من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۳ بازديد


ز سالش چو يك پنجه اندر كشيد
سه فرزندش آمد گرامي پديد
به بخت جهاندار هر سه پسر
سه خسرو نژاد از در تاج زر
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چيز مانندهٔ شهريار
از اين سه دو پاكيزه از شهرناز
يكي كهتر از خوب چهر ارنواز
پدر نوز ناكرده از ناز نام
همي پيش پيلان نهادند گام
فريدون از آن نامداران خويش
يكي را گرانمايه‌تر خواند پيش
كجا نام او جندل پرهنر
بخ هر كار دلسوز بر شاه بر
بدو گفت برگرد گرد جهان
سه دختر گزين از نژاد مهان
سه خواهر ز يك مادر و يك پدر
پري چهره و پاك و خسرو گهر
به خوبي سزاي سه فرزند من
چنان چون بشايد به پيوند من
به بالا و ديدار هر سه يكي
كه اين را ندانند ازان اندكي
چو بشنيد جندل ز خسرو سخن
يكي راي پاكيزه افگند بن
كه بيدار دل بود و پاكيزه مغز
زبان چرب و شايستهٔ كار نغز
ز پيش سپهبد برون شد به راه
ابا چند تن مر ورا نيكخواه
يكايك ز ايران سراندر كشيد
پژوهيد و هرگونه گفت و شنيد
به هر كشوري كز جهان مهتري
به پرده درون داشتن دختري
نهفته بجستي همه رازشان
شنيدي همه نام و آوازشان
ز دهقان پر مايه كس را نديد
كه پيوستهٔ آفريدون سزيد
خردمند و روشن‌دل و پاك‌تن
بيامد بر سرو شاه يمن
نشان يافت جندل مر اورا درست
سه دختر چنان چون فريدون بجست
خرامان بيامد به نزديك سرو
چنان چون به پيش گل اندر تذرو
زمين را ببوسيد و چربي نمود
برآن كهتري آفرين برفزود
به جندل چنين گفت شاه يمن
كه بي‌آفرينت مبادا دهن
چه پيغام داري چه فرمان دهي
فرستاده‌اي گر گرامي رهي
بدو گفت جندل كه خرم بدي
هميشه ز تو دور دست بدي
از ايران يكي كهترم چون شمن
پيام آوريده به شاه يمن
درود فريدون فرخ دهم
سخن هر چه پرسند پاسخ دهم
ترا آفرين از فريدون گرد
بزرگ آنكسي كو نداردش خرد
مرا گفت شاه يمن را بگوي
كه بر گاه تا مشك بويد ببوي
بدان اي سر مايهٔ تازيان
كز اختر بدي جاودان بي‌زيان
مرا پادشاهي آباد هست
همان گنج و مردي و نيروي دست
سه فرزند شايستهٔ تاج و گاه
اگر داستان را بود گاه ماه
ز هر كام و هر خواسته بي‌نياز
به هر آرزو دست ايشان دراز
مر اين سه گرانمايه را در نهفت
ببايد كنون شاهزاده سه جفت
ز كار آگهان آگهي يافتم
بدين آگهي تيز بشتافتم
كجا از پس پرده پوشيده روي
سه پاكيزه داري تو اي نامجوي
مران هرسه را نوز ناكرده نام
چو بشنيدم اين دل شدم شادكام
كه ما نيز نام سه فرخ نژاد
چو اندر خور آيد نكرديم ياد
كنون اين گرامي دو گونه گهر
ببايد برآميخت با يكدگر
سه پوشيده رخ را سه ديهيم جوي
سزا را سزاوار بي‌گفت‌وگوي
فريدون پيامم بدين گونه داد
تو پاسخ گزار آنچه آيدت ياد
پيامش چو بشنيد شاه يمن
بپژمرد چون زاب كنده سمن
همي گفت گر پيش بالين من
نبيند سه ماه اين جهان‌بين من
مرا روز روشن بود تاره شب
ببايد گشادن به پاسخ دو لب
سراينده را گفت كاي نامجوي
زمان بايد اندر چنين گفت‌گوي
شتابت نبايد بپاسخ كنون
مرا چند رازست با رهنمون
فرستاده را زود جايي گزيد
پس آنگه به كار اندرون بنگريد
بيامد در بار دادن ببست
به انبوه انديشگان در نشست
فراوان كس از دشت نيزه‌وران
بر خويش خواند آزموده سران
نهفته برون آوريد از نهفت
همه رازها پيش ايشان بگفت
كه ما را به گيتي ز پيوند خويش
سه شمع‌ست روشن به ديدار پيش
فريدون فرستاد زي من پيام
بگسترد پيشم يكي خوب دام
همي كرد خواهد ز چشمم جدا
يكي راي بايدزدن با شما
فرستاده گويد چنين گفت شاه
كه ما را سه شاهست زيباي گاه
گراينده هر سه به پيوند من
به سه روي پوشيده فرزند من
اگر گويم آري و دل زان تهي
دروغم نه اندر خورد با مهي
وگر آرزوها سپارم بدوي
شود دل پر آتش پر از آب روي
وگر سر بپيچم ز فرمان او
به يك سو گرايم ز پيمان او
كسي كو بود شهريار زمين
نه بازيست با او سگاليد كين
شنيدستم از مردم راه‌جوي
كه ضحاك را زو چه آمد بروي
ازين در سخن هر چه داريد ياد
سراسر به من بر ببايد گشاد
جهان آزموده دلاور سران
گشادند يك‌يك به پاسخ زبان
كه ما همگنان آن نبينيم راي
كه هر باد را تو بجنبي ز جاي
اگر شد فريدون جهان شهريار
نه ما بندگانيم با گوشوار
سخن‌گفتن و كوشش آيين ماست
عنان و سنان تافتن دين ماست
به خنجر زمين را ميستان كنيم
به نيزه هوا را نيستان كنيم
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سربدره بگشاي و لب را ببند
و گر چارهٔ كار خواهي همي
بترسي ازين پادشاهي همي
ازو آرزوهاي پرمايه جوي
كه كردار آنرا نبينند روي
چو بشنيد از آن نامداران سخن
نه سرديد آن را به گيتي نه بن


بخش ۱

۳۳ بازديد


فريدون چو شد بر جهان كامگار
ندانست جز خويشتن شهريار
به رسم كيان تاج و تخت مهي
بياراست با كاخ شاهنشهي
به روز خجسته سر مهرماه
به سر بر نهاد آن كياني كلاه
زمانه بي‌اندوه گشت از بدي
گرفتند هر كس ره ايزدي
دل از داوريها بپرداختند
به آيين يكي جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادكام
گرفتند هر يك ز ياقوت جام
مي روشن و چهرهٔ شاه نو
جهان نو ز داد و سر ماه نو
بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
پرستيدن مهرگان دين اوست
تن آساني و خوردن آيين اوست
اگر يادگارست ازو ماه مهر
بكوش و به رنج ايچ منماي چهر
ورا بد جهان ساليان پانصد
نيفكند يك روز بنياد بد
جهان چون برو بر نماند اي پسر
تو نيز آز مپرست و انده مخور
نماند چنين دان جهان بركسي
درو شادكامي نيابي بسي
فرانك نه آگاه بد زين نهان
كه فرزند او شاه شد بر جهان
ز ضحاك شد تخت شاهي تهي
سرآمد برو روزگار مهي
پس آگاهي آمد ز فرخ پسر
به مادر كه فرزند شد تاجور
نيايش كنان شد سر و تن بشست
به پيش جهانداور آمد نخست
نهاد آن سرش پست بر خاك بر
همي خواند نفرين به ضحاك بر
همي آفرين خواند بر كردگار
برآن شادمان گردش روزگار
وزان پس كسي را كه بودش نياز
همي داشت روز بد خويش راز
نهانش نوا كرد و كس را نگفت
همان راز او داشت اندر نهفت
يكي هفته زين گونه بخشيد چيز
چنان شد كه درويش نشناخت نيز
دگر هفته مر بزم را كرد ساز
مهاني كه بودند گردن فراز
بياراست چون بوستان خان خويش
مهان را همه كرد مهمان خويش
وزان پس همه گنج آراسته
فراز آوريده نهان خواسته
همان گنجها راگشادن گرفت
نهاده همه راي دادن گرفت
گشادن در گنج را گاه ديد
درم خوار شد چون پسر شاه ديد
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسپ تازي به زرين عذار
همان جوشن و خود و زوپين و تيغ
كلاه و كمر هم نبودش دريغ
همه خواسته بر شتر بار كرد
دل پاك سوي جهاندار كرد
فرستاد نزديك فرزند چيز
زباني پر از آفرين داشت نيز
چو آن خواسته ديد شاه زمين
بپذرفت و بر مام كرد آفرين
بزرگان لشگر چو بشناختند
بر شهريار جهان تاختند
كه اي شاه پيروز يزدانشناس
ستايش مر او را زويت سپاس
چنين روز روزت فزون باد بخت
بد انديشگان را نگون باد بخت
ترا باد پيروزي از آسمان
مبادا بجز داد و نيكي گمان
وزان پس جهانديدگان سوي شاه
ز هر گوشه‌اي برگرفتند راه
همه زر و گوهر برآميختند
به تاج سپهبد فرو ريختند
همان مهتران از همه كشورش
بدان خرمي صف زده بر درش
ز يزدان همي خواستند آفرين
بران تاج و تخت و كلاه و نگين
همه دست برداشته به آسمان
همي خواندندش به نيكي گمان
كه جاويد بادا چنين شهريار
برومند بادا چنين روزگار
وزان پس فريدون به گرد جهان
بگرديد و ديد آشكار و نهان
هران چيز كز راه بيداد ديد
هر آن بوم و بركان نه آباد ديد
به نيكي ببست از همه دست بد
چنانك از ره هوشياران سزد
بياراست گيتي بسان بهشت
به جاي گيا سرو گلبن بكشت
از آمل گذر سوي تميشه كرد
نشست اندر آن نامور بيشه كرد
كجا كز جهان گوش خواني همي
جز اين نيز نامش نداني همي


بخش ۴

۳۴ بازديد


سوي خانه رفتند هر سه چوباد
شب آمد بخفتند پيروز و شاد
چو خورشيد زد عكس برآسمان
پراگند بر لاژورد ارغوان
برفتند و هر سه بياراستند
ابا خويشتن موبدان خواستند
كشيدند با لشكري چون سپهر
همه نامداران خورشيدچهر
چو از آمدنشان شد آگاه سرو
بياراست لشكر چو پر تذرو
فرستادشان لشكري گشن پيش
چه بيگانه فرزانگان و چه خويش
شدند اين سه پرمايه اندر يمن
برون آمدند از يمن مرد و زن
همي گوهر و زعفران ريختند
همي مشك با مي برآميختند
همه يال اسپان پر از مشك و مي
پراگنده دينار در زير پي
نشستن گهي ساخت شاه يمن
همه نامداران شدند انجمن
در گنجهاي كهن كرد باز
گشاد آنچه يك چند گه بود راز
سه خورشيد رخ را چو باغ بهشت
كه موبد چو ايشان صنوبر نكشت
ابا تاج و با گنج ناديده رنج
مگر زلفشان ديده رنج شكنج
بياورد هر سه بديشان سپرد
كه سه ماه نو بود و سه شاه گرد
ز كينه به دل گفت شاه يمن
كه از آفريدون بد آمد به من
بد از من كه هرگز مبادم ميان
كه ماده شد از تخم نره كيان
به اختر كس آن‌دان كه دخترش نيست
چو دختر بود روشن اخترش نيست
به پيش همه موبدان سرو گفت
كه زيبا بود ماه را شاه جفت
بدانيد كين سه جهان بين خويش
سپردم بديشان بر آيين خويش
بدان تا چو ديده بدارندشان
چو جان پيش دل بر نگارندشان
خروشيد و بار غريبان ببست
ابر پشت شرزه هيونان مست
ز گوهر يمن گشت افروخته
عماري يك اندردگر دوخته
چو فرزند را باشد آئين و فر
گرامي به دل بر چه ماده چه نر
به سوي فريدون نهادند روي
جوانان بينادل راه جوي


بخش ۳

۳۳ بازديد


فرستادهٔ شاه را پيش خواند
فراوان سخن را به خوبي براند
كه من شهريار ترا كهترم
به هرچ او بفرمود فرمانبرم
بگويش كه گرچه تو هستي بلند
سه فرزند تو برتو بر ارجمند
پسر خود گرامي بود شاه را
بويژه كه زيبا بود گاه را
سخن هر چه گفتي پذيرم همي
ز دختر من اندازه گيرم همي
اگر پادشا ديده خواهد ز من
و گر دشت گردان و تخت يمن
مرا خوارتر چون سه فرزند خويش
نبينم به هنگام بايست پيش
پس ار شاه را اين چنين است كام
نشايد زدن جز به فرمانش گام
به فرمان شاه اين سه فرزند من
برون آنگه آيد ز پيوند من
كجا من ببينم سه شاه ترا
فروزندهٔ تاج و گاه ترا
بيايند هر سه به نزديك من
شود روشن اين شهر تاريك من
شود شادمان دل به ديدارشان
ببينم روانهاي بيدارشان
ببينم كشان دل پر از داد هست
به زنهارشان دست گيرم به دست
پس آنگه سه روشن جهان‌بين خويش
سپارم بديشان بر آيين خويش
چو آيد بديدار ايشان نياز
فرستم سبكشان سوي شاه باز
سراينده جندل چو پاسخ شنيد
ببوسيد تختش چنان چون سزيد
پر از آفرين لب ز ايوان اوي
سوي شهريار جهان كرد روي
بيامد چو نزد فريدون رسيد
بگفت آن كجا گفت و پاسخ شنيد
سه فرزند را خواند شاه جهان
نهفته برون آوريد از نهان
از آن رفتن جندل و راي خويش
سخنها همه پاك بنهاد پيش
چنين گفت كاين شهريار يمن
سر انجمن سرو سايه فكن
چو ناسفته گوهر سه دخترش بود
نبودش پسر دختر افسرش بود
سروش ار بيابد چو ايشان عروس
دهد پيش هر يك مگر خاك‌بوس
ز بهر شما از پدر خواستم
سخنهاي بايسته آراستم
كنون تان ببايد بر او شدن
به هر بيش و كم راي فرخ زدن
سراينده باشيد و بسيارهوش
به گفتار او برنهاده دوگوش
به خوبي سخنهاش پاسخ دهيد
چو پرسد سخن راي فرخ نهيد
ازيرا كه پروردهٔ پادشا
نبايد كه باشد بجز پارسا
سخن‌گوي و روشن دل و پاك‌دين
به كاري كه پيش آيدش پيش‌بين
زبان راستي را بياراسته
خرد خيره كرده ابر خواسته
شما هر چه گويم ز من بشنويد
اگر كار بنديد خرم بويد
يكي ژرف‌بين است شاه يمن
كه چون او نباشد به هرانجمن
گرانمايه و پاك هرسه پسر
همه دل‌نهاده به گفت پدر
ز پيش فريدون برون آمدند
پر از دانش و پرفسون آمدند
بجز راي و دانش چه اندرخورد
پسر را كه چونان پدر پرورد


بخش ۷

۳۲ بازديد


فرستادهٔ سلم چون گشت باز
شهنشاه بنشست و بگشاد راز
گرامي جهانجوي را پيش خواند
همه گفتها پيش او بازراند
ورا گفت كان دو پسر جنگجوي
ز خاور سوي ما نهادند روي
از اختر چنين استشان بهره خود
كه باشند شادان به كردار بد
دگر آنكه دو كشور آبشخورست
كه آن بومها را درشتي برست
برادرت چندان برادر بود
كجا مر ترا بر سر افسر بود
چو پژمرده شد روي رنگين تو
نگردد دگر گرد بالين تو
تو گر پيش شمشير مهرآوري
سرت گردد آشفته از داوري
دو فرزند من كز دو دوش جهان
برينسان گشادند بر من زبان
گرت سر بكارست بپسيچ كار
در گنج بگشاي و بربند بار
تو گر چاشت را دست يازي به جام
و گر نه خورند اي پسر بر تو شام
نبايد ز گيتي ترا يار كس
بي‌آزاري و راستي يار بس
نگه كرد پس ايرج نامور
برآن مهربان پاك فرخ پدر
چنين داد پاسخ كه اي شهريار
نگه كن بدين گردش روزگار
كه چون باد بر ما همي بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
همي پژمراند رخ ارغوان
كند تيره ديدار روشن‌روان
به آغاز گنج است و فرجام رنج
پس از رنج رفتن ز جاي سپنچ
چو بستر ز خاكست و بالين ز خشت
درختي چرا بايد امروز كشت
كه هر چند چرخ از برش بگذرد
تنش خون خورد بار كين آورد
خداوند شمشير و گاه و نگين
چو ما ديد بسيار و بيند زمين
از آن تاجور نامداران پيش
نديدند كين اندر آيين خويش
چو دستور باشد مرا شهريار
به بد نگذرانم بد روزگار
نبايد مرا تاج و تخت و كلاه
شوم پيش ايشان دوان بي‌سپاه
بگويم كه اي نامداران من
چنان چون گرامي تن و جان من
به بيهوده از شهريار زمين
مداريد خشم و مداريد كين
به گيتي مداريد چندين اميد
نگر تا چه بد كرد با جمشيد
به فرجام هم شد ز گيتي بدر
نماندش همان تاج و تخت و كمر
مرا با شما هم به فرجام كار
ببايد چشيدن بد روزگار
دل كينه ورشان بدين آورم
سزاوارتر زانكه كين آورم
بدو گفت شاه اي خردمند پور
برادر همي رزم جويد تو سور
مرا اين سخن ياد بايد گرفت
ز مه روشنايي نيايد شگفت
ز تو پر خرد پاسخ ايدون سزيد
دلت مهر پيوند ايشان گزيد
وليكن چو جاني شود بي‌بها
نهد پر خرد در دم اژدها
چه پيش آيدش جز گزاينده زهر
كش از آفرينش چنين است بهر
ترا اي پسر گر چنين است راي
بياراي كار و بپرداز جاي
پرستنده چند از ميان سپاه
بفرماي كايند با تو به راه
ز درد دل اكنون يكي نامه من
نويسم فرستم بدان انجمن
مگر باز بينم ترا تن درست
كه روشن روانم به ديدار تست


بخش ۶

۳۳ بازديد


برآمد برين روزگار دراز
زمانه به دل در همي داشت راز
فريدون فرزانه شد سالخورد
به باغ بهار اندر آورد گرد
برين گونه گردد سراسر سخن
شود سست نيرو چو گردد كهن
چو آمد به كاراندرون تيرگي
گرفتند پرمايگان خيرگي
بجنبيد مر سلم را دل ز جاي
دگرگونه‌تر شد به آيين و راي
دلش گشت غرقه به آزاندرون
به انديشه بنشست با رهنمون
نبودش پسنديده بخش پدر
كه داد او به كهتر پسر تخت زر
به دل پر زكين شد به رخ پر ز چين
فرسته فرستاد زي شاه چين
فرستاد نزد برادر پيام
كه جاويد زي خرم و شادكام
بدان اي شهنشاه تركان و چين
گسسته دل روشن از به گزين
ز نيكي زيان كرده گويي پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
كنون بشنو ازمن يكي داستان
كزين گونه نشنيدي از باستان
سه فرزند بوديم زيباي تخت
يكي كهتر از ما برآمد به بخت
اگر مهترم من به سال و خرد
زمانه به مهر من اندر خورد
گذشته ز من تاج و تخت و كلاه
نزيبد مگر بر تو اي پادشاه
سزد گر بمانيم هر دو دژم
كزين سان پدر كرد بر ما ستم
چو ايران و دشت يلان و يمن
به ايرج دهد روم و خاور به من
سپارد ترا مرز تركان و چين
كه از تو سپهدار ايران زمين
بدين بخشش اندر مرا پاي نيست
به مغز پدر اندرون راي نيست
هيون فرستاده بگزارد پاي
بيامد به نزديك توران خداي
به خوبي شنيده همه ياد كرد
سر تور بي‌مغز پرباد كرد
چو اين راز بشنيد تور دلير
برآشفت ناگاه برسان شير
چنين داد پاسخ كه با شهريار
بگو اين سخن هم چنين ياد دار
كه ما را به گاه جواني پدر
بدين گونه بفريفت اي دادگر
درختيست اين خود نشانده بدست
كجا آب او خون و برگش كبست
ترا با من اكنون بدين گفت‌گوي
ببايد بروي اندر آورد روي
زدن راي هشيار و كردن نگاه
هيوني فگندن به نزديك شاه
زبان‌آوري چرب گوي از ميان
فرستاد بايد به شاه جهان
به جاي زبوني و جاي فريب
نبايد كه يابد دلاور شكيب
نشايد درنگ اندرين كار هيچ
كجا آيد آسايش اندر بسيچ
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن روي پوشيده‌راز
برفت اين برادر ز روم آن ز چين
به زهر اندر آميخته انگبين
رسيدند پس يك به ديگر فراز
سخن راندند آشكارا و راز
گزيدند پس موبدي تيزوير
سخن گوي و بينادل و يادگير
ز بيگانه پردخته كردند جاي
سگالش گرفتند هر گونه راي
سخن سلم پيوند كرد از نخست
ز شرم پدر ديدگان را بشست
فرستاده را گفت ره برنورد
نبايد كه يابد ترا باد و گرد
چو آيي به كاخ فريدون فرود
نخستين ز هر دو پسر ده درود
پس آنگه بگويش كه ترس خداي
ببايد كه باشد به هر دو سراي
جوان را بود روز پيري اميد
نگردد سيه‌موي گشته سپيد
چه سازي درنگ اندرين جاي تنگ
كه شد تنگ بر تو سراي درنگ
جهان مرترا داد يزدان پاك
ز تابنده خورشيد تا تيره خاك
همه برزو ساختي رسم و راه
نكردي به فرمان يزدان نگاه
نجستي به جز كژي و كاستي
نكردي به بخشش درون راستي
سه فرزند بودت خردمند و گرد
بزرگ آمدت تيره بيدار خرد
نديدي هنر با يكي بيشتر
كجا ديگري زو فرو برد سر
يكي را دم اژدها ساختي
يكي را به ابر اندار افراختي
يكي تاج بر سر ببالين تو
برو شاد گشته جهان‌بين تو
نه ما زو به مام و پدر كمتريم
نه بر تخت شاهي نه اندر خوريم
ايا دادگر شهريار زمين
برين داد هرگز مباد آفرين
اگر تاج از آن تارك بي‌بها
شود دور و يابد جهان زو رها
سپاري بدو گوشه‌اي از جهان
نشيند چو ما از تو خسته نهان
و گرنه سواران تركان و چين
هم از روم گردان جوينده كين
فراز آورم لشگر گرزدار
از ايران و ايرج برآرم دمار
چو بشنيد موبد پيام درشت
زمين را ببوسيد و بنمود پشت
بر آنسان به زين اندر آورد پاي
كه از باد آتش بجنبد ز جاي
به درگاه شاه آفريدون رسيد
برآورده‌اي ديد سر ناپديد
به ابر اندر آورده بالاي او
زمين كوه تا كوه پهناي او
نشسته به در بر گرانمايگان
به پرده درون جاي پرمايگان
به يك دست بربسته شير و پلنگ
به دست دگر ژنده پيلان جنگ
ز چندان گرانمايه گرد دلير
خروشي برآمد چو آواي شير
سپهريست پنداشت ايوان به جاي
گران لشگري گرد او بر به پاي
برفتند بيدار كارآگهان
بگفتند با شهريار جهان
كه آمد فرستاده‌اي نزد شاه
يكي پرمنش مرد با دستگاه
بفرمود تا پرده برداشتند
بر اسپش ز درگاه بگذاشتند
چو چشمش به روي فريدون رسيد
همه ديده و دل پر از شاه ديد
به بالاي سرو و چو خورشيد روي
چو كافور گرد گل سرخ موي
دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم
كياني زبان پر ز گفتار نرم
نشاندش هم آنگه فريدون ز پاي
سزاوار كردش بر خويش جاي
بپرسيدش از دو گرامي نخست
كه هستند شادان دل و تن‌درست
دگر گفت كز راه دور و دراز
شدي رنجه اندر نشيب و فراز
فرستاده گفت اي گرانمايه شاه
ابي تو مبيناد كس پيش‌گاه
ز هر كس كه پرسي به كام تواند
همه پاك زنده به نام تواند
منم بنده‌اي شاه را ناسزا
چنين بر تن خويش ناپارسا
پيامي درشت آوريده به شاه
فرستنده پر خشم و من بيگناه
بگويم چو فرمايدم شهريار
پيام جوانان ناهوشيار
بفرمود پس تا زبان برگشاد
شنيده سخن سر به سر كرد ياد
فريدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنيد مغزش برآمد به جوش
فرستاده را گفت كاي هوشيار
ببايد ترا پوزش اكنون به كار
كه من چشم از ايشان چنين داشتم
همي بر دل خويش بگذاشتم
كه از گوهر بد نيايد مهي
مرا دل همي داد اين آگهي
بگوي آن دو ناپاك بيهوده را
دو اهريمن مغز پالوده را
انوشه كه كرديد گوهر پديد
درود از شما خود بدين سان سزيد
ز پند من ار مغزتان شد تهي
همي از خردتان نبود آگهي
نداريد شرم و نه بيم از خداي
شما را همانا همين‌ست راي
مرا پيشتر قيرگون بود موي
چو سرو سهي قد و چون ماه روي
سپهري كه پشت مرا كرد كوز
نشد پست و گردان بجايست نوز
خماند شما را هم اين روزگار
نماند برين گونه بس پايدار
بدان برترين نام يزدان پاك
به رخشنده خورشيد و بر تيره خاك
به تخت و كلاه و به ناهيد و ماه
كه من بد نكردم شما را نگاه
يكي انجمن كردم از بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
بسي روزگاران شدست اندرين
نكرديم بر باد بخشش زمين
همه راستي خواستم زين سخن
به كژي نه سر بود پيدا نه بن
همه ترس يزدان بد اندر ميان
همه راستي خواستم در جهان
چو آباد دادند گيتي به من
نجستم پراگندن انجمن
مگر همچنان گفتم آباد تخت
سپارم به سه ديدهٔ نيك بخت
شما را كنون گر دل از راه من
به كژي و تاري كشيد اهرمن
ببينيد تا كردگار بلند
چنين از شما كرد خواهد پسند
يكي داستان گويم ار بشنويد
همان بر كه كاريد خود بدرويد
چنين گفت باما سخن رهنماي
جزين است جاويد ما را سراي
به تخت خرد بر نشست آزتان
چرا شد چنين ديو انبازتان
بترسم كه در چنگ اين اژدها
روان يابد از كالبدتان رها
مرا خود ز گيتي گه رفتن است
نه هنگام تندي و آشفتن است
وليكن چنين گويد آن سالخورد
كه بودش سه فرزند آزاد مرد
كه چون آز گردد ز دلها تهي
چه آن خاك و آن تاج شاهنشهي
كسي كو برادر فروشد به خاك
سزد گر نخوانندش از آب پاك
جهان چون شما ديد و بيند بسي
نخواهد شدن رام با هر كسي
كزين هر چه دانيد از كردگار
بود رستگاري به روز شمار
بجوييد و آن توشهٔ ره كنيد
بكوشيد تا رنج كوته كنيد
فرستاده بشنيد گفتار اوي
زمين را ببوسيد و برگاشت روي
ز پيش فريدون چنان بازگشت
كه گفتي كه با باد انباز گشت


بخش ۵

۳۴ بازديد


نهفته چو بيرون كشيد از نهان
به سه بخش كرد آفريدون جهان
يكي روم و خاور دگر ترك و چين
سيم دشت گردان و ايران‌زمين
نخستين به سلم اندرون بنگريد
همه روم و خاور مراو را سزيد
به فرزند تا لشكري برگزيد
گرازان سوي خاور اندركشيد
به تخت كيان اندر آورد پاي
همي خواندنديش خاور خداي
دگر تور را داد توران زمين
ورا كرد سالار تركان و چين
يكي لشكري نا مزد كرد شاه
كشيد آنگهي تور لشكر به راه
بيامد به تخت كئي برنشست
كمر بر ميان بست و بگشاد دست
بزرگان برو گوهر افشاندند
همي پاك توران شهش خواندند
از ايشان چو نوبت به ايرج رسيد
مر او را پدر شاه ايران گزيد
هم ايران و هم دشت نيزه‌وران
هم آن تخت شاهي و تاج سران
بدو داد كورا سزا بود تاج
همان كرسي و مهر و آن تخت عاج
نشستند هر سه به آرام و شاد
چنان مرزبانان فرخ نژاد


بخش ۹

۳۴ بازديد


چو تنگ اندر آمد به نزديكشان
نبود آگه از راي تاريكشان
پذيره شدندش به آيين خويش
سپه سربسر باز بردند پيش
چو ديدند روي برادر به مهر
يكي تازه‌تر برگشادند چهر
دو پرخاشجوي با يكي نيك خوي
گرفتند پرسش نه بر آرزوي
دو دل پر ز كينه يكي دل به جاي
برفتند هر سه به پرده سراي
به ايرج نگه كرد يكسر سپاه
كه او بد سزاوار تخت و كلاه
بي‌آرامشان شد دل از مهر او
دل از مهر و ديده پر از چهر او
سپاه پراگنده شد جفت جفت
همه نام ايرج بد اندر نهفت
كه هست اين سزاوار شاهنشهي
جز اين را نزيبد كلاه مهي
به لكشر نگه كرد سلم از كران
سرش گشت از كار لشكر گران
به لشگرگه آمد دلي پر ز كين
چگر پر ز خون ابروان پر ز چين
سراپرده پرداخت از انجمن
خود و تور بنشست با راي زن
سخن شد پژوهنده از هردري
ز شاهي و از تاج هر كشوري
به تور از ميان سخن سلم گفت
كه يك يك سپاه از چه گشتند جفت
به هنگامهٔ بازگشتن ز راه
نكردي همانا به لشكر نگاه
سپاه دو شاه از پذيره شدن
دگر بود و ديگر به بازآمدن
كه چندان كجا راه بگذاشتند
يكي چشم از ايرج نه برداشتند
از ايران دلم خود به دو نيم بود
به انديشه انديشگان برفزود
سپاه دو كشور چو كردم نگاه
از اين پس جز او را نخوانند شاه
اگر بيخ او نگسلاني ز جاي
ز تخت بلندت كشد زير پاي
برين گونه از جاي برخاستند
همه شب همي چاره آراستند


بخش ۸

۳۲ بازديد


يكي نامه بنوشت شاه زمين
به خاور خداي و به سالار چين
سر نامه كرد آفرين خداي
كجا هست و باشد هميشه به جاي
چنين گفت كاين نامهٔ پندمند
به نزد دو خورشيد گشته بلند
دو سنگي دو جنگي دو شاه زمين
ميان كيان چون درخشان نگين
از آنكو ز هر گونه ديده جهان
شده آشكارا برو بر نهان
گرايندهٔ تيغ و گرز گران
فروزندهٔ نامدار افسران
نمايندهٔ شب به روز سپيد
گشايندهٔ گنج پيش اميد
همه رنجها گشته آسان بدوي
برو روشني اندر آورده روي
نخواهم همي خويشتن را كلاه
نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس كه ديديم رنج دراز
برادر كزو بود دلتان به درد
وگر چند هرگز نزد باد سرد
دوان آمد از بهر آزارتان
كه بود آرزومند ديدارتان
بيفگند شاهي شما را گزيد
چنان كز ره نامداران سزيد
ز تخت اندر آمد به زين برنشست
برفت و ميان بندگي را ببست
بدان كو به سال از شما كهترست
نوازيدن كهتر اندر خورست
گراميش داريد و نوشه خوريد
چو پرورده شد تن روان پروريد
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستيد با زي منش ارجمند
نهادند بر نامه بر مهر شاه
ز ايوان بر ايرج گزين كرد راه
بشد با تني چند برنا و پير
چنان چون بود راه را ناگريز


بخش ۱۲

۳۲ بازديد
 

برآمد برين نيز يك چندگاه
شبستان ايرج نگه كرد شاه
يكي خوب و چهره پرستنده ديد
كجا نام او بود ماه‌آفريد
كه ايرج برو مهر بسيار داشت
قضا را كنيزك ازو بار داشت
پري چهره را بچه بود در نهان
از آن شاد شد شهريار جهان
از آن خوب‌رخ شد دلش پراميد
به كين پسر داد دل را نويد
چو هنگامهٔ زادن آمد پديد
يكي دختر آمد ز ماه آفريد
جهاني گرفتند پروردنش
برآمد به ناز و بزرگي تنش
مر آن ماه‌رخ را ز سر تا به پاي
تو گفتي مگر ايرجستي به جاي
چو بر جست و آمدش هنگام شوي
چو پروين شدش روي و چون مشك موي
نيا نامزد كرد شويش پشنگ
بدو داد و چندي برآمد درنگ
يكي پور زاد آن هنرمند ماه
چگونه سزاوار تخت و كلاه
چو از مادر مهربان شد جدا
سبك تاختندش به نزدنيا
بدو گفت موبد كه اي تاجور
يكي شادكن دل به ايرج نگر
جهان‌بخش را لب پر از خنده شد
تو گفتي مگر ايرجش زنده شد
نهاد آن گرانمايه را بركنار
نيايش همي كرد با كردگار
همي گفت كاين روز فرخنده باد
دل بدسگالان ما كنده باد
همان كز جهان آفرين كرد ياد
ببخشود و ديده بدو باز داد
فريدون چو روشن جهان را بديد
به چهر نوآمد سبك بنگريد
چنين گفت كز پاك مام و پدر
يكي شاخ شايسته آمد به بر
مي روشن آمد ز پرمايه جام
مر آن چهر دارد منوچهر نام
چنان پرورديدش كه باد هوا
برو بر گذشتي نبودي روا
پرستنده‌اي كش به بر داشتي
زمين را به پي هيچ نگذاشتي
به پاي اندرش مشك سارا بدي
روان بر سرش چتر ديبا بدي
چنين تا برآمد برو ساليان
نيامدش ز اختر زماني زيان
هنرها كه آيد شهان را به كار
بياموختش نامور شهريار
چو چشم و دل پادشا باز شد
سپه نيز با او هم آواز شد
نيا تخت زرين و گرز گران
بدو داد و پيروزه تاج سران
سراپردهٔ ديبهٔ هفت‌رنگ
بدو اندرون خيمه‌هاي پلنگ
چه اسپان تازي به زرين ستام
چه شمشير هندي به زرين نيام
چه از جوشن و ترگ و رومي زره
گشادند مر بندها را گره
كمانهاي چاچي وتير خدنگ
سپرهاي چيني و ژوپين جنگ
برين گونه آراسته گنجها
كه بودش به گرد آمده رنجها
سراسر سزاي منوچهر ديد
دل خويش را زو پر از مهر ديد
كليد در گنج آراسته
به گنجور او داد با خواسته
همه پهلوانان لشكرش را
همه نامداران كشورش را
بفرمود تا پيش او آمدند
همه با دلي كينه‌جو آمدند
به شاهي برو آفرين خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندند
چو جشني بد اين روزگار بزرگ
شده در جهان ميش پيدا ز گرگ
سپهدار چون قارن كاوگان
سپهكش چو شيروي و چون آوگان
چو شد ساخته كار لشكر همه
برآمد سر شهريار از رمه