به سلم آگهي رفت ازين رزمگاه
وزان تيرگي كاندر آمد به ماه
پس پشتش اندر يكي حصن بود
برآورده سر تا به چرخ كبود
چنان ساخت كايد بدان حصن باز
كه دارد زمانه نشيب و فراز
هم اين يك سخن قارن انديشه كرد
كه برگاشتش سلم روي از نبرد
كالاني دژش باشد آرامگاه
سزد گر برو بربگيريم راه
كه گر حصن دريا شود جاي اوي
كسي نگسلاند ز بن پاي اوي
يكي جاي دارد سر اندر سحاب
به چاره برآورده از قعر آب
نهاده ز هر چيز گنجي به جاي
فگنده برو سايه پر هماي
مرا رفت بايد بدين چاره زود
ركاب و عنان را ببايد بسود
اگر شاه بيند ز جنگآوران
به كهتر سپارد سپاهي گران
همان با درفش همايون شاه
هم انگشتر تور با من به راه
ببايد كنون چارهاي ساختن
سپه را بحصن اندر انداختن
من و گردگر شاسپ و اين تيره شب
برين راز بر باد مگشاي لب
چو روي هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر كوههٔ پيل كوس
همه نامداران پرخاشجوي
ز خشكي به دريا نهادند روي
سپه را به شيروي بسپرد و گفت
كه من خويشتن را بخواهم نهفت
شوم سوي دژبان به پيغمبري
نمايم بدو مهر انگشتري
چو در دژ شوم برفرازم درفش
درفشان كنم تيغهاي بنفش
شما روي يكسر سوي دژ نهيد
چنانك اندر آييد دميد و دهيد
سپه را به نزديك دريا بماند
به شيروي شيراوژن و خود براند
بيامد چو نزديكي دژ رسيد
سخن گفت و دژدار مهرش بديد
چنين گفت كز نزد تور آمدم
بفرمود تا يك زمان دم زدم
مرا گفت شو پيش دژبان بگوي
كه روز و شب آرام و خوردن مجوي
كز ايدر درفش منوچهر شاه
سوي دژ فرستد همي با سپاه
تو با او به نيك و به بد يار باش
نگهبان دژ باش و بيدار باش
چو دژبان چنين گفتها را شنيد
همان مهر انگشتري را بديد
همان گه در دژ گشادند باز
بديد آشكارا ندانست راز
نگر تا سخنگوي دهقان چه گفت
كه راز دل آن ديد كو دل نهفت
مرا و ترا بندگي پيشه باد
ابا پيشهمان نيز انديشه باد
به نيك و به بد هر چه شايد بدن
ببايد همي داستهانها زدن
چو دژدار و چون قارن رزمجوي
يكايك بروي اندر آورده روي
يكي بدسگال و يكي ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل
همي جست آن روز تا شب زمان
نه آگاه دژدار از آن بدگمان
به بيگانه بر مهر خويشي نهاد
بداد از گزافه سر و دژ بباد
چو شب روز شد قارن رزمخواه
درفشي برافراخت چون گرد ماه
خروشيد و بنمود يك يك نشان
به شيروي و گردان گردنكشان
چو شيروي ديد آن درفش يلي
به كين روي بنهاد با پردلي
در حصن بگرفت و اندر نهاد
سران را ز خون بر سر افسر نهاد
به يك دست قارن به يك دست شير
به سر گرز و تيغ آتش و آب زير
چو خورشيد بر تيغ گنبد رسيد
نه آيين دژ بد نه دژبان پديد
نه دژ بود گفتي نه كشتي بر آب
يكي دود ديدي سراندر سحاب
درخشيدن آتش و باد خاست
خروش سواران و فرياد خاست
چو خورشيد تابان ز بالا بگشت
چه آن دژ نمود و چه آن پهن دشت
بكشتند ازيشان فزون از شمار
همي دود از آتش برآمد چوقار
همه روي دريا شده قيرگون
همه روي صحرا شده جوي خون
يكايك به شاه آمد اين آگهي
كه سام آمد از كوه با فرهي
بدان آگهي شد منوچهر شاد
بسي از جهان آفرين كرد ياد
بفرمود تا نوذر نامدار
شود تازيان پيش سام سوار
كند آفرين كياني براوي
بدان شادماني كه بگشاد روي
بفرمايدش تا سوي شهريار
شود تا سخنها كند خواستار
ببيند يكي روي دستان سام
به ديدار ايشان شود شادكام
وزين جا سوي زابلستان شود
برآيين خسروپرستان شود
چو نوذر بر سام نيرم رسيد
يكي نو جهان پهلوان را بديد
فرود آمد از باره سام سوار
گرفتند مر يكديگر را كنار
ز شاه و ز گردان بپرسيد سام
ازيشان بدو داد نوذر پيام
چو بشنيد پيغام شاه بزرگ
زمين را ببوسيد سام سترگ
دوان سوي درگاه بنهاد روي
چنان كش بفرمود ديهيم جوي
چو آمد به نزديكي شهريار
سپهبد پذيره شدش از كنار
درفش منوچهر چون ديد سام
پياده شد از باره بگذارد گام
منوچهر فرمود تا برنشست
مر آن پاكدل گرد خسروپرست
سوي تخت و ايوان نهادند روي
چه ديهيم دار و چه ديهيم جوي
منوچهر برگاه بنشست شاد
كلاه بزرگي به سر برنهاد
به يك دست قارن به يك دست سام
نشستند روشندل و شادكام
پس آراسته زال را پيش شاه
برزين عمود و برزين كلاه
گرازان بياورد سالار بار
شگفتي بماند اندرو شهريار
بران بر ز بالاي آن خوب چهر
تو گفتي كه آرام جانست و مهر
چنين گفت مر سام را شهريار
كه از من تو اين را به زنهاردار
بخيره ميازارش از هيچ روي
به كس شادمانه مشو جز بدوي
كه فر كيان دارد و چنگ شير
دل هوشمندان و آهنگ شير
پس از كار سيمرغ و كوه بلند
وزان تا چرا خوار شد ارجمند
يكايك همه سام با او بگفت
هم از آشكارا هم اندر نهفت
وز افگندن زال بگشاد راز
كه چون گشت با او سپهر از فراز
سرانجام گيتي ز سيمرغ و زال
پر از داستان شد به بسيار سال
برفتم به فرمان گيهان خداي
به البرز كوه اندر آن زشت جاي
يكي كوه ديدم سراندر سحاب
سپهريست گفتي ز خارا بر آب
برو بر نشيمي چو كاخ بلند
ز هر سوي برو بسته راه گزند
بدو اندرون بچهٔ مرغ و زال
تو گفتي كه هستند هر دو همال
همي بوي مهر آمد از باد اوي
به دل راحت آمد هم از ياد اوي
ابا داور راست گفتم به راز
كه اي آفرينندهٔ بينياز
رسيده بهر جاي برهان تو
نگردد فلك جز به فرمان تو
يكي بندهام با تني پرگناه
به پيش خداوند خورشيد و ماه
اميدم به بخشايش تست بس
به چيزي دگر نيستم دسترس
تو اين بندهٔ مرغ پرورده را
به خواري و زاري برآورده را
همي پر پوشد بجاي حرير
مزد گوشت هنگام پستان شير
به بد مهري من روانم مسوز
به من باز بخش و دلم برفروز
به فرمان يزدان چو اين گفته شد
نيايش همانگه پذيرفته شد
بزد پر سيمرغ و بر شد به ابر
همي حلقه زد بر سر مرد گبر
ز كوه اندر آمد چو ابر بهار
گرفته تن زال را بر كنار
به پيش من آورد چون دايهاي
كه در مهر باشد ورا مايهاي
من آوردمش نزد شاه جهان
همه آشكاراش كردم نهان
بفرمود پس شاه با موبدان
ستارهشناسان و هم بخردان
كه جويند تا اختر زال چيست
بران اختر از بخت سالار كيست
چو گيرد بلندي چه خواهد بدن
همي داستان از چه خواهد زدن
ستارهشناسان هم اندر زمان
از اختر گرفتند پيدا نشان
بگفتند باشاه ديهيم دار
كه شادان بزي تا بود روزگار
كه او پهلواني بود نامدار
سرافراز و هشيار و گرد و سوار
چو بنشنيد شاه اين سخن شاد شد
دل پهلوان از غم آزاد شد
يكي خلعتي ساخت شاه زمين
كه كردند هر كس بدو آفرين
از اسپان تازي به زرين ستام
ز شمشير هندي به زرين نيام
ز دينار و خز و ز ياقوت و زر
ز گستردنيهاي بسيار مر
غلامان رومي به ديباي روم
همه گوهرش پيكر و زرش بوم
زبرجد طبقها و پيروزه جام
چه از زر سرخ و چه از سيم خام
پر از مشك و كافور و پر زعفران
همه پيش بردند فرمان بران
همان جوشن و ترگ و برگستوان
همان نيزه و تير و گرز گران
همان تخت پيروزه و تاج زر
همام مهر ياقوت و زرين كمر
وزان پس منوچهر عهدي نوشت
سراسر ستايش بسان بهشت
همه كابل و زابل و ماي و هند
ز درياي چين تا به درياي سند
ز زابلستان تا بدان روي بست
به نوي نوشتند عهدي درست
چو اين عهد و خلعت بياراستند
پس اسپ جهان پهلوان خواستند
چو اين كرده شد سام بر پاي خاست
كه اي مهربان مهتر داد و راست
ز ماهي بر انديشه تا چرخ ماه
چو تو شاه ننهاد بر سر كلاه
به مهر و به داد و به خوي و خرد
زمانه همي از تو رامش برد
همه گنج گيتي به چشم تو خوار
مبادا ز تو نام تو يادگار
فرود آمد و تخت را داد بوس
ببستند بر كوههٔ پيل كوس
سوي زابلستان نهادند روي
نظاره برو بر همه شهر و كوي
چو آمد به نزديكي نيمروز
خبر شد ز سالار گيتي فروز
بياراسته سيستان چون بهشت
گلش مشك سارابد و زر خشت
بسي مشك و دينار برريختند
بسي زعفران و درم بيختند
يكي شادماني بد اندر جهان
سراسر ميان كهان و مهان
هر آنجا كه بد مهتري نامجوي
ز گيتي سوي سام بنهاد روي
كه فرخنده بادا پي اين جوان
برين پاك دل نامور پهلوان
چو بر پهلوان آفرين خواندند
ابر زال زر گوهر افشاندند
نشست آنگهي سام با زيب و جام
همي داد چيز و همي راند كام
كسي كو به خلعت سزاوار بود
خردمند بود و جهاندار بود
براندازهشان خلعت آراستند
همه پايهٔ برتري خواستند
جهانديدگان را ز كشور بخواند
سخنهاي بايسته چندي براند
چنين گفت با نامور بخردان
كه اي پاك و بيدار دل موبدان
چنين است فرمان هشيار شاه
كه لشكر همي راند بايد به راه
سوي گرگساران و مازندران
همي راند خواهم سپاهي گران
بماند به نزد شما اين پسر
كه همتاي جانست و جفت جگر
دل و جانم ايدر بماند همي
مژه خون دل برفشاند همي
بگاه جواني و كند آوري
يكي بيهده ساختم داوري
پسر داد يزدان بيانداختم
ز بيدانشي ارج نشناختم
گرانمايه سيمرغ برداشتش
همان آفريننده بگماشتش
بپرورد او را چو سرو بلند
مرا خوار بد مرغ را ارجمند
چو هنگام بخشايش آمد فراز
جهاندار يزدان بمن داد باز
بدانيد كاين زينهار منست
به نزد شما يادگار منست
گراميش داريد و پندش دهيد
همه راه و راي بلندش دهيد
سوي زال كرد آنگهي سام روي
كه داد و دهش گير و آرام جوي
چنان دان كه زابلستان خان تست
جهان سر به سر زير فرمان تست
ترا خان و مان بايد آبادتر
دل دوستداران تو شادتر
كليد در گنجها پيش تست
دلم شاد و غمگين به كم بيش تست
به سام آنگهي گفت زال جوان
كه چون زيست خواهم من ايدر نوان
جدا پيشتر زين كجا داشتي
مدارم كه آمد گه آشتي
كسي كو ز مادر گنه كار زاد
من آنم سزد گر بنالم ز داد
گهي زير چنگال مرغ اندرون
چميدن به خاك و چريدن ز خون
كنون دور ماندم ز پروردگار
چنين پروراند مرا روزگار
ز گل بهرهٔ من بجز خار نيست
بدين با جهاندار پيگار نيست
بدو گفت پرداختن دل سزاست
بپرداز و بر گوي هرچت هواست
ستاره شمر مرد اخترگراي
چنين زد ترا ز اختر نيك راي
كه ايدر ترا باشد آرامگاه
هم ايدر سپاه و هم ايدر كلاه
گذر نيست بر حكم گردان سپهر
هم ايدر بگسترد بايدت مهر
كنون گرد خويش اندرآور گروه
سواران و مردان دانش پژوه
بياموز و بشنو ز هر دانشي
كه يابي ز هر دانشي رامشي
ز خورد و ز بخشش مياساي هيچ
همه دانش و داد دادن بسيچ
بگفت اين و برخاست آواي كوس
هوا قيرگون شد زمين آبنوس
خروشيدن زنگ و هندي دراي
برآمد ز دهليز پرده سراي
سپهبد سوي جنگ بنهاد روي
يكي لشكري ساخته جنگجوي
بشد زال با او دو منزل براه
بدان تا پدر چون گذارد سپاه
پدر زال را تنگ در برگرفت
شگفتي خروشيدن اندر گرفت
بفرمود تا بازگردد ز راه
شود شادمان سوي تخت و كلاه
بيامد پر انديشه دستان سام
كه تا چون زيد تا بود نيك نام
نشست از بر نامور تخت عاج
به سر بر نهاد آن فروزنده تاج
ابا ياره و گرزهٔ گاو سر
ابا طوق زرين و زرين كمر
ز هر كشوري موبدانرا بخواند
پژوهيد هر كار و هر چيز راند
ستاره شناسان و دين آوران
سواران جنگي و كينآوران
شب و روز بودند با او به هم
زدندي همي راي بر بيش و كم
چنان گشت زال از بس آموختن
تو گفتي ستارهست از افروختن
به راي و به دانش به جايي رسيد
كه چون خويشتن در جهان كس نديد
بدين سان همي گشت گردان سپهر
ابر سام و بر زال گسترده مهر
كنون پرشگفتي يكي داستان
بپيوندم از گفتهٔ باستان
نگه كن كه مر سام را روزگار
چه بازي نمود اي پسر گوش دار
نبود ايچ فرزند مرسام را
دلش بود جويندهٔ كام را
نگاري بد اندر شبستان اوي
ز گلبرگ رخ داشت و ز مشك موي
از آن ماهش اميد فرزند بود
كه خورشيد چهر و برومند بود
ز سام نريمان همو بارداشت
ز بارگران تنش آزار داشت
ز مادر جدا شد بران چند روز
نگاري چو خورشيد گيتي فروز
به چهره چنان بود تابنده شيد
وليكن همه موي بودش سپيد
پسر چون ز مادر بران گونه زاد
نكردند يك هفته بر سام ياد
شبستان آن نامور پهلوان
همه پيش آن خرد كودك نوان
كسي سام يل را نيارست گفت
كه فرزند پير آمد از خوب جفت
يكي دايه بودش به كردار شير
بر پهلوان اندر آمد دلير
كه بر سام يل روز فرخنده باد
دل بدسگالان او كنده باد
پس پردهٔ تو در اي نامجوي
يكي پور پاك آمد از ماه روي
تنش نقرهٔ سيم و رخ چون بهشت
برو بر نبيني يك اندام زشت
از آهو همان كش سپيدست موي
چنين بود بخش تو اي نامجوي
فرود آمد از تخت سام سوار
به پرده درآمد سوي نوبهار
چو فرزند را ديد مويش سپيد
ببود از جهان سر به سر نااميد
سوي آسمان سربرآورد راست
ز دادآور آنگاه فرياد خواست
كه اي برتر از كژي و كاستي
بهي زان فزايد كه تو خواستي
اگر من گناهي گران كردهام
وگر كيش آهرمن آوردهام
به پوزش مگر كردگار جهان
به من بر ببخشايد اندر نهان
بپيچد همي تيره جانم ز شرم
بجوشد همي در دلم خون گرم
چو آيند و پرسند گردنكشان
چه گويم ازين بچهٔ بدنشان
چه گويم كه اين بچهٔ ديو چيست
پلنگ و دورنگست و گرنه پريست
ازين ننگ بگذارم ايران زمين
نخواهم برين بوم و بر آفرين
بفرمود پس تاش برداشتند
از آن بوم و بر دور بگذاشتند
بجايي كه سيمرغ را خانه بود
بدان خانه اين خرد بيگانه بود
نهادند بر كوه و گشتند باز
برآمد برين روزگاري دراز
چنان پهلوان زادهٔ بيگناه
ندانست رنگ سپيد از سياه
پدر مهر و پيوند بفگند خوار
جفا كرد بر كودك شيرخوار
يكي داستان زد برين نره شير
كجا بچه را كرده بد شير سير
كه گر من ترا خون دل دادمي
سپاس ايچ بر سرت ننهادمي
كه تو خود مرا ديده و هم دلي
دلم بگسلد گر زمن بگسلي
چو سيمرغ را بچه شد گرسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
يكي شيرخواره خروشنده ديد
زمين را چو درياي جوشنده ديد
ز خاراش گهواره و دايه خاك
تن از جامه دور و لب از شير پاك
به گرد اندرش تيره خاك نژند
به سر برش خورشيد گشته بلند
پلنگش بدي كاشكي مام و باب
مگر سايهاي يافتي ز آفتاب
فرود آمد از ابر سيمرغ و چنگ
بزد برگرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز كوه
كه بودش بدانجا كنام و گروه
سوي بچگان برد تا بشكرند
بدان نالهٔ زار او ننگرند
ببخشود يزدان نيكيدهش
كجا بودني داشت اندر بوش
نگه كرد سيمرغ با بچگان
بران خرد خون از دو ديده چكان
شگفتي برو بر فگندند مهر
بماندند خيره بدان خوب چهر
شكاري كه نازكتر آن برگزيد
كه بيشير مهمان همي خون مزيد
بدين گونه تا روزگاري دراز
برآورد داننده بگشاد راز
چو آن كودك خرد پر مايه گشت
برآن كوه بر روزگاري گذشت
يكي مرد شد چون يكي زاد سرو
برش كوه سيمين ميانش چو غرو
نشانش پراگنده شد در جهان
بد و نيك هرگز نماند نهان
به سام نريمان رسيد آگهي
از آن نيك پي پور با فرهي
شبي از شبان داغ دل خفته بود
ز كار زمانه برآشفته بود
چنان ديد در خواب كز هندوان
يكي مرد بر تازي اسپ دوان
ورا مژده دادي به فرزند او
بران برز شاخ برومند او
چو بيدار شد موبدان را بخواند
ازين در سخن چندگونه براند
چه گوييد گفت اندرين داستان
خردتان برين هست همداستان
هر آنكس كه بودند پير و جوان
زبان برگشادند بر پهلوان
كه بر سنگ و بر خاك شير و پلنگ
چه ماهي به دريا درون با نهنگ
همه بچه را پرورانندهاند
ستايش به يزدان رسانندهاند
تو پيمان نيكي دهش بشكني
چنان بيگنه بچه را بفگني
بيزدان كنون سوي پوزش گراي
كه اويست بر نيكويي رهنماي
چو شب تيره شد راي خواب آمدش
از انديشهٔ دل شتاب آمدش
چنان ديد در خواب كز كوه هند
درفشي برافراشتندي بلند
جواني پديد آمدي خوب روي
سپاهي گران از پس پشت اوي
بدست چپش بر يكي موبدي
سوي راستش نامور بخردي
يكي پيش سام آمدي زان دو مرد
زبان بر گشادي بگفتار سرد
كه اي مرد بيباك ناپاك راي
دل و ديده شسته ز شرم خداي
ترا دايه گر مرغ شايد همي
پس اين پهلواني چه بايد همي
گر آهوست بر مرد موي سپيد
ترا ريش و سرگشت چون خنگ بيد
پس از آفريننده بيزار شو
كه در تنت هر روز رنگيست نو
پسر گر به نزديك تو بود خوار
كنون هست پروردهٔ كردگار
كزو مهربانتر ورا دايه نيست
ترا خود به مهر اندرون مايه نيست
به خواب اندرون بر خروشيد سام
چو شير ژيان كاندر آيد به دام
چو بيدار شد بخردانرا بخواند
سران سپه را همه برنشاند
بيامد دمان سوي آن كوهسار
كه افگندگان را كند خواستار
سراندر ثريا يكي كوه ديد
كه گفتي ستاره بخواهد كشيد
نشيمي ازو بركشيده بلند
كه نايد ز كيوان برو بر گزند
فرو برده از شيز و صندل عمود
يك اندر دگر ساخته چوب عود
بدان سنگ خارا نگه كرد سام
بدان هيبت مرغ و هول كنام
يكي كاخ بد تارك اندر سماك
نه از دست رنج و نه از آب و خاك
ره بر شدن جست و كي بود راه
دد و دام را بر چنان جايگاه
ابر آفريننده كرد آفرين
بماليد رخسارگان بر زمين
همي گفت كاي برتر از جايگاه
ز روشن روان و ز خورشيد و ماه
گرين كودك از پاك پشت منست
نه از تخم بد گوهر آهرمنست
از اين بر شدن بنده را دست گير
مرين پر گنه را تو اندرپذير
چنين گفت سيمرغ با پور سام
كه اي ديده رنج نشيم و كنام
پدر سام يل پهلوان جهان
سرافرازتر كس ميان مهان
بدين كوه فرزند جوي آمدست
ترا نزد او آب روي آمدست
روا باشد اكنون كه بردارمت
بيآزار نزديك او آرمت
به سيمرغ بنگر كه دستان چه گفت
كه سير آمدستي همانا ز جفت
نشيم تو رخشنده گاه منست
دو پر تو فر كلاه منست
چنين داد پاسخ كه گر تاج و گاه
ببيني و رسم كياني كلاه
مگر كاين نشيمت نيايد به كار
يكي آزمايش كن از روزگار
ابا خويشتن بر يكي پر من
خجسته بود سايهٔ فر من
گرت هيچ سختي بروي آورند
ور از نيك و بد گفتوگوي آورند
برآتش برافگن يكي پر من
ببيني هم اندر زمان فر من
كه در زير پرت بپروردهام
ابا بچگانت برآوردهام
همان گه بيايم چو ابر سياه
بيآزارت آرم بدين جايگاه
فرامش مكن مهر دايه ز دل
كه در دل مرا مهر تو دلگسل
دلش كرد پدرام و برداشتش
گرازان به ابر اندر افراشتش
ز پروازش آورد نزد پدر
رسيده به زير برش موي سر
تنش پيلوار و به رخ چون بهار
پدر چون بديدش بناليد زار
فرو برد سر پيش سيمرغ زود
نيايش همي بفرين برفزود
سراپاي كودك همي بنگريد
همي تاج و تخت كئي را سزيد
برو و بازوي شير و خورشيد روي
دل پهلوان دست شمشير جوي
سپيدش مژه ديدگان قيرگون
چو بسد لب و رخ به مانند خون
دل سام شد چون بهشت برين
بران پاك فرزند كرد آفرين
به من اي پسر گفت دل نرم كن
گذشته مكن ياد و دل گرم كن
منم كمترين بنده يزدان پرست
ازان پس كه آوردمت باز دست
پذيرفتهام از خداي بزرگ
كه دل بر تو هرگز ندارم سترگ
بجويم هواي تو ازنيك و بد
ازين پس چه خواهي تو چونان سزد
تنش را يكي پهلواني قباي
بپوشيد و از كوه بگزارد پاي
فرود آمد از كوه و بالاي خواست
همان جامهٔ خسرو آراي خواست
سپه يكسره پيش سام آمدند
گشاده دل و شادكام آمدند
تبيرهزنان پيش بردند پيل
برآمد يكي گرد مانند نيل
خروشيدن كوس با كرناي
همان زنگ زرين و هندي دراي
سواران همه نعره برداشتند
بدان خرمي راه بگذاشتند
چو اندر هوا شب علم برگشاد
شد آن روي روميش زنگي نژاد
بران دشت هامون فرود آمدند
بخفتند و يكبار دم بر زدند
چو بر چرخ گردان درفشنده شيد
يكي خيمه زد از حرير سپيد
به شادي به شهر اندرون آمدند
ابا پهلواني فزون آمدند
چنان بد كه مهراب روزي پگاه
برفت و بيامد ازان بارگاه
گذر كرد سوي شبستان خويش
همي گشت بر گرد بستان خويش
دو خورشيد بود اندر ايوان او
چو سيندخت و رودابهٔ ماه روي
بياراسته همچو باغ بهار
سراپاي پر بوي و رنگ و نگار
شگفتي برودابه اندر بماند
همي نام يزدان بروبر بخواند
يكي سرو ديد از برش گرد ماه
نهاده ز عنبر به سر بر كلاه
به ديبا و گوهر بياراسته
بسان بهشتي پر از خواسته
بپرسيد سيندخت مهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را
كه چون رفتي امروز و چون آمدي
كه كوتاه باد از تو دست بدي
چه مردست اين پير سر پور سام
همي تخت ياد آيدش گر كنام
خوي مردمي هيچ دارد همي
پي نامداران سپارد همي
چنين داد مهراب پاسخ بدوي
كه اي سرو سيمين بر ماه روي
به گيتي در از پهلوانان گرد
پي زال زر كس نيارد سپرد
چو دست و عنانش بر ايوان نگار
نبيني نه بر زين چنو يك سوار
دل شير نر دارد و زور پيل
دو دستش به كردار درياي نيل
چو برگاه باشد درافشان بود
چو در جنگ باشد سرافشان بود
رخش پژمرانندهٔ ارغوان
جوان سال و بيدار و بختش جوان
به كين اندرون چون نهنگ بلاست
به زين اندرون تيز چنگ اژدهاست
نشانندهٔ خاك در كين بخون
فشانندهٔ خنجر آبگون
از آهو همان كش سپيدست موي
بگويد سخن مردم عيب جوي
سپيدي مويش بزيبد همي
تو گويي كه دلها فريبد همي
چو بشنيد رودابه آن گفتگوي
برافروخت و گلنارگون كرد روي
دلش گشت پرآتش از مهر زال
ازو دور شد خورد و آرام و هال
چو بگرفت جاي خرد آرزوي
دگر شد به راي و به آيين و خوي
چنان بد كه روزي چنان كرد راي
كه در پادشاهي بجنبد ز جاي
برون رفت با ويژهگردان خويش
كه با او يكي بودشان راي و كيش
سوي كشور هندوان كرد راي
سوي كابل و دنبر و مرغ و ماي
به هر جايگاهي بياراستي
مي و رود و رامشگران خواستي
گشاده در گنج و افگنده رنج
برآيين و رسم سراي سپنج
ز زابل به كابل رسيد آن زمان
گرازان و خندان و دل شادمان
يكي پادشا بود مهراب نام
زبر دست با گنج و گسترده كام
به بالا به كردار آزاده سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تذرو
دل بخردان داشت و مغز ردان
دو كتف يلان و هش موبدان
ز ضحاك تازي گهر داشتي
به كابل همه بوم و برداشتي
همي داد هر سال مر سام ساو
كه با او به رزمش نبود ايچ تاو
چو آگه شد از كار دستان سام
ز كابل بيامد بهنگام بام
ابا گنج و اسپان آراسته
غلامان و هر گونهاي خواسته
ز دينار و ياقوت و مشك و عبير
ز ديباي زربفت و چيني حرير
يكي تاج با گوهر شاهوار
يكي طوق زرين زبرجد نگار
چو آمد به دستان سام آگهي
كه مهراب آمد بدين فرهي
پذيره شدش زال و بنواختش
به آيين يكي پايگه ساختش
سوي تخت پيروزه باز آمدند
گشاده دل و بزم ساز آمدند
يكي پهلواني نهادند خوان
نشستند بر خوان با فرخان
گسارندهٔ مي ميآورد و جام
نگه كرد مهراب را پورسام
خوش آمد هماناش ديدار او
دلش تيز تر گشت در كار او
چو مهراب برخاست از خوان زال
نگه كرد زال اندر آن برز و يال
چنين گفت با مهتران زال زر
كه زيبندهتر زين كه بندد كمر
يكي نامدار از ميان مهان
چنين گفت كاي پهلوان جهان
پس پردهٔ او يكي دخترست
كه رويش ز خورشيد روشنترست
ز سر تا به پايش به كردار عاج
به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
بران سفت سيمنش مشكين كمند
سرش گشته چون حلقهٔ پايبند
رخانش چو گلنار و لب ناردان
ز سيمين برش رسته دو ناروان
دو چشمش بسان دو نرگس بباغ
مژه تيرگي برده از پر زاغ
دو ابرو بسان كمان طراز
برو توز پوشيده ازمشك ناز
بهشتيست سرتاسر آراسته
پر آرايش و رامش و خواسته
برآورد مر زال را دل به جوش
چنان شد كزو رفت آرام وهوش
شب آمد پر انديشه بنشست زال
به ناديده برگشت بيخورد و هال
چو زد بر سر كوه بر تيغ شيد
چو ياقوت شد روي گيتي سپيد
در بار بگشاد دستان سام
برفتند گردان به زرين نيام
در پهلوان را بياراستند
چو بالاي پرمايگان خواستند
برون رفت مهراب كابل خداي
سوي خيمهٔ زال زابل خداي
چو آمد به نزديكي بارگاه
خروش آمد از در كه بگشاي راه
بر پهلوان اندرون رفت گو
بسان درختي پر از بار نو
دل زال شد شاد و بنواختش
ازان انجمن سر برافراختش
بپرسيد كز من چه خواهي بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تيغ و كلاه
بدو گفت مهراب كاي پادشا
سرافراز و پيروز و فرمان روا
مرا آرزو در زمانه يكيست
كه آن آرزو بر تو دشوار نيست
كه آيي به شادي سوي خان من
چو خورشيد روشن كني جان من
چنين داد پاسخ كه اين راي نيست
به خان تو اندر مرا جاي نيست
نباشد بدين سام همداستان
همان شاه چون بشنود داستان
كه ما ميگساريم و مستان شويم
سوي خانهٔ بت پرستان شويم
جزان هر چه گويي تو پاسخ دهم
به ديدار تو راي فرخ نهم
چو بشنيد مهراب كرد آفرين
به دل زال را خواند ناپاك دين
خرامان برفت از بر تخت اوي
همي آفرين خواند بر بخت اوي
چو دستان سام از پسش بنگريد
ستودش فراوان چنان چون سزيد
ازان كو نه هم دين و هم راه بود
زبان از ستودنش كوتاه بود
برو هيچكس چشم نگماشتند
مر او را ز ديوانگان داشتند
چو روشن دل پهلوان را بدوي
چنان گرم ديدند با گفتوگوي
مر او را ستودند يك يك مهان
همان كز پس پرده بودش نهان
ز بالا و ديدار و آهستگي
ز بايستگي هم ز شايستگي
دل زال يكباره ديوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت
سپهدار تازي سر راستان
بگويد برين بر يكي داستان
كه تا زندهام چرمه جفت منست
خم چرخ گردان نهفت منست
عروسم نبايد كه رعنا شوم
به نزد خردمند رسوا شوم
از انديشگان زال شد خسته دل
بران كار بنهاد پيوسته دل
همي بود پيچان دل از گفتوگوي
مگر تيره گردد ازين آبروي
همي گشت يكچند بر سر سپهر
دل زال آگنده يكسر بمهر
رسيدند خوبان به درگاه كاخ
به دست اندرون هر يك از گل دو شاخ
نگه كرد دربان برآراست جنگ
زبان كرد گستاخ و دل كرد تنگ
كه بيگه ز درگاه بيرون شويد
شگفت آيدم تا شما چون شويد
بتان پاسخش را بياراستند
به تنگي دل از جاي برخاستند
كه امروز روزي دگر گونه نيست
به راه گلان ديو واژونه نيست
بهار آمد ازگلستان گل چنيم
ز روي زمين شاخ سنبل چنيم
نگهبان در گفت كامروز كار
نبايد گرفتن بدان هم شمار
كه زال سپهبد بكابل نبود
سراپردهٔ شاه زابل نبود
نبينيد كز كاخ كابل خداي
به زين اندر آرد بشبگير پاي
اگرتان ببيند چنين گل بدست
كند بر زمينتان هم آنگاه پست
شدند اندر ايوان بتان طراز
نشستند و با ماه گفتند راز
نهادند دينار و گوهر به پيش
بپرسيد رودابه از كم و بيش
كه چون بودتان كار با پور سام
بديدن بهست ار بواز و نام
پري چهره هر پنج بشتافتند
چو با ماه جاي سخن يافتند
كه مرديست برسان سرو سهي
همش زيب و هم فر شاهنشهي
همش رنگ و بوي و همش قد و شاخ
سواري ميان لاغر و بر فراخ
دو چشمش چو دو نرگس قيرگون
لبانش چو بسد رخانش چو خون
كف و ساعدش چو كف شير نر
هيون ران و موبد دل و شاه فر
سراسر سپيدست مويش برنگ
از آهو همين است و اين نيست ننگ
سر جعد آن پهلوان جهان
چو سيمين زره بر گل ارغوان
كه گويي همي خود چنان بايدي
وگر نيستي مهر نفزايدي
به ديار تو دادهايمش نويد
ز ما بازگشتست دل پراميد
كنون چارهٔ كار مهمان بساز
بفرماي تا بر چه گرديم باز
چنين گفت با بندگان سرو بن
كه ديگر شدستي به راي و سخن
همان زال كو مرغ پرورده بود
چنان پير سر بود و پژمرده بود
به ديدار شد چون گل ارغوان
سهي قد و زيبا رخ و پهلوان
رخ من به پيشش بياراستي
به گفتار و زان پس بهاخواستي
همي گفت و لب را پر از خنده داشت
رخان هم چو گلنار آگنده داشت
پرستنده با بانوي ماهروي
چنين گفت كاكنون ره چاره جوي
كه يزدان هر آنچت هوا بود داد
سرانجام اين كار فرخنده باد
يكي خانه بودش چو خرم بهار
ز چهر بزرگان برو بر نگار
به ديباي چيني بياراستند
طبقهاي زرين بپيراستند
عقيق و زبرجد برو ريختند
مي و مشك و عنبر برآميختند
همه زر و پيروزه بد جامشان
به روشن گلاب اندر آشامشان
بنفشه گل و نرگس و ارغوان
سمن شاخ و سنبل به ديگر كران
از آن خانهٔ دخت خورشيد روي
برآمد همي تا به خورشيد بوي
پرستنده برخاست از پيش اوي
بدان چاره بيچاره بنهاد روي
به ديباي رومي بياراستند
سر زلف برگل بپيراستند
برفتند هر پنج تا رودبار
ز هر بوي و رنگي چو خرم بهار
مه فرودين وسر سال بود
لب رود لشكرگه زال بود
همي گل چدند از لب رودبار
رخان چون گلستان و گل در كنار
نگه كرد دستان ز تخت بلند
بپرسيد كاين گل پرستان كيند
چنين گفت گوينده با پهلوان
كه از كاخ مهراب روشن روان
پرستندگان را سوي گلستان
فرستد همي ماه كابلستان
به نزد پري چهرگان رفت زال
كمان خواست از ترك و بفراخت يال
پياده همي رفت جويان شكار
خشيشار ديد اندر آن رودبار
كمان ترك گلرخ به زه بر نهاد
به دست جهان پهلوان در نهاد
نگه كرد تا مرغ برخاست ز آب
يكي تيره بنداخت اندر شتاب
ز پروازش آورد گردان فرود
چكان خون و وشي شده آب رود
بترك آنگهي گفت زان سو گذر
بياور تو آن مرغ افگنده پر
به كشتي گذر كرد ترك سترگ
خراميد نزد پرستنده ترك
پرستنده پرسيد كاي پهلوان
سخن گوي و بگشاي شيرين زبان
كه اين شير بازو گو پيلتن
چه مردست و شاه كدام انجمن
كه بگشاد زين گونه تير از كمان
چه سنجد به پيش اندرش بدگمان
نديديم زيبنده تر زين سوار
به تير و كمان بر چنين كامگار
پري روي دندان به لب برنهاد
مكن گفت ازين گونه از شاه ياد
شه نيمروزست فرزند سام
كه دستانش خوانند شاهان به نام
بگردد جهان گر بگردد سوار
ازين سان نبيند يكي نامدار
پرستنده با كودك ماه روي
بخنديد و گفتش كه چندين مگوي
كه ماهيست مهراب را در سراي
به يك سر ز شاه تو برتر بپاي
به بالاي ساج است و همرنگ عاج
يكي ايزدي بر سر از مشك تاج
دو نرگس دژم و دو ابرو به خم
ستون دو ابرو چو سيمين قلم
دهانش به تنگي دل مستمند
سر زلف چون حلقهٔ پايبند
دو جادوش پر خواب و پرآب روي
پر از لاله رخسار و پر مشك موي
نفس را مگر بر لبش راه نيست
چنو در جهان نيز يك ماه نيست
پرستندگان هر يكي آشكار
همي كرد وصف رخ آن نگار
بدين چاره تا آن لب لعل فام
كند آشنا با لب پور سام
چنين گفت با بندگان خوب چهر
كه با ماه خوبست رخشنده مهر
وليكن به گفتن مگر روي نيست
بود كاب را ره بدين جوي نيست
دلاور كه پرهيز جويد ز جفت
بماند بساني اندر نهفت
بدان تاش دختر نباشد ز بن
نبايد شنيدنش ننگ سخن
چنين گفت مر جفت را باز نر
چو بر خايه بنشست و گسترد پر
كزين خايه گر مايه بيرون كنم
ز پشت پدر خايه بيرون كنم
ازيشان چو برگشت خندان غلام
بپرسيد از و نامور پور سام
كه با تو چه گفت آن كه خندان شدي
گشاده لب و سيم دندان شدي
بگفت آنچه بشنيد با پهلوان
ز شادي دل پهلوان شد جوان
چنين گفت با ريدك ماه روي
كه رو مر پرستندگان را بگوي
كه از گلستان يك زمان مگذريد
مگر با گل از باغ گوهر بريد
درم خواست و دينار و گوهر ز گنج
گرانمايه ديباي زربفت پنج
بفرمود كاين نزد ايشان بريد
كسي را مگوئيد و پنهان بريد
نبايد شدن شان سوي كاخ باز
بدان تا پيامي فرستم براز
برفتند زي ماه رخسار پنج
ابا گرم گفتار و دينار و گنج
بديشان سپردند زر و گهر
پيام جهان پهلوان زال زر
پرستنده با ماه ديدار گفت
كه هرگز نماند سخن در نهفت
مگر آنكه باشد ميان دو تن
سه تن نانهانست و چار انجمن
بگوي اي خردمند پاكيزه راي
سخن گر به رازست با ما سراي
پرستنده گفتند يك با دگر
كه آمد به دام اندرون شير نر
كنون كار رودابه و كام زال
به جاي آمد و اين بود نيك فال
بيامد سيه چشم گنجور شاه
كه بود اندر آن كار دستور شاه
سخن هر چه بشنيد از آن دلنواز
همي گفت پيش سپهبد به راز
سپهبد خراميد تا گلستان
بر اميد خورشيد كابلستان
پري روي گلرخ بتان طراز
برفتند و بردند پيشش نماز
سپهبد بپرسيد ازيشان سخن
ز بالا و ديدار آن سرو بن
ز گفتار و ديدار و راي و خرد
بدان تا به خوي وي اندر خورد
بگوييد با من يكايك سخن
به كژي نگر نفگنيد ايچ بن
اگر راستيتان بود گفتوگوي
به نزديك من تان بود آبروي
وگر هيچ كژي گماني برم
به زير پي پيلتان بسپرم
رخ لاله رخ گشت چون سندروس
به پيش سپهبد زمين داد بوس
چنين گفت كز مادر اندر جهان
نزايد كس اندر ميان مهان
به ديدار سام و به بالاي او
به پاكي دل و دانش و راي او
دگر چون تو اي پهلوان دلير
بدين برز بالا و بازوي شير
همي ميچكد گويي از روي تو
عبيرست گويي مگر بوي تو
سه ديگر چو رودابهٔ ماه روي
يكي سرو سيمست با رنگ و بوي
ز سر تا به پايش گلست وسمن
به سرو سهي بر سهيل يمن
از آن گنبد سيم سر بر زمين
فرو هشته بر گل كمند از كمين
به مشك و به عنبر سرش بافته
به ياقوت و زمرد تنش تافته
سر زلف و جعدش چو مشكين زره
فگندست گويي گره بر گره
ده انگشت برسان سيمين قلم
برو كرده از غاليه صدرقم
بت آراي چون او نبيند بچين
برو ماه و پروين كنند آفرين
سپهبد پرستنده را گفت گرم
سخنهاي شيرين به آواي نرم
كه اكنون چه چارست با من بگوي
يكي راه جستن به نزديك اوي
كه ما را دل و جان پر از مهر اوست
همه آرزو ديدن چهر اوست
پرستنده گفتا چو فرمان دهي
گذاريم تا كاخ سرو سهي
ز فرخنده راي جهان پهلوان
ز گفتار و ديدار روشن روان
فريبيم و گوييم هر گونهاي
ميان اندرون نيست واژونهاي
سرمشك بويش به دام آوريم
لبش زي لب پور سام آوريم
خرامد مگر پهلوان با كمند
به نزديك ديوار كاخ بلند
كند حلقه در گردن كنگره
شود شير شاد از شكار بره
برفتند خوبان و برگشت زال
دلش گشت با كام و شادي همال
ورا پنج ترك پرستنده بود
پرستنده و مهربان بنده بود
بدان بندگان خردمند گفت
كه بگشاد خواهم نهان از نهفت
شما يك به يك رازدار منيد
پرستنده و غمگسار منيد
بدانيد هر پنج و آگه بويد
همه ساله با بخت همره بويد
كه من عاشقم همچو بحر دمان
ازو بر شده موج تا آسمان
پر از پور سامست روشن دلم
به خواب اندر انديشه زو نگسلم
هميشه دلم در غم مهر اوست
شب و روزم انديشهٔ چهر اوست
كنون اين سخن را چه درمان كنيد
چگوييد و با من چه پيمان كنيد
يكي چاره بايد كنون ساختن
دل و جانم از رنج پرداختن
پرستندگان را شگفت آمد آن
كه بيكاري آمد ز دخت ردان
همه پاسخش را بياراستند
چو اهرمن از جاي برخاستند
كه اي افسر بانوان جهان
سرافراز بر دختران مهان
ستوده ز هندوستان تا به چين
ميان بتان در چو روشن نگين
به بالاي تو بر چمن سرو نيست
چو رخسار تو تابش پرو نيست
نگار رخ تو ز قنوج و راي
فرستد همي سوي خاور خداي
ترا خود بديده درون شرم نيست
پدر را به نزد تو آزرم نيست
كه آن را كه اندازد از بر پدر
تو خواهي كه گيري مر او را به بر
كه پروردهٔ مرغ باشد به كوه
نشاني شده در ميان گروه
كس از مادران پير هرگز نزاد
نه ز آنكس كه زايد بباشد نژاد
چنين سرخ دو بسد شير بوي
شگفتي بود گر شود پيرجوي
جهاني سراسر پر از مهر تست
به ايوانها صورت چهرتست
ترا با چنين روي و بالاي و موي
ز چرخ چهارم خور آيدت شوي
چو رودابه گفتار ايشان شنيد
چو از باد آتش دلش بردميد
بريشان يكي بانگ برزد به خشم
بتابيد روي و بخوابيد چشم
وزان پس به چشم و به روي دژم
به ابرو ز خشم اندر آورد خم
چنين گفت كاين خام پيكارتان
شنيدن نيرزيد گفتارتان
نه قيصر بخواهم نه فغفور چين
نه از تاجداران ايران زمين
به بالاي من پور سامست زال
ابا بازوي شير و با برز و يال
گرش پيرخواني همي گر جوان
مرا او بجاي تنست و روان
مرا مهر او دل نديده گزيد
همان دوستي از شنيده گزيد
برو مهربانم به بر روي و موي
به سوي هنر گشتمش مهرجوي
پرستنده آگه شد از راز او
چو بشنيد دل خسته آواز او
به آواز گفتند ما بندهايم
به دل مهربان و پرستندهايم
نگه كن كنون تا چه فرمان دهي
نيايد ز فرمان تو جز بهي
يكي گفت زيشان كه اي سر و بن
نگر تا نداند كسي اين سخن
اگر جادويي بايد آموختن
به بند و فسون چشمها دوختن
بپريم با مرغ و جادو شويم
بپوييم و در چاره آهو شويم
مگر شاه را نزد ماه آوريم
به نزديك او پايگاه آوريم
لب سرخ رودابه پرخنده كرد
رخان معصفر سوي بنده كرد
كه اين گفته را گر شوي كاربند
درختي برومند كاري بلند
كه هر روز ياقوت بار آورد
برش تازيان بر كنار آورد
چو خورشيد تابان برآمد ز كوه
برفتند گردان همه همگروه
بديدند مر پهلوان را پگاه
وزان جايگه برگرفتند راه
سپهبد فرستاد خواننده را
كه خواند بزرگان داننده را
چو دستور فرزانه با موبدان
سرافراز گردان و فرخ ردان
به شادي بر پهلوان آمدند
خردمند و روشن روان آمدند
زبان تيز بگشاد دستان سام
لبي پر ز خنده دلي شادكام
نخست آفرين جهاندار كرد
دل موبد از خواب بيدار كرد
چنين گفت كز داور راد و پاك
دل ما پر اميد و ترس است و باك
به بخشايش اميد و ترس از گناه
به فرمانها ژرف كردن نگاه
ستودن مراو را چنان چون توان
شب و روز بودن به پيشش نوان
خداوند گردنده خورشيد و ماه
روان را به نيكي نماينده راه
بدويست گيهان خرم به پاي
همو داد و داور به هر دو سراي
بهار آرد و تيرماه و خزان
برآرد پر از ميوه دار رزان
جوان داردش گاه با رنگ و بوي
گهش پير بيني دژم كرده روي
ز فرمان و رايش كسي نگذرد
پي مور بي او زمين نسپرد
بدانگه كه لوح آفريد و قلم
بزد بر همه بودنيها رقم
جهان را فزايش ز جفت آفريد
كه از يك فزوني نيايد پديد
ز چرخ بلند اندر آمد سخن
سراسر همين است گيتي ز بن
زمانه به مردم شد آراسته
وزو ارج گيرد همي خواسته
اگر نيستي جفت اندر جهان
بماندي تواناي اندر نهان
و ديگر كه مايه ز دين خداي
نديدم كه ماندي جوان را بجاي
بويژه كه باشد ز تخم بزرگ
چو بيجفت باشد بماند سترگ
چه نيكوتر از پهلوان جوان
كه گردد به فرزند روشن روان
چو هنگام رفتن فراز آيدش
به فرزند نو روز بازآيدش
به گيتي بماند ز فرزند نام
كه اين پور زالست و آن پور سام
بدو گردد آراسته تاج و تخت
ازان رفته نام و بدين مانده بخت
كنون اين همه داستان منست
گل و نرگس بوستان منست
كه از من رميدست صبر و خرد
بگوييد كاين را چه اندر خورد
نگفتم من اين تا نگشتم غمي
به مغز و خرد در نيامد كمي
همه كاخ مهراب مهر منست
زمينش چو گردان سپهر منست
دلم گشت با دخت سيندخت رام
چه گوينده باشد بدين رام سام
شود رام گويي منوچهر شاه
جواني گماني برد يا گناه
چه مهتر چه كهتر چو شد جفت جوي
سوي دين و آيين نهادست روي
بدين در خردمند را جنگ نيست
كه هم راه دينست و هم ننگ نيست
چه گويد كنون موبد پيش بين
چه دانيد فرزانگان اندرين
ببستند لب موبدان و ردان
سخن بسته شد بر لب بخردان
كه ضحاك مهراب را بد نيا
دل شاه ازيشان پر از كيميا
گشاده سخن كس نيارست گفت
كه نشنيد كس نوش با نيش جفت
چو نشنيد از ايشان سپهبد سخن
بجوشيد و راي نو افگند بن
كه دانم كه چون اين پژوهش كنيد
بدين راي بر من نكوهش كنيد
وليكن هر آنكو بود پر منش
ببايد شنيدن بسي سرزنش
مرا اندرين گر نمايش كنيد
وزين بند راه گشايش كنيد
به جاي شما آن كنم در جهان
كه با كهتران كس نكرد از مهان
ز خوبي و از نيكي و راستي
ز بد ناورم بر شما كاستي
همه موبدان پاسخ آراستند
همه كام و آرام او خواستند
كه ما مر ترا يك به يك بندهايم
نه از بس شگفتي سرافگندهايم
ابا آنكه مهراب ازين پايه نيست
بزرگست و گرد و سبك مايه نيست
بدانست كز گوهر اژدهاست
و گر چند بر تازيان پادشاست
اگر شاه رابد نگردد گمان
نباشد ازو ننگ بر دودمان
يكي نامه بايد سوي پهلوان
چنان چون تو داني به روشن روان
ترا خود خرد زان ما بيشتر
روان و گمانت به انديشتر
مگر كو يكي نامه نزديك شاه
فرستد كند راي او را نگاه
منوچهر هم راي سام سوار
نپردازد از ره بدين مايه كار
سپهبد نويسنده را پيش خواند
دل آگنده بودش همه برفشاند
يكي نامه فرمود نزديك سام
سراسر نويد و درود و خرام
ز خط نخست آفرين گستريد
بدان دادگر كو جهان آفريد
ازويست شادي ازويست زور
خداوند كيوان و ناهيد و هور
خداوند هست و خداوند نيست
همه بندگانيم و ايزد يكيست
ازو باد بر سام نيرم درود
خداوند كوپال و شمشير و خود
چمانندهٔ ديزه هنگام گرد
چرانندهٔ كرگس اندر نبرد
فزايندهٔ باد آوردگاه
فشانندهٔ خون ز ابر سياه
گرايندهٔ تاج و زرين كمر
نشانندهٔ زال بر تخت زر
به مردي هنر در هنر ساخته
خرد از هنرها برافراخته
من او را بسان يكي بندهام
به مهرش روان و دل آگندهام
ز مادر بزادم بران سان كه ديد
ز گردون به من بر ستمها رسيد
پدر بود در ناز و خز و پرند
مرا برده سيمرغ بر كوه هند
نيازم بد آنكو شكار آورد
ابا بچهام در شمار آورد
همي پوست از باد بر من بسوخت
زمان تا زمان خاك چشمم بدوخت
همي خواندندي مرا پور سام
به اورنگ بر سام و من در كنام
چو يزدان چنين راند اندر بوش
بران بود چرخ روان را روش
كس از داد يزدان نيابد گريغ
وگر چه بپرد برآيد به ميغ
سنان گر بدندان بخايد دلير
بدرد ز آواز او چرم شير
گرفتار فرمان يزدان بود
وگر چند دندانش سندان بود
يكي كار پيش آمدم دل شكن
كه نتوان ستودنش بر انجمن
پدر گر دليرست و نراژدهاست
اگر بشنود راز بنده رواست
من از دخت مهراب گريان شدم
چو بر آتش تيز بريان شدم
ستاره شب تيره يار منست
من آنم كه دريا كنار منست
به رنجي رسيدستم از خويشتن
كه بر من بگريد همه انجمن
اگر چه دلم ديد چندين ستم
نيارم زدن جز به فرمانت دم
چه فرمايد اكنون جهان پهلوان
گشايم ازين رنج و سختي روان
ز پيمان نگردد سپهبد پدر
بدين كار دستور باشد مگر
كه من دخت مهراب را جفت خويش
كنم راستي را به آيين و كيش
به پيمان چنين رفت پيش گروه
چو باز آوريدم ز البرز كوه
كه هيچ آرزو بر دلت نگسلم
كنون اندرين است بسته دلم
سواري به كردار آذر گشسپ
ز كابل سوي سام شد بر دو اسپ
بفرمود و گفت ار بماند يكي
نبايد ترا دم زدن اندكي
به ديگر تو پاي اندر آور برو
برين سان همي تاز تا پيش گو
فرستاده در پيش او باد گشت
به زير اندرش چرمه پولاد گشت
چو نزديكي گرگساران رسيد
يكايك ز دورش سپهبد بديد
همي گشت گرد يكي كوهسار
چماننده يوز و رمنده شكار
چنين گفت با غمگساران خويش
بدان كار ديده سواران خويش
كه آمد سواري دمان كابلي
چمان چرمهٔ زير او زابلي
فرستادهٔ زال باشد درست
ازو آگهي جست بايد نخست
ز دستان و ايران و از شهريار
همي كرد بايد سخن خواستار
هم اندر زمان پيش او شد سوار
به دست اندرون نامهٔ نامدار
فرود آمد و خاك را بوس داد
بسي از جهان آفرين كرد ياد
بپرسيد و بستد ازو نامه سام
فرستاده گفت آنچه بود از پيام
سپهدار بگشاد از نامه بند
فرود آمد از تيغ كوه بلند
سخنهاي دستان سراسر بخواند
بپژمرد و بر جاي خيره بماند
پسندش نيامد چنان آرزوي
دگرگونه بايستش او را به خوي
چنين داد پاسخ كه آمد پديد
سخن هر چه از گوهر بد سزيد
چو مرغ ژيان باشد آموزگار
چنين كام دل جويد از روزگار
ز نخچير كامد سوي خانه باز
به دلش اندر انديشه آمد دراز
همي گفت اگر گويم اين نيست راي
مكن داوري سوي دانش گراي
سوي شهرياران سر انجمن
شوم خام گفتار و پيمان شكن
و گر گويم آري و كامت رواست
بپرداز دل را بدانچت هواست
ازين مرغ پرورده وان ديوزاد
چه گويي چگونه برآيد نژاد
سرش گشت از انديشهٔ دل گران
بخفت و نياسوده گشت اندران
سخن هر چه بر بنده دشوارتر
دلش خستهتر زان و تن زارتر
گشادهتر آن باشد اندر نهان
چو فرمان دهد كردگار جهان
چو خورشيد تابنده شد ناپديد
در حجره بستند و گم شد كليد
پرستنده شد سوي دستان سام
كه شد ساخته كار بگذار گام
سپهبد سوي كاخ بنهاد روي
چنان چون بود مردم جفت جوي
برآمد سيه چشم گلرخ به بام
چو سرو سهي بر سرش ماه تام
چو از دور دستان سام سوار
پديد آمد آن دختر نامدار
دو بيجاده بگشاد و آواز داد
كه شاد آمدي اي جوانمرد شاد
درود جهان آفرين بر تو باد
خم چرخ گردان زمين تو باد
پياده بدين سان ز پرده سراي
برنجيدت اين خسرواني دو پاي
سپهبد كزان گونه آوا شنيد
نگه كرد و خورشيد رخ را بديد
شده بام از آن گوهر تابناك
به جاي گل سرخ ياقوت خاك
چنين داد پاسخ كه اي ماه چهر
درودت ز من آفرين از سپهر
چه مايه شبان ديده اندر سماك
خروشان بدم پيش يزدان پاك
همي خواستم تا خداي جهان
نمايد مرا رويت اندر نهان
كنون شاد گشتم بواز تو
بدين خوب گفتار با ناز تو
يكي چارهٔ راه ديدار جوي
چه پرسي تو بر باره و من به كوي
پري روي گفت سپهبد شنود
سر شعر گلنار بگشاد زود
كمندي گشاد او ز سرو بلند
كس از مشك زان سان نپيچد كمند
خم اندر خم و مار بر مار بر
بران غبغبش نار بر نار بر
بدو گفت بر تاز و بركش ميان
بر شير بگشاي و چنگ كيان
بگير اين سيه گيسو از يك سوم
ز بهر تو بايد همي گيسوم
نگه كرد زال اندران ماه روي
شگفتي بماند اندران روي و موي
چنين داد پاسخ كه اين نيست داد
چنين روز خورشيد روشن مباد
كه من دست را خيره بر جان زنم
برين خسته دل تيز پيكان زنم
كمند از رهي بستد و داد خم
بيفگند خوار و نزد ايچ دم
به حلقه درآمد سر كنگره
برآمد ز بن تا به سر يكسره
چو بر بام آن باره بنشست باز
برآمد پري روي و بردش نماز
گرفت آن زمان دست دستان به دست
برفتند هر دو به كردار مست
فرود آمد از بام كاخ بلند
به دست اندرون دست شاخ بلند
سوي خانهٔ زرنگار آمدند
بران مجلس شاهوار آمدند
بهشتي بد آراسته پر ز نور
پرستنده بر پاي و بر پيش حور
شگفت اندرو مانده بد زال زر
برآن روي و آن موي و بالا و فر
ابا ياره و طوق و با گوشوار
ز دينار و گوهر چو باغ بهار
دو رخساره چون لاله اندر سمن
سر جعد زلفش شكن بر شكن
همان زال با فر شاهنشهي
نشسته بر ماه بر فرهي
حمايل يكي دشنه اندر برش
ز ياقوت سرخ افسري بر سرش
همي بود بوس و كنار و نبيد
مگر شير كو گور را نشكريد
سپهبد چنين گفت با ماهروي
كه اي سرو سيمين بر و رنگ بوي
منوچهر اگر بشنود داستان
نباشد برين كار همداستان
همان سام نيرم برآرد خروش
ازين كار بر من شود او بجوش
وليكن نه پرمايه جانست و تن
همان خوار گيرم بپوشم كفن
پذيرفتم از دادگر داورم
كه هرگز ز پيمان تو نگذرم
شوم پيش يزدان ستايش كنم
چو ايزد پرستان نيايش كنم
مگر كو دل سام و شاه زمين
بشويد ز خشم و ز پيكار و كين
جهان آفرين بشنود گفت من
مگر كاشكارا شوي جفت من
بدو گفت رودابه من همچنين
پذيرفتم از داور كيش و دين
كه بر من نباشد كسي پادشا
جهان آفرين بر زبانم گوا
جز از پهلوان جهان زال زر
كه با تخت و تاجست وبا زيب و فر
همي مهرشان هر زمان بيش بود
خرد دور بود آرزو پيش بود
چنين تا سپيده برآمد ز جاي
تبيره برآمد ز پردهسراي
پس آن ماه را شيد پدرود كرد
بر خويش تار و برش پود كرد
ز بالا كمند اندر افگند زال
فرود آمد از كاخ فرخ همال
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد