بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۴ بازديد


چو بگذشت ازان بر فريدون دو هشت
ز البرز كوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهيد و گفت
كه بگشاي بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا كه بودم پدر
كيم من ز تخم كدامين گهر
چه گويم كيم بر سر انجمن
يكي دانشي داستانم بزن
فرانك بدو گفت كاي نامجوي
بگويم ترا هر چه گفتي بگوي
تو بشناس كز مرز ايران زمين
يكي مرد بد نام او آبتين
ز تخم كيان بود و بيدار بود
خردمند و گرد و بي‌آزار بود
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همي داشت ياد
پدر بد ترا و مرا نيك شوي
نبد روز روشن مرا جز بدوي
چنان بد كه ضحاك جادوپرست
از ايران به جان تو يازيد دست
ازو من نهانت همي داشتم
چه مايه به بد روز بگذاشتم
پدرت آن گرانمايه مرد جوان
فدي كرده پيش تو روشن روان
ابر كتف ضحاك جادو دو مار
برست و برآورد از ايران دمار
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
سرانجام رفتم سوي بيشه‌اي
كه كس را نه زان بيشه انديشه‌اي
يكي گاو ديدم چو خرم بهار
سراپاي نيرنگ و رنگ و نگار
نگهبان او پاي كرده بكش
نشسته به بيشه درون شاهفش
بدو دادمت روزگاري دراز
همي پرورديدت به بر بر به ناز
ز پستان آن گاو طاووس رنگ
برافراختي چون دلاور پلنگ
سرانجام زان گاو و آن مرغزار
يكايك خبر شد سوي شهريار
ز بيشه ببردم ترا ناگهان
گريزنده ز ايوان و از خان و مان
بيامد بكشت آن گرانمايه را
چنان بي‌زبان مهربان دايه را
وز ايوان ما تا به خورشيد خاك
برآورد و كرد آن بلندي مغاك
فريدون چو بشنيد بگشادگوش
ز گفتار مادر برآمد به جوش
دلش گشت پردرد و سر پر ز كين
به ابرو ز خشم اندر آورد چين
چنين داد پاسخ به مادر كه شير
نگردد مگر ز آزمايش دلير
كنون كردني كرد جادوپرست
مرا برد بايد به شمشير دست
بپويم به فرمان يزدان پاك
برآرم ز ايوان ضحاك خاك
بدو گفت مادر كه اين راي نيست
ترا با جهان سر به سر پاي نيست
جهاندار ضحاك با تاج و گاه
ميان بسته فرمان او را سپاه
چو خواهد ز هر كشوري صدهزار
كمر بسته او را كند كارزار
جز اينست آيين پيوند و كين
جهان را به چشم جواني مبين
كه هر كاو نبيد جواني چشيد
به گيتي جز از خويشتن را نديد
بدان مستي اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد