بخش ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۴ بازديد


چوكشور ز ضحاك بودي تهي
يكي مايه ور بد بسان رهي
كه او داشتي گنج و تخت و سراي
شگفتي به دل سوزگي كدخداي
ورا كندرو خواندندي بنام
به كندي زدي پيش بيداد گام
به كاخ اندر آمد دوان كند رو
در ايوان يكي تاجور ديد نو
نشسته به آرام در پيشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه
ز يك دست سرو سهي شهرناز
به دست دگر ماه‌روي ار نواز
همه شهر يكسر پر از لشكرش
كمربستگان صف زده بر درش
نه آسيمه گشت و نه پرسيد راز
نيايش كنان رفت و بردش نماز
برو آفرين كرد كاي شهريار
هميشه بزي تا بود روزگار
خجسته نشست تو با فرهي
كه هستي سزاوار شاهنشهي
جهان هفت كشور ترا بنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد
فريدونش فرمود تا رفت پيش
بكرد آشكارا همه راز خويش
بفرمود شاه دلاور بدوي
كه رو آلت تخت شاهي بجوي
نبيذ آر و رامشگران را بخوان
بپيماي جام و بياراي خوان
كسي كاو به رامش سزاي منست
به دانش همان دلزداي منست
بيار انجمن كن بر تخت من
چنان چون بود در خور بخت من
چو بنشنيد از او اين سخن كدخداي
بكرد آنچه گفتش بدو رهنماي
مي روشن آورد و رامشگران
همان در خورش باگهر مهتران
فريدون غم افكند و رامش گزيد
شبي كرد جشني چنان چون سزيد
چو شد رام گيتي دوان كندرو
برون آمد از پيش سالار نو
نشست از بر بارهٔ راه جوي
سوي شاه ضحاك بنهاد روي
بيامد چو پيش سپهبد رسيد
سراسر بگفت آنچه ديد و شنيد
بدو گفت كاي شاه گردنكشان
به برگشتن كارت آمد نشان
سه مرد سرافراز با لشكري
فراز آمدند از دگر كشوري
ازان سه يكي كهتر اندر ميان
به بالاي سرو و به چهر كيان
به سالست كهتر فزونيش بيش
از آن مهتران او نهد پاي پيش
يكي گرز دارد چو يك لخت كوه
همي تابد اندر ميان گروه
به اسپ اندر آمد بايوان شاه
دو پرمايه با او هميدون براه
بيامد به تخت كئي بر نشست
همه بند و نيرنگ تو كرد پست
هر آنكس كه بود اندر ايوان تو
ز مردان مرد و ز ديوان تو
سر از پاي يكسر فروريختشان
همه مغز با خون براميختشان
بدو گفت ضحاك شايد بدن
كه مهمان بود شاد بايد بدن
چنين داد پاسخ ورا پيشكار
كه مهمان ابا گرزهٔ گاوسار
به مردي نشيند به آرام تو
زتاج و كمر بسترد نام تو
به آيين خويش آورد ناسپاس
چنين گر تو مهمان شناسي شناس
بدو گفت ضحاك چندين منال
كه مهمان گستاخ بهتر به فال
چنين داد پاسخ بدو كندرو
كه آري شنيدم تو پاسخ شنو
گرين نامور هست مهمان تو
چه كارستش اندر شبستان تو
كه با دختران جهاندار جم
نشيند زند راي بر بيش و كم
به يك دست گيرد رخ شهرناز
به ديگر عقيق لب ارنواز
شب تيره گون خود بترزين كند
به زير سر از مشك بالين كند
چومشك آن دو گيسوي دو ماه تو
كه بودند همواره دلخواه تو
بگيرد ببرشان چو شد نيم مست
بدين گونه مهمان نبايد بدست
برآشفت ضحاك برسان كرگ
شنيد آن سخن كارزو كرد مرگ
به دشنام زشت و به آواز سخت
شگفتي بشوريد با شوربخت
بدو گفت هرگز تو در خان من
ازين پس نباشي نگهبان من
چنين داد پاسخ ورا پيشكار
كه ايدون گمانم من اي شهريار
كزان بخت هرگز نباشدت بهر
به من چون دهي كدخدايي شهر
چو بي‌بهره باشي ز گاه مهي
مرا كار سازندگي چون دهي
چرا تو نسازي همي كار خويش
كه هرگز نيامدت ازين كار پيش
ز تاج بزرگي چو موي از خمير
برون آمدي مهترا چاره‌گير
ترا دشمن آمد به گه برنشست
يكي گرزهٔ گاوپيكر به دست
همه بند و نيرنگت از رنگ برد
دلارام بگرفت و گاهت سپرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد