاست
برو خوب رويان گشادند راز
مگر كه اژدها را سرآيد به گاز
بگفتند كاو سوي هندوستان
بشد تا كند بند جادوستان
ببرد سر بيگناهان هزار
هراسان شدست از بد روزگار
كجا گفته بودش يكي پيشبين
كه پردختگي گردد از تو زمين
كه آيد كه گيرد سر تخت تو
چگونه فرو پژمرد بخت تو
دلش زان زده فال پر آتشست
همه زندگاني برو ناخوشست
همي خون دام و دد و مرد و زن
بريزد كند در يكي آبدن
مگر كاو سرو تن بشويد به خون
شود فال اخترشناسان نگون
همان نيز از آن مارها بر دو كفت
به رنج درازست مانده شگفت
ازين كشور آيد به ديگر شود
ز رنج دو مار سيه نغنود
بيامد كنون گاه بازآمدنش
كه جايي نبايد فراوان بدنش
گشاد آن نگار جگر خسته راز
نهاده بدو گوش گردنفراز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد