بخش ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴

۴۰ بازديد


پس آگاهي آمد به شاه بزرگ
ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پيوند مهراب وز مهر زال
وزان ناهمالان گشته همال
سخن رفت هر گونه با موبدان
به پيش سرافراز شاه ردان
چنين گفت با بخردان شهريار
كه بر ما شود زين دژم روزگار
چو ايران ز چنگال شير و پلنگ
برون آوريدم به راي و به جنگ
فريدون ز ضحاك گيتي بشست
بترسم كه آيد ازان تخم رست
نبايد كه بر خيره از عشق زال
همال سرافگنده گردد همال
چو از دخت مهراب و از پور سام
برآيد يكي تيغ تيز از نيام
اگر تاب گيرد سوي مادرش
زگفت پراگنده گردد سرش
كند شهر ايران پر آشوب و رنج
بدو بازگردد مگر تاج و گنج
همه موبدان آفرين خواندند
ورا خسرو پاك‌دين خواندند
بگفتند كز ما تو داناتري
به بايستها بر تواناتري
همان كن كجا با خرد درخورد
دل اژدها را خرد بشكرد
بفرمود تا نوذر آمدش پيش
ابا ويژگان و بزرگان خويش
بدو گفت رو پيش سام سوار
بپرسش كه چون آمد از كارزار
چو ديدي بگويش كزين سوگراي
ز نزديك ماكن سوي خانه راي
هم آنگاه برخاست فرزند شاه
ابا ويژگان سرنهاده به راه
سوي سام نيرم نهادند روي
ابا ژنده‌پيلان پرخاش جوي
چو زين كار سام يل آگاه شد
پذيره سوي پوركي شاه شد
ز پيش پدر نوذر نامدار
بيامد به نزديك سام سوار
همه نامداران پذيره شدند
ابا ژنده‌پيل و تبيره شدند
رسيدند پس پيش سام سوار
بزرگان و كي نوذر نامدار
پيام پدر شاه نوذر بداد
به ديدار او سام يل گشت شاد
چنين داد پاسخ كه فرمان كنم
ز ديدار او رامش جان كنم
نهادند خوان و گرفتند جام
نخست از منوچهر بردند نام
پس از نوذر و سام و هر مهتري
گرفتند شادي ز هر كشوري
به شادي درآمد شب ديرياز
چو خورشيد رخشنده بگشاد راز
خروش تبيره برآمد ز در
هيون دلاور برآورد پر
سوي بارگاه منوچهر شاه
به فرمان او برگرفتند راه
منوچهر چون يافت زو آگهي
بياراست ديهيم شاهنشهي
ز ساري و آمل برآمد خروش
چو درياي سبز اندر آمد به جوش
ببستند آئين ژوپين وران
برفتند با خشتهاي گران
سپاهي كه از كوه تا كوه مرد
سپر در سپر ساخته سرخ و زرد
ابا كوس و با ناي روئين و سنج
ابا تازي اسپان و پيلان و گنج
ازين گونه لشكر پذيره شدند
بسي با درفش و تبيره شدند
چو آمد به نزديكي بارگاه
پياده شد و راه بگشاد شاه
چو شاه جهاندار بگشاد روي
زمين را ببوسيد و شد پيش اوي
منوچهر برخاست از تخت عاج
ز ياقوت رخشنده بر سرش تاج
بر خويش بر تخت بنشاختش
چنان چون سزا بود بنواختش
وزان گرگساران جنگ آوران
وزان نره ديوان مازندران
بپرسيد و بسيار تيمار خورد
سپهبد سخن يك به يك يادكرد
كه نوشه زي اي شاه تا جاودان
ز جان تو كوته بد بدگمان
برفتم بران شهر ديوان نر
نه ديوان كه شيران جنگي به بر
كه از تازي اسپان تكاورترند
ز گردان ايران دلاورترند
سپاهي كه سگسار خوانندشان
پلنگان جنگي نمايندشان
ز من چون بديشان رسيد آگهي
از آواز من مغزشان شد تهي
به شهر اندرون نعره برداشتند
ازان پس همه شهر بگذاشتند
همه پيش من جنگ جوي آمدند
چنان خيره و پوي پوي آمدند
سپه جنب جنبان شد و روز تار
پس اندر فراز آمد و پيش غار
نبيره جهاندار سلم بزرگ
به پيش سپاه اندر آمد چو گرگ
سپاهي به كردار مور و ملخ
نبد دشت پيدا نه كوه و نه شخ
چو برخاست زان لشكر گشن گرد
رخ نامداران ما گشت زرد
من اين گرز يك زخم برداشتم
سپه را هم آنجاي بگذاشتم
خروشي خروشيدم از پشت زين
كه چون آسيا شد بريشان زمين
دل آمد سپه را همه بازجاي
سراسر سوي رزم كردند راي
چو بشنيد كاكوي آواز من
چنان زخم سرباز كوپال من
بيامد به نزديك من جنگ ساز
چو پيل ژيان با كمند دراز
مرا خواست كارد به خم كمند
چو ديدم خميدم ز راه گزند
كمان كياني گرفتم به چنگ
به پيكان پولاد و تير خدنگ
عقاب تكاور برانگيختم
چو آتش بدو بر تبر ريختم
گمانم چنان بد كه سندان سرش
كه شد دوخته مغز تا مغفرش
نگه كردم از گرد چون پيل مست
برآمد يكي تيغ هندي به دست
چنان آمدم شهريارا گمان
كزو كوه زنهار خواهد بجان
وي اندر شتاب و من اندر درنگ
همي جستمش تا كي آيد به چنگ
چو آمد به نزديك من سرفراز
من از چرمه چنگال كردم دراز
گرفتم كمربند مرد دلير
ز زين برگسستم بكردار شير
زدم بر زمين بر چو پيل ژيان
بدين آهنين دست و گردي ميان
چو افگنده شد شاه زين گونه خوار
سپه روي برگشت از كارزار
نشيب و فراز بيابان و كوه
به هر سو شده مردمان هم گروه
سوار و پياده ده و دو هزار
فگنده پديد آمد اندر شمار
چو بشنيد گفتار سالار شاه
برافراخت تا ماه فرخ كلاه
چو روز از شب آمد بكوشش ستوه
ستوهي گرفته فرو شد به كوه
مي و مجلس آراست و شد شادمان
جهان پاك ديد از بد بدگمان
به بگماز كوتاه كردند شب
به ياد سپهبد گشادند لب
چو شب روز شد پردهٔ بارگاه
گشادند و دادند زي شاه راه
بيامد سپهدار سام سترگ
به نزد منوچهر شاه بزرگ
چني گفت با سام شاه جهان
كز ايدر برو با گزيده مهان
به هندوستان آتش اندر فروز
همه كاخ مهراب و كابل بسوز
نبايد كه او يابد از بد رها
كه او ماند از بچهٔ اژدها
زمان تا زمان زو برآيد خروش
شود رام گيتي پر از جنگ و جوش
هر آنكس كه پيوستهٔ او بود
بزرگان كه در دستهٔ او بود
سر از تن جدا كن زمين را بشوي
ز پيوند ضحاك و خويشان اوي
چنين داد پاسخ كه ايدون كنم
كه كين از دل شاه بيرون كنم
ببوسيد تخت و بماليد روي
بران نامور مهر انگشت اوي
سوي خانه بنهاد سر با سپاه
بدان باد پايان جوينده راه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد