من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۷ بازديد


چو بشناخت آهنگري پيشه كرد
از آهنگري اره و تيشه كرد
چو اين كرده شد چارهٔ آب ساخت
ز درياي‌ها رودها را بتاخت
به جوي و به رود آبها راه كرد
به فرخندگي رنج كوتاه كرد
چراگاه مردم بدان برفزود
پراگند پس تخم و كشت و درود
برنجيد پس هر كسي نان خويش
بورزيد و بشناخت سامان خويش
بدان ايزدي جاه و فر كيان
ز نخچير گور و گوزن ژيان
جدا كرد گاو و خر و گوسفند
به ورز آوريد آنچه بد سودمند
ز پويندگان هر چه مويش نكوست
بكشت و به سرشان برآهيخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورست كش موي گرم
برين گونه از چرم پويندگان
بپوشيد بالاي گويندگان
برنجيد و گسترد و خورد و سپرد
برفت و به جز نام نيكي نبرد
بسي رنج برد اندران روزگار
به افسون و انديشهٔ بي‌شمار
چو پيش آمدش روزگار بهي
ازو مردري ماند تخت مهي
زمانه ندادش زماني درنگ
شد آن هوش هوشنگ بافر و سنگ
نپيوست خواهد جهان با تو مهر
نه نيز آشكارا نمايدت چهر


بخش ۲

۳۳ بازديد


يكي روز شاه جهان سوي كوه
گذر كرد با چند كس همگروه
پديد آمد از دور چيزي دراز
سيه رنگ و تيره‌تن و تيزتاز
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تيره‌گون
نگه كرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش يكي سنگ و شد تيزچنگ
به زور كياني رهانيد دست
جهانسوز مار از جهانجوي جست
برآمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همين سنگ بشكست گرد
فروغي پديد آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار كشته وليكن ز راز
ازين طبع سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پيش جهان آفرين
نيايش همي كرد و خواند آفرين
كه او را فروغي چنين هديه داد
همين آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغيست اين ايزدي
پرستيد بايد اگر بخردي
شب آمد برافروخت آتش چو كوه
همان شاه در گرد او با گروه
يكي جشن كرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده كرد
ز هوشنگ ماند اين سده يادگار
بسي باد چون او دگر شهريار
كز آباد كردن جهان شاد كرد
جهاني به نيكي ازو ياد كرد


بخش ۱

۳۲ بازديد

 

جهاندار هوشنگ با راي و داد
به جاي نيا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالي چهل
پر از هوش مغز و پر از راي دل
چو بنشست بر جايگاه مهي
چنين گفت بر تخت شاهنشهي
كه بر هفت كشور منم پادشا
جهاندار پيروز و فرمانروا
به فرمان يزدان پيروزگر
به داد و دهش تنگ بستم كمر
وزان پس جهان يكسر آباد كرد
همه روي گيتي پر از داد كرد
نخستين يكي گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا كرد سنگ
سر مايه كرد آهن آبگون
كزان سنگ خارا كشيدش برون


بخش ۱

۳۳ بازديد


گرانمايه جمشيد فرزند او
كمر بست يكدل پر از پند او
برآمد برآن تخت فرخ پدر
به رسم كيان بر سرش تاج زر
كمر بست با فر شاهنشهي
جهان گشت سرتاسر او را رهي
زمانه بر آسود از داوري
به فرمان او ديو و مرغ و پري
جهان را فزوده بدو آبروي
فروزان شده تخت شاهي بدوي
منم گفت با فرهٔ ايزدي
همم شهرياري همم موبدي
بدان را ز بد دست كوته كنم
روان را سوي روشني ره كنم
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن به گردان سپرد
به فر كيي نرم كرد آهنا
چو خود و زره كرد و چون جو شنا
چو خفتان و تيغ و چو برگستوان
همه كرد پيدا به روشن روان
بدين اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و ازين چند بنهاد گنج
دگر پنجه انديشهٔ جامه كرد
كه پوشند هنگام ننگ و نبرد
ز كتان و ابريشم و موي قز
قصب كرد پرمايه ديبا و خز
بياموختشان رشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند ازو يكسر آموختن
چو اين كرده شد ساز ديگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نيز شاد
ز هر انجمن پيشه‌ور گرد كرد
بدين اندرون نيز پنجاه خورد
گروهي كه كاتوزيان خواني‌اش
به رسم پرستندگان داني‌اش
جدا كردشان از ميان گروه
پرستنده را جايگه كرد كوه
بدان تا پرستش بود كارشان
نوان پيش روشن جهاندارشان
صفي بر دگر دست بنشاندند
همي نام نيساريان خواندند
كجا شير مردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشكر و كشورند
كزيشان بود تخت شاهي به جاي
وزيشان بود نام مردي به پاي
بسودي سه ديگر گره را شناس
كجا نيست از كس بريشان سپاس
بكارند و ورزند و خود بدروند
به گاه خورش سرزنش نشنوند
ز فرمان تن‌آزاده و ژنده‌پوش
ز آواز پيغاره آسوده گوش
تن آزاد و آباد گيتي بروي
بر آسوده از داور و گفتگوي
چه گفت آن سخن‌گوي آزاده مرد
كه آزاده را كاهلي بنده كرد
چهارم كه خوانند اهتو خوشي
همان دست‌ورزان اباسركشي
كجا كارشان همگنان پيشه بود
روانشان هميشه پرانديشه بود
بدين اندرون سال پنجاه نيز
بخورد و بورزيد و بخشيد چيز
ازين هر يكي را يكي پايگاه
سزاوار بگزيد و بنمود راه
كه تا هر كس اندازهٔ خويش را
ببيند بداند كم و بيش را
بفرمود پس ديو ناپاك را
به آب اندر آميختن خاك را
هرانچ از گل آمد چو بشناختند
سبك خشك را كالبد ساختند
به سنگ و به گچ ديو ديوار كرد
نخست از برش هندسي كار كرد
چو گرمابه و كاخهاي بلند
چو ايوان كه باشد پناه از گزند
ز خارا گهر جست يك روزگار
همي كرد ازو روشني خواستار
به چنگ آمدش چندگونه گهر
چو ياقوت و بيجاده و سيم و زر
ز خارا به افسون برون آوريد
شد آراسته بندها را كليد
دگر بويهاي خوش آورد باز
كه دارند مردم به بويش نياز
چو بان و چو كافور و چون مشك ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشكي و درمان هر دردمند
در تندرستي و راه گزند
همان رازها كرد نيز آشكار
جهان را نيامد چنو خواستار
گذر كرد ازان پس به كشتي برآب
ز كشور به كشور گرفتي شتاب
چنين سال پنجه برنجيد نيز
نديد از هنر بر خرد بسته چيز
همه كردنيها چو آمد به جاي
ز جاي مهي برتر آورد پاي
به فر كياني يكي تخت ساخت
چه مايه بدو گوهر اندر نشاخت
كه چون خواستي ديو برداشتي
ز هامون به گردون برافراشتي
چو خورشيد تابان ميان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتي فرومانده از بخت او
به جمشيد بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين
برآسوده از رنج روي زمين
بزرگان به شادي بياراستند
مي و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ ازان روزگار
به ما ماند ازان خسروان يادگار
چنين سال سيصد همي رفت كار
نديدند مرگ اندران روزگار
ز رنج و ز بدشان نبد آگهي
ميان بسته ديوان بسان رهي
به فرمان مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پر ز آواي نوش
چنين تا بر آمد برين روزگار
نديدند جز خوبي از كردگار
جهان سربه‌سر گشت او را رهي
نشسته جهاندار با فرهي
يكايك به تخت مهي بنگريد
به گيتي جز از خويشتن را نديد
مني كرد آن شاه يزدان شناس
ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس
گرانمايگان را ز لشگر بخواند
چه مايه سخن پيش ايشان براند
چنين گفت با سالخورده مهان
كه جز خويشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پديد
چو من نامور تخت شاهي نديد
جهان را به خوبي من آراستم
چنانست گيتي كجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از منست
همان كوشش و كامتان از منست
بزرگي و ديهيم شاهي مراست
كه گويد كه جز من كسي پادشاست
همه موبدان سرفگنده نگون
چرا كس نيارست گفتن نه چون
چو اين گفته شد فر يزدان از وي
بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوي
مني چون بپيوست با كردگار
شكست اندر آورد و برگشت كار
چه گفت آن سخن‌گوي با فر و هوش
چو خسرو شوي بندگي را بكوش
به يزدان هر آنكس كه شد ناسپاس
به دلش اندر آيد ز هر سو هراس
به جمشيد بر تيره‌گون گشت روز
همي كاست آن فر گيتي‌فروز


طهمورث

۳۵ بازديد


پسر بد مراو را يكي هوشمند
گرانمايه طهمورث ديوبند
بيامد به تخت پدر بر نشست
به شاهي كمر برميان بر ببست
همه موبدان را ز لشكر بخواند
به خوبي چه مايه سخنها براند
چنين گفت كامروز تخت و كلاه
مرا زيبد اين تاج و گنج و سپاه
جهان از بديها بشويم به راي
پس آنگه كنم درگهي گرد پاي
ز هر جاي كوته كنم دست ديو
كه من بود خواهم جهان را خديو
هر آن چيز كاندر جهان سودمند
كنم آشكارا گشايم ز بند
پس از پشت ميش و بره پشم و موي
بريد و به رشتن نهادند روي
به كوشش ازو كرد پوشش به راي
به گستردني بد هم او رهنماي
ز پويندگان هر چه بد تيزرو
خورش كردشان سبزه و كاه و جو
رمنده ددان را همه بنگريد
سيه گوش و يوز از ميان برگزيد
به چاره بياوردش از دشت و كوه
به بند آمدند آنكه بد زان گروه
ز مرغان مر آن را كه بد نيك تاز
چو باز و چو شاهين گردن فراز
بياورد و آموختن‌شان گرفت
جهاني بدو مانده اندر شگفت
چو اين كرده شد ماكيان و خروس
كجا بر خروشد گه زخم كوس
بياورد و يكسر به مردم كشيد
نهفته همه سودمندش گزيد
بفرمودشان تا نوازند گرم
نخوانندشان جز به آواز نرم
چنين گفت كاين را ستايش كنيد
جهان آفرين را نيايش كنيد
كه او دادمان بر ددان دستگاه
ستايش مراو را كه بنمود راه
مر او را يكي پاك دستور بود
كه رايش ز كردار بد دور بود
خنيده به هر جاي شهرسپ نام
نزد جز به نيكي به هر جاي گام
همه روزه بسته ز خوردن دو لب
به پيش جهاندار برپاي شب
چنان بر دل هر كسي بود دوست
نماز شب و روزه آيين اوست
سر مايه بد اختر شاه را
در بسته بد جان بدخواه را
همه راه نيكي نمودي به شاه
همه راستي خواستي پايگاه
چنان شاه پالوده گشت از بدي
كه تابيد ازو فرهٔ ايزدي
برفت اهرمن را به افسون ببست
چو بر تيزرو بارگي برنشست
زمان تا زمان زينش برساختي
همي گرد گيتيش برتاختي
چو ديوان بديدند كردار او
كشيدند گردن ز گفتار او
شدند انجمن ديو بسيار مر
كه پردخته مانند ازو تاج و فر
چو طهمورث آگه شد از كارشان
برآشفت و بشكست بازارشان
به فر جهاندار بستش ميان
به گردن برآورد گرز گران
همه نره ديوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهي گران
دمنده سيه ديوشان پيشرو
همي به آسمان بركشيدند غو
جهاندار طهمورث بافرين
بيامد كمربستهٔ جنگ و كين
يكايك بياراست با ديو چنگ
نبد جنگشان را فراوان درنگ
ازيشان دو بهره به افسون ببست
دگرشان به گرز گران كرد پست
كشيدندشان خسته و بسته خوار
به جان خواستند آن زمان زينهار
كه ما را مكش تا يكي نو هنر
بياموزي از ما كت آيد به بر
كي نامور دادشان زينهار
بدان تا نهاني كنند آشكار
چو آزاد گشتند از بند او
بجستند ناچار پيوند او
نبشتن به خسرو بياموختند
دلش را به دانش برافروختند
نبشتن يكي نه كه نزديك سي
چه رومي چه تازي و چه پارسي
چه سغدي چه چيني و چه پهلوي
ز هر گونه‌اي كان همي بشنوي
جهاندار سي سال ازين بيشتر
چه گونه پديد آوريدي هنر
برفت و سرآمد برو روزگار
همه رنج او ماند ازو يادگار


بخش ۴

۳۳ بازديد


از آن پس برآمد ز ايران خروش
پديد آمد از هر سويي جنگ و جوش
سيه گشت رخشنده روز سپيد
گسستند پيوند از جمشيد
برو تيره شد فرهٔ ايزدي
به كژي گراييد و نابخردي
پديد آمد از هر سويي خسروي
يكي نامجويي ز هر پهلوي
سپه كرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشيد پرداخته
يكايك ز ايران برآمد سپاه
سوي تازيان برگفتند راه
شنودند كانجا يكي مهترست
پر از هول شاه اژدها پيكرست
سواران ايران همه شاهجوي
نهادند يكسر به ضحاك روي
به شاهي برو آفرين خواندند
ورا شاه ايران زمين خواندند
كي اژدهافش بيامد چو باد
به ايران زمين تاج بر سر نهاد
از ايران و از تازيان لشكري
گزين كرد گرد از همه كشوري
سوي تخت جمشيد بنهاد روي
چو انگشتري كرد گيتي بروي
چو جمشيد را بخت شد كندرو
به تنگ اندر آمد جهاندار نو
برفت و بدو داد تخت و كلاه
بزرگي و ديهيم و گنج و سپاه
چو صدسالش اندر جهان كس نديد
برو نام شاهي و او ناپديد
صدم سال روزي به درياي چين
پديد آمد آن شاه ناپاك دين
نهان گشته بود از بد اژدها
نيامد به فرجام هم زو رها
چو ضحاكش آورد ناگه به چنگ
يكايك ندادش زماني درنگ
به ارش سراسر به دو نيم كرد
جهان را ازو پاك بي‌بيم كرد
شد آن تخت شاهي و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بيجاده كاه
ازو بيش بر تخت شاهي كه بود
بران رنج بردن چه آمدش سود
گذشته برو ساليان هفتصد
پديد آوريده همه نيك و بد
چه بايد همه زندگاني دراز
چو گيتي نخواهد گشادنت راز
همي پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نيايد به گوش
يكايك چو گيتي كه گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نيز چهر
بدو شاد باشي و نازي بدوي
همان راز دل را گشايي بدوي
يكي نغز بازي برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورد
دلم سير شد زين سراي سپنج
خدايا مرا زود برهان ز رنج


بخش ۳

۳۲ بازديد


چو ابليس پيوسته ديد آن سخن
يكي بند بد را نو افگند بن
بدو گفت گر سوي من تافتي
ز گيتي همه كام دل يافتي
اگر همچنين نيز پيمان كني
نپيچي ز گفتار و فرمان كني
جهان سربه‌سر پادشاهي تراست
دد و مردم و مرغ و ماهي تراست
چو اين كرده شد ساز ديگر گرفت
يكي چاره كرد از شگفتي شگفت
جواني برآراست از خويشتن
سخنگوي و بينادل و رايزن
هميدون به ضحاك بنهاد روي
نبودش به جز آفرين گفت و گوي
بدو گفت اگر شاه را در خورم
يكي نامور پاك خواليگرم
چو بشنيد ضحاك بنواختش
ز بهر خورش جايگه ساختش
كليد خورش خانهٔ پادشا
بدو داد دستور فرمانروا
فراوان نبود آن زمان پرورش
كه كمتر بد از خوردنيها خورش
ز هر گوشت از مرغ و از چارپاي
خورشگر بياورد يك يك به جاي
به خويش بپرورد برسان شير
بدان تا كند پادشا را دلير
سخن هر چه گويدش فرمان كند
به فرمان او دل گروگان كند
خورش زردهٔ خايه دادش نخست
بدان داشتش يك زمان تندرست
بخورد و برو آفرين كرد سخت
مزه يافت خواندش ورا نيكبخت
چنين گفت ابليس نيرنگساز
كه شادان زي اي شاه گردنفراز
كه فردات ازان گونه سازم خورش
كزو باشدت سربه‌سر پرورش
برفت و همه شب سگالش گرفت
كه فردا ز خوردن چه سازد شگفت
خورشها ز كبك و تذرو سپيد
بسازيد و آمد دلي پراميد
شه تازيان چون به نان دست برد
سر كم خرد مهر او را سپرد
سيم روز خوان را به مرغ و بره
بياراستش گونه گون يكسره
به روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده مي و مشك ناب
چو ضحاك دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشيوار مرد
بدو گفت بنگر كه از آرزوي
چه خواهي بگو با من اي نيكخوي
خورشگر بدو گفت كاي پادشا
هميشه بزي شاد و فرمانروا
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشهٔ جانم از چهرتست
يكي حاجتستم به نزديك شاه
و گرچه مرا نيست اين پايگاه
كه فرمان دهد تا سر كتف اوي
ببوسم بدو بر نهم چشم و روي
چو ضحاك بشنيد گفتار اوي
نهاني ندانست بازار اوي
بدو گفت دارم من اين كام تو
بلندي بگيرد ازين نام تو
بفرمود تا ديو چون جفت او
همي بوسه داد از بر سفت او
ببوسيد و شد بر زمين ناپديد
كس اندر جهان اين شگفتي نديد
دو مار سيه از دو كتفش برست
عمي گشت و از هر سويي چاره جست
سرانجام ببريد هر دو ز كفت
سزد گر بماني بدين در شگفت
چو شاخ درخت آن دو مار سياه
برآمد دگر باره از كتف شاه
پزشكان فرزانه گرد آمدند
همه يك‌بهٔك داستانها زدند
ز هر گونه نيرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
بسان پزشكي پس ابليس تفت
به فرزانگي نزد ضحاك رفت
بدو گفت كين بودني كار بود
بمان تا چه گردد نبايد درود
خورش ساز و آرامشان ده به خورد
نبايد جزين چاره‌اي نيز كرد
به جز مغز مردم مده‌شان خورش
مگر خود بميرند ازين پرورش
نگر تا كه ابليس ازين گفت‌وگوي
چه‌كردوچه خواست اندرين جستجوي
مگر تا يكي چاره سازد نهان
كه پردخته گردد ز مردم جهان


بخش ۲

۳۱ بازديد


يكي مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نيزه گذار
گرانمايه هم شاه و هم نيك مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
كه مرداس نام گرانمايه بود
به داد و دهش برترين پايه بود
مراو را ز دوشيدني چارپاي
ز هر يك هزار آمدندي به جاي
همان گاو دوشابه فرمانبري
همان تازي اسب گزيده مري
بز و ميش بد شيرور همچنين
به دوشيزگان داده بد پاكدين
به شير آن كسي را كه بودي نياز
بدان خواسته دست بردي فراز
پسر بد مراين پاكدل را يكي
كش از مهر بهره نبود اندكي
جهانجوي را نام ضحاك بود
دلير و سبكسار و ناپاك بود
كجا بيور اسپش همي خواندند
چنين نام بر پهلوي راندند
كجا بيور از پهلواني شمار
بود بر زبان دري ده‌هزار
ز اسپان تازي به زرين ستام
ورا بود بيور كه بردند نام
شب و روز بودي دو بهره به زين
ز روي بزرگي نه از روي كين
چنان بد كه ابليس روزي پگاه
بيامد بسان يكي نيكخواه
دل مهتر از راه نيكي ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو گفت پيمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن برگشايم درست
جوان نيكدل گشت فرمانش كرد
چنان چون بفرمود سوگند خورد
كه راز تو با كس نگويم ز بن
ز تو بشنوم هر چه گويي سخن
بدو گفت جز تو كسي كدخداي
چه بايد همي با تو اندر سراي
چه بايد پدركش پسر چون تو بود
يكي پندت را من بيايد شنود
زمانه برين خواجهٔ سالخورد
همي دير ماند تو اندر نورد
بگير اين سر مايه‌ور جاه او
ترا زيبد اندر جهان گاه او
برين گفتهٔ من چو داري وفا
جهاندار باشي يكي پادشا
چو ضحاك بشنيد انديشه كرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
به ابليس گفت اين سزاوار نيست
دگرگوي كين از در كار نيست
بدوگفت گر بگذري زين سخن
بتابي ز سوگند و پيمان من
بماند به گردنت سوگند و بند
شوي خوار و ماند پدرت ارجمند
سر مرد تازي به دام آوريد
چنان شد كه فرمان او برگزيد
بپرسيد كين چاره با من بگوي
نتابم ز راي تو من هيچ روي
بدو گفت من چاره سازم ترا
به خورشيد سر برفرازم ترا
مر آن پادشا را در اندر سراي
يكي بوستان بود بس دلگشاي
گرانمايه شبگير برخاستي
ز بهر پرستش بياراستي
سر و تن بشستي نهفته به باغ
پرستنده با او ببردي چراغ
بياورد وارونه ابليس بند
يكي ژرف چاهي به ره بر بكند
پس ابليس وارونه آن ژرف چاه
به خاشاك پوشيد و بسترد راه
سر تازيان مهتر نامجوي
شب آمد سوي باغ بنهاد روي
به چاه اندر افتاد و بشكست پست
شد آن نيكدل مرد يزدان‌پرست
به هر نيك و بد شاه آزاد مرد
به فرزند بر نازده باد سرد
همي پروريدش به ناز و به رنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
چنان بدگهر شوخ فرزند او
بگشت از ره داد و پيوند او
به خون پدر گشت همداستان
ز دانا شنيدم من اين داستان
كه فرزند بد گر شود نره شير
به خون پدر هم نباشد دلير
مگر در نهانش سخن ديگرست
پژوهنده را راز با مادرست
فرومايه ضحاك بيدادگر
بدين چاره بگرفت جاي پدر
به سر برنهاد افسر تازيان
بريشان ببخشيد سود و زيان


بخش ۲

۳۱ بازديد


چنان بد كه هر شب دو مرد جوان
چه كهتر چه از تخمهٔ پهلوان
خورشگر ببردي به ايوان شاه
همي ساختي راه درمان شاه
بكشتي و مغزش بپرداختي
مران اژدها را خورش ساختي
دو پاكيزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمايه و پارسا
يكي نام ارمايل پاكدين
دگر نام گرمايل پيشبين
چنان بد كه بودند روزي به هم
سخن رفت هر گونه از بيش و كم
ز بيدادگر شاه و ز لشكرش
وزان رسمهاي بد اندر خورش
يكي گفت ما را به خواليگري
ببايد بر شاه رفت آوري
وزان پس يكي چاره‌اي ساختن
ز هر گونه انديشه انداختن
مگر زين دو تن را كه ريزند خون
يكي را توان آوريدن برون
برفتند و خواليگري ساختند
خورشها و اندازه بشناختند
خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بيدار دل در نهان
چو آمد به هنگام خون ريختن
به شيرين روان اندر آويختن
ازان روز بانان مردم‌كشان
گرفته دو مرد جوان راكشان
زنان پيش خواليگران تاختند
ز بالا به روي اندر انداختند
پر از درد خواليگران را جگر
پر از خون دو ديده پر از كينه سر
همي بنگريد اين بدان آن بدين
ز كردار بيداد شاه زمين
از آن دو يكي را بپرداختند
جزين چاره‌اي نيز نشناختند
برون كرد مغز سر گوسفند
بياميخت با مغز آن ارجمند
يكي را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بياري سر اندر نهفت
نگر تا نباشي به آباد شهر
ترا از جهان دشت و كوهست بهر
به جاي سرش زان سري بي‌بها
خورش ساختند از پي اژدها
ازين گونه هر ماهيان سي‌جوان
ازيشان همي يافتندي روان
چو گرد آمدي مرد ازيشان دويست
بران سان كه نشناختندي كه كيست
خورشگر بديشان بزي چند و ميش
سپردي و صحرا نهادند پيش
كنون كرد از آن تخمه داد نژاد
كه ز آباد نايد به دل برش ياد
پس آيين ضحاك وارونه خوي
چنان بد كه چون مي‌بدش آرزوي
ز مردان جنگي يكي خواستي
به كشتي چو با ديو برخاستي
كجا نامور دختري خوبروي
به پرده درون بود بي‌گفت‌گوي
پرستنده كرديش بر پيش خويش
نه بر رسم دين و نه بر رسم كيش


بخش ۱

۳۱ بازديد


چو ضحاك شد بر جهان شهريار
برو ساليان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برين روزگار دراز
نهان گشت كردار فرزانگان
پراگنده شد كام ديوانگان
هنر خوار شد جادويي ارجمند
نهان راستي آشكارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز
به نيكي نرفتي سخن جز به راز
دو پاكيزه از خانهٔ جمشيد
برون آوريدند لرزان چو بيد
كه جمشيد را هر دو دختر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشيده‌رويان يكي شهرناز
دگر پاكدامن به نام ارنواز
به ايوان ضحاك بردندشان
بران اژدهافشن سپردندشان
بپروردشان از ره جادويي
بياموختشان كژي و بدخويي
ندانست جز كژي آموختن
جز از كشتن و غارت و سوختن