مسمط شماره 1

مشاور شركت بيمه پارسيان

مسمط شماره 1

۳۴ بازديد


بنفشه رسته از زمين به طرف جويبارها
و ياگسسته حورعين ز زلف خويش تارها
ز سنگ اگر نديده‌اي چسان جهد شرارها
به برگهاي لاله بين ميان لاله‌زارها

كه چون شراره مي‌جهد ز شنگ كوهسارها

ندانما ز كودكي شكوفه از چه پير شد
نخورده‌ شير عارضش چرا به رنگ شير شد
گمان برم كه همچو من بدام غم اسير شد
ز پا فكنده دلبرش چه خوب دستگير شد

بلي چنين برند دل ز عاشقان نگارها

درين بهار هركسي هواي راغ داردا
به ياد باغ طلعتي خيال باغ داردا
به تيره شب ز جام مي به كف چراغ داردا
همين دل منست و بس كه درد و داغ داردا

جگر چو لاله پر ز خون ز عشق گلعذارها

بهار را چه مي كنم چو شد ز بر بهار من
كناره كردم از جهان چو او شد ازكنار من
خوشا و خرم آن دمي كه بود يار يار من
دو زلف مشكبار او به چشم اشكبار من

چو چشمه‌اي كه اندر او شنا كنند مارها

غزال ‌مشك‌موي من ز من خطا چه ديده‌اي
كه همچو آهوان چين از آن خطا رميده يي
بنفشه‌بوي من چرا به حجره آرميده‌اي
نشاط سينه برده‌اي بساط كينه چيده‌اي

بساز نقل آشتي بس است گير و دارها

به صلح دركنارم آ، ز دشمني كناره كن
دلت ره ار نمي‌دهد ز دوست استشاره كن
و ياچو سُبحه رشته‌اي ز زلف خويش‌ پاره كن
بر او ببند صدگره وزان پس استخاره كن

كه سخت عاجز آمدم ز رنج انتظارها

نه دلبري كه بر رخش به ياد او نظركنم
نه محرمي كه پيش او حديث عشق سر كنم
نه همدمي كه يك دمش ز حال خود خبر كنم
نه بادهٔ محبتي كزو دماغ تر كنم

نه طبع را فراغتي كه تن دهم به كارها

كسي نپرسدم خبر كه كيستم چكاره‌ام
نه مفتيم نه محتسب نه رند باده خواره‌ام
نه خادم مساجدم نه مؤْذن مناره‌ام
نه كدخداي جوشقان نه عامل زواره‌ام

نه مستشير دولتم نه جزو مستشارها

بهشت را چه مي كنم بتا بهشت من تويي
بهار و باغ من تويي رياض و كشت من تويي
بكن هر آنچه مي كني كه‌ سرنوشت من تويي
بدل نه غايبي ز من كه در سرشت من تويي

نهفته در عروق من چو پودها به تارها

دمن ز خندهٔ لبت عقيق‌زا، يمن شود
يمن ز سبزهٔ خطت به خرمي چمن شود
چمن ز جلوهٔ رخت پر از گل و سمن شود
سمن چو بنگرد رخت به جان و دل شمن شود

از آنكه ننگرد چو تو نگاري از نگارها

به پيش شكرين لبت جه دم زند طبرزدا
كه با لبت طبرزدا به حنظلي نيرزد
خيال عشق روي تو اگر زمين بورزدا
ز اضط‌راب عشق تو چو آسمان بلرزدا

همي ببوسدت قذم بسان خاكسارها

بت دو هفت سال من مرا مي دو ساله ده
ز چشم خويش مي‌فشان ز لعل خود پياله ده
نگار لاله چهر من ميي به رنگ لاله ده
ز بهر نقل بوسه‌اي مرا به لب حواله ده

كه‌واجبست نقل و مي براي ميگسارها

بهل كتاب را بهم كه مرد درس نيستم
نهال را چه مي كنم كه ز اهل غرس نيستم
شرابم آشكار ده كه مرد ترس نيستم
به‌حفظ كشت عمرخود كم از مترس‌ نيستم

كه منع جانوركند همي زكشتزارها

من ار شراب ‌مي‌خورم به‌ بانگ كوس مي‌خورم
به بارگاه تهمتن به بزم طوس‌ مي‌خورم
پيالهاي ده مني علي رؤوس مي‌خورم
شراب ‌گبر مي چشم مي مجوس مي خورم

نه جوكيم كه خو كنم به برگ كو كنارها

الا چه سال‌ها كه من مي و نديم داشتم
چو سال تازه مي‌شدي مي قديم داشتم
پيالها و جامها ز زرّ و سيم داشتم
دل جواد پر هنر كف كريم داشتم

چه ‌خوش به ناز و نعمتم گذشت روزگارها

كنون هم ار چه مفلسم ز دل نفس نمي‌كشم
به هيچ روي منّتي ز هيچ كس نمي‌كشم
فغان ز جور نيستي به دادرس نمي‌كشم
كشيدم ار چه پيش ازين ازين سپس نمي‌كشم

مگر بدانكه صدر هم رهانده ز افتقارها

كريمه‌اي كه ازكرم سحاب زرفشان بود
صفيه‌اي كه از صفا بهشت جاودان بود
عفاف ‌اوست كز ازل حجاب ‌جسم و جان بود
فرشتهٔ زمين بود ستارهٔ زمان بود

گليست‌ نوش رحمتش مصون ز نيش خارها

سپهر عصمت و حيا كه شاه اوست ماه او
شهي كه هست روز و شب زمانه در پناه او
سپهر در قباي او ستاره در كلاه او
الا نزاده مادري شهي قرين شاه او

به خور ازين شرافتش سزاست افتخارها

يگانه‌اي كه از شرف دو عالمند چاكرش
ز كاينات منتخب سه روح و چار گوهرش
به پنج حس و شش جهت نثار هفت اخترش
به هشت خلد و نه فلك فكنده سايه معجرش‌

به خلق داده سيم و زر نه ده نه صد هزارها

ميان بدر و چهر او بسي بود مباينه
از آنكه بدر هر كسي ببيندش معاينه
وليك بدر چهر او گمان برم هر آينه
كه عكس هم نيفكند چو نقش جان در آينه

خود از خرد شنيده‌ام مر اين حديث بارها

به حكم شرع احمدي رواست اجتناب او
وگرنه بهر ستر رخ چه لازم احتجاب او
حياي او حجاب او عفاف او نقاب او
وگرنه شرم او بدي حجاب آفتاب او

شعاع نور طلعتش شكافتي جدارها

زهي فلك به بندگي ستاده پيش روي تو
بهشت عدن آيتي ز خلق مشكبوي تو
تو عقل عالمي از آن كسي نديده روي تو
نهان ز چشم و در ميان هميشه گفت‌وگوي تو

زبان به شكر رحمتت گشاده شيرخوارها

خصايل جميل تو به دهر هركه بنگرد
وجود كاينات را دگر به هيچ نشمرد
چو ذره آفتاب را به چشم درنياورد
به نعمت وجود تو ز هست و نيست بگذرد

همي ز وجد بشكفد به چهره‌اش بهارها

ز بهر آنكه هر نفس ترا به جان ثنا كنم
براي طول عمر خود به خويشتن دعا كنم
حيات جاودانه را تمني از خدا كنم
كه تا ترا به جان و دل ثنا به عمرها كنم

ز گوهر ثناي خود فرستمت نثارها

چه منتم ز مردمان كه اصل مردمي تويي
چه‌صرفه‌ام ز اين و آن كه صرف آدمي تويي
جهان پر ملال را بهشت خرمي تويي
به جان غم رسيدگان بهار بيغمي تويي

همي فشانده از سمن به‌ مرد و زن نثارها


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد