بخش ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۷ بازديد


طلسمي كه ضحاك سازيده بود
سرش به آسمان برفرازيده بود
فريدون ز بالا فرود آوريد
كه آن جز به نام جهاندار ديد
وزان جادوان كاندر ايوان بدند
همه نامور نره ديوان بدند
سرانشان به گرز گران كرد پست
نشست از برگاه جادوپرست
نهاد از بر تخت ضحاك پاي
كلاه كئي جست و بگرفت جاي
برون آوريد از شبستان اوي
بتان سيه‌موي و خورشيد روي
بفرمود شستن سرانشان نخست
روانشان ازان تيرگيها بشست
ره داور پاك بنمودشان
ز آلودگي پس بپالودشان
كه پروردهٔ بت پرستان بدند
سراسيمه برسان مستان بدند
پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نم
گشادند بر آفريدون سخن
كه نو باش تا هست گيتي كهن
چه اختر بد اين از تو اي نيك‌بخت
چه باري ز شاخ كدامين درخت
كه ايدون به بالين شيرآمدي
ستمكاره مرد دلير آمدي
چه مايه جهان گشت بر ما ببد
ز كردار اين جادوي بي‌خرد
نديديم كس كاين چنين زهره داشت
بدين پايگه از هنر بهره داشت
كش انديشهٔ گاه او آمدي
و گرش آرزو جاه او آمدي
چنين داد پاسخ فريدون كه تخت
نماند به كس جاودانه نه بخت
منم پور آن نيك‌بخت آبتين
كه بگرفت ضحاك ز ايران زمين
بكشتش به زاري و من كينه جوي
نهادم سوي تخت ضحاك روي
همان گاو بر مايه كم دايه بود
ز پيكر تنش همچو پيرايه بود
ز خون چنان بي‌زبان چارپاي
چه آمد برآن مرد ناپاك راي
كمر بسته‌ام لاجرم جنگجوي
از ايران به كين اندر آورده روي
سرش را بدين گرزهٔ گاو چهر
بكوبم نه بخشايش آرم نه مهر
چو بشنيد ازو اين سخن ارنواز
گشاده شدش بر دل پاك راز
بدو گفت شاه آفريدون تويي
كه ويران كني تنبل و جادويي
كجا هوش ضحاك بر دست تست
گشاد جهان بر كمربست تست
ز تخم كيان ما دو پوشيده پاك
شده رام با او ز بيم هلاك
همي جفت‌مان خواند او جفت مار
چگونه توان بودن اي شهريار
فريدون چنين پاسخ آورد باز
كه گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرم پي اژدها را ز خاك
بشويم جهان را ز ناپاك پاك
ببايد شما را كنون گفت راست
كه آن بي‌بها اژدهافش كجاست
برو خوب رويان گشادند راز
مگر كه اژدها را سرآيد به گاز
بگفتند كاو سوي هندوستان
بشد تا كند بند جادوستان
ببرد سر بي‌گناهان هزار
هراسان شدست از بد روزگار
كجا گفته بودش يكي پيشبين
كه پردختگي گردد از تو زمين
كه آيد كه گيرد سر تخت تو
چگونه فرو پژمرد بخت تو
دلش زان زده فال پر آتشست
همه زندگاني برو ناخوشست
همي خون دام و دد و مرد و زن
بريزد كند در يكي آبدن
مگر كاو سرو تن بشويد به خون
شود فال اخترشناسان نگون
همان نيز از آن مارها بر دو كفت
به رنج درازست مانده شگفت
ازين كشور آيد به ديگر شود
ز رنج دو مار سيه نغنود
بيامد كنون گاه بازآمدنش
كه جايي نبايد فراوان بدنش
گشاد آن نگار جگر خسته راز
نهاده بدو گوش گردن‌فراز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد