بخش ۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۱

۳۵ بازديد


زماني پر انديشه شد زال زر
برآورد يال و بگسترد بر
وزان پس به پاسخ زبان برگشاد
همه پرسش موبدان كرد ياد
نخست از ده و دو درخت بلند
كه هر يك همي شاخ سي بركشند
به سالي ده و دو بود ماه نو
چو شاه نو آيين ابر گاه نو
به سي روز مه را سرآيد شمار
برين سان بود گردش روزگار
كنون آنكه گفتي ز كار دو اسپ
فروزان به كردار آذرگشسپ
سپيد و سياهست هر دو زمان
پس يكدگر تيز هر دو دوان
شب و روز باشد كه مي‌بگذرد
دم چرخ بر ما همي بشمرد
سديگر كه گفتي كه آن سي سوار
كجا برگذشتند بر شهريار
ازان سي سواران يكي كم شود
به گاه شمردن همان سي بود
نگفتي سخن جز ز نقصان ماه
كه يك شب كم آيد همي گاه گاه
كنون از نيام اين سخن بركشيم
دو بن سرو كان مرغ دارد نشيم
ز برج بره تا ترازو جهان
همي تيرگي دارد اندر نهان
چنين تا ز گردش به ماهي شود
پر از تيرگي و سياهي شود
دو سرو اي دو بازوي چرخ بلند
كزو نيمه شادب و نيمي نژند
برو مرغ پران چو خورشيد دان
جهان را ازو بيم و اميد دان
دگر شارستان بر سر كوهسار
سراي درنگست و جاي قرار
همين خارستان چون سراي سپنج
كزو ناز و گنجست و هم درد و رنج
همي دم زدن بر تو بر بشمرد
هم او برفرازد هم او بشكرد
برآيد يكي باد با زلزله
ز گيتي برآيد خروش و خله
همه رنج ما ماند زي خارستان
گذر كرد بايد سوي شارستان
كسي ديگر از رنج ما برخورد
نپايد برو نيز و هم بگذرد
چنين رفت از آغاز يكسر سخن
همين باشد و نو نگردد كهن
اگر توشه‌مان نيكنامي بود
روانها بران سر گرامي بود
و گر آز ورزيم و پيچان شويم
پديد آيد آنگه كه بيجان شويم
گر ايوان ما سر به كيوان برست
ازان بهرهٔ ما يكي چادرست
چو پوشند بر روي ما خون و خاك
همه جاي بيمست و تيمار و باك
بيابان و آن مرد با تيز داس
كجا خشك و تر زو دل اندر هراس
تر و خشك يكسان همي بدرود
وگر لابه سازي سخن نشنود
دروگر زمانست و ما چون گيا
همانش نبيره همانش نيا
به پير و جوان يك به يك ننگرد
شكاري كه پيش آيدش بشكرد
جهان را چنينست ساز و نهاد
كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد
ازين در درآيد بدان بگذرد
زمانه برو دم همي بشمرد
چو زال اين سخنها بكرد آشكار
ازو شادمان شد دل شهريار
به شادي يكي انجمن برشگفت
شهنشاه گيتي زهازه گرفت
يكي جشنگاهي بياراست شاه
چنان چون شب چارده چرخ ماه
كشيدند مي تا جهان تيره گشت
سرميگساران ز مي خيره گشت
خروشيدن مرد بالاي گاه
يكايك برآمد ز درگاه شاه
برفتند گردان همه شاد و مست
گرفته يكي دست ديگر به دست
چو برزد زبانه ز كوه آفتاب
سر نامدران برآمد ز خواب
بيامد كمربسته زال دلير
به پيش شهنشاه چون نره شير
به دستوري بازگشتن ز در
شدن نزد سالار فرخ پدر
به شاه جهان گفت كاي نيكخوي
مرا چهر سام آمدست آرزوي
ببوسيدم اي پايهٔ تخت عاج
دلم گشت روشن بدين برز و تاج
بدو گفت شاه اي جوانمرد گرد
يك امروز نيزت ببايد سپرد
ترا بويهٔ دخت مهراب خاست
دلت راهش سام زابل كجاست
بفرمود تا سنج و هندي دراي
به ميدان گذارند با كره ناي
ابا نيزه و گرز و تير و كمان
برفتند گردان همه شادمان
كمانها گرفتند و تير خدنگ
نشانه نهادند چون روز جنگ
بپيچيد هر يك به چيزي عنان
به گرز و به تيغ و به تير و سنان
درختي گشن بد به ميدان شاه
گذشته برو سال بسيار و ماه
كمان را بماليد دستان سام
برانگيخت اسپ و برآورد نام
بزد بر ميان درخت سهي
گذاره شد آن تير شاهنشهي
هم اندر تگ اسپ يك چوبه تير
بينداخت و بگذاشت چون نره شير
سپر برگرفتند ژوپين‌وران
بگشتند با خشتهاي گران
سپر خواست از ريدك ترك زال
برانگيخت اسپ و برآورد يال
كمان را بينداخت و ژوپين گرفت
به ژوپين شكار نوآيين گرفت
بزد خشت بر سه سپر گيل‌وار
گشاده به ديگر سو افگند خوار
به گردنكشان گفت شاه جهان
كه با او كه جويد نبرد از مهان
يكي برگراييدش اندر نبرد
كه از تير و ژوپين برآورد گرد
همه بركشيدند گردان سليح
بدل خشمناك و زبان پر مزيح
به آورد رفتند پيچان عنان
ابا نيزه و آب داده سنان
چنان شد كه مرد اندر آمد به مرد
برانگيخت زال اسپ و برخاست گرد
نگه كرد تا كيست زيشان سوار
عنان پيچ و گردنكش و نامدار
ز گرد اندر آمد بسان نهنگ
گرفتش كمربند او را به چنگ
چنان خوارش از پشت زين برگرفت
كه شاه و سپه ماند اندر شگفت
به آواز گفتند گردنكشان
كه مردم نبيند كسي زين نشان
هر آن كس كه با او بجويد نبرد
كند جامه مادر برو لاژورد
ز شيران نزايد چنين نيز گرد
چه گرد از نهنگانش بايد شمرد
خنك سام يل كش چنين يادگار
بماند به گيتي دلير و سوار
برو آفرين كرد شاه بزرگ
همان نامور مهتران سترگ
بزرگان سوي كاخ شاه آمدند
كمر بسته و با كلاه آمدند
يكي خلعت آراست شاه جهان
كه گشتند ازان خيره يكسر مهان
چه از تاج پرمايه و تخت زر
چه از ياره و طوق و زرين كمر
همان جامه‌هاي گرانمايه نيز
پرستنده و اسپ و هر گونه چيز
به زال سپهبد سپرد آن زمان
همه چيزها از كران تا كران


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد