بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۵ بازديد


چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش يزدان چه راند
در ايوان شاهي شبي دير ياز
به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان ديد كز كاخ شاهنشهان
سه جنگي پديد آمدي ناگهان
دو مهتر يكي كهتر اندر ميان
به بالاي سرو و به فر كيان
كمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
دمان پيش ضحاك رفتي به جنگ
نهادي به گردن برش پالهنگ
همي تاختي تا دماوند كوه
كشان و دوان از پس اندر گروه
بپيچيد ضحاك بيدادگر
بدريدش از هول گفتي جگر
يكي بانگ برزد بخواب اندرون
كه لرزان شد آن خانهٔ صدستون
بجستند خورشيد رويان ز جاي
از آن غلغل نامور كدخداي
چنين گفت ضحاك را ارنواز
كه شاها چه بودت نگويي به راز
كه خفته به آرام در خان خويش
برين سان بترسيدي از جان خويش
زمين هفت كشور به فرمان تست
دد و دام و مردم به پيمان تست
به خورشيد رويان جهاندار گفت
كه چونين شگفتي بشايد نهفت
كه گر از من اين داستان بشنويد
شودتان دل از جان من نااميد
به شاه گرانمايه گفت ارنواز
كه بر ما ببايد گشادنت راز
توانيم كردن مگر چاره‌اي
كه بي‌چاره‌اي نيست پتياره‌اي
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب يك يك بديشان بگفت
چنين گفت با نامور ماهروي
كه مگذار اين را ره چاره چوي
نگين زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
تو داري جهان زير انگشتري
دد و مردم و مرغ و ديو و پري
ز هر كشوري گرد كن مهتران
از اخترشناسان و افسونگران
سخن سربه سر موبدان را بگوي
پژوهش كن و راستي بازجوي
نگه كن كه هوش تو بر دست كيست
ز مردم شمار ار ز ديو و پريست
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان
به خيره مترس از بد بدگمان
شه پر منش را خوش آمد سخن
كه آن سرو سيمين برافگند بن
جهان از شب تيره چون پر زاغ
هم آنگه سر از كوه برزد چراغ
تو گفتي كه بر گنبد لاژورد
بگسترد خورشيد ياقوت زرد
سپهبد به هرجا كه بد موبدي
سخن دان و بيداردل بخردي
ز كشور به نزديك خويش آوريد
بگفت آن جگر خسته خوابي كه ديد
نهاني سخن كردشان آشكار
ز نيك و بد و گردش روزگار
كه بر من زمانه كي آيد بسر
كرا باشد اين تاج و تخت و كمر
گر اين راز با من ببايد گشاد
و گر سر به خواري ببايد نهاد
لب موبدان خشك و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با يكديگر
كه گر بودني باز گوييم راست
به جانست پيكار و جان بي‌بهاست
و گر نشنود بودنيها درست
ببايد هم اكنون ز جان دست شست
سه روز اندرين كار شد روزگار
سخن كس نيارست كرد آشكار
به روز چهارم برآشفت شاه
برآن موبدان نماينده راه
كه گر زنده‌تان دار بايد بسود
و گر بودنيها ببايد نمود
همه موبدان سرفگنده نگون
پر از هول دل ديدگان پر ز خون
از آن نامداران بسيار هوش
يكي بود بينادل و تيزگوش
خردمند و بيدار و زيرك بنام
كزان موبدان او زدي پيش گام
دلش تنگتر گشت و ناباك شد
گشاده زبان پيش ضحاك شد
بدو گفت پردخته كن سر ز باد
كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد
جهاندار پيش از تو بسيار بود
كه تخت مهي را سزاوار بود
فراوان غم و شادماني شمرد
برفت و جهان ديگري را سپرد
اگر بارهٔ آهنيني به پاي
سپهرت بسايد نماني به جاي
كسي را بود زين سپس تخت تو
به خاك اندر آرد سر و بخت تو
كجا نام او آفريدون بود
زمين را سپهري همايون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد
نيامد گه پرسش و سرد باد
چو او زايد از مادر پرهنر
بسان درختي شود بارور
به مردي رسد بركشد سر به ماه
كمر جويد و تاج و تخت و كلاه
به بالا شود چون يكي سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
زند بر سرت گرزهٔ گاوسار
بگيردت زار و ببنددت خوار
بدو گفت ضحاك ناپاك دين
چرا بنددم از منش چيست كين
دلاور بدو گفت گر بخردي
كسي بي‌بهانه نسازد بدي
برآيد به دست تو هوش پدرش
از آن درد گردد پر از كينه سرش
يكي گاو برمايه خواهد بدن
جهانجوي را دايه خواهد بدن
تبه گردد آن هم به دست تو بر
بدين كين كشد گرزهٔ گاوسر
چو بشنيد ضحاك بگشاد گوش
ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
گرانمايه از پيش تخت بلند
بتابيد روي از نهيب گزند
چو آمد دل نامور بازجاي
بتخت كيان اندر آورد پاي
نشان فريدون بگرد جهان
همي باز جست آشكار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد
شده روز روشن برو لاژورد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد