بخش ۲۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۰

۳۳ بازديد


چنين گفت پس شاه گردن فراز
كزين هر چه گفتيد داريد راز
بخواند آن زمان زال را شهريار
كزو خواست كردن سخن خواستار
بدان تا بپرسند ازو چند چيز
نهفته سخنهاي ديرينه نيز
نشستند بيدار دل بخردان
همان زال با نامور موبدان
بپرسيد مر زال را موبدي
ازين تيزهش راه بين بخردي
كه از ده و دو تاي سرو سهي
كه رستست شاداب با فرهي
ازان بر زده هر يكي شاخ سي
نگردد كم و بيش در پارسي
دگر موبدي گفت كاي سرفراز
دو اسپ گرانمايه و تيزتاز
يكي زان به كردار درياي قار
يكي چون بلور سپيد آبدار
بجنبيد و هر دو شتابنده‌اند
همان يكديگر را نيابنده‌اند
سديگر چنين گفت كان سي سوار
كجا بگذرانند بر شهريار
يكي كم شود باز چون بشمري
همان سي بود باز چون بنگري
چهارم چنين گفت كان مرغزار
كه بيني پر از سبزه و جويبار
يكي مرد با تيز داسي بزرگ
سوي مرغزار اندر آيد سترگ
همي بدرود آن گيا خشك و تر
نه بردارد او هيچ ازان كار سر
دگر گفت كان بركشيده دو سرو
ز درياي با موج برسان غرو
يكي مرغ دارد بريشان كنام
نشيمش به شام آن بود اين به بام
ازين چون بپرد شود برگ خشك
بران بر نشيند دهد بوي مشك
ازان دو هميشه يكي آبدار
يكي پژمريده شده سوگوار
بپرسيد ديگر كه بر كوهسار
يكي شارستان يافتم استوار
خرامند مردم ازان شارستان
گرفته به هامون يكي خارستان
بناها كشيدند سر تا به ماه
پرستنده گشتند و هم پيشگاه
وزان شارستان شان به دل نگذرد
كس از يادكردن سخن نشمرد
يكي بومهين خيزد از ناگهان
بر و بومشان پاك گردد نهان
بدان شارستان‌شان نياز آورد
هم انديشگان دراز آورد
به پرده درست اين سخنها بجوي
به پيش ردان آشكارا بگوي
گر اين رازها آشكارا كني
ز خاك سيه مشك سارا كني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد