من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۰ بازديد


وزان جايگه تنگ بسته كمر
بيامد پر از كينه و جنگ سر
چو رخش اندر آمد بران هفت كوه
بران نره ديوان گشته گروه
به نزديكي غار بي‌بن رسيد
به گرد اندرون لشكر ديو ديد
به اولاد گفت آنچ پرسيدمت
همه بر ره راستي ديدمت
كنون چون گه رفتن آمد فراز
مرا راه بنماي و بگشاي راز
بدو گفت اولاد چون آفتاب
شود گرم و ديو اندر آيد به خواب
بريشان تو پيروز باشي به جنگ
كنون يك زمان كرد بايد درنگ
ز ديوان نبيني نشسته يكي
جز از جادوان پاسبان اندكي
بدانگه تو پيروز باشي مگر
اگر يار باشدت پيروزگر
نكرد ايچ رستم به رفتن شتاب
بدان تا برآمد بلند آفتاب
سراپاي اولاد بر هم ببست
به خم كمند آنگهي برنشست
برآهيخت جنگي نهنگ از نيام
بغريد چون رعد و برگفت نام
ميان سپاه اندر آمد چو گرد
سران را سر از تن همي دور كرد
ناستاد كس پيش او در به جنگ
نجستند با او يكي نام و ننگ
رهش باز دادند و بگريختند
به آورد با او نياويختند
وزان جايگه سوي ديو سپيد
بيامد به كردار تابنده شيد
به كردار دوزخ يكي غار ديد
تن ديو از تيرگي ناپديد
زماني همي بود در چنگ تيغ
نبد جاي ديدار و راه گريغ
ازان تيرگي جاي ديده نديد
زماني بران جايگه آرميد
چو مژگان بماليد و ديده بشست
دران جاي تاريك لختي بجست
به تاريكي اندر يكي كوه ديد
سراسر شده غار ازو ناپديد
به رنگ شبه روي و چون شير موي
جهان پر ز پهناي و بالاي اوي
سوي رستم آمد چو كوهي سياه
از آهنش ساعد ز آهن كلاه
ازو شد دل پيلتن پرنهيب
بترسيد كامد به تنگي نشيب
برآشفت برسان پيل ژيان
يكي تيغ تيزش بزد بر ميان
ز نيروي رستم ز بالاي اوي
بينداخت يك ران و يك پاي اوي
بريده برآويخت با او به هم
چو پيل سرافراز و شير دژم
همي پوست كند اين از آن آن ازين
همي گل شد از خون سراسر زمين
به دل گفت رستم گر امروز جان
بماند به من زنده‌ام جاودان
هميدون به دل گفت ديو سپيد
كه از جان شيرين شدم نااميد
گر ايدونك از چنگ اين اژدها
بريده پي و پوست يابم رها
نه كهتر نه برتر منش مهتران
نبينند نيزم به مازندران
همي گفت ازين گونه ديو سپيد
همي داد دل را بدينسان نويد
تهمتن به نيروي جان‌آفرين
بكوشيد بسيار با درد و كين
بزد دست و برداشتش نره شير
به گردن برآورد و افگند زير
فرو برد خنجر دلش بردريد
جگرش از تن تيره بيرون كشيد
همه غار يكسر پر از كشته بود
جهان همچو درياي خون گشته بود
بيامد ز اولاد بگشاد بند
به فتراك بربست پيچان كمند
به اولاد داد آن كشيده جگر
سوي شاه كاووس بنهاد سر
بدو گفت اولاد كاي نره شير
جهاني به تيغ آوريدي به زير
نشانهاي بند تو دارد تنم
به زير كمند تو بد گردنم
به چيزي كه دادي دلم را اميد
همي باز خواهد اميدم نويد
به پيمان شكستن نه اندر خوري
كه شير ژياني و كي منظري
بدو گفت رستم كه مازندران
سپارم ترا از كران تا كران
ترا زين سپس بي‌نيازي دهم
به مازندران سرفرازي دهم
يكي كار پيشست و رنج دراز
كه هم با نشيب است و هم با فراز
همي شاه مازندران را ز گاه
ببايد ربودن فگندن به چاه
سر ديو جادو هزاران هزار
بيفگند بايد به خنجر به زار
ازان پس اگر خاك را بسپرم
وگرنه ز پيمان تو نگذرم
رسيد آنگهي نزد كاووس كي
يل پهلو افروز فرخنده پي
چنين گفت كاي شاه دانش پذير
به مرگ بدانديش رامش پذير
دريدم جگرگاه ديو سپيد
ندارد بدو شاه ازين پس اميد
ز پهلوش بيرون كشيدم جگر
چه فرمان دهد شاه پيروزگر
برو آفرين كرد كاووس شاه
كه بي‌تو مبادا نگين و كلاه
بران مام كاو چون تو فرزند زاد
نشايد جز از آفرين كرد ياد
مرا بخت ازين هر دو فرخترست
كه پيل هژبر افگنم كهترست
به رستم چنين گفت كاووس كي
كه اي گرد و فرزانهٔ نيك پي
به چشم من اندر چكان خون اوي
مگر باز بينم ترا نيز روي
به چشمش چو اندر كشيدند خون
شد آن ديدهٔ تيره خورشيدگون
نهادند زيراندرش تخت عاج
بياويختند از بر عاج تاج
نشست از بر تخت مازندران
ابا رستم و نامور مهتران
چو طوس و فريبرز و گودرز و گيو
چو رهام و گرگين و فرهاد نيو
برين گونه يك هفته با رود و مي
همي رامش آراست كاووس كي
به هشتم نشستند بر زين همه
جهانجوي و گردنكشان و رمه
همه بركشيدند گرز گران
پراگنده در شهر مازندران
برفتند يكسر به فرمان كي
چو آتش كه برخيزد از خشك ني
ز شمشير تيز آتش افروختند
همه شهر يكسر همي سوختند
به لشكر چنين گفت كاووس شاه
كه اكنون مكافات كرده گناه
چنان چون سزا بد بديشان رسيد
ز كشتن كنون دست بايد كشيد
ببايد يكي مرد با هوش و سنگ
كجا باز داند شتاب از درنگ
شود نزد سالار مازندران
كند دلش بيدار و مغزش گران
بران كار خشنود شد پور زال
بزرگان كه بودند با او همال
فرستاد نامه به نزديك اوي
برافروختن جاي تاريك اوي


بخش ۱۰

۳۱ بازديد


يكي مغفري خسروي بر سرش
خوي آلوده ببر بيان در برش
به ارژنگ سالار بنهاد روي
چو آمد بر لشكر نامجوي
يكي نعره زد در ميان گروه
تو گفتي بدريد دريا و كوه
برون آمد از خيمه ارژنگ ديو
چو آمد به گوش اندرش آن غريو
چو رستم بديدش برانگيخت اسپ
بيامد بر وي چو آذر گشسپ
سر و گوش بگرفت و يالش دلير
سر از تن بكندش به كردار شير
پر از خون سر ديو كنده ز تن
بينداخت ز آنسو كه بود انجمن
چو ديوان بديدند گوپال اوي
بدريدشان دل ز چنگال اوي
نكردند ياد بر و بوم و رست
پدر بر پسر بر همي راه جست
برآهيخت شمشير كين پيلتن
بپردخت يكباره زان انجمن
چو برگشت پيروز گيتي‌فروز
بيامد دمان تا به كوه اسپروز
ز اولاد بگشاد خم كمند
نشستند زير درختي بلند
تهمتن ز اولاد پرسيد راه
به شهري كجا بود كاووس شاه
چو بشنيد ازو تيز بنهاد روي
پياده دوان پيش او راهجوي
چو آمد به شهر اندرون تاجبخش
خروشي برآورد چون رعد رخش
به ايرانيان گفت پس شهريار
كه بر ما سرآمد بد روزگار
خروشيدن رخشم آمد به گوش
روان و دلم تازه شد زان خروش
به گاه قباد اين خروشش نكرد
كجا كرد با شاه تركان نبرد
بيامد هم اندر زمان پيش اوي
يل دانش‌افروز پرخاشجوي
به نزديك كاووس شد پيلتن
همه سرفرازان شدند انجمن
غريويد بسيار و بردش نماز
بپرسيدش از رنجهاي دراز
گرفتش به آغوش كاووس شاه
ز زالش بپرسيد و از رنج راه
بدو گفت پنهان ازين جادوان
همي رخش را كرد بايد روان
چو آيد به ديو سپيد آگهي
كز ارژنگ شد روي گيتي تهي
كه نزديك كاووس شد پيلتن
همه نره ديوان شوند انجمن
همه رنجهاي تو بي‌بر شود
ز ديوان جهان پر ز لشكر شود
تو اكنون ره خانهٔ ديو گير
به رنج اندرآور تن و تيغ و تير
مگر يار باشدت يزدان پاك
سر جادوان اندر آري به خاك
گذر كرد بايد بر هفت كوه
ز ديوان به هر جاي كرده گروه
يكي غار پيش آيدت هولناك
چنان چون شنيدم پر از بيم و باك
گذارت بران نره ديوان جنگ
همه رزم را ساخته چون پلنگ
به غار اندرون گاه ديو سپيد
كزويند لشكر به بيم و اميد
تواني مگر كردن او را تباه
كه اويست سالار و پشت سپاه
سپه را ز غم چشمها تيره شد
مرا چشم در تيرگي خيره شد
پزشكان به درمانش كردند اميد
به خون دل و مغز ديو سپيد
چنين گفت فرزانه مردي پزشك
كه چون خون او را بسان سرشك
چكاني سه قطره به چشم اندرون
شود تيرگي پاك با خون برون
گو پيلتن جنگ را ساز كرد
ازان جايگه رفتن آغاز كرد
به ايرانيان گفت بيدار بيد
كه من كردم آهنگ ديو سپيد
يكي پيل جنگي و چاره‌گرست
فراوان به گرداندرش لشكرست
گر ايدونك پشت من آرد به خم
شما دير مانيد خوار و دژم
وگر يار باشد خداوند هور
دهد مر مرا اختر نيك زور
همان بوم و بر باز يابيد و تخت
به بار آيد آن خسرواني درخت


بخش ۹

۳۲ بازديد


وزانجا سوي راه بنهاد روي
چنان چون بود مردم راه‌جوي
همي رفت پويان به جايي رسيد
كه اندر جهان روشنايي نديد
شب تيره چون روي زنگي سياه
ستاره نه پيدا نه خورشيد و ماه
تو خورشيد گفتي به بند اندرست
ستاره به خم كمند اندرست
عنان رخش را داد و بنهاد روي
نه افراز ديد از سياهي نه جوي
وزانجا سوي روشنايي رسيد
زمين پرنيان ديد و يكسر خويد
جهاني ز پيري شده نوجوان
همه سبزه و آبهاي روان
همه جامه بر برش چون آب بود
نيازش به آسايش و خواب بود
برون كرد ببر بيان از برش
به خوي اندرون غرقه بد مغفرش
بگسترد هر دو بر آفتاب
به خواب و به آسايش آمد شتاب
لگام از سر رخش برداشت خوار
رها كرد بر خويد در كشتزار
بپوشيد چون خشك شد خود و ببر
گياكرد بستر بسان هژبر
بخفت و بياسود از رنج تن
هم از رخش غم بد هم از خويشتن
چو در سبزه ديد اسپ را دشتوان
گشاده زبان سوي او شد دوان
سوي رستم و رخش بنهاد روي
يكي چوب زد گرم بر پاي اوي
چو از خواب بيدار شد پيلتن
بدو دشتوان گفت كاي اهرمن
چرا اسپ بر خويد بگذاشتي
بر رنج نابرده برداشتي
ز گفتار او تيز شد مرد هوش
بجست و گرفتش يكايك دو گوش
بيفشرد و بركند هر دو ز بن
نگفت از بد و نيك با او سخن
سبك دشتبان گوش را برگرفت
غريوان و مانده ز رستم شگفت
بدان مرز اولاد بد پهلوان
يكي نامجوي دلير و جوان
بشد دشتبان پيش او با خروش
پر از خون به دستش گرفته دو گوش
بدو گفت مردي چو ديو سياه
پلنگينه جوشن از آهن كلاه
همه دشت سرتاسر آهرمنست
وگر اژدها خفته بر جوشنست
برفتم كه اسپش برانم ز كشت
مرا خود به اسپ و به كشته نهشت
مرا ديد برجست و يافه نگفت
دو گوشم بكند و همانجا بخفت
چو بشنيد اولاد برگشت زود
برون آمد از درد دل همچو دود
كه تا بنگرد كاو چه مردست خود
ابا او ز بهر چه كردست بد
همي گشت اولاد در مرغزار
ابا نامداران ز بهر شكار
چو از دشتبان اين شگفتي شنيد
به نخچير گه بر پي شير ديد
عنان را بتابيد با سركشان
بدان سو كه بود از تهمتن نشان
چو آمد به تنگ اندرون جنگجوي
تهمتن سوي رخش بنهاد روي
نشست از بر رخش و رخشنده تيغ
كشيد و بيامد چو غرنده ميغ
بدو گفت اولاد نام تو چيست
چه مردي و شاه و پناه تو كيست
نبايست كردن برين ره گذر
ره نره ديوان پرخاشخر
چنين گفت رستم كه نام من ابر
اگر ابر باشد به زور هژبر
همه نيزه و تيغ بار آورد
سران را سر اندر كنار آورد
به گوش تو گر نام من بگذرد
دم و جان و خون و دلت بفسرد
نيامد به گوشت به هر انجمن
كمند و كمان گو پيلتن
هران مام كاو چون تو زايد پسر
كفن دوز خوانيمش ار مويه‌گر
تو با اين سپه پيش من رانده‌اي
همي گو ز برگنبد افشانده‌اي
نهنگ بلا بركشيد از نيام
بياويخت از پيش زين خم خام
چو شير اندر آمد ميان بره
همه رزمگه شد ز كشته خره
به يك زخم دو دو سرافگند خوار
همي يافت از تن به يك تن چهار
سران را ز زخمش به خاك آوريد
سر سركشان زير پي گستريد
در و دشت شد پر ز گرد سوار
پراگنده گشتند بر كوه و غار
همي گشت رستم چو پيل دژم
كمندي به بازو درون شصت خم
به اولاد چون رخش نزديك شد
به كردار شب روز تاريك شد
بيفگند رستم كمند دراز
به خم اندر آمد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست
بپيش اندر افگند و خود برنشست
بدو گفت اگر راست گويي سخن
ز كژي نه سر يابم از تو نه بن
نمايي مرا جاي ديو سپيد
همان جاي پولاد غندي و بيد
به جايي كه بستست كاووس كي
كسي كاين بديها فگندست پي
نمايي و پيدا كني راستي
نياري به كار اندرون كاستي
من اين تخت و اين تاج و گرز گران
بگردانم از شاه مازندران
تو باشي برين بوم و بر شهريار
ار ايدونك كژي نياري بكار
بدو گفت اولاد دل را ز خشم
بپرداز و بگشاي يكباره چشم
تن من مپرداز خيره ز جان
بيابي ز من هرچ خواهي همان
ترا خانهٔ بيد و ديو سپيد
نمايم من اين را كه دادي نويد
به جايي كه بستست كاووس شاه
بگويم ترا يك به يك شهر و راه
از ايدر به نزديك كاووس كي
صد افگنده بخشيده فرسنگ پي
وزانجا سوي ديو فرسنگ صد
بيايد يكي راه دشوار و بد
ميان دو صد چاهساري شگفت
به پيمايش اندازه نتوان گرفت
ميان دو كوهست اين هول جاي
نپريد بر آسمان بر هماي
ز ديوان جنگي ده و دو هزار
به شب پاسبانند بر چاهسار
چو پولاد غندي سپهدار اوي
چو بيدست و سنجه نگهدار اوي
يكي كوه يابي مر او را به تن
بر و كتف و يالش بود ده رسن
ترا با چنين يال و دست و عنان
گذارندهٔ گرز و تيغ و سنان
چنين برز و بالا و اين كار كرد
نه خوب است با ديو جستن نبرد
كزو بگذري سنگلاخست و دشت
كه آهو بران ره نيارد گذشت
چو زو بگذري رود آبست پيش
كه پهناي او بر دو فرسنگ بيش
كنارنگ ديوي نگهدار اوي
همه نره ديوان به فرمان اوي
وزان روي بزگوش تا نرم پاي
چو فرسنگ سيصد كشيده سراي
ز بزگوش تا شاه مازندران
رهي زشت و فرسنگهاي گران
پراگنده در پادشاهي سوار
همانا كه هستند سيصدهزار
ز پيلان جنگي هزار و دويست
كزيشان به شهر اندرون جاي نيست
نتابي تو تنها و گر ز آهني
بسايدت سوهان آهرمني
چنان لشكري با سليح و درم
نبيني ازيشان يكي را دژم
بخنديد رستم ز گفتار اوي
بدو گفت اگر با مني راه جوي
ببيني كزين يك تن پيلتن
چه آيد بران نامدار انجمن
به نيروي يزدان پيروزگر
به بخت و به شمشير تيز و هنر
چو بينند تاو بر و يال من
به جنگ اندرون زخم گوپال من
به درد پي و پوستشان از نهيب
عنان را ندانند باز از ركيب
ازان سو كجا هست كاووس كي
مرا راه بنماي و بردار پي
نياسود تيره شب و پاك روز
همي راند تا پيش كوه اسپروز
بدانجا كه كاووس لشكر كشيد
ز ديوان جادو بدو بد رسيد
چو يك نيمه بگذشت از تيره شب
خروش آمد از دشت و بانگ جلب
به مازندران آتش افروختند
به هر جاي شمعي همي سوختند
تهمتن به اولاد گفت آن كجاست
كه آتش برآمد همي چپ و راست
در شهر مازندران است گفت
كه از شب دو بهره نيارند خفت
بدان جايگه باشد ارژنگ ديو
كه هزمان برآيد خروش و غريو
بخفت آن زمان رستم جنگجوي
چو خورشيد تابنده بنمود روي
بپيچيد اولاد را بر درخت
به خم كمندش درآويخت سخت
به زين اندر افگند گرز نيا
همي رفت يكدل پر از كيميا


بخش ۱۳

۳۱ بازديد


چنين داد پاسخ به كاووس كي
كه گر آب دريا بود نيز مي
مرا بارگه زان تو برترست
هزاران هزارم فزون لشكرست
به هر سو كه بنهند بر جنگ روي
نماند به سنگ اندرون رنگ و بوي
بيارم كنون لشكري شيرفش
برآرم شما را سر از خواب خوش
ز پيلان جنگي هزار و دويست
كه در بارگاه تو يك پيل نيست
از ايران برآرم يكي تيره خاك
بلندي ندانند باز از مغاك
چو بشنيد فرهاد ازو داوري
بلندي و تندي و كندآوري
بكوشيد تا پاسخ نامه يافت
عنان سوي سالار ايران شتافت
بيامد بگفت آنچ ديد و شنيد
همه پردهٔ رازها بردريد
چنين گفت كاو ز آسمان برترست
نه راي بلندش به زير اندرست
ز گفتار من سر بپيچيد نيز
جهان پيش چشمش نيرزد به چيز
جهاندار مر پهلوان را بخواند
همه گفت فرهاد با او براند
چنين گفت كاووس با پيلتن
كزين ننگ بگذارم اين انجمن
چو بشنيد رستم چنين گفت باز
به پيش شهنشاه كهتر نواز
مرا برد بايد بر او پيام
سخن برگشايم چو تيغ از نيام
يكي نامه بايد چو برنده تيغ
پيامي به كردار غرنده ميغ
شوم چون فرستاده‌اي نزد اوي
به گفتار خون اندر آرم به جوي
به پاسخ چنين گفت كاووس شاه
كه از تو فروزد نگين و كلاه
پيمبر تويي هم تو پيل دلير
به هر كينه گه بر سرافراز شير
بفرمود تا رفت پيشش دبير
سر خامه را كرد پيكان تير
چنين گفت كاين گفتن نابكار
نه خوب آيد از مردم هوشيار
اگر سركني زين فزوني تهي
به فرمان گرايي بسان رهي
وگرنه به جنگ تو لشگر كشم
ز دريا به دريا سپه بركشم
روان بدانديش ديو سپيد
دهد كرگسان را به مغزت نويد


بخش ۱۲

۳۳ بازديد


يكي نامه‌اي بر حرير سپيد
بدو اندرون چند بيم و اميد
دبيري خرمند بنوشت خوب
پديد آوريد اندرو زشت و خوب
نخست آفرين كرد بر دادگر
كزو ديد پيدا به گيتي هنر
خرد داد و گردان سپهر آفريد
درشتي و تندي و مهر آفريد
به نيك و به بد دادمان دستگاه
خداوند گردنده خورشيد و ماه
اگر دادگر باشي و پاك دين
ز هر كس نيابي به جز آفرين
وگر بدنشان باشي و بدكنش
ز چرخ بلند آيدت سرزنش
جهاندار اگر دادگر باشدي
ز فرمان او كي گذر باشدي
سزاي تو ديدي كه يزدان چه كرد
ز ديو و ز جادو برآورد گرد
كنون گر شوي آگه از روزگار
روان و خرد بادت آموزگار
همانجا بمان تاج مازندران
بدين بارگاه آي چون كهتران
كه با چنگ رستم نداريد تاو
بده زود بر كام ما باژ و ساو
وگر گاه مازندران بايدت
مگر زين نشان راه بگشايدت
وگرنه چو ارژنگ و ديو سپيد
دلت كرد بايد ز جان نااميد
بخواند آن زمان شاه فرهاد را
گرايندهٔ تيغ پولاد را
گزين بزرگان آن شهر بود
ز بي‌كاري و رنج بي‌بهر بود
بدو گفت كاين نامهٔ پندمند
ببر سوي آن ديو جسته ز بند
چو از شاه بشنيد فرهاد گرد
زمين را ببوسيد و نامه ببرد
به شهري كجا سست پايان بدند
سواران پولادخايان بدند
هم آنكس كه بودند پا از دوال
لقبشان چنين بود بسيار سال
بدان شهر بد شاه مازندران
هم آنجا دليران و كندآوران
چو بشنيد كز نزد كاووس شاه
فرستاده‌اي باهش آمد ز راه
پذيره شدن را سپاه گران
دليران و شيران مازندران
ز لشكر يكايك همه برگزيد
ازيشان هنر خواست كايد پديد
چنين گفت كامروز فرزانگي
جدا كرد نتوان ز ديوانگي
همه راه و رسم پلنگ آوريد
سر هوشمندان به چنگ آوريد
پذيره شدندش پر از چين به روي
سخنشان نرفت ايچ بر آرزوي
يكي دست بگرفت و بفشاردش
پي و استخوانها بيازاردش
نگشت ايچ فرهاد را روي زرد
نيامد برو رنج بسيار و درد
ببردند فرهاد را نزد شاه
ز كاووس پرسيد و ز رنج راه
پس آن نامه بنهاد پيش دبير
مي و مشك انداخته پر حرير
چو آگه شد از رستم و كار ديو
پر از خون شدش ديده دل پرغريو
به دل گفت پنهان شود آفتاب
شب آيد بود گاه آرام و خواب
ز رستم نخواهد جهان آرميد
نخواهد شدن نام او ناپديد
غمي گشت از ارژنگ و ديو سپيد
كه شد كشته پولاد غندي و بيد
چو آن نامهٔ شاه يكسر بخواند
دو ديده به خون دل اندر نشاند


بخش ۱۵

۳۲ بازديد


چو رستم ز مازندران گشت باز
شه اندر زمان رزم را كرد ساز
سراپرده از شهر بيرون كشيد
سپه را همه سوي هامون كشيد
سپاهي كه خورشيد شد ناپديد
چو گرد سياه از ميان بردميد
نه دريا پديد و نه هامون و كوه
زمين آمد از پاي اسپان ستوه
همي راند لشكر بران سان دمان
نجست ايچ هنگام رفتن زمان


بخش ۱۴

۳۰ بازديد


چو نامه به مهر اندر آورد شاه
جهانجوي رستم بپيموده راه
به زين اندر افگند گرز گران
چو آمد به نزديك مازندران
به شاه آگهي شد كه كاووس كي
فرستادن نامه افگند پي
فرستاده‌اي چون هژبر دژم
كمندي به فتراك بر شست خم
به زير اندرون باره‌اي گامزن
يكي ژنده پيلست گويي به تن
چو بشنيد سالار مازندران
ز گردان گزين كرد چندي سران
بفرمودشان تا خبيره شدند
هژبر ژيان را پذيره شدند
چو چشم تهمتن بديشان رسيد
به ره بر درختي گشن شاخ ديد
بكند و چو ژوپين به كف برگرفت
بماندند لشكر همه در شگفت
بينداخت چون نزد ايشان رسيد
سواران بسي زير شاخ آوريد
يكي دست بگرفت و بفشاردش
همي آزمون را بيازاردش
بخنديد ازو رستم پيلتن
شده خيره زو چشم آن انجمن
بدان خنده اندر بيفشارد چنگ
ببردش رگ از دست وز روي رنگ
بشد هوش از آن مرد رزم آزماي
ز بالاي اسب اندر آمد به پاي
يكي شد بر شاه مازندران
بگفت آنچ ديد از كران تا كران
سواري كه نامش كلاهور بود
كه مازندران زو پر از شور بود
بسان پلنگ ژيان بد به خوي
نكردي به جز جنگ چيز آرزوي
پذيره شدن را فرا پيش خواند
به مرديش بر چرخ گردان نشاند
بدو گفت پيش فرستاده شو
هنرها پديدار كن نو به نو
چنان كن كه گردد رخش پر ز شرم
به چشم اندر آرد ز شرم آب گرم
بيامد كلاهور چون نره شير
به پيش جهاندار مرد دلير
بپرسيد پرسيدني چون پلنگ
دژم روي زانپس بدو داد چنگ
بيفشارد چنگ سرافراز پيل
شد از درد دستش به كردار نيل
بپيچيد و انديشه زو دورداشت
به مردي ز خورشيد منشور داشت
بيفشارد چنگ كلاهور سخت
فرو ريخت ناخن چو برگ از درخت
كلاهور با دست آويخته
پي و پوست و ناخن فروريخته
بياورد و بنمود و با شاه گفت
كه بر خويشتن درد نتوان نهفت
ترا آشتي بهتر آيد ز جنگ
فراخي مكن بر دل خويش تنگ
ترا با چنين پهلوان تاو نيست
اگر رام گردد به از ساو نيست
پذيريم از شهر مازندران
ببخشيم بر كهتر و مهتران
چنين رنج دشوار آسان كنيم
به آيد كه جان را هراسان كنيم
تهمتن بيامد هم اندر زمان
بر شاه برسان شير ژيان
نگه كرد و بنشاند اندر خورش
ز كاووس پرسيد و از لشكرش
سخن راند از راه و رنج دراز
كه چون راندي اندر نشيب و فراز
ازان پس بدو گفت رستم توي
كه داري بر و بازوي پهلوي
چنين داد پاسخ كه من چاكرم
اگر چاكري را خود اندر خورم
كجا او بود من نيايم به كار
كه او پهلوانست و گرد و سوار
بدو داد پس نامور نامه را
پيام جهانجوي خودكامه را
بگفت آنك شمشير بار آورد
سر سركشان در كنار آورد
چو پيغام بشنيد و نامه بخواند
دژم گشت و اندر شگفتي بماند
به رستم چنين گفت كاين جست و جوي
چه بايد همي خيره اين گفت‌وگوي
بگويش كه سالار ايران تويي
اگرچه دل و چنگ شيران تويي
منم شاه مازندران با سپاه
بر اورنگ زرين و بر سر كلاه
مرا بيهده خواندن پيش خويش
نه رسم كيان بد نه آيين پيش
برانديش و تخت بزرگان مجوي
كزين برتري خواري آيد بروي
سوي گاه ايران بگردان عنان
وگرنه زمانت سرآرد سنان
اگر با سپه من بجنبم ز جاي
تو پيدا نبيني سرت را ز پاي
تو افتاده‌اي بي‌گمان در گمان
يكي راه برگير و بفگن كمان
چو من تنگ روي اندر آرم بروي
سرآيد شما را همه گفت‌وگوي
نگه كرد رستم به روشن روان
به شاه و سپاه و رد و پهلوان
نيامدش با مغز گفتار اوي
سرش تيزتر شد به پيكار اوي
تهمتن چو برخاست كايد به راه
بفرمود تا خلعت آرند شاه
نپذرفت ازو جامه و اسپ و زر
كه ننگ آمدش زان كلاه و كمر
بيامد دژم از بر گاه اوي
همه تيره ديد اختر و ماه اوي
برون آمد از شهر مازندران
سرش گشته بد زان سخنها گران
چو آمد به نزديك شاه اندرون
دل كينه‌دارش پر از جوش خون
ز مازندران هرچ ديد و شنيد
همه كرد بر شاه ايران پديد
وزان پس ورا گفت منديش هيچ
دليري كن و رزم ديوان بسيچ
دليران و گردان آن انجمن
چنان دان كه خوارند بر چشم من


بخش ۱

۳۳ بازديد


ازان پس چنين كرد كاووس راي
كه در پادشاهي بجنبد ز جاي
از ايران بشد تا به توران و چين
گذر كرد ازان پس به مكران زمين
ز مكران شد آراسته تا زره
ميانها نديد ايچ رنج از گره
پذيرفت هر مهتري باژ و ساو
نكرد آزمون گاو با شير تاو
چنين هم گرازان به بربر شدند
جهانجوي با تخت و افسر شدند
شه بربرستان بياراست جنگ
زمانه دگرگونه‌تر شد به رنگ
سپاهي بيامد ز بربر به رزم
كه برخاست از لشكر شاه بزم
هوا گفتي از نيزه چون بيشه گشت
خور از گرد اسپان پرانديشه گشت
ز گرد سپه پيل شد ناپديد
كس از خاك دست و عنان را نديد
به زخم اندر آمد همي فوج فوج
بران سان كه برخيزد از آب موج
چو گودرز گيتي بران گونه ديد
عمود گران از ميان بركشيد
بزد اسپ با نامداران هزار
ابا نيزه و تير جوشن گذار
برآويخت و بدريد قلب سپاه
دمان از پس اندر همي رفت شاه
تو گفتي ز بربر سواري نماند
به گرد اندرون نيزه‌داري نماند
به شهر اندرون هركه بد سالخورد
چو برگشته ديدند باد نبرد
همه پيش كاووس شاه آمدند
جگرخسته و پرگناه آمدند
كه ما شاه را چاكر و بنده‌ايم
همه باژ را گردن افگنده‌ايم
به جاي درم زر و گوهر دهيم
سپاسي ز گنجور بر سر نهيم
ببخشود كاووس و بنواختشان
يكي راه و آيين نو ساختشان
وزان جايگه بانگ سنج و دراي
برآمد ابا نالهٔ كره‌ناي
چو آمد بر شهر مكران گذر
سوي كوه قاف آمد و باختر
چو آگاهي آمد بريشان ز شاه
نيايش‌كنان برگرفتند راه
پذيره شدندش همه مهتران
به سر برنهادند باژ گران
چو فرمان گزيدند بگرفت راه
بي‌آزار رفتند شاه و سپاه
سپه ره سوي زابلستان كشيد
به مهماني پور دستان كشيد
ببد شاه يك ماه در نيمروز
گهي رود و مي خواست گه باز و يوز
برين برنيامد بسي روزگار
كه بر گوشهٔ گلستان رست خار
كس از آزمايش نيابد جواز
نشيب آيدش چون شود بر فراز
چو شد كار گيتي بران راستي
پديد آمد از تازيان كاستي
يكي با گهر مرد با گنج و نام
درفشي برافراخت از مصر و شام
ز كاووس كي روي برتافتند
در كهتري خوار بگذاشتند
چو آمد به شاه جهان آگهي
كه انباز دارد به شاهنشهي
بزد كوس و برداشت از نيمروز
سپه شاد دل شاه گيتي‌فروز
همه بر سپرها نبشتند نام
بجوشيد شمشيرها در نيام
سپه را ز هامون به دريا كشيد
بدان سو كجا دشمن آمد پديد
بي‌اندازه كشتي و زورق بساخت
برآشفت و بر آب لشكر نشاخت
همانا كه فرسنگ بودي هزار
اگر پاي با راه كردي شمار
همي راند تا در ميان سه شهر
ز گيتي برين‌گونه جويند بهر
به دست چپش مصر و بربر براست
زره در ميانه بر آن سو كه خواست
به پيش اندرون شهر هاماوران
به هر كشوري در سپاهي گران
خبر شد بديشان كه كاووس شاه
برآمد ز آب زره با سپاه
هم‌آواز گشتند يك با دگر
سپه را سوي بربر آمد گذر
يكي گشت چندان يل تيغ‌زن
به بربرستان در شدند انجمن
سپاهي كه دريا و صحرا و كوه
شد از نعل اسپان ايشان ستوه
نبد شير درنده را خوابگاه
نه گور ژيان يافت بر دشت راه
پلنگ از بر سنگ و ماهي در آب
هم اندر هوا ابر و پران عقاب
همي راه جستند و كي بود راه
دد و دام را بر چنان رزمگاه
چو كاووس لشكر به خشكي كشيد
كس اندر جهان كوه و صحرا نديد
جهان گفتي از تيغ وز جوشن است
ستاره ز نوك سنان روشن است
ز بس خود زرين و زرين سپر
به گردن برآورده رخشان تبر
تو گفتي زمين شد سپهر روان
همي بارد از تيغ هندي روان
ز مغفر هوا گشت چون سندروس
زمين سر به سر تيره چون آبنوس
بدريد كوه از دم گاودم
زمين آمد از سم اسپان به خم
ز بانگ تبيره به بربرستان
تو گفتي زمين گشت لشكرستان
برآمد ز ايران سپه بوق و كوس
برون رفت گرگين و فرهاد و طوس
وزان سوي گودرز كشواد بود
چو گيو و چو شيدوش و ميلاد بود
فگندند بر يال اسپان عنان
به زهر آب دادند نوك سنان
چو بر كوههٔ زين نهادند سر
خروش آمد و چاك چاك تبر
تو گفتي همي سنگ آهن كنند
وگر آسمان بر زمين برزنند
بجنبيد كاووس در قلب‌گاه
سپاه اندرآمد به پيش سپاه
جهان گشت تاري سراسر ز گرد
بباريد شنگرف بر لاژورد
تو گفتي هوا ژاله بارد همي
به سنگ اندرون لاله كارد همي
ز چشم سنان آتش آمد برون
زمين شد به كردار درياي خون
سه لشكر چنان شد ز ايرانيان
كه سر باز نشناختند از ميان
نخستين سپهدار هاماوران
بيفگند شمشير و گرز گران
غمي گشت وز شاه زنهار خواست
بدانست كان روزگار بلاست
به پيمان كه از شهر هاماوران
سپهبد دهد ساو و باژ گران
ز اسپ و سليح و ز تخت و كلاه
فرستد به نزديك كاووس شاه
چو اين داده باشد برو بگذرد
سپاهش بروبوم او نسپرد
ز گوينده بشنيد كاووس كي
برين گفتها پاسخ افگند پي
كه يكسر همه در پناه منيد
پرستندهٔ تاج و گاه منيد


بخش ۱۷

۳۲ بازديد


چو كاووس در شهر ايران رسيد
ز گرد سپه شد هوا ناپديد
برآمد همي تا به خورشيد جوش
زن و مرد شد پيش او با خروش
همه شهر ايران بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
جهان سر به سر نو شد از شاه نو
ز ايران برآمد يكي ماه نو
چو بر تخت بنشست پيروز و شاد
در گنجهاي كهن برگشاد
ز هر جاي روزي‌دهان را بخواند
به ديوان دينار دادن نشاند
برآمد خروش از در پيلتن
بزرگان لشكر شدند انجمن
همه شادمان نزد شاه آمدند
بران نامور پيشگاه آمدند
تهمتن بيامد به سر بر كلاه
نشست از بر تخت نزديك شاه
سزاوار او شهريار زمين
يكي خلعت آراست با آفرين
يكي تخت پيروزه و ميش‌سار
يكي خسروي تاج گوهر نگار
يكي دست زربفت شاهنشهي
ابا ياره و طوق و با فرهي
صد از ماهرويان زرين كمر
صد از مشك مويان با زيب و فر
صد از اسپ با زين و زرين ستام
صد استر سيه موي و زرين لگام
همه بارشان ديبهٔ خسروي
ز چيني و رومي و از پهلوي
ببردند صد بدره دينار نيز
ز رنگ و ز بوي و ز هرگونه چيز
ز ياقوت جامي پر از مشك ناب
ز پيروزه ديگر يكي پر گلاب
نوشته يكي نامه‌اي بر حرير
ز مشك و ز عنبر ز عود و عبير
سپرد اين به سالار گيتي فروز
به نوي همه كشور نيمروز
چنان كز پس عهد كاووس شاه
نباشد بران تخت كس را كلاه
مگر نامور رستم زال را
خداوند شمشير و گوپال را
ازان پس برو آفرين كرد شاه
كه بي‌تو مبيناد كس پيشگاه
دل تاجداران به تو گرم باد
روانت پر از شرم و آزرم باد
فرو برد رستم ببوسيد تخت
بسيچ گذر كرد و بربست رخت
خروش تبيره برآمد ز شهر
ز شادي به هركس رسانيد بهر
بشد رستم زال و بنشست شاه
جهان كرد روشن به آيين و راه
به شادي بر تخت زرين نشست
همي جور و بيداد را در ببست
زمين را ببخشيد بر مهتران
چو باز آمد از شهر مازندران
به طوس آن زمان داد اسپهبدي
بدو گفت از ايران بگردان بدي
پس آنگه سپاهان به گودرز داد
ورا كام و فرمان آن مرز داد
وزان پس به شادي و مي دست برد
جهان را نموده بسي دستبرد
بزد گردن غم به شمشير داد
نيامد همي بر دل از مرگ ياد
زمين گشت پر سبزه و آب و نم
بياراست گيتي چو باغ ارم
توانگر شد از داد و از ايمني
ز بد بسته شد دست اهريمني
به گيتي خبر شد كه كاووس شاه
ز مازندران بستد آن تاج و گاه
بماندند يكسر همه زين شگفت
كه كاووس شاه اين بزرگي گرفت
همه پاك با هديه و با نثار
كشيدند صف بر در شهريار
جهان چون بهشتي شد آراسته
پر از داد و آگنده از خواسته
سر آمد كنون رزم مازندران
به پيش آورم جنگ هاماوران


بخش ۱۶

۳۳ بازديد


چو آگاهي آمد به كاووس شاه
كه تنگ اندر آمد ز ديوان سپاه
بفرمود تا رستم زال زر
نخستين بران كينه بندد كمر
به طوس و به گودرز كشوادگان
به گيو و به گرگين آزادگان
بفرمود تا لشكر آراستند
سنان و سپرها بپيراستند
سراپردهٔ شهريار و سران
كشيدند بر دشت مازندران
ابر ميمنه طوس نوذر به پاي
دل كوه پر نالهٔ كر ناي
چو گودرز كشواد بر ميسره
شده كوه آهن زمين يكسره
سپهدار كاووس در قلبگاه
ز هر سو رده بركشيده سپاه
به پيش سپاه اندرون پيلتن
كه در جنگ هرگز نديدي شكن
يكي نامداري ز مازندران
به گردن برآورده گرز گران
كه جويان بدش نام و جوينده بود
گرايندهٔ گرز و گوينده بود
به دستوري شاه ديوان برفت
به پيش سپهدار كاووس تفت
همي جوشن اندر تنش برفروخت
همي تف تيغش زمين را بسوخت
بيامد به ايران سپه برگذشت
بتوفيد از آواز او كوه و دشت
همي گفت با من كه جويد نبرد
كسي كاو برانگيزد از آب گرد
نشد هيچكس پيش جويان برون
نه رگشان بجنبيد در تن نه خون
به آواز گفت آن زمان شهريار
به گردان هشيار و مردان كار
كه زين ديوتان سر چرا خيره شد
از آواز او رويتان تيره شد
ندادند پاسخ دليران به شاه
ز جويان بپژمرد گفتي سپاه
يكي برگراييد رستم عنان
بر شاه شد تاب داده سنان
كه دستور باشد مرا شهريار
شدن پيش اين ديو ناسازگار
بدو گفت كاووس كاين كار تست
از ايران نخواهد كس اين جنگ جست
چو بشنيد ازو اين سخن پهلوان
بيامد به كردار شير ژيان
برانگيخت رخش دلاور ز جاي
به چنگ اندرون نيزهٔ سر گراي
به آورد گه رفت چون پيل مست
يكي پيل زير اژدهايي به دست
عنان را بپيچيد و برخاست گرد
ز بانگش بلرزيد دشت نبرد
به جويان چنين گفت كاي بد نشان
بيفگنده نامت ز گردنكشان
كنون بر تو بر جاي بخشايش است
نه هنگام آورد و آرامش است
بگريد ترا آنك زاينده بود
فزاينده بود ار گزاينده بود
بدو گفت جويان كه ايمن مشو
ز جويان و از خنجر سرد رو
كه اكنون به درد جگر مادرت
بگريد بدين جوشن و مغفرت
چو آواز جويان به رستم رسيد
خروشي چو شير ژيان بركشيد
پس پشت او اندر آمد چو گرد
سنان بر كمربند او راست كرد
بزد نيزه بر بند درع و زره
زره را نماند ايچ بند و گره
ز زينش جدا كرد و برداشتش
چو بر بابزن مرغ برگاشتش
بينداخت از پشت اسپش به خاك
دهان پر ز خون و زره چاك چاك
دليران و گردان مازندران
به خيره فرو ماندند اندران
سپه شد شكسته دل و زرد روي
برآمد ز آورد گه گفت و گوي
بفرمود سالار مازندران
به يكسر سپاه از كران تا كران
كه يكسر بتازيد و جنگ آوريد
همه رسم و راه پلنگ آوريد
برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس
هوا نيلگون شد زمين آبنوس
چو برق درخشنده از تيره ميغ
همي آتش افروخت از گرز و تيغ
هوا گشت سرخ و سياه و بنفش
ز بس نيزه و گونه‌گونه درفش
زمين شد به كردار درياي قير
همه موجش از خنجر و گرز و تير
دوان باد پايان چو كشتي بر آب
سوي غرق دارند گويي شتاب
همي گرز باريد بر خود و ترگ
چو باد خزان بارد از بيد برگ
به يك هفته دو لشكر نامجوي
به روي اندر آورده بودند روي
به هشتم جهاندار كاووس شاه
ز سر برگرفت آن كياني كلاه
به پيش جهاندار گيهان خداي
بيامد همي بود گريان به پاي
از آن پس بماليد بر خاك روي
چنين گفت كاي داور راستگوي
برين نره ديوان بي‌بيم و باك
تويي آفرينندهٔ آب و خاك
مرا ده تو پيروزي و فرهي
به من تازه كن تخت شاهنشهي
بپوشيد ازان پس به مغفر سرش
بيامد بر نامور لشكرش
خروش آمد و نالهٔ كرناي
بجنبيد چون كوه لشكر ز جاي
سپهبد بفرمود تا گيو و طوس
به پشت سپاه اندر آرند كوس
چو گودرز با زنگهٔ شاوران
چو رهام و گرگين جنگ‌آوران
گرازه همي شد بسان گراز
درفشي برافراخته هفت ياز
چو فرهاد و خراد و برزين و گيو
برفتند با نامداران نيو
تهمتن به قلب اندر آمد نخست
زمين را به خون دليران بشست
چو گودرز كشواد بر ميمنه
سليح و سپه برد و كوس و بنه
ازان ميمنه تا بدان ميسره
بشد گيو چون گرگ پيش بره
ز شبگير تا تيره شد آفتاب
همي خون به جوي اندر آمد چو آب
ز چهره بشد شرم و آيين مهر
همي گرز باريد گفتي سپهر
ز كشته به هر جاي بر توده گشت
گياها به مغز سر آلوده گشت
چو رعد خروشنده شد بوق و كوس
خور اندر پس پردهٔ آبنوس
ازان سو كه بد شاه مازندران
بشد پيلتن با سپاهي گران
زماني نكرد او يله جاي خويش
بيفشارد بر كينه گه پاي خويش
چو ديوان و پيلان پرخاشجوي
بروي اندر آورده بودند روي
جهانجوي كرد از جهاندار ياد
سنان‌دار نيزه به دارنده داد
برآهيخت گرز و برآورد جوش
هوا گشت از آواز او پرخروش
برآورد آن گرد سالار كش
نه با ديو جان و نه با پيل هش
فگنده همه دشت خرطوم پيل
همه كشته ديدند بر چند ميل
ازان پس تهمتن يكي نيزه خواست
سوي شاه مازندران تاخت راست
چو بر نيزهٔ رستم افگند چشم
نماند ايچ با او دليري و خشم
يكي نيزه زد بر كمربند اوي
ز گبر اندر آمد به پيوند اوي
شد از جادويي تنش يك لخت كوه
از ايران بروبر نظاره گروه
تهمتن فرو ماند اندر شگفت
سناندار نيزه به گردن گرفت
رسيد اندر آن جاي كاووس شاه
ابا پيل و كوس و درفش و سپاه
به رستم چنين گفت كاي سرفراز
چه بودت كه ايدر بماندي دراز
بدو گفت رستم كه چون رزم سخت
ببود و بيفروخت پيروز بخت
مرا ديد چون شاه مازندران
به گردن برآورده گرز گران
به رخش دلاور سپردم عنان
زدم بر كمربند گبرش سنان
گمانم چنان بد كه او شد نگون
كنون آيد از كوههٔ زين برون
بر اين گونه شد سنگ در پيش من
نبود آگه از راي كم بيش من
برين گونه خارا يكي كوه گشت
ز جنگ و ز مردي بي‌اندوه گشت
به لشكر گهش برد بايد كنون
مگر كايد از سنگ خارا برون
ز لشكر هر آن كس كه بد زورمند
بسودند چنگ آزمودند بند
نه برخاست از جاي سنگ گران
ميان اندرون شاه مازندران
گو پيلتن كرد چنگال باز
بران آزمايش نبودش نياز
بران گونه آن سنگ را برگرفت
كزو ماند لشكر سراسر شگفت
ابر كردگار آفرين خواندند
برو زر و گوهر برافشاندند
به پيش سراپردهٔ شاه برد
بيفگند و ايرانيان را سپرد
بدو گفت ار ايدونك پيدا شوي
به گردي ازين تنبل و جادوي
وگرنه به گرز و به تيغ و تبر
ببرم همه سنگ را سر به سر
چو بشنيد شد چون يكي پاره ابر
به سر برش پولاد و بر تنش گبر
تهمتن گرفت آن زمان دست اوي
بخنديد و زي شاه بنهاد روي
چنين گفت كاوردم ان لخت كوه
ز بيم تبر شد به چنگم ستوه
برويش نگه كرد كاووس شاه
نديدش سزاوار تخت و كلاه
وزان رنجهاي كهن ياد كرد
دلش خسته شد سر پر از باد كرد
به دژخيم فرمود تا تيغ تيز
بگيرد كند تنش را ريز ريز
به لشكر گهش كس فرستاد زود
بفرمود تا خواسته هرچ بود
ز گنج و ز تخت و ز در و گهر
ز اسپ و سليح و كلاه و كمر
نهادند هرجاي چون كوه كوه
برفتند لشكر همه هم گروه
سزاوار هركس ببخشيد گنج
به ويژه كسي كش فزون بود رنج
ز ديوان هرآنكس كه بد ناسپاس
وز ايشان دل انجمن پرهراس
بفرمودشان تا بريدند سر
فگندند جايي كه بد رهگذر
وز آن پس بيامد به جاي نماز
همي گفت با داور پاك راز
به يك هفته بر پيش يزدان پاك
همي با نيايش بپيمود خاك
بهشتم در گنجها كرد باز
ببخشيد بر هركه بودش نياز
همي گشت يك هفته زين گونه نيز
ببخشيد آن را كه بايست چيز
سيم هفته چون كارها گشت راست
مي و جام ياقوت و ميخواره خواست
به يك هفته با ويژگان مي به چنگ
به مازندران كرد زان پس درنگ
تهمتن چنين گفت با شهريار
كه هرگونه‌اي مردم آيد به كار
مرا اين هنرها ز اولاد خاست
كه بر هر سويي راه بنمود راست
به مازندران دارد اكنون اميد
چنين دادمش راستي را نويد
كنون خلعت شاه بايد نخست
يكي عهد و مهري بروبر درست
كه تا زنده باشد به مازندران
پرستش كنندش همه مهتران
چو بشنيد گفتار خسرو پرست
به بر زد جهاندار بيدار دست
سپرد آن زمان تخت شاهي بدوي
وزانجا سوي پارس بنهاد روي