بفرمود تا موبدان و ردان
ستارهشناسان و هم بخردان
كنند انجمن پيش تخت بلند
به كار سپهري پژوهش كنند
برفتند و بردند رنج دراز
كه تا با ستاره چه دارند راز
سه روز اندران كارشان شد درنگ
برفتند با زيج رومي به چنگ
زبان بر گشادند بر شهريار
كه كرديم با چرخ گردان شمار
چنين آمد از داد اختر پديد
كه اين آب روشن بخواهد دويد
ازين دخت مهراب و از پور سام
گوي پر منش زايد و نيك نام
بود زندگانيش بسيار مر
همش زور باشد هم آيين و فر
همش برز باشد همش شاخ و يال
به رزم و به بزمش نباشد همال
كجا بارهٔ او كند موي تر
شود خشك همرزم او را جگر
عقاب از بر ترگ او نگذرد
سران جهان را بكس نشمرد
يكي برز بالا بود فرمند
همه شير گيرد به خم كمند
هوا را به شمشير گريان كند
بر آتش يكي گور بريان كند
كمر بستهٔ شهرياران بود
به ايران پناه سواران بود
همي رند دستان گرفته شتاب
چو پرنده مرغ و چو كشتي برآب
كسي را نبد ز آمدنش آگهي
پذيره نرفتند با فرهي
خروشي برآمد ز پرده سراي
كه آمد ز ره زال فرخندهراي
پذيره شدش سام يل شادمان
همي داشت اندر برش يك زمان
فرود آمد از باره بوسيد خاك
بگفت آن كجا ديد و بشنيد پاك
نشست از بر تخت پرمايه سام
ابا زال خرم دل و شادكام
سخنهاي سيندخت گفتن گرفت
لبش گشت خندان نهفتن گرفت
چنين گفت كامد ز كابل پيام
پيمبر زني بود سيندخت نام
ز من خواست پيمان و دادم زمان
كه هرگز نباشم بدو بدگمان
ز هر چيز كز من به خوبي بخواست
سخنها بران برنهاديم راست
نخست آنكه با ماه كابلستان
شود جفت خورشيد زابلستان
دگر آنكه زي او به مهمان شويم
بران دردها پاك درمان شويم
فرستادهاي آمد از نزد اوي
كه پردخته شد كار بنماي روي
كنون چيست پاسخ فرستاده را
چه گوييم مهراب آزاده را
ز شادي چنان شد دل زال سام
كه رنگش سراپاي شد لعل فام
چنين داد پاسخ كه اي پهلوان
گر ايدون كه بيني به روشن روان
سپه راني و ما به كابل شويم
بگوييم زين در سخن بشنويم
به دستان نگه كرد فرخنده سام
بدانست كورا ازين چيست كام
سخن هر چه از دخت مهراب نيست
به نزديك زال آن جز از خواب نيست
بفرمود تا زنگ و هندي دراي
زدند و گشادند پرده سراي
هيوني برافگند مرد دلير
بدان تا شود نزد مهراب شير
بگويد كه آمد سپهبد ز راه
ابا زال با پيل و چندي سپاه
فرستاده تازان به كابل رسيد
خروشي برآمد چنان چون سزيد
چنان شاد شد شاه كابلستان
ز پيوند خورشيد زابلستان
كه گفتي همي جان برافشاندند
ز هر جاي رامشگران خواندند
پس آن نامهٔ سام پاسخ نوشت
شگفتي سخنهاي فرخ نوشت
كه اي نامور پهلوان دلير
به هر كار پيروز برسان شير
نبيند چو تو نيز گردان سپهر
به رزم و به بزم و به راي و به چهر
همان پور فرخنده زال سوار
كزو ماند اندر جهان يادگار
رسيد و بدانستم از كام او
همان خواهش و راي و آرام او
برآمد هر آنچ آن ترا كام بود
همان زال را راي و آرام بود
همه آرزوها سپردم بدوي
بسي روزه فرخ شمردم بدوي
ز شيري كه باشد شكارش پلنگ
چه زايد جز از شير شرزه به جنگ
گسي كردمش با دلي شادمان
كزو دور بادا بد بدگمان
برون رفت با فرخي زال زر
ز گردان لشكر برآورده سر
نوندي برافگند نزديك سام
كه برگشتم از شاه دل شادكام
ابا خلعت خسرواني و تاج
همان ياره و طوق و هم تخت عاج
چنان شاد شد زان سخن پهلوان
كه با پير سر شد به نوي جوان
سواري به كابل برافگند زود
به مهراب گفت آن كجا رفته بود
نوازيدن شهريار جهان
وزان شادماني كه رفت از مهان
من اينك چو دستان بر من رسد
گذاريم هر دو چنان چون سزد
چنان شاد شد شاه كابلستان
ز پيوند خورشيد زابلستان
كه گفتي همي جان برافشاندند
ز هر جاي رامشگران خواندند
چو مهراب شد شاد و روشن روان
لبش گشت خندان و دل شادمان
گرانمايه سيندخت را پيش خواند
بسي خوب گفتار با او براند
بدو گفت كاي جفت فرخنده راي
بيفروخت از رايت اين تيره جاي
به شاخي زدي دست كاندر زمين
برو شهرياران كنند آفرين
چنان هم كجا ساختي از نخست
بيايد مر اين را سرانجام جست
همه گنج پيش تو آراستست
اگر تخت عاجست اگر خواستست
چو بشنيد سيندخت ازو گشت باز
بر دختر آمد سراينده راز
همي مژده دادش به ديدار زال
كه ديدي چنان چون ببايد همال
زن و مرد را از بلندي منش
سزد گر فرازد سر از سرزنش
سوي كام دل تيز بشتافتي
كنون هر چه جستي همه يافتي
بدو گفت رودابه اي شاه زن
سزاي ستايش به هر انجمن
من از خاك پاي تو بالين كنم
به فرمانت آرايش دين كنم
ز تو چشم آهرمنان دور باد
دل و جان تو خانهٔ سور باد
چو بشنيد سيندخت گفتار اوي
به آرايش كاخ بنهاد روي
بياراست ايوانها چون بهشت
گلاب و مي و مشك و عنبر سرشت
بساطي بيفگند پيكر به زر
زبر جد برو بافته سر به سر
دگر پيكرش در خوشاب بود
كه هر دانهاي قطرهاي آب بود
يك ايوان همه تخت زرين نهاد
به آيين و آرايش چين نهاد
همه پيكرش گوهر آگنده بود
ميان گهر نقشها كنده بود
ز ياقوت مر تخت را پايه بود
كه تخت كيان بود و پرمايه بود
يك ايوان همه جامهٔ رود و مي
بياورده از پارس و اهواز و ري
بياراست رودابه را چون نگار
پر از جامه و رنگ و بوي بهار
همه كابلستان شد آراسته
پر از رنگ و بوي و پر از خواسته
همه پشت پيلان بياراستند
ز كابل پرستندگان خواستند
نشستند بر پيل رامشگران
نهاده به سر بر زر افسران
پذيره شدن را بياراستند
نثارش همه مشك و زر خواستند
بيامد يكي موبدي چرب دست
مر آن ماه رخ را به مي كرد مست
بكافيد بيرنج پهلوي ماه
بتابيد مر بچه را سر ز راه
چنان بيگزندش برون آوريد
كه كس در جهان اين شگفتي نديد
يكي بچه بد چون گوي شيرفش
به بالا بلند و به ديدار كش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
كه نشنيد كس بچهٔ پيل تن
همان دردگاهش فرو دوختند
به داور همه درد بسپوختند
شبانروز مادر ز مي خفته بود
ز مي خفته و هش ازو رفته بود
چو از خواب بيدار شد سرو بن
به سيندخت بگشاد لب بر سخن
برو زر و گوهر برافشاندند
ابر كردگار آفرين خواندند
مر آن بچه را پيش او تاختند
بسان سپهري برافراختند
بخنديد ازان بچه سرو سهي
بديد اندرو فر شاهنشهي
به رستم بگفتا غم آمد بسر
نهادند رستمش نام پسر
يكي كودكي دوختند از حرير
به بالاي آن شير ناخورده شير
درون وي آگنده موي سمور
برخ بر نگاريده ناهيد و هور
به بازوش بر اژدهاي دلير
به چنگ اندرش داده چنگال شير
به زير كش اندر گرفته سنان
به يك دست كوپال و ديگر عنان
نشاندندش آنگه بر اسپ سمند
به گرد اندرش چاكران نيز چند
چو شد كار يكسر همه ساخته
چنان چون ببايست پرداخته
هيون تكاور برانگيختند
به فرمان بران بر درم ريختند
پس آن صورت رستم گرزدار
ببردند نزديك سام سوار
يكي جشن كردند در گلستان
ز زاولستان تا به كابلستان
همه دشت پر باده و ناي بود
به هر كنج صد مجلس آراي بود
به زاولستان از كران تا كران
نشسته به هر جاي رامشگران
نبد كهتر از مهتران بر فرود
نشسته چنان چون بود تار و پود
پس آن پيكر رستم شيرخوار
ببردند نزديك سام سوار
ابر سام يل موي بر پاي خاست
مرا ماند اين پرنيان گفت راست
اگر نيم ازين پيكر آيد تنش
سرش ابر سايد زمين دامنش
وزان پس فرستاده را پيش خواست
درم ريخت تا بر سرش گشت راست
به شادي برآمد ز درگاه كوس
بياراست ميدان چو چشم خروس
ميآورد و رامشگران را بخواند
به خواهندگان بر درم برفشاند
بياراست جشني كه خورشيد و ماه
نظاره شدند اندران بزمگاه
پس آن نامهٔ زال پاسخ نوشت
بياراست چون مرغزار بهشت
نخست آفرين كرد بر كردگار
بران شادمان گردش روزگار
ستودن گرفت آنگهي زال را
خداوند شمشير و كوپال را
پس آمد بدان پيكر پرنيان
كه يال يلان داشت و فر كيان
بفرمود كين را چنين ارجمند
بداريد كز دم نيابد گزند
نيايش همي كردم اندر نهان
شب و روز با كردگار جهان
كه زنده ببيند جهانبين من
ز تخم تو گردي به آيين من
كنون شد مرا و ترا پشت راست
نبايد جز از زندگانيش خواست
فرستاده آمد چو باد دمان
بر زال روشن دل و شادمان
چو بشنيد زال اين سخنهاي نغز
كه روشن روان اندر آيد به مغز
به شاديش بر شادماني فزود
برافراخت گردن به چرخ كبود
همي گشت چندي بروبر جهان
برهنه شد آن روزگار نهان
به رستم همي داد ده دايه شير
كه نيروي مردست و سرمايه شير
چو از شير آمد سوي خوردني
شد از نان و از گوشت افزودني
بدي پنج مرده مراو را خورش
بماندند مردم ازان پرورش
چو رستم بپيمود بالاي هشت
بسان يكي سرو آزاد گشت
چنان شد كه رخشان ستاره شود
جهان بر ستاره نظاره شود
تو گفتي كه سام يلستي به جاي
به بالا و ديدار و فرهنگ و راي
بسي برنيامد برين روزگار
كه آزاده سرو اندر آمد به بار
بهار دل افروز پژمرده شد
دلش را غم و رنج بسپرده شد
شكم گشت فربه و تن شد گران
شد آن ارغواني رخش زعفران
بدو گفت مادر كه اي جان مام
چه بودت كه گشتي چنين زرد فام
چنين داد پاسخ كه من روز و شب
همي برگشايم به فرياد لب
همانا زمان آمدستم فراز
وزين بار بردن نيابم جواز
تو گويي به سنگستم آگنده پوست
و گر آهنست آنكه نيز اندروست
چنين تا گه زادن آمد فراز
به خواب و به آرام بودش نياز
چنان بد كه يك روز ازو رفت هوش
از ايوان دستان برآمد خروش
خروشيد سيندخت و بشخود روي
بكند آن سيه گيسوي مشك بوي
يكايك بدستان رسيد آگهي
كه پژمرده شد برگ سرو سهي
به بالين رودابه شد زال زر
پر از آب رخسار و خسته جگر
همان پر سيمرغش آمد به ياد
بخنديد و سيندخت را مژده داد
يكي مجمر آورد و آتش فروخت
وزآن پر سيمرغ لختي بسوخت
هم اندر زمان تيره گون شد هوا
پديد آمد آن مرغ فرمان روا
چو ابري كه بارانش مرجان بود
چه مرجان كه آرايش جان بود
برو كرد زال آفرين دراز
ستودش فراوان و بردش نماز
چنين گفت با زال كين غم چراست
به چشم هژبر اندرون نم چراست
كزين سرو سيمين بر ماهروي
يكي نره شير آيد و نامجوي
كه خاك پي او ببوسد هژبر
نيارد گذشتن به سر برش ابر
از آواز او چرم جنگي پلنگ
شود چاك چاك و بخايد دو چنگ
هران گرد كاواز كوپال اوي
ببيند بر و بازوي و يال اوي
ز آواز او اندر آيد ز پاي
دل مرد جنگي برآيد ز جاي
به جاي خرد سام سنگي بود
به خشم اندرون شير جنگي بود
به بالاي سرو و به نيروي پيل
به آورد خشت افگند بر دو ميل
نيايد به گيتي ز راه زهش
به فرمان دادار نيكي دهش
بياور يكي خنجر آبگون
يكي مرد بينادل پرفسون
نخستين به مي ماه را مست كن
ز دل بيم و انديشه را پست كن
بكافد تهيگاه سرو سهي
نباشد مر او را ز درد آگهي
وزو بچهٔ شير بيرون كشد
همه پهلوي ماه در خون كشد
وز آن پس بدوز آن كجا كرد چاك
ز دل دور كن ترس و تيمار و باك
گياهي كه گويمت با شير و مشك
بكوب و بكن هر سه در سايه خشك
بساو و برآلاي بر خستگيش
ببيني همان روز پيوستگيش
بدو مال ازان پس يكي پر من
خجسته بود سايهٔ فر من
ترا زين سخن شاد بايد بدن
به پيش جهاندار بايد شدن
كه او دادت اين خسرواني درخت
كه هر روز نو بشكفاندش بخت
بدين كار دل هيچ غمگين مدار
كه شاخ برومندت آمد به بار
بگفت و يكي پر ز بازو بكند
فگند و به پرواز بر شد بلند
بشد زال و آن پر او برگرفت
برفت و بكرد آنچه گفت اي شگفت
بدان كار نظاره شد يك جهان
همه ديده پر خون و خسته روان
فرو ريخت از مژه سيندخت خون
كه كودك ز پهلو كي آيد برون
بزد ناي مهراب و بربست كوس
بياراست لشكر چو چشم خروس
ابا ژندهپيلان و رامشگران
زمين شد بهشت از كران تا كران
ز بس گونه گون پرنياني درفش
چه سرخ و سپيد و چه زرد و بنفش
چه آواي ناي و چه آواي چنگ
خروشيدن بوق و آواي زنگ
تو گفتي مگر روز انجامش است
يكي رستخيز است گر رامش است
همي رفت ازين گونه تا پيش سام
فرود آمد از اسپ و بگذارد گام
گرفتش جهان پهلوان در كنار
بپرسيدش از گردش روزگار
شه كابلستان گرفت آفرين
چه بر سام و بر زال زر همچنين
نشست از بر بارهٔ تيزرو
چو از كوه سر بركشد ماه نو
يكي تاج زرين نگارش گهر
نهاد از بر تارك زال زر
به كابل رسيدند خندان و شاد
سخنهاي ديرينه كردند ياد
همه شهر ز آواي هندي دراي
ز ناليدن بربط و چنگ و ناي
تو گفتي دد و دام رامشگرست
زمانه به آرايشي ديگرست
بش و يال اسپان كران تا كران
بر اندوده پر مشك و پر زعفران
برون رفت سيندخت با بندگان
ميان بسته سيصد پرستندگان
مر آن هر يكي را يكي جام زر
به دست اندرون پر ز مشك و گهر
همه سام را آفرين خواندند
پس از جام گوهر برافشاندند
بدان جشن هر كس كه آمد فراز
شد از خواسته يك به يك بينياز
بخنديد و سيندخت را سام گفت
كه رودابه را چند خواهي نهفت
بدو گفت سيندخت هديه كجاست
اگر ديدن آفتابت هواست
چنين داد پاسخ به سيندخت سام
كه ازمن بخواه آنچه آيدت كام
برفتند تا خانهٔ زرنگار
كجا اندرو بود خرم بهار
نگه كرد سام اندران ماه روي
يكايك شگفتي بماند اندروي
ندانست كش چون ستايد همي
برو چشم را چون گشايد همي
بفرمود تا رفت مهراب پيش
ببستند عقدي برآيين و كيش
به يك تختشان شاد بنشاندند
عقيق و زبرجد برافشاندند
سر ماه با افسر نام دار
سر شاه با تاج گوهرنگار
بياورد پس دفتر خواسته
يكي نخست گنج آراسته
برو خواند از گنجها هر چه بود
كه گوش آن نيارست گفتي شنود
برفتند از آنجا به جاي نشست
ببودند يك هفته با مي به دست
وز ايوان سوي باغ رفتند باز
سه هفته به شادي گرفتند ساز
بزرگان كشورش با دست بند
كشيدند بر پيش كاخ بلند
سر ماه سام نريمان برفت
سوي سيستان روي بنهاد تفت
ابا زال و با لشكر و پيل و كوس
زمانه ركاب ورا داد بوس
عماري و بالاي و هودج بساخت
يكي مهد تا ماه را در نشاخت
چو سيندخت و مهراب و پيوند خويش
سوي سيستان روي كردند پيش
برفتند شادان دل و خوش منش
پر از آفرين لب ز نيكي كنش
رسيدند پيروز تا نيمروز
چنان شاد و خندان و گيتي فروز
يكي بزم سام آنگهي ساز كرد
سه روز اندران بزم بگماز كرد
پس آنگاه سيندخت آنجا بماند
خود و لشكرش سوي كابل براند
سپرد آن زمان پادشاهي به زال
برون برد لشكر به فرخنده فال
سوي گرگساران شد و باختر
درفش خجسته برافراخت سر
شوم گفت كان پادشاهي مراست
دل و ديده با ما ندارند راست
منوچهر منشور آن شهر بر
مرا داد و گفتا همي دار و خوار
بترسم ز آشوب بد گوهران
به ويژه ز گردان مازنداران
بشد سام يكزخم و بنشست زال
مي و مجلس آراست و بفراخت يال
منوچهر را سال شد بر دو شست
ز گيتي همي بار رفتن ببست
ستارهشناسان بر او شدند
همي ز آسمان داستانها زدند
نديدند روزش كشيدن دراز
ز گيتي همي گشت بايست باز
بدادند زان روز تلخ آگهي
كه شد تيره آن تخت شاهنشهي
گه رفتن آمد به ديگر سراي
مگر نزد يزدان به آيدت جاي
نگر تا چه بايد كنون ساختن
نبايد كه مرگ آورد تاختن
سخن چون ز داننده بشنيد شاه
به رسم دگرگون بياراست گاه
همه موبدان و ردان را بخواند
همه راز دل پيش ايشان براند
بفرمود تا نوذر آمدش پيش
ورا پندها داد ز اندازه بيش
كه اين تخت شاهي فسونست و باد
برو جاودان دل نبايد نهاد
مرا بر صد و بيست شد ساليان
به رنج و به سختي ببستم ميان
بسي شادي و كام دل راندم
به رزم اندرون دشمنان ماندم
به فر فريدون ببستم ميان
به پندش مرا سود شد هر زيان
بجستم ز سلم و ز تور سترگ
همان كين ايرج نياي بزرگ
جهان ويژه كردم ز پتيارهها
بس شهر كردم بس بارهها
چنانم كه گويي نديدم جهان
شمار گذشته شد اندر نهان
نيرزد همي زندگانيش مرگ
درختي كه زهر آورد بار و برگ
ازان پس كه بردم بسي درد و رنج
سپردم ترا تخت شاهي و گنج
چنان چون فريدون مرا داده بود
ترا دادم اين تاج شاه آزمود
چنان دان كه خوردي و بر تو گذشت
به خوشتر زمان بازم بايدت گشت
نشاني كه ماند همي از تو باز
برآيد برو روزگار دراز
نبايد كه باشد جز از آفرين
كه پاكي نژاد آورد پاك دين
نگر تا نتابي ز دين خداي
كه دين خداي آورد پاك راي
كنون نو شود در جهان داوري
چو موسي بيايد به پيغمبري
پديد آيد آنگه به خاور زمين
نگر تا نتابي بر او به كين
بدو بگرو آن دين يزدان بود
نگه كن ز سر تا چه پيمان بود
تو مگذار هرگز ره ايزدي
كه نيكي ازويست و هم زو بدي
ازان پس بيايد ز تركان سپاه
نهند از بر تخت ايران كلاه
ترا كارهاي درشتست پيش
گهي گرگ بايد بدن گاه ميش
گزند تو آيد ز پور پشنگ
ز توران شود كارها بر تو ننگ
بجوي اي پسر چون رسد داوري
ز سام و ز زال آنگهي ياوري
وزين نو درختي كه از پشت زال
برآمد كنون بركشد شاخ و يال
ازو شهر توران شود بيهنر
به كين تو آيد همان كينهور
بگفت و فرود آمد آبش بروي
همي زار بگريست نوذر بروي
بيآنكش بدي هيچ بيماريي
نه از دردها هيچ آزاريي
دو چشم كياني به هم بر نهاد
بپژمرد و برزد يكي سرد باد
شد آن نامور پرهنر شهريار
به گيتي سخن ماند زو يادگار
چو آگاهي آمد به سام دلير
كه شد پور دستان همانند شير
كس اندر جهان كودك نارسيد
بدين شير مردي و گردي نديد
بجنبيد مرسام را دل ز جاي
به ديدار آن كودك آمدش راي
سپه را به سالار لشكر سپرد
برفت و جهانديدگان را ببرد
چو مهرش سوي پور دستان كشيد
سپه را سوي زاولستان كشيد
چو زال آگهي يافت بر بست كوس
ز لشكر زمين گشت چون آبنوس
خود و گرد مهراب كابل خداي
پذيره شدن را نهادند راي
بزد مهره در جام و برخاست غو
برآمد ز هر دو سپه دار و رو
يكي لشكر از كوه تا كوه مرد
زمين قيرگون و هوا لاژورد
خروشيدن تازي اسپان و پيل
همي رفت آواز تا چند ميل
يكي ژنده پيلي بياراستند
برو تخت زرين بپيراستند
نشست از بر تخت زر پور زال
ابا بازوي شير و با كتف و يال
به سر برش تاج و كمر بر ميان
سپر پيش و در دست گرز گران
چو از دور سام يل آمد پديد
سپه بر دو رويه رده بركشيد
فرود آمد از باره مهراب و زال
بزرگان كه بودند بسيار سال
يكايك نهادند سر بر زمين
ابر سام يل خواندند آفرين
چو گل چهرهٔ سام يل بشكفيد
چو بر پيل بر بچهٔ شير ديد
چنان همش بر پيل پيش آوريد
نگه كرد و با تاج و تختش بديد
يكي آفرين كرد سام دلير
كه تهما هژبرا بزي شاد دير
ببوسيد رستمش تخت اي شگفت
نيا را يكي نو ستايش گرفت
كه اي پهلوان جهان شاد باش
ز شاخ توام من تو بنياد باش
يكي بندهام نامور سام را
نشايم خور و خواب و آرام را
همي پشت زين خواهم و درع و خود
همي تير ناوك فرستم درود
به چهر تو ماند همي چهرهام
چو آن تو باشد مگر زهرهام
وزان پس فرود آمد از پيل مست
سپهدار بگرفت دستش بدست
همي بر سر و چشم او داد بوس
فروماند پيلان و آواي كوس
سوي كاخ ازان پس نهادند روي
همه راه شادان و با گفتوگوي
همه كاخها تخت زرين نهاد
نشستند و خوردند و بودند شاد
برآمد برين بر يكي ماهيان
به رنجي نبستند هرگز ميان
بخوردند باده به آواي رود
همي گفت هر يك به نوبت سرود
به يك گوشهٔ تخت دستان نشست
دگر گوشه رستمش گرزي به دست
به پيش اندرون سام گيهان گشاي
فرو هشته از تاج پر هماي
ز رستم همي در شگفتي بماند
برو هر زمان نام يزدان بخواند
بدان بازوي و يال و آن پشت و شاخ
ميان چون قلم سينه و بر فراخ
دو رانش چو ران هيونان ستبر
دل شير نر دارد و زور ببر
بدين خوب رويي و اين فر و يال
ندارد كس از پهلوانان همال
بدين شادماني كنون مي خوريم
به مي جان اندوه را بشكريم
به زال آنگهي گفت تا صد نژاد
بپرسي كس اين را ندارد بياد
كه كودك ز پهلو برون آورند
بدين نيكويي چاره چون آورند
بسيمرغ بادا هزار آفرين
كه ايزد ورا ره نمود اندرين
كه گيتي سپنجست پر آي و رو
كهن شد يكي ديگر آرند نو
به مي دست بردند و مستان شدند
ز رستم سوي ياد دستان شدند
همي خورد مهراب چندان نبيد
كه چون خويشتن كس به گيتي نديد
همي گفت ننديشم از زال زر
نه از سام و نز شاه با تاج و فر
من و رستم و اسب شبديز و تيغ
نيارد برو سايه گسترد ميغ
كنم زنده آيين ضحاك را
به پي مشك سارا كنم خاك را
پر از خنده گشته لب زال و سام
ز گفتار مهراب دل شادكام
سر ماه نو هرمز مهرماه
بران تخت فرخنده بگزيد راه
بسازيد سام و برون شد به در
يكي منزلي زال شد با پدر
همي رفت بر پيل دستم دژم
به پدرود كردن نيا را به هم
چنين گفت مر زال را كاي پسر
نگر تا نباشي جز از دادگر
به فرمان شاهان دل آراسته
خرد را گزين كرده بر خواسته
همه ساله بر بسته دست از بدي
همه روز جسته ره ايزدي
چنان دان كه بر كس نماند جهان
يكي بايدت آشكار و نهان
برين پند من باش و مگذر ازين
بجز بر ره راست مسپر زمين
كه من در دل ايدون گمانم همي
كه آمد به تنگي زمانم همي
دو فرزند را كرد پدرود و گفت
كه اين پندها را نبايد نهفت
برآمد ز درگاه زخم دراي
ز پيلان خروشيدن كرناي
سپهبد سوي باختر كرد روي
زبان گرمگوي و دل آزرمجوي
برتند با او دو فرزند او
پر از آب رخ دل پر از پند او
دو منزل برفتند و گشتند باز
كشيد آن سپهبد براه دراز
وزان روي زال سپهبد به راه
سوي سيستان باز برد آن سپاه
شب و روز با رستم شيرمرد
همي كرد شادي و هم باده خورد
پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه
بشد آگهي تا به توران سپاه
ز نارفتن كار نوذر همان
يكايك بگفتند با بدگمان
چو بشنيد سالار تركان پشنگ
چنان خواست كايد به ايران به جنگ
يكي ياد كرد از نيا زادشم
هم از تور بر زد يكي تيز دم
ز كار منوچهر و از لشكرش
ز گردان و سالار و از كشورش
همه نامداران كشورش را
بخواند و بزرگان لشكرش را
چو ارجسپ و گرسيوز و بارمان
چو كلباد جنگي هژبر دمان
سپهبدش چون ويسهٔ تيزچنگ
كه سالار بد بر سپاه پشنگ
جهان پهلوان پورش افراسياب
بخواندش درنگي و آمد شتاب
سخن راند از تور و از سلم گفت
كه كين زير دامن نشايد نهفت
كسي را كجا مغز جوشيده نيست
برو بر چنين كار پوشيده نيست
كه با ما چه كردند ايرانيان
بدي را ببستند يك يك ميان
كنون روز تندي و كين جستنست
رخ از خون ديده گه شستنست
ز گفت پدر مغز افراسياب
برآمد ز آرام وز خورد و خواب
به پيش پدر شد گشاده زبان
دل آگنده از كين كمر برميان
كه شايستهٔ جنگ شيران منم
همآورد سالار ايران منم
اگر زادشم تيغ برداشتي
جهان را به گرشاسپ نگذاشتي
ميان را ببستي به كين آوري
بايران نكردي مگر سروري
كنون هرچه مانيده بود از نيا
ز كين جستن و چاره و كيميا
گشادنش بر تيغ تيز منست
گه شورش و رستخيز منست
به مغز پشنگ اندر آمد شتاب
چو ديد آن سهي قد افراسياب
بر و بازوي شير و هم زور پيل
وزو سايه گسترده بر چند ميل
زبانش به كردار برنده تيغ
چو دريا دل و كف چو بارنده ميغ
بفرمود تا بركشد تيغ جنگ
به ايران شود با سپاه پشنگ
سپهبد چو شايسته بيند پسر
سزد گر برآرد به خورشيد سر
پس از مرگ باشد سر او به جاي
ازيرا پسر نام زد رهنماي
چو شد ساخته كار جنگ آزماي
به كاخ آمد اغريرث رهنماي
به پيش پدر شد پرانديشه دل
كه انديشه دارد همي پيشه دل
چنين گفت كاي كار ديده پدر
ز تركان به مردي برآورده سر
منوچهر از ايران اگر كم شدست
سپهدار چون سام نيرم شدست
چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن
جز اين نامداران آن انجمن
تو داني كه با سلم و تور سترگ
چه آمد ازان تيغ زن پير گرگ
نيا زادشم شاه توران سپاه
كه ترگش همي سود بر چرخ و ماه
ازين در سخن هيچ گونه نراند
به آرام بر نامهٔ كين نخواند
اگر ما نشوريم بهتر بود
كزين جنبش آشوب كشور بود
پسر را چنين داد پاسخ پشنگ
كه افراسياب آن دلاور نهنگ
يكي نره شيرست روز شكار
يكي پيل جنگي گه كارزار
ترا نيز با او ببايد شدن
به هر بيش و كم راي فرخ زدن
نبيره كه كين نيا را نجست
سزد گر نخواني نژادش درست
چو از دامن ابر چين كم شود
بيابان ز باران پر از نم شود
چراگاه اسپان شود كوه و دشت
گياها ز يال يلان برگذشت
جهان سر به سر سبز گردد ز خويد
به هامون سراپرده بايد كشيد
سپه را همه سوي آمل براند
دلي شاد بر سبزه و گل براند
دهستان و گرگان همه زير نعل
بكوبيد وز خون كنيد آب لعل
منوچهر از آن جايگه جنگجوي
به كينه سوي تور بنهاد روي
بكوشيد با قارن رزم زن
دگر گرد گرشاسپ زان انجمن
مگر دست يابيد بر دشت كين
برين دو سرافراز ايران زمين
روان نياگان ما خوش كنيد
دل بدسگالان پرآتش كنيد
چنين گفت با نامور نامجوي
كه من خون به كين اندر آرم به جوي
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت
ز كيوان كلاه كيي برفراشت
به تخت منوچهر بر بار داد
بخواند انجمن را و دينار داد
برين برنيامد بسي روزگار
كه بيدادگر شد سر شهريار
ز گيتي برآمد به هر جاي غو
جهان را كهن شد سر از شاه نو
چو او رسمهاي پدر درنوشت
ابا موبدان و ردان تيز گشت
همي مردمي نزد او خوار شد
دلش بردهٔ گنج و دينار شد
كديور يكايك سپاهي شدند
دليران سزاوار شاهي شدند
چو از روي كشور برآمد خروش
جهاني سراسر برآمد به جوش
بترسيد بيدادگر شهريار
فرستاد كس نزد سام سوار
به سگسار مازندران بود سام
فرستاد نوذر بر او پيام
خداوند كيوان و بهرام و هور
كه هست آفرينندهٔ پيل و مور
نه دشواري از چيز برترمنش
نه آساني از اندك اندر بوش
همه با توانايي او يكيست
اگر هست بسيار و گر اندكيست
كنون از خداوند خورشيد و ماه
ثنا بر روان منوچهر شاه
ابر سام يل باد چندان درود
كه آيد همي ز ابر باران فرود
مران پهلوان جهانديده را
سرافراز گرد پسنديده را
هميشه دل و هوشش آباد باد
روانش ز هر درد آزاد باد
شناسد مگر پهلوان جهان
سخنها هم از آشكار و نهان
كه تا شاه مژگان به هم برنهاد
ز سام نريمان بسي كرد ياد
هميدون مرا پشت گرمي بدوست
كه هم پهلوانست و هم شاه دوست
نگهبان كشور به هنگام شاه
ازويست رخشنده فرخ كلاه
كنون پادشاهي پرآشوب گشت
سخنها از اندازه اندر گذشت
اگر برنگيرد وي آن گرز كين
ازين تخت پردخته ماند زمين
چو نامه بر سام نيرم رسيد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
به شبگير هنگام بانگ خروس
برآمد خروشيدن بوق و كوس
يكي لشكري راند از گرگسار
كه درياي سبز اندرو گشت خوار
چو نزديك ايران رسيد آن سپاه
پذيره شدندش بزرگان به راه
پياده همه پيش سام دلير
برفتند و گفتند هر گونه دير
ز بيدادي نوذر تاجور
كه بر خيره گم كرد راه پدر
جهان گشت ويران ز كردار اوي
غنوده شد آن بخت بيدار اوي
بگردد همي از ره بخردي
ازو دور شد فرهٔ ايزدي
چه باشد اگر سام يل پهلوان
نشيند برين تخت روشن روان
جهان گردد آباد با داد او
برويست ايران و بنياد او
كه ما بنده باشيم و فرمان كنيم
روانها به مهرش گروگان كنيم
بديشان چنين گفت سام سوار
كه اين كي پسندد ز من كردگار
كه چون نوذري از نژاد كيان
به تخت كيي بر كمر بر ميان
به شاهي مرا تاج بايد بسود
محالست و اين كس نيارد شنود
خود اين گفت يارد كس اندر جهان
چنين زهره دارد كس اندر نهان
اگر دختري از منوچهر شاه
بران تخت زرين شدي با كلاه
نبودي جز از خاك بالين من
بدو شاد بودي جهانبين من
دلش گر ز راه پدر گشت باز
برين برنيامد زماني دراز
هنوز آهني نيست زنگار خورد
كه رخشنده دشوار شايدش كرد
من آن ايزدي فره باز آورم
جهان را به مهرش نياز آورم
شما بر گذشته پشيمان شويد
به نوي ز سر باز پيمان شويد
گر آمرزش كردگار سپهر
نيابيد و از نوذر شاه مهر
بدين گيتي اندر بود خشم شاه
به برگشتن آتش بود جايگاه
بزرگان ز كرده پشيمان شدند
يكايك ز سر باز پيمان شدند
چو آمد به درگاه سام سوار
پذيره شدش نوذر شهريار
به فرخ پي نامور پهلوان
جهان سر به سر شد به نوي جوان
به پوزش مهان پيش نوذر شدند
به جان و به دل ويژه كهتر شدند
برافروخت نوذر ز تخت مهي
نشست اندر آرام با فرهي
جهان پهلوان پيش نوذر به پاي
پرستنده او بود و هم رهنماي
به نوذر در پندها را گشاد
سخنهاي نيكو بسي كرد ياد
ز گرد فريدون و هوشنگ شاه
همان از منوچهر زيباي گاه
كه گيتي بداد و دهش داشتند
به بيداد بر چشم نگماشتند
دل او ز كژي به داد آوريد
چنان كرد نوذر كه او راي ديد
دل مهتران را بدو نرم كرد
همه داد و بنياد آزرم كرد
چو گفته شد از گفتنيها همه
به گردنكشان و به شاه رمه
برون رفت با خلعت نوذري
چه تخت و چه تاج و چه انگشتري
غلامان و اسپان زرين ستام
پر از گوهر سرخ زرين دو جام
برين نيز بگذشت چندي سپهر
نه با نوذر آرام بودش نه مهر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد