اي فيض بسي موعظه گفتي گفتي بس گوهر بينظير سفتي سفتي
يك خفته ز گفته تو بيدار نشد احسنت كزين فسانه گفتي خفتي
ملا بتو بحث و گفتگو ارزاني صوفي بتو وجدهاي و هو ارزاني
زاهد بتو انگبين و حور ارزاني معشوق بما و ما باو ارزاني
ني اهل دلي كه بشنوم زو رازي ني هم نفسي كه باشدم دمسازي
كي باشد و كي كه با پر و بال فنا در عالم لامكان كنم پروازي
"براي جستجو در اشعار شاهنامه فردوسي كليك كنيد"

حكيم ابوالقاسم فردوسي توسي
(زاده ۳۲۹ ه.ق ، ۳۱۹ ه.خ - درگذشت پيش از ۴۱۱ ه.ق ، ۳۹۷ ه.خ در توس خراسان)، سخنسراي نامي ايران و سراينده شاهنامه حماسه ملي ايرانيان. او را بزرگترين سراينده پارسيگو دانستهاند. نام و آوازه فردوسي در همه جاي جهان شناخته شده و ستوده شده است. شاهنامه فردوسي به بسياري از زبانهاي زنده جهان برگردانده شده است. در ايران روز ۲۵ ارديبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسي نامگذاري شده است.
پادشاهي كيكاووس و رفتن او به مازندران (17 بخش)
رزم كاووس با شاه هاماوران (12 بخش)
پادشاهي گشتاسپ صد و بيست سال بود (33 بخش)
داستان هفت خان اسفنديار (15 بخش)
داستان رستم و اسفنديار (31 بخش)
پادشاهي بهمن اسفنديار صد و دوازده سال بود (5 بخش)
پادشاهي هماي چهرزاد سي و دو سال بود (7 بخش)
پادشاهي داراب دوازده سال بود (4 بخش)
پادشاهي داراي داراب چهارده سال بود (10 بخش)
پادشاهي شاپور پسر اردشير سي و يك سال بود (3 بخش)
پادشاهي شاپور ذوالاكتاف (16 بخش)
پادشاهي يزدگرد بزه گر (17 بخش)
پادشاهي يزدگرد هجده سال بود (4 بخش)
پادشاهي قباد چهل و سه سال بود (2 بخش)
پادشاهي كسري نوشين روان چهل و هشت سال بود (12 بخش)

براي ورود به بخش شاهنامه صوتي فردوسي كليك كنيد
اي حسن تو مجموعهٔ هر زيبائي وز هر دو جهان ز عشق تو شيدائي
نگذاشته داغ تو دلي را بيدرد سوداي تو كرده عالمي سودائي
اي نسخهٔ اصل خوبي و يكتائي سرچشمه آبروي هر زيبائي
روشن بود از جمال تو هر دو جهان پنهاني تو ز غايت پيدائي
به نام خداوند جان و خرد
كزين برتر انديشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جاي
خداوند روزي ده رهنماي
خداوند كيوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهيد و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پيكرست
به بينندگان آفريننده را
نبيني مرنجان دو بيننده را
نيابد بدو نيز انديشه راه
كه او برتر از نام و از جايگاه
سخن هر چه زين گوهران بگذرد
نيابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزيند همي
همان را گزيند كه بيند همي
ستودن نداند كس او را چو هست
ميان بندگي را ببايدت بست
خرد را و جان را همي سنجد اوي
در انديشهٔ سخته كي گنجد اوي
بدين آلت راي و جان و زبان
ستود آفريننده را كي توان
به هستيش بايد كه خستو شوي
ز گفتار بيكار يكسو شوي
پرستنده باشي و جوينده راه
به ژرفي به فرمانش كردن نگاه
توانا بود هر كه دانا بود
ز دانش دل پير برنا بود
از اين پرده برتر سخنگاه نيست
ز هستي مر انديشه را راه نيست
چو زين بگذري مردم آمد پديد
شد اين بندها را سراسر كليد
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد كاربند
پذيرندهٔ هوش و راي و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگري اندكي
كه مردم به معني چه باشد يكي
مگر مردمي خيره خواني همي
جز اين را نشاني نداني همي
ترا از دو گيتي برآوردهاند
به چندين ميانجي بپروردهاند
نخستين فطرت پسين شمار
تويي خويشتن را به بازي مدار
شنيدم ز دانا دگرگونه زين
چه دانيم راز جهان آفرين
نگه كن سرانجام خود را ببين
چو كاري بيابي ازين به گزين
به رنج اندر آري تنت را رواست
كه خود رنج بردن به دانش سزاست
چو خواهي كه يابي ز هر بد رها
سر اندر نياري به دام بلا
نگه كن بدين گنبد تيزگرد
كه درمان ازويست و زويست درد
نه گشت زمانه بفرسايدش
نه آن رنج و تيمار بگزايدش
نه از جنبش آرام گيرد همي
نه چون ما تباهي پذيرد همي
ازو دان فزوني ازو هم شمار
بد و نيك نزديك او آشكار
از آغاز بايد كه داني درست
سر مايهٔ گوهران از نخست
كه يزدان ز ناچيز چيز آفريد
بدان تا توانايي آرد پديد
سرمايهٔ گوهران اين چهار
برآورده بيرنج و بيروزگار
يكي آتشي برشده تابناك
ميان آب و باد از بر تيره خاك
نخستين كه آتش به جنبش دميد
ز گرميش پس خشكي آمد پديد
وزان پس ز آرام سردي نمود
ز سردي همان باز تري فزود
چو اين چار گوهر به جاي آمدند
ز بهر سپنجي سراي آمدند
گهرها يك اندر دگر ساخته
ز هرگونه گردن برافراخته
پديد آمد اين گنبد تيزرو
شگفتي نمايندهٔ نوبهنو
ابرده و دو هفت شد كدخداي
گرفتند هر يك سزاوار جاي
در بخشش و دادن آمد پديد
ببخشيد دانا چنان چون سزيد
فلكها يك اندر دگر بسته شد
بجنبيد چون كار پيوسته شد
چو دريا و چون كوه و چون دشت و راغ
زمين شد به كردار روشن چراغ
بباليد كوه آبها بر دميد
سر رستني سوي بالا كشيد
زمين را بلندي نبد جايگاه
يكي مركزي تيره بود و سياه
ستاره برو بر شگفتي نمود
به خاك اندرون روشنائي فزود
همي بر شد آتش فرود آمد آب
همي گشت گرد زمين آفتاب
گيا رست با چند گونه درخت
به زير اندر آمد سرانشان ز بخت
ببالد ندارد جز اين نيرويي
نپويد چو پيوندگان هر سويي
وزان پس چو جنبنده آمد پديد
همه رستني زير خويش آوريد
خور و خواب و آرام جويد همي
وزان زندگي كام جويد همي
نه گويا زبان و نه جويا خرد
ز خاك و ز خاشاك تن پرورد
نداند بد و نيك فرجام كار
نخواهد ازو بندگي كردگار
چو دانا توانا بد و دادگر
از ايرا نكرد ايچ پنهان هنر
چنينست فرجام كار جهان
نداند كسي آشكار و نهان
كنون اي خردمند وصف خرد
بدين جايگه گفتن اندرخورد
كنون تا چه داري بيار از خرد
كه گوش نيوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ايزد بداد
ستايش خرد را به از راه داد
خرد رهنماي و خرد دلگشاي
خرد دست گيرد به هر دو سراي
ازو شادماني وزويت غميست
وزويت فزوني وزويت كميست
خرد تيره و مرد روشن روان
نباشد همي شادمان يك زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد
كه دانا ز گفتار از برخورد
كسي كو خرد را ندارد ز پيش
دلش گردد از كردهٔ خويش ريش
هشيوار ديوانه خواند ورا
همان خويش بيگانه داند ورا
ازويي به هر دو سراي ارجمند
گسسته خرد پاي دارد ببند
خرد چشم جانست چون بنگري
تو بيچشم شادان جهان نسپري
نخست آفرينش خرد را شناس
نگهبان جانست و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان
كزين سه رسد نيك و بد بيگمان
خرد را و جان را كه يارد ستود
و گر من ستايم كه يارد شنود
حكيما چو كس نيست گفتن چه سود
ازين پس بگو كافرينش چه بود
تويي كردهٔ كردگار جهان
ببيني همي آشكار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوي
به گيتي بپوي و به هر كس بگوي
ز هر دانشي چون سخن بشنوي
از آموختن يك زمان نغنوي
چو ديدار يابي به شاخ سخن
بداني كه دانش نيايد به بن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد