شبي زال بنشست هنگام خواب
سخن گفت بسيار ز افراسياب
هم از رزمزن نامداران خويش
وزان پهلوانان و ياران خويش
همي گفت هرچند كز پهلوان
بود بخت بيدار و روشن روان
ببايد يكي شاه خسرونژاد
كه دارد گذشته سخنها بياد
به كردار كشتيست كار سپاه
همش باد و هم بادبان تخت شاه
اگر داردي طوس و گستهم فر
سپاهست و گردان بسيار مر
نزيبد بريشان همي تاج و تخت
ببايد يكي شاه بيداربخت
كه باشد بدو فرهٔ ايزدي
بتابد ز ديهيم او بخردي
ز تخم فريدون بجستند چند
يكي شاه زيباي تخت بلند
نديدند جز پور طهماسپ زو
كه زور كيان داشت و فرهنگگو
بشد قارن و موبد و مرزبان
سپاهي ز بامين و ز گرزبان
يكي مژده بردند نزديك زو
كه تاج فريدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و يكسر سپاه
ترا خواستند اي سزاوار گاه
چو بشنيد زو گفتهٔ موبدان
همان گفتهٔ قارن و بخردان
بيامد به نزديك ايران سپاه
به سر بر نهاده كياني كلاه
به شاهي برو آفرين خواند زال
نشست از بر تخت زو پنج سال
كهن بود بر سال هشتاد مرد
بداد و به خوبي جهان تازه كرد
سپه را ز كار بدي باز داشت
كه با پاك يزدان يكي راز داشت
گرفتن نيارست و بستن كسي
وزان پس نديدند كشتن بسي
همان بد كه تنگي بد اندر جهان
شده خشك خاك و گيا را دهان
نيامد همي ز اسمان هيچ نم
همي بركشيدند نان با درم
دو لشكر بران گونه تا هشت ماه
به روي اندر آورده روي سپاه
نكردند يكروز جنگي گران
نه روز يلان بود و رزم سران
ز تنگي چنان شد كه چاره نماند
سپه را همي پود و تاره نماند
سخن رفتشان يك به يك همزبان
كه از ماست بر ما بد آسمان
ز هر دو سپه خاست فرياد و غو
فرستاده آمد به نزديك زو
كه گر بهر ما زين سراي سپنج
نيامد بجز درد و اندوه و رنج
بيا تا ببخشيم روي زمين
سراييم يك با دگر آفرين
سر نامداران تهي شد ز جنگ
ز تنگي نبد روزگار درنگ
بر آن برنهادند هر دو سخن
كه در دل ندارند كين كهن
ببخشند گيتي به رسم و به داد
ز كار گذشته نيارند ياد
ز درياي پيكند تا مرز تور
ازان بخش گيتي ز نزديك و دور
روارو چنين تا به چين و ختن
سپردند شاهي بران انجمن
ز مرزي كجا مرز خرگاه بود
ازو زال را دست كوتاه بود
وزين روي تركان نجويند راه
چنين بخش كردند تخت و كلاه
سوي پارس لشكر برون راند زو
كهن بود ليكن جهان كرد نو
سوي زابلستان بشد زال زر
جهاني گرفتند هر يك به بر
پر از غلغل و رعد شد كوهسار
زمين شد پر از رنگ و بوي و نگار
جهان چون عروسي رسيده جوان
پر از چشمه و باغ و آب روان
چو مردم بدارد نهاد پلنگ
بگردد زمانه برو تار و تنگ
مهان را همه انجمن كرد زو
به دادار بر آفرين خواند نو
فراخي كه آمد ز تنگي پديد
جهان آفرين داشت آن را كليد
به هر سو يكي جشنگه ساختند
دل از كين و نفرين بپرداختند
چنين تا برآمد برين سال پنج
نبودند آگه كس از درد و رنج
ببد بخت ايرانيان كندرو
شد آن دادگستر جهاندار زو
چو اغريرث آمد ز آمل به ري
وزان كارها آگهي يافت كي
بدو گفت كاين چيست كانگيختي
كه با شهد حنظل برآميختي
بفرمودمت كاي برادر به كش
كه جاي خرد نيست و هنگام هش
بدانش نيايد سر جنگجوي
نبايد به جنگ اندرون آبروي
سر مرد جنگي خرد نسپرد
كه هرگز نياميخت كين با خرد
چنين داد پاسخ به افراسياب
كه لختي ببايد همي شرم و آب
هر آنگه كت آيد به بد دسترس
ز يزدان بترس و مكن بد بكس
كه تاج و كمر چون تو بيند بسي
نخواهد شدن رام با هر كسي
يكي پر ز آتش يكي پرخرد
خرد با سر ديو كي درخورد
سپهبد برآشفت چون پيل مست
به پاسخ به شمشير يازيد دست
ميان برادر بدونيم كرد
چنان سنگدل ناهشيوار مرد
چو از كار اغريرث نامدار
خبر شد به نزديك زال سوار
چنين گفت كاكنون سر بخت اوي
شود تار و ويران شود تخت اوي
بزد ناي رويين و بربست كوس
بياراست لشكر چو چشم خروس
سپهبد سوي پارس بنهاد روي
همي رفت پرخشم و دل كينه جوي
ز دريا به دريا همي مرد بود
رخ ماه و خورشيد پر گرد بود
چو بشنيد افراسياب اين سخن
كه دستان جنگي چه افگند بن
بياورد لشكر سوي خوار ري
بياراست جنگ و بيفشارد پي
طلايه شب و روز در جنگ بود
تو گفتي كه گيتي برو تنگ بود
مبارز بسي كشته شد بر دو روي
همه نامداران پرخاشجوي
بزد مهره در جام بر پشت پيل
ازو برشد آواز تا چند ميل
خروشيدن كوس با كرناي
همان ژنده پيلان و هندي دراي
برآمد ز زاولستان رستخيز
زمين خفته را بانگ برزد كه خيز
به پيش اندرون رستم پهلوان
پس پشت او سالخورده گوان
چنان شد ز لشكر در و دشت و راغ
كه بر سر نيارست پريد زاغ
تبيره زدندي همي شست جاي
جهان را نه سر بود پيدا نه پاي
به هنگام بشكوفهٔ گلستان
بياورد لشكر ز زابلستان
ز زال آگهي يافت افراسياب
برآمد ز آرام و از خورد و خواب
بياورد لشكر سوي خوار ري
بران مرغزاري كه بد آب و ني
ز ايران بيامد دمادم سپاه
ز راه بيابان سوي رزمگاه
ز لشكر به لشكر دو فرسنگ ماند
سپهبد جهانديدگان را بخواند
بديشان چنين گفت كاي بخردان
جهانديده و كاركرده ردان
هم ايدر من اين لشكر آراستم
بسي سروري و مهي خواستم
پراگنده شد راي بي تخت شاه
همه كار بيروي و بيسر سپاه
چو بر تخت بنشست فرخنده زو
ز گيتي يكي آفرين خاست نو
شهي بايد اكنون ز تخم كيان
به تخت كيي بر كمر بر ميان
شهي كاو باورنگ دارد ز مي
كه بيسر نباشد تن آدمي
نشان داد موبد مرا در زمان
يكي شاه با فر و بخت جوان
ز تخم فريدون يل كيقباد
كه با فر و برزست و با راي و داد
چنان شد ز گفتار او پهلوان
كه گفتي برافشاند خواهد روان
گله هرچ بودش به زابلستان
بياورد لختي به كابلستان
همه پيش رستم همي راندند
برو داغ شاهان همي خواندند
هر اسپي كه رستم كشيديش پيش
به پشتش بيفشاردي دست خويش
ز نيروي او پشت كردي به خم
نهادي به روي زمين بر شكم
چنين تا ز كابل بيامد زرنگ
فسيله همي تاخت از رنگرنگ
يكي ماديان تيز بگذشت خنگ
برش چون بر شير و كوتاه لنگ
دو گوشش چو دو خنجر آبدار
بر و يال فربه ميانش نزار
يكي كره از پس به بالاي او
سرين و برش هم به پهناي او
سيه چشم و بورابرش و گاودم
سيه خايه و تند و پولادسم
تنش پرنگار از كران تا كران
چو داغ گل سرخ بر زعفران
چو رستم بران ماديان بنگريد
مر آن كرهٔ پيلتن را بديد
كمند كياني همي داد خم
كه آن كره را بازگيرد ز رم
به رستم چنين گفت چوپان پير
كه اي مهتر اسپ كسان را مگير
بپرسيد رستم كه اين اسپ كيست
كه دو رانش از داغ آتش تهيست
چنين داد پاسخ كه داغش مجوي
كزين هست هر گونهاي گفتوگوي
همي رخش خوانيم بورابرش است
به خو آتشي و به رنگ آتش است
خداوند اين را ندانيم كس
همي رخش رستمش خوانيم و بس
سه سالست تا اين بزين آمدست
به چشم بزرگان گزين آمدست
چو مادرش بيند كمند سوار
چو شير اندرآيد كند كارزار
بينداخت رستم كياني كمند
سر ابرش آورد ناگه ببند
بيامد چو شير ژيان مادرش
همي خواست كندن به دندان سرش
بغريد رستم چو شير ژيان
از آواز او خيره شد ماديان
يكي مشت زد نيز بر گردنش
كزان مشت برگشت لرزان تنش
بيفتاد و برخاست و برگشت از وي
بسوي گله تيز بنهاد روي
بيفشارد ران رستم زورمند
برو تنگتر كرد خم كمند
بيازيد چنگال گردي بزور
بيفشارد يك دست بر پشت بور
نكرد ايچ پشت از فشردن تهي
تو گفتي ندارد همي آگهي
بدل گفت كاين برنشست منست
كنون كار كردن به دست منست
ز چوپان بپرسيد كاين اژدها
به چندست و اين را كه خواهد بها
چنين داد پاسخ كه گر رستمي
برو راست كن روي ايران زمي
مر اين را بر و بوم ايران بهاست
بدين بر تو خواهي جهان كرد راست
لب رستم از خنده شد چون بسد
همي گفت نيكي ز يزدان سزد
به زين اندر آورد گلرنگ را
سرش تيز شد كينه و جنگ را
گشاده زنخ ديدش و تيزتگ
بديدش كه دارد دل و تاو و رگ
كشد جوشن و خود و كوپال او
تن پيلوار و بر و يال او
چنان گشت ابرش كه هر شب سپند
همي سوختندش ز بيم گزند
چپ و راست گفتي كه جادو شدست
به آورد تا زنده آهو شدست
دل زال زر شد چو خرم بهار
ز رخش نوآيين و فرخ سوار
در گنج بگشاد و دينار داد
از امروز و فردا نيامدش ياد
پسر بود زو را يكي خويش كام
پدر كرده بوديش گرشاسپ نام
بيامد نشست از بر تخت و گاه
به سر بر نهاد آن كياني كلاه
چو بنشست بر تخت و گاه پدر
جهان را همي داشت با زيب و فر
چنين تا برآمد برين روزگار
درخت بلا كينه آورد بار
به تركان خبر شد كه زو درگذشت
بران سان كه بد تخت بيكار گشت
بيامد به خوار ري افراسياب
ببخشيد گيتي و بگذاشت آب
نياورد يك تن درود پشنگ
سرش پر ز كين بود و دل پر ز جنگ
دلش خود ز تخت و كله گشته بود
به تيمار اغريرث آغشته بود
بدو روي ننمود هرگز پشنگ
شد آن تيغ روشن پر از تيره زنگ
فرستاده رفتي به نزديك اوي
بدو سال و مه هيچ ننمود روي
همي گفت اگر تخت را سر بدي
چو اغريرثش يار درخور بدي
تو خون برادر بريزي همي
ز پرورده مرغي گريزي همي
مرا با تو تا جاودان كار نيست
به نزد منت راه ديدار نيست
پرآواز شد گوش ازين آگهي
كه بيكار شد تخت شاهنشهي
پيامي بيامد به كردار سنگ
به افراسياب از دلاور پشنگ
كه بگذار جيحون و بركش سپاه
ممان تا كسي برنشيند به گاه
يكي لشكري ساخت افراسياب
ز دشت سپنجاب تا رود آب
كه گفتي زمين شد سپهر روان
همي بارد از تيغ هندي روان
يكايك به ايران رسيد آگهي
كه آمد خريدار تخت مهي
سوي زابلستان نهادند روي
جهان شد سراسر پر از گفتوگوي
بگفتند با زال چندي درشت
كه گيتي بس آسان گرفتي به مشت
پس از سام تا تو شدي پهلوان
نبوديم يك روز روشن روان
سپاهي ز جيحون بدين سو كشيد
كه شد آفتاب از جهان ناپديد
اگر چاره داني مراين را بساز
كه آمد سپهبد به تنگي فراز
چنين گفت پس نامور زال زر
كه تا من ببستم به مردي كمر
سواري چو من پاي بر زين نگاشت
كسي تيغ و گرز مرا برنداشت
به جايي كه من پاي بفشاردم
عنان سواران شدي پاردم
شب و روز در جنگ يكسان بدم
ز پيري همه ساله ترسان بدم
كنون چنبري گشت يال يلي
نتابد همي خنجر كابلي
كنون گشت رستم چو سرو سهي
بزيبد برو بر كلاه مهي
يكي اسپ جنگيش بايد همي
كزين تازي اسپان نشايد همي
بجويم يكي بارهٔ پيلتن
بخواهم ز هر سو كه هست انجمن
بخوانم به رستم بر اين داستان
كه هستي برين كار همداستان
كه بر كينهٔ تخمهٔ زادشم
ببندي ميان و نباشي دژم
همه شهر ايران ز گفتار اوي
ببودند شادان دل و تازه روي
ز هر سو هيوني تكاور بتاخت
سليح سواران جنگي بساخت
به رستم چنين گفت كاي پيلتن
به بالا سرت برتر از انجمن
يكي كار پيشست و رنجي دراز
كزو بگسلد خواب و آرام و ناز
ترا نوز پورا گه رزم نيست
چه سازم كه هنگامهٔ بزم نيست
هنوز از لبت شير بويد همي
دلت ناز و شادي بجويد همي
چگونه فرستم به دشت نبرد
ترا پيش تركان پر كين و درد
چه گويي چه سازي چه پاسخ دهي
كه جفت تو بادا مهي و بهي
چنين گفت رستم به دستان سام
كه من نيستم مرد آرام و جام
چنين يال و اين چنگهاي دراز
نه والا بود پروريدن به ناز
اگر دشت كين آيد و رزم سخت
بود يار يزدان پيروزبخت
ببيني كه در جنگ من چون شوم
چو اندر پي ريزش خون شوم
يكي ابر دارم به چنگ اندرون
كه همرنگ آبست و بارانش خون
همي آتش افروزد از گوهرش
همي مغز پيلان بسايد سرش
يكي باره بايد چو كوه بلند
چنان چون من آرم به خم كمند
يكي گرز خواهم چو يك لخت كوه
گرآيند پيشم ز توران گروه
سرانشان بكوبم بدان گرز بر
نيايد برم هيچ پرخاشخر
كه روي زمين را كنم بيسپاه
كه خون بارد ابر اندر آوردگاه
ز تركان طلايه بسي بد براه
رسيد اندر ايشان يل صف پناه
برآويخت با نامداران جنگ
يكي گرزهٔ گاو پيكر به چنگ
دليران توران برآويختند
سرانجام از رزم بگريختند
نهادند سر سوي افراسياب
همه دل پر از خون و ديده پر آب
بگفتند وي را همه بيش و كم
سپهبد شد از كار ايشان دژم
بفرمود تا نزد او شد قلون
ز تركان دليري گوي پرفسون
بدو گفت بگزين ز لشكر سوار
وز ايدر برو تا در كوهسار
دلير و خردمند و هشيار باش
به پاس اندرون نيز بيدار باش
كه ايرانيان مردمي ريمنند
همي ناگهان بر طلايه زنند
برون آمد از نزد خسرو قلون
به پيش اندرون مردم رهنمون
سر راه بر نامداران ببست
به مردان جنگي و پيلان مست
وزان روي رستم دلير و گزين
بپيمود زي شاه ايران زمين
يكي ميل ره تا به البرز كوه
يكي جايگه ديد برنا شكوه
درختان بسيار و آب روان
نشستنگه مردم نوجوان
يكي تخت بنهاده نزديك آب
برو ريخته مشك ناب و گلاب
جواني به كردار تابنده ماه
نشسته بران تخت بر سايهگاه
رده بركشيده بسي پهلوان
به رسم بزرگان كمر بر ميان
بياراسته مجلسي شاهوار
بسان بهشتي به رنگ و نگار
چو ديدند مر پهلوان را به راه
پذيره شدندش ازان سايهگاه
كه ما ميزبانيم و مهمان ما
فرود آي ايدر به فرمان ما
بدان تا همه دست شادي بريم
به ياد رخ نامور مي خوريم
تهمتن بديشان چنين گفت باز
كه اي نامداران گردن فراز
مرا رفت بايد به البرز كوه
به كاري كه بسيار دارد شكوه
نبايد به بالين سر و دست ناز
كه پيشست بسيار رنج دراز
سر تخت ايران ابي شهريار
مرا باده خوردن نيايد به كار
نشاني دهيدم سوي كيقباد
كسي كز شما دارد او را به ياد
سر آن دليران زبان برگشاد
كه دارم نشاني من از كيقباد
گر آيي فرود و خوري نان ما
بيفروزي از روي خود جان ما
بگوييم يكسر نشان قباد
كه او را چگونست رستم و نهاد
تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد
چو بشنيد از وي نشان قباد
بيامد دمان تا لب رودبار
نشستند در زير آن سايهدار
جوان از بر تخت خود برنشست
گرفته يكي دست رستم به دست
به دست دگر جام پر باده كرد
وزو ياد مردان آزاده كرد
دگر جام بر دست رستم سپرد
بدو گفت كاي نامبردار و گرد
بپرسيدي از من نشان قباد
تو اين نام را از كه داري به ياد
بدو گفت رستم كه از پهلوان
پيام آوريدم به روشن روان
سر تخت ايران بياراستند
بزرگان به شاهي ورا خواستند
پدرم آن گزين يلان سر به سر
كه خوانند او را همي زال زر
مرا گفت رو تا به البرز كوه
قباد دلاور ببين با گروه
به شاهي برو آفرين كن يكي
نبايد كه سازي درنگ اندكي
بگويش كه گردان ترا خواستند
به شادي جهاني بياراستند
نشان ار تواني و داني مرا
دهي و به شاهي رساني ورا
ز گفتار رستم دلير جوان
بخنديد و گفتش كه اي پهلوان
ز تخم فريدون منم كيقباد
پدر بر پدر نام دارم به ياد
چو بشنيد رستم فرو برد سر
به خدمت فرود آمد از تخت زر
كه اي خسرو خسروان جهان
پناه بزرگان و پشت مهان
سر تخت ايران به كام تو باد
تن ژنده پيلان به دام تو باد
نشست تو بر تخت شاهنشهي
همت سركشي باد و هم فرهي
درودي رسانم به شاه جهان
ز زال گزين آن يل پهلوان
اگر شاه فرمان دهد بنده را
كه بگشايم از بند گوينده را
قباد دلاور برآمد ز جاي
ز گفتار رستم دل و هوش و راي
تهمتن همانگه زبان برگشاد
پيام سپهدار ايران بداد
سخن چون به گوش سپهبد رسيد
ز شادي دل اندر برش برطپيد
بيازيد جامي لبالب نبيد
بياد تهمتن به دم دركشيد
تهمتن هميدون يكي جام مي
بخورد آفرين كرد بر جان كي
برآمد خروش از دل زير و بم
فراوان شده شادي اندوه كم
شهنشه چنين گفت با پهلوان
كه خوابي بديدم به روشن روان
كه از سوي ايران دو باز سپيد
يكي تاج رخشان به كردار شيد
خرامان و نازان شدندي برم
نهادندي آن تاج را بر سرم
چو بيدار گشتم شدم پراميد
ازان تاج رخشان و باز سپيد
بياراستم مجلسي شاهوار
برين سان كه بيني بدين مرغزار
تهمتن مرا شد چو باز سپيد
ز تاج بزرگان رسيدم نويد
تهمتن چو بشنيد از خواب شاه
ز باز و ز تاج فروزان چو ماه
چنين گفت با شاه كنداوران
نشانست خوابت ز پيغمبران
كنون خيز تا سوي ايران شويم
به ياري به نزد دليران شويم
قباد اندر آمد چو آتش ز جاي
ببور نبرد اندر آورد پاي
كمر برميان بست رستم چو باد
بيامد گرازان پس كيقباد
شب و روز از تاختن نغنويد
چنين تا به نزد طلايه رسيد
قلون دلاور شد آگه ز كار
چو آتش بيامد سوي كارزار
شهنشاه ايران چو زان گونه ديد
برابر همي خواست صف بركشيد
تهمتن بدو گفت كاي شهريار
ترا رزم جستن نيايد بكار
من و رخش و كوپال و برگستوان
همانا ندارند با من توان
بگفت اين و از جاي بركرد رخش
به زخمي سواري همي كرد پخش
قلون ديد ديوي بجسته ز بند
به دست اندرون گرز و برزين كمند
برو حمله آورد مانند باد
بزد نيزه و بند جوشن گشاد
تهمتن بزد دست و نيزه گرفت
قلون از دليريش مانده شگفت
ستد نيزه از دست او نامدار
بغريد چون تندر از كوهسار
بزد نيزه و برگرفتش ز زين
نهاد آن بن نيزه را بر زمين
قلون گشت چون مرغ با بابزن
بديدند لشكر همه تن به تن
هزيمت شد از وي سپاه قلون
به يكبارگي بخت بد را زبون
تهمتن گذشت از طلايه سوار
بيامد شتابان سوي كوهسار
كجا بد علفزار و آب روان
فرود آمد آن جايگه پهلوان
چنين تا شب تيره آمد فراز
تهمتن همي كرد هرگونه ساز
از آرايش جامهٔ پهلوي
همان تاج و هم بارهٔ خسروي
چو شب تيره شد پهلو پيشبين
برآراست باشاه ايران زمين
به نزديك زال آوريدش به شب
به آمد شدن هيچ نگشاد لب
نشستند يك هفته با راي زن
شدند اندران موبدان انجمن
بهشتم بياراست پس تخت عاج
برآويختند از بر عاج تاج
به رستم چنين گفت فرخنده زال
كه برگير كوپال و بفراز يال
برو تازيان تا به البرز كوه
گزين كن يكي لشكر همگروه
ابر كيقباد آفرين كن يكي
مكن پيش او بر درنگ اندكي
به دو هفته بايد كه ايدر بوي
گه و بيگه از تاختن نغنوي
بگويي كه لشكر ترا خواستند
همي تخت شاهي بياراستند
كه در خورد تاج كيان جز تو كس
نبينيم شاها تو فريادرس
تهمتن زمين را به مژگان برفت
كمر برميان بست و چون باد تفت
چو رستم بديد آنك قارن چه كرد
چهگونه بود ساز ننگ و نبرد
به پيش پدر شد بپرسيد از وي
كه با من جهان پهلوانا بگوي
كه افراسياب آن بد انديش مرد
كجا جاي گيرد به روز نبرد
چه پوشد كجا برافرازد درفش
كه پيداست تابان درفش بنفش
من امروز بند كمرگاه اوي
بگيرم كشانش بيارم بروي
بدو گفت زال اي پسر گوشدار
يك امروز با خويشتن هوشدار
كه آن ترك در جنگ نر اژدهاست
در آهنگ و در كينه ابر بلاست
درفشش سياهست و خفتان سياه
ز آهنش ساعد ز آهن كلاه
همه روي آهن گرفته به زر
نشاني سيه بسته بر خود بر
ازو خويشتن را نگهدار سخت
كه مردي دليرست و پيروز بخت
بدو گفت رستم كه اي پهلوان
تو از من مدار ايچ رنجه روان
جهان آفريننده يار منست
دل و تيغ و بازو حصار منست
برانگيخت آن رخش رويينه سم
برآمد خروشيدن گاو دم
چو افراسيابش به هامون بديد
شگفتيد ازان كودك نارسيد
ز تركان بپرسيد كين اژدها
بدين گونه از بند گشته رها
كدامست كين را ندانم به نام
يكي گفت كاين پور دستان سام
نبيني كه با گرز سام آمدست
جوانست و جوياي نام آمدست
به پيش سپاه آمد افراسياب
چو كشتي كه موجش برآرد ز آب
چو رستم ورا ديد بفشارد ران
بگردن برآورد گرز گران
چو تنگ اندر آورد با او زمين
فرو كرد گرز گران را به زين
به بند كمرش اندر آورد چنگ
جدا كردش از پشت زين پلنگ
همي خواست بردنش پيش قباد
دهد روز جنگ نخستينش داد
ز هنگ سپهدار و چنگ سوار
نيامد دوال كمر پايدار
گسست و به خاك اندر آمد سرش
سواران گرفتند گرد اندرش
سپهبد چو از جنگ رستم بجست
بخائيد رستم همي پشت دست
چرا گفت نگرفتمش زيركش
همي بر كمر ساختم بند خوش
چو آواي زنگ آمد از پشت پيل
خروشيدن كوس بر چند ميل
يكي مژده بردند نزديك شاه
كه رستم بدريد قلب سپاه
چنان تا بر شاه تركان رسيد
درفش سپهدار شد ناپديد
گرفتش كمربند و بفگند خوار
خروشي ز تركان برآمد بزار
ز جاي اندر آمد چو آتش قباد
بجنبيد لشگر چو دريا ز باد
برآمد خروشيدن دار و كوب
درخشيدن خنجر و زخم چوب
بران ترگ زرين و زرين سپر
غمي شد سر از چاك چاك تبر
تو گفتي كه ابري برآمد ز كنج
ز شنگرف نيرنگ زد بر ترنج
ز گرد سواران در آن پهن دشت
زمين شش شد و آسمان گشت هشت
هزار و صد و شصت گرد دلير
به يك زخم شد كشته چون نره شير
برفتند تركان ز پيش مغان
كشيدند لشگر سوي دامغان
وزانجا به جيحون نهادند روي
خليده دل و با غم و گفتوگوي
شكسته سليح و گسسته كمر
نه بوق و نه كوس و نه پاي و نه سر
به شاهي نشست از برش كيقباد
همان تاج گوهر به سر برنهاد
همه نامداران شدند انجمن
چو دستان و چون قارن رزمزن
چو كشواد و خراد و برزين گو
فشاندند گوهر بران تاج نو
قباد از بزرگان سخن بشنويد
پس افراسياب و سپه را بديد
دگر روز برداشت لشكر ز جاي
خروشيدن آمد ز پردهسراي
بپوشيد رستم سليح نبرد
چو پيل ژيان شد كه برخاست گرد
رده بر كشيدند ايرانيان
ببستند خون ريختن را ميان
به يك دست مهراب كابل خداي
دگر دست گژدهم جنگي به پاي
به قلب اندرون قارن رزمزن
ابا گرد كشواد لشگر شكن
پس پشتشان زال با كيقباد
به يك دست آتش به يك دست باد
به پيش اندرون كاوياني درفش
جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
ز لشكر چو كشتي سراسر زمين
كجا موج خيزد ز درياي چين
سپر در سپر بافته دشت و راغ
درفشيدن تيغها چون چراغ
جهان سر به سر گشت درياي قار
برافروخته شمع ازو صدهزار
ز ناليدن بوق و بانگ سپاه
تو گفتي كه خورشيد گم كرد راه
سبك قارن رزمزن كان بديد
چو رعد از ميان نعرهاي بركشيد
ميان سپاه اندر آمد دلير
سپهدار قارن به كردار شير
گهي سوي چپ و گهي سوي راست
بران گونه از هر سويي كينه خواست
به گرز و به تيغ و سنان دراز
همي كشت از ايشان گو سرفراز
ز كشته زمين كرد مانند كوه
شدند آن دليران تركان ستوه
شماساس را ديد گرد دلير
كه ميبر خروشيد چون نره شير
بيامد دمان تا بر او رسيد
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
بزد بر سرش تيغ زهر آبدار
بگفتا منم قارن نامدار
نگون اندر آمد شماساس گرد
چو ديد او ز قارن چنان دست برد
چنين است كردار گردون پير
گهي چون كمانست و گاهي چو تير
سپهدار تركان دو ديده پرآب
شگفتي فرو ماند ز افراسياب
يكي مرد با هوش را برگزيد
فرسته به ايران چنان چون سزيد
يكي نامه بنوشت ارتنگوار
برو كرده صد گونه رنگ و نگار
به نام خداوند خورشيد و ماه
كه او داد بر آفرين دستگاه
وزو بر روان فريدون درود
كزو دارد اين تخم ما تار و پود
گر از تور بر ايرج نيكبخت
بد آمد پديد از پي تاج و تخت
بران بر همي راند بايد سخن
ببايد كه پيوند ماند به بن
گر اين كينه از ايرج آمد پديد
منوچهر سرتاسر آن كين كشيد
بران هم كه كرد آفريدون نخست
كجا راستي را به بخشش بجست
سزد گر برانيم دل هم بران
نگرديم از آيين و راه سران
ز جيحون و تا ماورالنهر بر
كه جيحون ميانچيست اندر گذر
بر و بوم ما بود هنگام شاه
نكردي بران مرز ايرج نگاه
همان بخش ايرج ز ايران زمين
بداد آفريدون و كرد آفرين
ازان گر بگرديم و جنگ آوريم
جهان بر دل خويش تنگ آوريم
بود زخم شمشير و خشم خداي
بيابيم بهره به هر دو سراي
و گر همچنان چون فريدون گرد
به تور و به سلم و به ايرج سپرد
ببخشيم و زان پس نجوييم كين
كه چندين بلا خود نيرزد زمين
سراينده از سال چون برف گشت
ز خون كيان خاك شنگرف گشت
سرانجام هم جز به بالاي خويش
نيابد كسي بهره از جاي خويش
بمانيم روز پسين زير خاك
سراپاي كرباس و جاي مغاك
و گر آزمنديست و اندوه و رنج
شدن تنگدل در سراي سپنج
مگر رام گردد برين كيقباد
سر مرد بخرد نگردد ز داد
كس از ما نبينند جيحون بخواب
وز ايران نيايند ازين روي آب
مگر با درود و سلام و پيام
دو كشور شود زين سخن شادكام
چو نامه به مهر اندر آورد شاه
فرستاد نزديك ايران سپاه
ببردند نامه بر كيقباد
سخن نيز ازين گونه كردند ياد
چنين داد پاسخ كه داني درست
كه از ما نبد پيشدستي نخست
ز تور اندر آمد نخستين ستم
كه شاهي چو ايرج شد از تخت كم
بدين روزگار اندر افراسياب
بيامد به تيزي و بگذاشت آب
شنيدي كه با شاه نوذر چه كرد
دل دام و دد شد پر از داغ و درد
ز كينه به اغريرث پرخرد
نه آن كرد كز مردمي در خورد
ز كردار بد گر پشيمان شويد
بنوي ز سر باز پيمان شويد
مرا نيست از كينه و آز رنج
بسيچيدهام در سراي سپنج
شما را سپردم ازان روي آب
مگر يابد آرامش افراسياب
بنوي يكي باز پيمان نوشت
به باغ بزرگي درختي بكشت
فرستاده آمد بسان پلنگ
رسانيد نامه به نزد پشنگ
بنه برنهاد و سپه را براند
همي گرد بر آسمان برفشاند
ز جيحون گذر كرد مانند باد
وزان آگهي شد بر كيقباد
كه دشمن شد از پيش بيكارزار
بدان گشت شادان دل شهريار
بدو گفت رستم كه اي شهريار
مجو آشتي درگه كارزار
نبد پيشتر آشتي را نشان
بدين روز گرز من آوردشان
چنين گفت با نامور كيقباد
كه چيزي نديدم نكوتر ز داد
نبيره فريدون فرخ پشنگ
به سيري همي سر بپيچد ز جنگ
سزد گر هر آنكس كه دارد خرد
بكژي و ناراستي ننگرد
ز زاولستان تا بدرياي سند
نوشتيم عهدي ترا بر پرند
سر تخت با افسر نيمروز
بدار و همي باش گيتي فروز
وزين روي كابل به مهراب ده
سراسر سنانت به زهراب ده
كجا پادشاهيست بيجنگ نيست
وگر چند روي زمين تنگ نيست
سرش را بياراست با تاج زر
همان گردگاهش به زرين كمر
ز يك روي گيتي مرو را سپرد
ببوسيد روي زمين مرد گرد
ازان پس چنين گفت فرخ قباد
كه بيزال تخت بزرگي مباد
به يك موي دستان نيرزد جهان
كه او ماندمان يادگار از مهان
يكي جامهٔ شهرياري به زر
ز ياقوت و پيروزه تاج و كمر
نهادند مهد از بر پنج پيل
ز پيروزه رخشان بكردار نيل
بگسترد زر بفت بر مهد بر
يكي گنج كش كس ندانست مر
فرستاد نزديك دستان سام
كه خلعت مرا زين فزون بود كام
اگر باشدم زندگاني دراز
ترا دارم اندر جهان بينياز
همان قارن نيو و كشواد را
چو برزين و خراد پولاد را
برافگند خلعت چنان چون سزيد
كسي را كه خلعت سزاوار ديد
درم داد و دينار و تيغ و سپر
كرا در خور آمد كلاه و كمر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد