تركيب بند شماره 13

مشاور شركت بيمه پارسيان

تركيب بند شماره 13

۳۴ بازديد


اي كرده سيه چشم تو تاراج دل و جان
از فتنهٔ ترك تو جهاني شده ويران
كي با تن سهراب كند خنجر رستم
كاري كه كند با دلم آن خنجر مژگان
آشفته مكن چون دل من كار جهاني
بر باد مده يعني آن زلف پريشان
از گوي زنخدانت و چوگان سر زلف
آسيمه سرم دايم چون گوي ز چوگان
از گريهٔ من نرم نگردد دل سختت
هرگز نكند باران تاثير به سندان
چون نقطه و چون موي شد از غم تن و جانم
در فهم ميان و دهنت اي بت خندان
بر وهم ميان تو نهادستي تهمت
بر هيچ دهان تو ببستستي بهتان
بر و هم كسي هيچ نديدم كه كمر بست
وز هيچ بيفشانده كسي گوهر غلطان
سروي تو و غير از تو از آن چهرهٔ رنگين
بر سرو نديدم كه كسي بست گلستان
زلف تو كمندست و دو صد يوسف دل را
آويخته دارد ز بر چاه زنخدان
بر ياد لب لعل تو اي گفت تو لؤلؤ
تا كي همي از جزع فرو ريزم مرجان

در خوبي تو نقصان يك موي نبينم
اينست كه با مهر كست روي نبينم

بي‌ روي تو در شام فراق اي بت ارمن
آهم ز فلك بگذرد و اشك ز دامن
پيش نظرم نقش جمال تو مصور
هرجا نگرم بام و در و خانه و برزن
اي فتنهٔ عالم چه بلايي تو كه شهري
گشت از تو نديم ندم و همدم شيون
از جوشن جان درگذرد تير نگاهت
هرگه به رخ آرايي آن زلف چو جوشن
از دوستيت آنچه به من آمده هرگز
نامد به فرامرز يل ازكينهٔ بهمن
پيدا ز عذار تو بود لاله به خروار
پنهان ز بازار تو بود نقره به خرمن
از لالهٔ تو رفته مرا خاري در پا
از نقرهٔ تو مانده مرا باري بر تن
زين بار مرا كاسته چون كه تن چون كوه
زان خار مرا آمده دل روزن روزن
باريك‌تر از رشتهٔ سوزن بود آن لب
سوداي توام پيشه بود عشق توام فن
با اينهمه‌ام ديدن روي تو پري‌شان
با اينهمه‌ام جستن وصل تو پريون
چون مي‌نگرم بستن با دست به چنبر
چون مي‌شمرم سودن آبست به هاون

هيهات كه از وصل تو من طرف نبندم
از ديده به رخ گر همه شنگرف ببندم

اي زلف تو پر حلقه‌تر از جوشن داود
اي روي تو تابنده‌تر از آتش نمرود
با جام و قدح زين‌ سپسم عمر شود صرف
بگزيدم چون مشرب آن لعل مي‌آلود
اي سيمبر از جاي فزا خيز و فروريز
در ساغر زرين يكي آن آتش بي‌دود
پيش آر مي و جام به رغم غم ديرين
بي‌داروي مي درد مرا نبود بهبود
ز آن مي كه از آن هر دل غمگين شد خرم
زآن مي كه از آن خاط‌ر پژمان شد خشنود
مي سيرت و هنجار حكيمست و تو داني
بيهوده حكيم اين همه اصرار نفرمود
با دختر زر تا نبود كس را سودا
هيهات كه برگيرد ازكار جهان سود
ز آن باده كه تابنده‌تر از چهر ايازست
درده كه شود عاقبت كارم محمود
مقصود من از باده تويي بو كه به مستي
آورد توان بوسه زنم بر رخ مقصود
از بوسه تو با من ز چه‌رو بخل بورزي
از اشك چون من با تو نورزم بمگر جود

بردي به فسون دل زكف عشق‌پرستان
دستان تو اي بس كه بگويند به دستان

اي تنگتر از سينهٔ عشاق دهانت
باريكتر از فكر خردمند ميانت
همسنگ قلل شد غمم از فكر سرينت
همراز عدم شد تنم از عشق دهانت
صد خار جفا در دلم از حسرت بشكست
آن باغ كه شد تعبيه بر سرو روانت
قد تو بود تير و كمان ‌آسا ابروت
من جفته قد از حسرت آن تير و كمانت
بگرفته سنان ترك نگاه تو مژگان
مي بگذرد از جوشن جان نوك سنانت
با آنكه خورد خون جهان خاتم لعلت
در زير نگين آمده ملك دو جهانت
ديگر به پشيزي نخرم سرو چمن را
گردد سوي ما مايل اگر سرو چمانت

حسني نه كه آن را تو دل آزار نداري
صد حيف كه پرواي دل‌ زار نداري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد