بخش ۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵

۳۶ بازديد


به مهراب و دستان رسيد اين سخن
كه شاه و سپهبد فگندند بن
خروشان ز كابل همي رفت زال
فروهشته لفج و برآورده يال
همي گفت اگر اژدهاي دژم
بيايد كه گيتي بسوزد به دم
چو كابلستان را بخواهد بسود
نخستين سر من ببايد درود
به پيش پدر شد پر از خون جگر
پر انديشه دل پر ز گفتار سر
چو آگاهي آمد به سام دلير
كه آمد ز ره بچهٔ نره شير
همه لشكر از جاي برخاستند
درفش فريدون بياراستند
پذيره شدن را تبيره زدند
سپاه و سپهبد پذيره شدند
همه پشت پيلان به رنگين درفش
بياراسته سرخ و زرد و بنفش
چو روي پدر ديد دستان سام
پياده شد از اسپ و بگذارد گام
بزرگان پياده شدند از دو روي
چه سالارخواه و چه سالارجوي
زمين را ببوسيد زال دلير
سخن گفت با او پدر نيز دير
نشست از بر تازي اسپ سمند
چو زرين درخشنده كوهي بلند
بزرگان همه پيش او آمدند
به تيمار و با گفت و گو آمدند
كه آزرده گشتست بر تو پدر
يكي پوزش آور مكش هيچ سر
چنين داد پاسخ كزين باك نيست
سرانجام آخر به جز خاك نيست
پدر گر به مغز اندر آرد خرد
همانا سخن بر سخن نگذرد
و گر برگشايد زبان را به خشم
پس از شرمش آب اندر آرم به چشم
چنين تا به درگاه سام آمدند
گشاده‌دل و شادكام آمدند
فرود آمد از باره سام سوار
هم اندر زمان زال را داد بار
چو زال اندر آمد به پيش پدر
زمين را ببوسيد و گسترد بر
يكي آفرين كرد بر سام گرد
وزاب دو نرگس همي گل سترد
كه بيدار دل پهلوان شاد باد
روانش گرايندهٔ داد باد
ز تيغ تو الماس بريان شود
زمين روز جنگ از تو گريان شود
كجا ديزهٔ تو چمد روز جنگ
شتاب آيد اندر سپاه درنگ
سپهري كجا باد گرز تو ديد
همانا ستاره نيارد كشيد
زمين نسپرد شير با داد تو
روان و خرد كشته بنياد تو
همه مردم از داد تو شادمان
ز تو داد يابد زمين و زمان
مگر من كه از داد بي‌بهره‌ام
و گرچه به پيوند تو شهره‌ام
يكي مرغ پرورده‌ام خاك خورد
به گيتي مرا نيست با كس نبرد
ندانم همي خويشتن را گناه
كه بر من كسي را بران هست راه
مگر آنكه سام يلستم پدر
و گر هست با اين نژادم هنر
ز مادر بزادم بينداختي
به كوه اندرم جايگه ساختي
فگندي به تيمار زاينده را
به آتش سپردي فزاينده را
ترا با جهان آفرين نيست جنگ
كه از چه سياه و سپيدست رنگ
كنون كم جهان آفرين پروريد
به چشم خدايي به من بنگريد
ابا گنج و با تخت و گرز گران
ابا راي و با تاج و تخت و سران
نشستم به كابل به فرمان تو
نگه داشتم راي و پيمان تو
كه گر كينه جويي نيازارمت
درختي كه كشتي به بار آرمت
ز مازندران هديه اين ساختي
هم از گرگساران بدين تاختي
كه ويران كني خان آباد من
چنين داد خواهي همي داد من
من اينك به پيش تو استاده‌ام
تن بنده خشم ترا داده‌ام
به اره ميانم بدو نيم كن
ز كابل مپيماي با من سخن
سپهبد چو بشنيد گفتار زال
برافراخت گوش و فرو برد يال
بدو گفت آري همينست راست
زبان تو بر راستي بر گواست
همه كار من با تو بيداد بود
دل دشمنان بر تو بر شاد بود
ز من آرزو خود همين خواستي
به تنگي دل از جاي برخاستي
مشو تيز تا چارهٔ كار تو
بسازم كنون نيز بازار تو
يكي نامه فرمايم اكنون به شاه
فرستم به دست تو اي نيك‌خواه
سخن هر چه بايد به ياد آورم
روان و دلش سوي داد آورم
اگر يار باشد جهاندار ما
به كام تو گردد همه كار ما
نويسنده را پيش بنشاندند
ز هر در سخنها همي راندند
سرنامه كرد آفرين خداي
كجا هست و باشد هميشه به جاي
ازويست نيك و بد و هست و نيست
همه بندگانيم و ايزد يكيست
هر آن چيز كو ساخت اندر بوش
بران است چرخ روان را روش
خداوند كيوان و خورشيد و ماه
وزو آفرين بر منوچهر شاه
به رزم اندرون زهر ترياك سوز
به بزم اندرون ماه گيتي فروز
گراينده گرز و گشاينده شهر
ز شادي به هر كس رساننده بهر
كشنده درفش فريدون به جنگ
كشنده سرافراز جنگي پلنگ
ز باد عمود تو كوه بلند
شود خاك نعل سرافشان سمند
همان از دل پاك و پاكيزه كيش
به آبشخور آري همي گرگ و ميش
يكي بنده‌ام من رسيده به جاي
به مردي بشست اندر آورده پاي
همي گرد كافور گيرد سرم
چنين كرد خورشيد و ماه افسرم
ببستم ميان را يكي بنده‌وار
ابا جاودان ساختم كارزار
عنان پيچ و اسپ افگن و گرزدار
چو من كس نديدي به گيتي سوار
بشد آب گردان مازندران
چو من دست بردم به گرز گران
ز من گر نبودي به گيتي نشان
برآورده گردن ز گردن كشان
چنان اژدها كو ز رود كشف
برون آمد و كرد گيتي چو كف
زمين شهر تا شهر پهناي او
همان كوه تا كوه بالاي او
جهان را ازو بود دل پر هراس
همي داشتندي شب و روز پاس
هوا پاك ديدم ز پرندگان
همان روي گيتي ز درندگان
ز تفش همي پر كرگس بسوخت
زمين زير زهرش همي برفروخت
نهنگ دژم بر كشيدي ز آب
به دم دركشيدي ز گردون عقاب
زمين گشت بي‌مردم و چارپاي
همه يكسر او را سپردند جاي
چو ديدم كه اندر جهان كس نبود
كه با او همي دست يارست سود
به زور جهاندار يزدان پاك
بيفگندم از دل همه ترس و باك
ميان را ببستم به نام بلند
نشستم بران پيل پيكر سمند
به زين اندرون گرزهٔ گاوسر
به بازو كمان و به گردن سپر
برفتم بسان نهنگ دژم
مرا تيز چنگ و ورا تيز دم
مرا كرد پدرود هركو شنيد
كه بر اژدها گرز خواهم كشيد
ز سر تا به دمش چو كوه بلند
كشان موي سر بر زمين چون كمند
زبانش بسان درختي سياه
ز فر باز كرده فگنده به راه
چو دو آبگيرش پر از خون دو چشم
مرا ديد غريد و آمد به خشم
گماني چنان بردم اي شهريار
كه دارم مگر آتش اندر كنار
جهان پيش چشمم چو دريا نمود
به ابر سيه بر شده تيره دود
ز بانگش بلرزيد روي زمين
ز زهرش زمين شد چو درياي چين
برو بر زدم بانگ برسان شير
چنان چون بود كار مرد دلير
يكي تير الماس پيكان خدنگ
به چرخ اندرون راندم بي‌درنگ
چو شد دوخته يك كران از دهانش
بماند از شگفتي به بيرون زبانش
هم اندر زمان ديگري همچنان
زدم بر دهانش بپيچيد ازان
سديگر زدم بر ميان زفرش
برآمد همي جوي خون از جگرش
چو تنگ اندر آورد با من زمين
برآهختم اين گاوسر گرزكين
به نيروي يزدان گيهان خداي
برانگيختم پيلتن را ز جاي
زدم بر سرش گرزهٔ گاو چهر
برو كوه باريد گفتي سپهر
شكستم سرش چون تن ژنده پيل
فرو ريخت زو زهر چون رود نيل
به زخمي چنان شد كه ديگر نخاست
ز مغزش زمين گشت باكوه راست
كشف رود پر خون و زرداب شد
زمين جاي آرامش و خواب شد
همه كوهساران پر از مرد و زن
همي آفرين خواندندي بمن
جهاني بران جنگ نظاره بود
كه آن اژدها زشت پتياره بود
مرا سام يك زخم ازان خواندند
جهان زر و گوهر برافشاندند
چو زو بازگشتم تن روشنم
برهنه شد از نامور جوشنم
فرو ريخت از باره بر گستوان
وزين هست هر چند رانم زيان
بران بوم تا ساليان بر نبود
جز از سوخته خار خاور نبود
چنين و جزين هر چه بوديم راي
سران را سرآوردمي زير پاي
كجا من چمانيدمي بادپاي
بپرداختي شير درنده جاي
كنون چند سالست تا پشت زين
مرا تختگاه است و اسپم زمين
همه گرگساران و مازنداران
به تو راست كردم به گرز گران
نكردم زماني برو بوم ياد
ترا خواستم راد و پيروز و شاد
كنون اين برافراخته يال من
همان زخم كوبنده كوپال من
بدان هم كه بودي نماند همي
بر و گردگاهم خماند همي
كمندي بينداخت از دست شست
زمانه مرا باژگونه ببست
سپرديم نوبت كنون زال را
كه شايد كمربند و كوپال را
يكي آرزو دارد اندر نهان
بيايد بخواهد ز شاه جهان
يكي آرزو كان به يزدان نكوست
كجا نيكويي زير فرمان اوست
نكرديم بي‌راي شاه بزرگ
كه بنده نبايد كه باشد سترگ
همانا كه با زال پيمان من
شنيدست شاه جهان‌بان من
كه از راي او سر نپيچم به هيچ
درين روزها كرد زي من بسيچ
به پيش من آمد پر از خون رخان
همي چاك چاك آمدش ز استخوان
مرا گفت بردار آمل كني
سزاتر كه آهنگ كابل كني
چو پروردهٔ مرغ باشد به كوه
نشاني شده در ميان گروه
چنان ماه بيند به كابلستان
چو سرو سهي بر سرش گلستان
چو ديوانه گردد نباشد شگفت
ازو شاه را كين نبايد گرفت
كنون رنج مهرش به جايي رسيد
كه بخشايش آرد هر آن كش بديد
ز بس درد كو ديد بر بي‌گناه
چنان رفت پيمان كه بشنيد شاه
گسي كردمش با دلي مستمند
چو آيد به نزديك تخت بلند
همان كن كه با مهتري در خورد
ترا خود نياموخت بايد خرد
چو نامه نوشتند و شد راي راست
ستد زود دستان و بر پاي خاست
چو خورشيد سر سوي خاور نهاد
نخفت و نياسود تا بامداد
چو آن جامه‌ها سوده بفگند شب
سپيده بخنديد و بگشاد لب
بيامد به زين اندر آورد پاي
برآمد خروشيدن كره ناي
به سوي شهنشاه بنهاد روي
ابا نامهٔ سام آزاده خوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد