من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۵ بازديد


برفت از لب رود نزد پشنگ
زبان پر ز گفتار و كوتاه چنگ
بدو گفت كاي نامبردار شاه
ترا بود ازين جنگ جستن گناه
يكي آنكه پيمان شكستن ز شاه
بزرگان پيشين نديدند راه
نه از تخم ايرج جهان پاك شد
نه زهر گزاينده ترياك شد
يكي كم شود ديگر آيد به جاي
جهان را نمانند بي‌كدخداي
قباد آمد و تاج بر سر نهاد
به كينه يكي نو در اندر گشاد
سواري پديد آمد از تخم سام
كه دستانش رستم نهادست نام
بيامد بسان نهنگ دژم
كه گفتي زمين را بسوزد بدم
همي تاخت اندر فراز و نشيب
همي زد به گرز و به تيغ و ركيب
ز گرزش هوا شد پر از چاك چاك
نيرزيد جانم به يك مشت خاك
همه لشكر ما به هم بر دريد
كس اندر جهان اين شگفتي نديد
درفش مرا ديد بر يك كران
به زين اندر آورد گرز گران
چنان برگرفتم ز زين خدنگ
كه گفتي ندارم به يك پشه سنگ
كمربند بگسست و بند قباي
ز چنگش فتادم نگون زيرپاي
بدان زور هرگز نباشد هژبر
دو پايش به خاك اندر و سر به ابر
سواران جنگي همه همگروه
كشيدندم از پيش آن لخت كوه
تو داني كه شاهي دل و چنگ من
به جنگ اندرون زور و آهنگ من
به دست وي اندر يكي پشه‌ام
وزان آفرينش پر انديشه‌ام
يكي پيلتن ديدم و شيرچنگ
نه هوش و نه دانش نه راي و درنگ
عنان را سپرده بران پيل مست
يكي گرزهٔ گاو پيكر بدست
همانا كه كوپال سيصدهزار
زدندش بران تارك ترگ‌دار
تو گفتي كه از آهنش كرده‌اند
ز سنگ و ز رويش برآورده‌اند
چه درياش پيش و چه ببر بيان
چه درنده شير و چه پيل ژيان
همي تاخت يكسان چو روز شكار
ببازي همي آمدش كارزار
چنو گر بدي سام را دستبرد
به تركان نماندي سرافراز گرد
جز از آشتي جستنت راي نيست
كه با او سپاه ترا پاي نيست
زميني كجا آفريدون گرد
بدانگه به تور دلاور سپرد
به من داده بودند و بخشيده راست
ترا كين پيشين نبايست خواست
تو داني كه ديدن نه چون آگهيست
ميان شنيدن هميشه تهيست
گلستان كه امروز باشد ببار
تو فردا چني گل نيايد بكار
از امروز كاري بفردا ممان
كه داند كه فردا چه گردد زمان
ترا جنگ ايران چو بازي نمود
ز بازي سپه را درازي فزود
نگر تا چه مايه ستام بزر
هم از ترگ زرين و زرين سپر
همان تازي اسپان زرين لگام
همان تيغ هندي به زرين نيام
ازين بيشتر نامداران گرد
قباد اندر آمد به خواري ببرد
چو كلباد و چون بارمان دلير
كه بودي شكارش همه نره شير
خزروان كجا زال بشكست خرد
نمودش بگرز گران دستبرد
شماساس كين توز لشكر پناه
كه قارن بكشتش به آوردگاه
جزين نامدران كين صدهزار
فزون كشته آمد گه كارزار
بتر زين همه نام و ننگ شكست
شكستي كه هرگز نشايدش بست
گر از من سر نامور گشته شد
كه اغريرث پر خرد كشته شد
جواني بد و نيكي روزگار
من امروز را دي گرفتم شمار
كه پيش آمدندم همان سركشان
پس پشت هر يك درفشي كشان
بسي ياد دادندم از روزگار
دمان از پس و من دوان زار و خوار
كنون از گذشته مكن هيچ ياد
سوي آشتي ياز با كيقباد
گرت ديگر آيد يكي آرزوي
به گرد اندر آيد سپه چارسوي
به يك دست رستم كه تابنده هور
گه رزم با او نتابد به زور
بروي دگر قارن رزم زن
كه چشمش نديدست هرگز شكن
سه ديگر چو كشواد زرين كلاه
كه آمد به آمل ببرد آن سپاه
چهارم چو مهراب كابل خداي
كه دستور شاهست و زابل خداي


بخش ۲

۳۲ بازديد


همي رفت پيش اندرون زال زر
پس او بزرگان زرين كمر
چو كاووس را ديد دستان سام
نشسته بر اورنگ بر شادكام
به كش كرده دست و سرافگنده پست
همي رفت تا جايگاه نشست
چنين گفت كاي كدخداي جهان
سرافراز بر مهتران و مهان
چو تخت تو نشنيد و افسر نديد
نه چون بخت تو چرخ گردان شنيد
همه ساله پيروز بادي و شاد
سرت پر ز دانش دلت پر ز داد
شه نامبردار بنواختش
بر خويش بر تخت بنشاختش
بپرسيدش از رنج راه دراز
ز گردان و از رستم سرفراز
چنين گفت مر شاه را زال زر
كه نوشه بدي شاه و پيروزگر
همه شاد و روشن به بخت تواند
برافراخته سر به تخت تواند
ازان پس يكي داستان كرد ياد
سخنهاي شايسته را در گشاد
چنين گفت كاي پادشاه جهان
سزاوار تختي و تاج مهان
ز تو پيشتر پادشه بوده‌اند
كه اين راه هرگز نپيموده‌اند
كه بر سر مرا روز چندي گذشت
سپهر از بر خاك چندي بگشت
منوچهر شد زين جهان فراخ
ازو ماند ايدر بسي گنج و كاخ
همان زو و با نوذر و كيقباد
چه مايه بزرگان كه داريم ياد
ابا لشكر گشن و گرز گران
نكردند آهنگ مازندران
كه آن خانهٔ ديو افسونگرست
طلسمست و ز بند جادو درست
مران را به شمشير نتوان شكست
به گنج و به دانش نيايد به دست
هم آن را به نيرنگ نتوان گشاد
مده رنج و گنج و درم را به باد
همايون ندارد كس آنجا شدن
وزايدر كنون راي رفتن زدن
سپه را بران سو نبايد كشيد
ز شاهان كس اين راي هرگز نديد
گرين نامداران ترا كهترند
چنين بندهٔ دادگر داورند
تو از خون چندين سرنامدار
ز بهر فزوني درختي مكار
كه بار و بلنديش نفرين بود
نه آيين شاهان پيشين بود
چنين پاسخ آورد كاووس باز
كز انديشهٔ تو نيم بي‌نياز
وليكن من از آفريدون و جم
فزونم به مردي و فر و درم
همان از منوچهر و از كيقباد
كه مازندران را نكردند ياد
سپاه و دل و گنجم افزونترست
جهان زير شمشير تيز اندرست
چو بردانشي شد گشاده جهان
به آهن چه داريم گيتي نهان
شوم‌شان يكايك به راه آورم
گر آيين شمشير و گاه آورم
اگر كس نمانم به مازندران
وگر بر نهم باژ و ساو گران
چنان زار و خوارند بر چشم من
چه جادو چه ديوان آن انجمن
به گوش تو آيد خود اين آگهي
كزيشان شود روي گيتي تهي
تو با رستم ايدر جهاندار باش
نگهبان ايران و بيدار باش
جهان آفريننده يار منست
سر نره ديوان شكار منست
گرايدونك يارم نباشي به جنگ
مفرماي ما را بدين در درنگ
چو از شاه بنشنيد زال اين سخن
نديد ايچ پيدا سرش را ز بن
بدو گفت شاهي و ما بنده‌ايم
به دلسوزگي با تو گوينده‌ايم
اگر داد فرمان دهي گر ستم
براي تو بايد زدن گام و دم
از انديشه دل را بپرداختم
سخن آنچ دانستم انداختم
نه مرگ از تن خويش بتوان سپوخت
نه چشم جهان كس به سوزن بدوخت
به پرهيز هم كس نجست از نياز
جهانجوي ازين سه نيابد جواز
هميشه جهان بر تو فرخنده باد
مبادا كه پند من آيدت ياد
پشيمان مبادي ز كردار خويش
به تو باد روشن دل و دين و كيش
سبك شاه را زال پدرود كرد
دل از رفتن او پر از دود كرد
برون آمد از پيش كاووس شاه
شده تيره بر چشم او هور و ماه
برفتند با او بزرگان نيو
چو طوس و چو گودرز و رهام و گيو
به زال آنگهي گفت گيو از خداي
همي خواهم آنك او بود رهنماي
به جايي كه كاووس را دسترس
نباشد ندارم مر او را به كس
ز تو دور باد آز و چشم نياز
مبادا به تو دست دشمن دراز
به هر سو كه آييم و اندر شويم
جز او آفرينت سخن نشنويم
پس از كردگار جهان‌آفرين
به تو دارد اميد ايران زمين
ز بهر گوان رنج برداشتي
چنين راه دشوار بگذاشتي
پس آنگه گرفتندش اندر كنار
ره سيستان را برآراست كار


بخش ۱

۳۲ بازديد


درخت برومند چون شد بلند
گر آيد ز گردون برو بر گزند
شود برگ پژمرده و بيخ مست
سرش سوي پستي گرايد نخست
چو از جايگه بگسلد پاي خويش
به شاخ نو آيين دهد جاي خويش
مراو را سپارد گل و برگ و باغ
بهاري به كردار روشن چراغ
اگر شاخ بد خيزد از بيخ نيك
تو با شاخ تندي مياغاز ريك
پدر چون به فرزند ماند جهان
كند آشكارا برو بر نهان
گر از بفگند فر و نام پدر
تو بيگانه خوانش مخوانش پسر
كرا گم شود راه آموزگار
سزد گر جفا بيند از روزگار
چنين است رسم سراي كهن
سرش هيچ پيدا نبيني ز بن
چو رسم بدش بازداند كسي
نخواهد كه ماند به گيتي بسي
چو كاووس بگرفت گاه پدر
مرا او را جهان بنده شد سر به سر
همان تخت و هم طوق و هم گوشوار
همان تاج زرين زبرجد نگار
همان تازي اسپان آگنده يال
به گيتي ندانست كس را همال
چنان بد كه در گلشن زرنگار
همي خورد روزي مي خوشگوار
يكي تخت زرين بلورينش پاي
نشسته بروبر جهان كدخداي
ابا پهلوانان ايران به هم
همي راي زد شاه بر بيش و كم
چو رامشگري ديو زي پرده‌دار
بيامد كه خواهد بر شاه بار
چنين گفت كز شهر مازندران
يكي خوشنوازم ز رامشگران
اگر در خورم بندگي شاه را
گشايد بر تخت او راه را
برفت از بر پرده سالار بار
خرامان بيامد بر شهريار
بگفتا كه رامشگري بر درست
ابا بربط و نغز رامشگرست
بفرمود تا پيش او خواندند
بر رود سازانش بنشاندند
به بربط چو بايست بر ساخت رود
برآورد مازندراني سرود
كه مازندران شهر ما ياد باد
هميشه بر و بومش آباد باد
كه در بوستانش هميشه گلست
به كوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمين پرنگار
نه گرم و نه سرد و هميشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون
گرازنده آهو به راغ اندرون
هميشه بياسايد از خفت و خوي
همه ساله هرجاي رنگست و بوي
گلابست گويي به جويش روان
همي شاد گردد ز بويش روان
دي و بهمن و آذر و فرودين
هميشه پر از لاله بيني زمين
همه ساله خندان لب جويبار
به هر جاي باز شكاري به كار
سراسر همه كشور آراسته
ز ديبا و دينار وز خواسته
بتان پرستنده با تاج زر
همه نامداران به زرين كمر
چو كاووس بشنيد از او اين سخن
يكي تازه انديشه افگند بن
دل رزمجويش ببست اندران
كه لشكر كشد سوي مازندران
چنين گفت با سرفرازان رزم
كه ما سر نهاديم يكسر به بزم
اگر كاهلي پيشه گيرد دلير
نگردد ز آسايش و كام سير
من از جم و ضحاك و از كيقباد
فزونم به بخت و به فر و به داد
فزون بايدم زان ايشان هنر
جهانجوي بايد سر تاجور
سخن چون به گوش بزرگان رسيد
ازيشان كس اين راي فرخ نديد
همه زرد گشتند و پرچين بروي
كسي جنگ ديوان نكرد آرزوي
كسي راست پاسخ نيارست كرد
نهاني روان‌شان پر از باد سرد
چو طوس و چو گودرز كشواد و گيو
چو خراد و گرگين و رهام نيو
به آواز گفتند ما كهتريم
زمين جز به فرمان تو نسپريم
ازان پس يكي انجمن ساختند
ز گفتار او دل بپرداختند
نشستند و گفتند با يكدگر
كه از بخت ما را چه آمد به سر
اگر شهريار اين سخنها كه گفت
به مي خوردن اندر نخواهد نهفت
ز ما و ز ايران برآمد هلاگ
نماند برين بوم و بر آب و خاك
كه جمشيد با فر و انگشتري
به فرمان او ديو و مرغ و پري
ز مازندران ياد هرگز نكرد
نجست از دليران ديوان نبرد
فريدون پردانش و پرفسون
همين را روانش نبد رهنمون
اگر شايدي بردن اين بد بسر
به مردي و گنج و به نام و هنر
منوچهر كردي بدين پيشدست
نكردي برين بر دل خويش پست
يكي چاره بايد كنون اندرين
كه اين بد بگردد ز ايران زمين
چنين گفت پس طوس با مهتران
كه اي رزم ديده دلاور سران
مراين بند را چاره اكنون يكيست
بسازيم و اين كار دشوار نيست
هيوني تكاور بر زال سام
ببايد فرستاد و دادن پيام
كه گر سر به گل داري اكنون مشوي
يكي تيز كن مغز و بنماي روي
مگر كاو گشايد لب پندمند
سخن بر دل شهريار بلند
بگويد كه اين اهرمن داد ياد
در ديو هرگز نبايد گشاد
مگر زالش آرد ازين گفته باز
وگرنه سرآمد نشان فراز
سخنها ز هر گونه برساختند
هيوني تكاور برون تاختند
رونده همي تاخت تا نيمروز
چو آمد بر زال گيتي فروز
چنين داد از نامداران پيام
كه اي نامور با گهر پور سام
يكي كار پيش آمد اكنون شگفت
كه آسانش اندازه نتوان گرفت
برين كار گر تو نبندي كمر
نه تن ماند ايدر نه بوم و نه بر
يكي شاه را بر دل انديشه خاست
بپيچيدش آهرمن از راه راست
به رنج نياگانش از باستان
نخواهد همي بود همداستان
همي گنج بي‌رنج بگزايدش
چراگاه مازندران بايدش
اگر هيچ سرخاري از آمدن
سپهبد همي زود خواهد شدن
همي رنج تو داد خواهد به باد
كه بردي ز آغاز باكيقباد
تو با رستم شير ناخورده سير
ميان را ببستي چو شير دلير
كنون آن همه باد شد پيش اوي
بپيچيد جان بدانديش اوي
چو بشنيد دستان بپيچيد سخت
تنش گشت لرزان بسان درخت
همي گفت كاووس خودكامه مرد
نه گرم آزموده ز گيتي نه سرد
كسي كاو بود در جهان پيش گاه
برو بگذرد سال و خورشيد و ماه
كه ماند كه از تيغ او در جهان
بلرزند يكسر كهان و مهان
نباشد شگفت ار بمن نگرود
شوم خسته گر پند من نشنود
ورين رنج آسان كنم بر دلم
از انديشهٔ شاه دل بگسلم
نه از من پسندد جهان‌آفرين
نه شاه و نه گردان ايران زمين
شوم گويمش هرچ آيد ز پند
ز من گر پذيرد بود سودمند
وگر تيز گردد گشادست راه
تهمتن هم ايدر بود با سپاه
پر انديشه بود آن شب ديرباز
چو خورشيد بنمود تاج از فراز
كمر بست و بنهاد سر سوي شاه
بزرگان برفتند با او به راه
خبر شد به طوس و به گودرز و گيو
به رهام و گرگين و گردان نيو
كه دستان به نزديك ايران رسيد
درفش همايونش آمد پديد
پذيره شدندش سران سپاه
سري كاو كشد پهلواني كلاه
چو دستان سام اندر آمد به تنگ
پذيره شدندنش همه بي‌درنگ
برو سركشان آفرين خواندند
سوي شاه با او همي راندند
بدو گفت طوس اي گو سرفراز
كشيدي چنين رنج راه دراز
ز بهر بزرگان ايران زمين
برآرامش اين رنج كردي گزين
همه سر به سر نيك خواه توايم
ستوده به فر كلاه توايم
ابا نامداران چنين گفت زال
كه هر كس كه او را نفرسود سال
همه پند پيرانش آيد به ياد
ازان پس دهد چرخ گردانش داد
نشايد كه گيريم ازو پند باز
كزين پند ما نيست خود بي‌نياز
ز پند و خرد گر بگردد سرش
پشيماني آيد ز گيتي برش
به آواز گفتند ما با توايم
ز تو بگذرد پند كس نشنويم
همه يكسره نزد شاه آمدند
بر نامور تخت گاه آمدند


بخش ۵

۳۶ بازديد


وزانجا سوي پارس اندر كشيد
كه در پارس بد گنجها را كليد
نشستنگه آن گه به اسطخر بود
كيان را بدان جايگه فخر بود
جهاني سوي او نهادند روي
كه او بود سالار ديهيم جوي
به تخت كيان اندر آورد پاي
به داد و به آيين فرخنده‌راي
چنين گفت با نامور مهتران
كه گيتي مرا از كران تا كران
اگر پيل با پشه كين آورد
همه رخنه در داد و دين آورد
نخواهم به گيتي جز از راستي
كه خشم خدا آورد كاستي
تن آساني از درد و رنج منست
كجا خاك و آبست گنج منست
سپاهي و شهري همه يكسرند
همه پادشاهي مرا لشكرند
همه در پناه جهاندار بيد
خردمند بيد و بي‌آزار بيد
هر آنكس كه دارد خوريد و دهيد
سپاسي ز خوردن به من برنهيد
هرآنكس كجا بازماند ز خورد
ندارد همي توشهٔ كاركرد
چراگاهشان بارگاه منست
هرآنكس كه اندر سپاه منست
وزان رفته نام‌آوران ياد كرد
به داد و دهش گيتي آباد كرد
برين گونه صدسال شادان بزيست
نگر تا چنين در جهان شاه كيست
پسر بد مر او را خردمند چار
كه بودند زو در جهان يادگار
نخستين چو كاووس باآفرين
كي آرش دوم و دگر كي پشين
چهارم كجا آرشش بود نام
سپردند گيتي به آرام و كام
چو صد سال بگذشت با تاج و تخت
سرانجام تاب اندر آمد به بخت
چو دانست كامد به نزديك مرگ
بپژمرد خواهد همي سبز برگ
سر ماه كاووس كي را بخواند
ز داد و دهش چند با او براند
بدو گفت ما بر نهاديم رخت
تو بسپار تابوت و بردار تخت
چنانم كه گويي ز البرز كوه
كنون آمدم شادمان با گروه
چو بختي كه بي‌آگهي بگذرد
پرستندهٔ او ندارد خرد
تو گر دادگر باشي و پاك دين
ز هر كس نيابي بجز آفرين
و گر آز گيرد سرت را به دام
برآري يكي تيغ تيز از نيام
بگفت اين و شد زين جهان فراخ
گزين كرد صندوق بر جاي كاخ
بسر شد كنون قصهٔ كيقباد
ز كاووس بايد سخن كرد ياد


بخش ۴

۳۳ بازديد


ازان پس جهانجوي خسته جگر
برون كرد مردي چو مرغي به پر
سوي زابلستان فرستاد زود
به نزديك دستان و رستم درود
كنون چشم شد تيره و تيره بخت
به خاك اندر آمد سر تاج و تخت
جگر خسته در چنگ آهرمنم
همي بگسلد زار جان از تنم
چو از پندهاي تو يادآورم
همي از جگر سرد باد آورم
نرفتم به گفتار تو هوشمند
ز كم دانشي بر من آمد گزند
اگر تو نبندي بدين بد ميان
همه سود را مايه باشد زيان
چو پوينده نزديك دستان رسيد
بگفت آنچ دانست و ديد و شنيد
هم آن گنج و هم لشكر نامدار
بياراسته چون گل اندر بهار
همه چرخ گردان به ديوان سپرد
تو گويي كه باد اندر آمد ببرد
چو بشنيد بر تن بدريد پوست
ز دشمن نهان داشت اين هم ز دوست
به روشن دل از دور بدها بديد
كه زين بر زمانه چه خواهد رسيد
به رستم چنين گفت دستان سام
كه شمشير كوته شد اندر نيام
نشايد كزين پس چميم و چريم
وگر تخت را خويشتن پروريم
كه شاه جهان در دم اژدهاست
به ايرانيان بر چه مايه بلاست
كنون كرد بايد ترا رخش زين
بخواهي به تيغ جهان بخش كين
همانا كه از بهر اين روزگار
ترا پرورانيد پروردگار
نشايد بدين كار آهرمني
كه آسايش آري و گر دم زني
برت را به ببر بيان سخت كن
سر از خواب و انديشه پردخت كن
هران تن كه چشمش سنان تو ديد
كه گويد كه او را روان آرميد
اگر جنگ دريا كني خون شود
از آواي تو كوه هامون شود
نبايد كه ارژنگ و ديو سپيد
به جان از تو دارند هرگز اميد
كنون گردن شاه مازندران
همه خرد بشكن بگرز گران
چنين پاسخش داد رستم كه راه
درازست و من چون شوم كينه خواه
ازين پادشاهي بدان گفت زال
دو راهست و هر دو به رنج و وبال
يكي از دو راه آنك كاووس رفت
دگر كوه و بالا و منزل دو هفت
پر از ديو و شيرست و پر تيرگي
بماند بدو چشمت از خيرگي
تو كوتاه بگزين شگفتي ببين
كه يار تو باشد جهان‌آفرين
اگرچه به رنجست هم بگذرد
پي رخش فرخ زمين بسپرد
شب تيره تا بركشد روز چاك
نيايش كنم پيش يزدان پاك
مگر باز بينم بر و يال تو
همان پهلوي چنگ و گوپال تو
و گر هوش تو نيز بر دست ديو
برآيد به فرمان گيهان خديو
تواند كسي اين سخن بازداشت
چنان كاو گذارد ببايد گذاشت
نخواهد همي ماند ايدر كسي
بخوانند اگرچه بماند بسي
كسي كاو جهان را بنام بلند
گذارد به رفتن نباشد نژند
چنين گفت رستم به فرخ پدر
كه من بسته دارم به فرمان كمر
وليكن بدوزخ چميدن به پاي
بزرگان پيشين نديدند راي
همان از تن خويش نابوده سير
نيايد كسي پيش درنده شير
كنون من كمربسته و رفته‌گير
نخواهم جز از دادگر دستگير
تن و جان فداي سپهبد كنم
طلسم دل جادوان بشكنم
هرانكس كه زنده است ز ايرانيان
بيارم ببندم كمر بر ميان
نه ارژنگ مانم نه ديو سپيد
نه سنجه نه پولاد غندي نه بيد
به نام جهان‌آفرين يك خداي
كه رستم نگرداند از رخش پاي
مگر دست ارژنگ بسته چو سنگ
فگنده به گردنش در پالهنگ
سر و مغز پولاد را زير پاي
پي رخش برده زمين را ز جاي
بپوشيد ببر و برآورد يال
برو آفرين خواند بسيار زال
چو رستم برخش اندر آورد پاي
رخش رنگ بر جاي و دل هم به جاي
بيامد پر از آب رودابه روي
همي زار بگريست دستان بروي
بدو گفت كاي مادر نيكخوي
نه بگزيدم اين راه برآرزوي
مرا در غم خود گذاري همي
به يزدان چه اميدداري همي
چنين آمدم بخشش روزگار
تو جان و تن من به زنهار دار
به پدرود كردنش رفتند پيش
كه دانست كش باز بينند بيش
زمانه بدين سان همي بگذرد
دمش مرد دانا همي بشمرد
هران روز بد كز تو اندر گذشت
بر آني كزو گيتي آباد گشت


بخش ۳

۳۳ بازديد


چو زال سپهبد ز پهلو برفت
دمادم سپه روي بنهاد و تفت
به طوس و به گودرز فرمود شاه
كشيدن سپه سر نهادن به راه
چو شب روز شد شاه و جنگ‌آوران
نهادند سر سوي مازندران
به ميلاد بسپرد ايران زمين
كليد در گنج و تاج و نگين
بدو گفت گر دشمن آيد پديد
ترا تيغ كينه ببايد كشيد
ز هر بد به زال و به رستم پناه
كه پشت سپاهند و زيباي گاه
دگر روز برخاست آواي كوس
سپه را همي راند گودرز و طوس
همي رفت كاووس لشكر فروز
به زدگاه بر پيش كوه اسپروز
به جايي كه پنهان شود آفتاب
بدان جايگه ساخت آرام و خواب
كجا جاي ديوان دژخيم بود
بدان جايگه پيل را بيم بود
بگسترد زربفت بر ميش سار
هوا پر ز بوي از مي خوشگوار
همه پهلوانان فرخنده پي
نشستند بر تخت كاووس كي
همه شب مي و مجلس آراستند
به شبگير كز خواب برخاستند
پراگنده نزديك شاه آمدند
كمر بسته و با كلاه آمدند
بفرمود پس گيو را شهريار
دوباره ز لشكر گزيدن هزار
كسي كاو گرايد به گرز گران
گشايندهٔ شهر مازندران
هر آنكس كه بيني ز پير و جوان
تني كن كه با او نباشد روان
وزو هرچ آباد بيني بسوز
شب آور به جايي كه باشي به روز
چنين تا به ديوان رسد آگهي
جهان كن سراسر ز ديوان تهي
كمر بست و رفت از بر شاه گيو
ز لشكر گزين كرد گردان نيو
بشد تا در شهر مازندران
بباريد شمشير و گرز گران
زن و كودك و مرد با دستوار
نيافت از سر تيغ او زينهار
همي كرد غارت همي سوخت شهر
بپالود بر جاي ترياك زهر
يكي چون بهشت برين شهر ديد
پر از خرمي بر درش بهر ديد
به هر برزني بر فزون از هزار
پرستار با طوق و با گوشوار
پرستنده زين بيشتر با كلاه
به چهره به كردار تابنده ماه
به هر جاي گنجي پراگنده زر
به يك جاي دينار سرخ و گهر
بي‌اندازه گرد اندرش چارپاي
بهشتيست گفتي هميدون به جاي
به كاووس بردند از او آگهي
ازان خرمي جاي و آن فرهي
همي گفت خرم زياد آنك گفت
كه مازندران را بهشتيست جفت
همه شهر گويي مگر بتكده‌ست
ز ديباي چين بر گل آذين زدست
بتان بهشتند گويي درست
به گلنارشان روي رضوان بشست
چو يك هفته بگذشت ايرانيان
ز غارت گشادند يكسر ميان
خبر شد سوي شاه مازندران
دلش گشت پر درد و سر شد گران
ز ديوان به پيش اندرون سنجه بود
كه جان و تنش زان سخن رنجه بود
بدو گفت رو نزد ديو سپيد
چنان رو كه بر چرخ گردنده شيد
بگويش كه آمد به مازندران
بغارت از ايران سپاهي گران
جهانجوي كاووس شان پيش رو
يكي لشگري جنگ سازان نو
كنون گر نباشي تو فريادرس
نبيني بمازندران زنده كس
چو بشنيد پيغام سنجه نهفت
بر ديو پيغام شه بازگفت
چنين پاسخش داد ديو سپيد
كه از روزگاران مشو نااميد
بيايم كنون با سپاهي گران
ببرم پي او ز مازندران
شب آمد يكي ابر شد با سپاه
جهان كرد چون روي زنگي سياه
چو درياي قارست گفتي جهان
همه روشناييش گشته نهان
يكي خيمه زد بر سر او دود و قير
سيه شد جهان چشمها خيره خير
چو بگذشت شب روز نزديك شد
جهانجوي را چشم تاريك شد
ز لشكر دو بهره شده تيره چشم
سر نامداران ازو پر ز خشم
از ايشان فراوان تبه كرد نيز
نبود از بدبخت ماننده چيز
چو تاريك شد چشم كاووس شاه
بد آمد ز كردار او بر سپاه
همه گنج تاراج و لشكر اسير
جوان دولت و بخت برگشت پير
همه داستان ياد بايد گرفت
كه خيره نمايد شگفت از شگفت
سپهبد چنين گفت چون ديد رنج
كه دستور بيدار بهتر ز گنج
به سختي چو يك هفته اندر كشيد
به ديده ز ايرانيان كس نديد
بهشتم بغريد ديو سپيد
كه اي شاه بي‌بر به كردار بيد
همي برتري را بياراستي
چراگاه مازندران خواستي
همي نيروي خويش چون پيل مست
بديدي و كس را ندادي تو دست
چو با تاج و با تخت نشكيفتي
خرد را بدين‌گونه بفريفتي
كنون آنچ اندر خور كار تست
دلت يافت آن آرزوها كه جست
ازان نره ديوان خنجرگذار
گزين كرد جنگي ده و دوهزار
بر ايرانيان بر نگهدار كرد
سر سركشان پر ز تيمار كرد
سران را همه بندها ساختند
چو از بند و بستن بپرداختند
خورش دادشان اندكي جان سپوز
بدان تا گذارند روزي به روز
ازان پس همه گنج شاه جهان
چه از تاج ياقوت و گرز گران
سپرد آنچ ديد از كران تا كران
به ارژنگ سالار مازندران
بر شاه رو گفت و او را بگوي
كه ز آهرمن اكنون بهانه مجوي
همه پهلوانان ايران و شاه
نه خورشيد بينند روشن نه ماه
به كشتن نكردم برو بر نهيب
بدان تا بداند فراز و نشيب
به زاري و سختي برآيدش هوش
كسي نيز ننهد برين كار گوش
چو ارژنگ بشنيد گفتار اوي
سوي شاه مازندران كرد روي
همي رفت با لشكر و خواسته
اسيران و اسپان آراسته
سپرد او به شاه و سبك بازگشت
بدان برز كوه آمد از پهن دشت


بخش ۶

۳۸ بازديد


يكي راه پيش آمدش ناگزير
همي رفت بايست بر خيره خير
پي اسپ و گويا زبان سوار
ز گرما و از تشنگي شد ز كار
پياده شد از اسپ و ژوپين به دست
همي رفت پويان به كردار مست
همي جست بر چاره جستن رهي
سوي آسمان كرد روي آنگهي
چنين گفت كاي داور دادگر
همه رنج و سختي تو آري به سر
گرايدونك خشنودي از رنج من
بدان گيتي آگنده كن گنج من
بپويم همي تا مگر كردگار
دهد شاه كاووس را زينهار
هم ايرانيان را ز چنگال ديو
گشايد بي‌آزار گيهان خديو
گنهكار و افگندگان تواند
پرستنده و بندگان تواند
تن پيلوارش چنان تفته شد
كه از تشنگي سست و آشفته شد
بيفتاد رستم بر آن گرم خاك
زبان گشته از تشنگي چاك چاك
همانگه يكي ميش نيكوسرين
بپيمود پيش تهمتن زمين
ازان رفتن ميش انديشه خاست
بدل گفت كابشخور اين كجاست
همانا كه بخشايش كردگار
فراز آمدست اندرين روزگار
بيفشارد شمشير بر دست راست
به زور جهاندار بر پاي خاست
بشد بر پي ميش و تيغش به چنگ
گرفته به دست دگر پالهنگ
بره بر يكي چشمه آمد پديد
چو ميش سراور بدانجا رسيد
تهمتن سوي آسمان كرد روي
چنين گفت كاي داور راستگوي
هرانكس كه از دادگر يك خداي
بپيچد نيارد خرد را به جاي
برين چشمه آبشخور ميش نيست
همان غرم دشتي مرا خويش نيست
به جايي كه تنگ اندر آيد سخن
پناهت بجز پاك يزدان مكن
بران غرم بر آفرين كرد چند
كه از چرخ گردان مبادت گزند
گيابر در و دشت تو سبز باد
مباد از تو هرگز دل يوز شاد
ترا هرك يازد به تير و كمان
شكسته كمان باد و تيره گمان
كه زنده شد از تو گو پيلتن
وگرنه پرانديشه بود از كفن
كه در سينهٔ اژدهاي بزرگ
نگنجد بماند به چنگال گرگ
شده پاره پاره كنان و كشان
ز رستم به دشمن رسيده نشان
روانش چو پردخته شد ز آفرين
ز رخش تگاور جدا كرد زين
همه تن بشستش بران آب پاك
به كردار خورشيد شد تابناك
چو سيراب شد ساز نخچير كرد
كمر بست و تركش پر از تير كرد
بيفگند گوري چو پيل ژيان
جدا كرد ازو چرم پاي و ميان
چو خورشيد تيز آتشي برفروخت
برآورد ز آب اندر آتش بسوخت
بپردخت ز آتش بخوردن گرفت
به خاك استخوانش سپردن گرفت
سوي چشمهٔ روشن آمد بر آب
چو سيراب شد كرد آهنگ خواب
تهمتن به رخش سراينده گفت
كه با كس مكوش و مشو نيز جفت
اگر دشمن آيد سوي من بپوي
تو با ديو و شيران مشو جنگجوي
بخفت و بر آسود و نگشاد لب
چمان و چران رخش تا نيم شب


بخش ۵

۳۲ بازديد


برون رفت پس پهلو نيمروز
ز پيش پدر گرد گيتي فروز
دو روزه بيك روزه بگذاشتي
شب تيره را روز پنداشتي
بدين سان همي رخش ببريد راه
بتابنده روز و شبان سياه
تنش چون خورش جست و آمد به شور
يكي دشت پيش آمدش پر ز گور
يكي رخش را تيز بنمود ران
تگ گور شد از تگ او گران
كمند و پي رخش و رستم سوار
نيابد ازو دام و دد زينهار
كمند كياني بينداخت شير
به حلقه درآورد گور دلير
كشيد و بيفگند گور آن زمان
بيامد برش چون هژبر دمان
ز پيكان تيرآتشي برفروخت
بدو خاك و خاشاك و هيزم بسوخت
بران آتش تيز بريانش كرد
ازان پس كه بي‌پوست و بي‌جانش كرد
بخورد و بينداخت زو استخوان
همين بود ديگ و همين بود خوان
لگام از سر رخش برداشت خوار
چرا ديد و بگذاشت در مرغزار
بر نيستان بستر خواب ساخت
در بيم را جاي ايمن شناخت
دران نيستان بيشهٔ شير بود
كه پيلي نيارست ازو ني درود
چو يك پاس بگذشت درنده شير
به سوي كنام خود آمد دلير
بر ني يكي پيل را خفته ديد
بر او يكي اسپ آشفته ديد
نخست اسپ را گفت بايد شكست
چو خواهم سوارم خود آيد به دست
سوي رخش رخشان برآمد دمان
چو آتش بجوشيد رخش آن زمان
دو دست اندر آورد و زد بر سرش
همان تيز دندان به پشت اندرش
همي زد بران خاك تا پاره كرد
ددي را بران چاره بيچاره كرد
چو بيدار شد رستم تيزچنگ
جهان ديد بر شير تاريك و تنگ
چنين گفت با رخش كاي هوشيار
كه گفتت كه با شير كن كارزار
اگر تو شدي كشته در چنگ اوي
من اين گرز و اين مغفر جنگجوي
چگونه كشيدي به مازندران
كمند كياني و گرز گران
چرا نامدي نزد من با خروش
خروش توام چون رسيدي به گوش
سرم گر ز خواب خوش آگه شدي
ترا جنگ با شير كوته شدي
چو خورشيد برزد سر از تيره كوه
تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه
تن رخش بسترد و زين برنهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد


بخش ۸

۳۱ بازديد


چو از آفرين گشت پرداخته
بياورد گلرنگ را ساخته
نشست از بر زين و ره برگرفت
خم منزل جادو اندر گرفت
همي رفت پويان به راه دراز
چو خورشيد تابان بگشت از فراز
درخت و گيا ديد و آب روان
چنان چون بود جاي مرد جوان
چو چشم تذروان يكي چشمه ديد
يكي جام زرين برو پر نبيد
يكي غرم بريان و نان از برش
نمكدان و ريچال گرد اندرش
خور جادوان بد چو رستم رسيد
از آواز او ديو شد ناپديد
فرود آمد از باره زين برگرفت
به غرم و بنان اندر آمد شگفت
نشست از بر چشمه فرخنده‌پي
يكي جام زر ديد پر كرده مي
ابا مي يكي نيز طنبور يافت
بيابان چنان خانهٔ سور يافت
تهمتن مر آن را به بر در گرفت
بزد رود و گفتارها برگرفت
كه آواره و بد نشان رستم است
كه از روز شاديش بهره غم است
همه جاي جنگست ميدان اوي
بيابان و كوهست بستان اوي
همه جنگ با شير و نر اژدهاست
كجا اژدها از كفش نا رهاست
مي و جام و بويا گل و ميگسار
نكردست بخشش ورا كردگار
هميشه به جنگ نهنگ اندر است
و گر با پلنگان به جنگ اندر است
به گوش زن جادو آمد سرود
همان نالهٔ رستم و زخم رود
بياراست رخ را بسان بهار
وگر چند زيبا نبودش نگار
بر رستم آمد پر از رنگ و بوي
بپرسيد و بنشست نزديك اوي
تهمتن به يزدان نيايش گرفت
ابر آفرينها فزايش گرفت
كه در دشت مازندران يافت خوان
مي و جام، با ميگسار جوان
ندانست كاو جادوي ريمنست
نهفته به رنگ اندر اهريمنست
يكي طاس مي بر كفش برنهاد
ز دادار نيكي دهش كرد ياد
چو آواز داد از خداوند مهر
دگرگونه‌تر گشت جادو به چهر
روانش گمان نيايش نداشت
زبانش توان ستايش نداشت
سيه گشت چون نام يزدان شنيد
تهمتن سبك چون درو بنگريد
بينداخت از باد خم كمند
سر جادو آورد ناگه ببند
بپرسيد و گفتش چه چيزي بگوي
بدان‌گونه كت هست بنماي روي
يكي گنده پيري شد اندر كمند
پر آژنگ و نيرنگ و بند و گزند
ميانش به خنجر به دو نيم كرد
دل جادوان زو پر از بيم كرد


بخش ۷

۳۳ بازديد


ز دشت اندر آمد يكي اژدها
كزو پيل گفتي نيابد رها
بدان جايگه بودش آرامگاه
نكردي ز بيمش برو ديو راه
بيامد جهانجوي را خفته ديد
بر او يكي اسپ آشفته ديد
پر انديشه شد تا چه آمد پديد
كه يارد بدين جايگاه آرميد
نيارست كردن كس آنجا گذر
ز ديوان و پيلان و شيران نر
همان نيز كامد نيابد رها
ز چنگ بدانديش نر اژدها
سوي رخش رخشنده بنهاد روي
دوان اسپ شد سوي ديهيم جوي
همي كوفت بر خاك رويينه سم
چو تندر خروشيد و افشاند دم
تهمتن چو از خواب بيدار شد
سر پر خرد پر ز پيكار شد
به گرد بيابان يكي بنگريد
شد آن اژدهاي دژم ناپديد
ابا رخش بر خيره پيكار كرد
ازان كاو سرخفته بيدار كرد
دگر باره چون شد به خواب اندرون
ز تاريكي آن اژدها شد برون
به بالين رستم تگ آورد رخش
همي كند خاك و همي كرد پخش
دگرباره بيدار شد خفته مرد
برآشفت و رخسارگان كرد زرد
بيابان همه سر به سر بنگريد
بجز تيرگي شب به ديده نديد
بدان مهربان رخش بيدار گفت
كه تاريكي شب بخواهي نهفت
سرم را همي باز داري ز خواب
به بيداري من گرفتت شتاب
گر اين‌بار سازي چنين رستخيز
سرت را ببرم به شمشير تيز
پياده شوم سوي مازندران
كشم ببر و شمشمير و گرز گران
سيم ره به خواب اندر آمد سرش
ز ببر بيان داشت پوشش برش
بغريد باز اژدهاي دژم
همي آتش افروخت گفتي بدم
چراگاه بگذاشت رخش آنزمان
نيارست رفتن بر پهلوان
دلش زان شگفتي به دو نيم بود
كش از رستم و اژدها بيم بود
هم از بهر رستم دلش نارميد
چو باد دمان نزد رستم دويد
خروشيد و جوشيد و بركند خاك
ز نعلش زمين شد همه چاك چاك
چو بيدار شد رستم از خواب خوش
برآشفت با بارهٔ دستكش
چنان ساخت روشن جهان‌آفرين
كه پنهان نكرد اژدها را زمين
برآن تيرگي رستم او را بديد
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
بغريد برسان ابر بهار
زمين كرد پر آتش از كارزار
بدان اژدها گفت بر گوي نام
كزين پس تو گيتي نبيني به كام
نبايد كه بي‌نام بر دست من
روانت برآيد ز تاريك تن
چنين گفت دژخيم نر اژدها
كه از چنگ من كس نيابد رها
صداندرصد از دشت جاي منست
بلند آسمانش هواي منست
نيارد گذشتن به سر بر عقاب
ستاره نبيند زمينش به خواب
بدو اژدها گفت نام تو چيست
كه زاينده را بر تو بايد گريست
چنين داد پاسخ كه من رستمم
ز دستان و از سام و از نيرمم
به تنها يكي كينه‌ور لشكرم
به رخش دلاور زمين بسپرم
برآويخت با او به جنگ اژدها
نيامد به فرجام هم زو رها
چو زور تن اژدها ديد رخش
كزان سان برآويخت با تاجبخش
بماليد گوش اندر آمد شگفت
بلند اژدها را به دندان گرفت
بدريد كتفش بدندان چو شير
برو خيره شد پهلوان دلير
بزد تيغ و بنداخت از بر سرش
فرو ريخت چون رود خون از برش
زمين شد به زير تنش ناپديد
يكي چشمه خون از برش بردميد
چو رستم برآن اژدهاي دژم
نگه كرد برزد يكي تيز دم
بيابان همه زير او بود پاك
روان خون گرم از بر تيره خاك
تهمتن ازو در شگفتي بماند
همي پهلوي نام يزدان بخواند
به آب اندر آمد سر و تن بشست
جهان جز به زور جهانبان نجست
به يزدان چنين گفت كاي دادگر
تو دادي مرا دانش و زور و فر
كه پيشم چه شير و چه ديو و چه پيل
بيابان بي‌آب و درياي نيل
بدانديش بسيار و گر اندكيست
چو خشم آورم پيش چشمم يكيست