بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۳ بازديد


نشد سير ضحاك از آن جست جوي
شد از گاو گيتي پر از گفت‌گوي
دوان مادر آمد سوي مرغزار
چنين گفت با مرد زنهاردار
كه انديشه‌اي در دلم ايزدي
فراز آمدست از ره بخردي
همي كرد بايد كزين چاره نيست
كه فرزند و شيرين روانم يكيست
ببرم پي از خاك جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
شوم ناپديد از ميان گروه
برم خوب رخ را به البرز كوه
بياورد فرزند را چون نوند
چو مرغان بران تيغ كوه بلند
يكي مرد ديني بران كوه بود
كه از كار گيتي بي‌اندوه بود
فرانك بدو گفت كاي پاك دين
منم سوگواري ز ايران زمين
بدان كاين گرانمايه فرزند من
همي بود خواهد سرانجمن
ترا بود بايد نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او
پذيرفت فرزند او نيك مرد
نياورد هرگز بدو باد سرد
خبر شد به ضحاك بدروزگار
از آن گاو برمايه و مرغزار
بيامد ازان كينه چون پيل مست
مران گاو برمايه را كرد پست
همه هر چه ديد اندرو چارپاي
بيفگند و زيشان بپرداخت جاي
سبك سوي خان فريدون شتافت
فراوان پژوهيد و كس را نيافت
به ايوان او آتش اندر فگند
ز پاي اندر آورد كاخ بلند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد