من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

نوار سياه

۳۲ بازديد

به جاي ساعت
نوار سياهي به مچ دستم بستم ...
زمان براي من متوقف شده ومن
پيمان خود را با هر چه زمان است
 و هر چه مربوط به آن شكستم!

كفرنامه ي من

۳۵ بازديد


خدايا كفر مي‌گويم، پريشانم، پريشانم
چه مي‌خواهي تو از جانم؟ نمي‌دانم، نمي‌دانم
مرا بي آن كه خود خواهم، اسير زندگي كردي
تو مسئولي خداوندا، به اين آغاز و پايانم
من آن بازيچه‌اي هستم كه مي‌رقصم به هر سازت
تو مي‌خندي از آن اول به اين چشمان گريانم
نه در مسجد، نه ميخانه، نه در ديري، نه در كعبه
من آن بيدم كه مي‌لرزم دگر بر مرگ پايانم
خدايي، ناخدايي، هرچه هستي، غافلي يا رب
كه من آن كشتي بشكسته‌اي در كام طوفانم
تويي قادر، تويي مطلق، نسوزان خشك و تر با هم


فرياد... فرياد...

۳۴ بازديد

فرياد از اين دوران تار تيره فرجام
اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر
خون مي فشاند، جاي مي، بر جام ايام
فرياد... فرياد...
از دامن يخ بسته و متروك الوند
تا بيكران ساحل مفلوك كارون
هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق
هر جا كه قلبي زنده مدفون گشته در خون...
هر جا كه آه بي كس آوارگي‌ها...
دل مي‌شكافد در خم پس كوچهٔ مر
در سينهٔ بي صاحب يك طفل محزون...
هر جا كه ديروزش، غم افزا حسرتي تلخ
بر ديدهٔ بد بخت فرداست...
هر جا كه روزش، انعكاسي وحشت انگيز
از شيون تك سرفهٔ خونين شب‌هاست
يا جان انساني به ساز مطرب پول
بازيچه‌اي بر سردي لب دوز لب‌هاست
هر جا كه رنگ زندگي از چهرهٔ عشق
از ترس فرداهاي ناكامي پريده است
يا هستي و ناموس فرزندان زحمت
يا مال مشتي رهزن دامن دريده ست
يا آتش عصيان صدها كينه گيج
در تنگ شب، در خون خاموشي طپيده ست...
در يا به دريا...
صحرا به صحرا، سر به سر،  تا اوج افلاك
آن سان كه من كوبيده‌ام بر فرق اوراق
فرياد عصيان، از تك دل‌ها رميده ست
فرياد... فرياد...
شامم سيه، بامم سيه، دل رفته بر باد...
سرگشته‌ام در عالمي سر گشته بنياد
كاشانه‌ام سر پوش عريان سفرهٔ فقر
گمنامي‌ام تابوت يادي رفته از ياد
در خانه‌ام جز سايهٔ بيگانه، كس نيست...
ديوانه شد، ز بس بيگانه ديدم
بيگانه با خود بس كه خود "ديوانه" ديدم
پروردگارا!
پس مشعل عصيان دهر افروز من كو؟
فرداي ظلمت سوز من كو؟ روز من كو؟
فرياد افلاك افكن ديروز من كو؟
رفتند...؟ مُردند...؟
فرياد... فرياد...
اي زندگي‌ها... اي آرزوها...
اي آرزو گم كرده خيل بينوايان
اي آشنايان
اي آسمان‌ها ابرها دنيا خدايان
عمرم تبه شد، هيچ شد، افسانه شد، واي!
آخر بگوييد
بر هم دريد اين پردهٔ تاريك ابهام
كشكول ناچاري به دست و واژگون پشت
تا كي پي تك دانه‌اي پا بند صد دام؟
تا ستك پي سايه بيگانه بر سر
لب بسته، سرگردان، ز سر سامي به سر سام؟
فرياد... فرياد...
فرياد از اين شام سيه كام سيه فام
فرياد از اين شهر... فرياد از اين دهر
فرياد از اين دوران تار تيره فرجام؟
اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر
خون مي فشاند، جاي مي، بر جام ايام
فرياد... فرياد...
آري بدين سان  تلخ و طوفان زا و مرموز...
هر جا و هر روز...
پيچيده وحشت گستر اين فرياد جانسوز
ليكن شما، تك شاعران پنبه در گوش
بازيگران نيمه شب‌هاي گنه پوش...
محبوب افيون آفريده، تنگ آغوش...
در انعكاس شكوه‌ها، خاموش مُرديد؟
آخر... خداوندان افسون‌هاي مطرود
سرگشتگان وادي دل‌هاي مفقود...
تا كي اسير "خاطرات عشق ديرين"؟
مجنون صدها ليلي وهم آفريده....
فرهاد افسون تيشهٔ افيون ليلي؟
تا كي چنين كوبيده روح و منگ و مفقود
بي قد و بي عار
در خلوت تار خرابات تبهكار
اعصابتان محكوم تخدير موقت
احساس صاحب مرده‌تان بازيچهٔ ياد...
افكارتان سر گشته در تاريكي محض
در حسرت آلوده پستاني هوس باز؟
زيباست گر پستان دلداري كه داريد...
دلدار از دلداده بيزاري كه داريد...
آخر، چه ربطي با هزاران طفل بي شير
يا صد هزاران عصمت آواره دارد؟
اي خاك عالم بر سر آن قلب شاعر...!
آن شاعر قلب...
كاندر بسيط اين جهان بي كرانه....
دل بر خم ابروي دلداري سپارد
شاعر؟ چرا شاعر چه شاعر هرزه گويان
كور است و بيگانه ست با اين ملك و ملت
جاني ست هر كس، كاندرين شام تبهكار
اين تيره قبرستان انسان‌هاي محروم...
با علم بر بدبختي اين ملك بدبخت...
بر پيكر ناكامي اين قوم ناكام
رقصان به افسون مي و مسحور افيون
گيرد ز ياري كام و بر ياري دهد كام
من شاعر عصيان انسان‌هاي عاصي
افسون شكن ناقوس دنياي فسانه
درد كش مي‌خانهٔ آزرده بختان
مطرود درگاه خدايان زمانه...
تا ظلمت افكن صبح فردا زاي فردا
در خدمت اين شكوه‌هاي بيكرانه...
چون آسماني، طايري، ابر آشيانه...
با هر كلام و هر طنين و هر ترانه
دل مي‌زنم، در تنگ شب، صحرا به صحرا....
تا جويم از فرداي انساني نشانه....
فرياد... فرياد...

برو اي دوست... برو

۳۴ بازديد

برو اي دوست... برو
برو اي دختر پالان محبت بر دوش
ديده بر ديدهٔ من، مفكن و نازم مفروش...
من دگر سيرم... سير...
به خدا سيرم از اين عشق دو پهلوي تو پست
تف بر آن دامن پستي كه ترا پروردست
كم بگو، جاه تو كو؟ مال تو كو؟ بردهٔ زر
كهنه رقاصهٔ وحشي صفت، زنگي خر!
گر طلا نيست مرا، تخم طلا... مردم  من
زادهٔ رنجم و پروردهٔ دامان شرف
آتش سينهٔ صدها تن دلسردم من
دل من چون دل تو صحنهٔ دلقك‌ها نيست
ديده‌ام مسخرهٔ خندهٔ چشمك‌ها نيست
دل من مأمن صد شور و بسي فرياد است
ضربانش، جرس قافلهٔ زنده دلان
طپش طبل ستم كوب، ستم كوفتگان
" تِك تِك" ساعت، پايان شب بيداد است
دل من، اي زن بدبخت هوس پرور، پست
شعلهٔ آتش "شيرين" شكن "فرهاد" است
حيف از اين قلب، از اين قبر طرب پرور درد
كه به فرمان تو، تسليم تو جاني كردم
حيف از آن كه با سوز شراري، جانسوز
پايمال هوس هرزه و آني كردم
در عوض با من شوريده، چه كردي؟ نامرد "نا زن "
دل به من دادي؟ نيست؟
صحبت از دل مكن، اين لانهٔ شهوت، دل نيست
دل سپردن اگر اين است كه اين  مشكل نيست
هان بگير، اين دلت از سينه فكنديم بِدَر
ببرش دور ببر
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

مكافات عمل

۳۷ بازديد

يك شبي در راه دوري، گرگ پيري بر زمين افتاد و مرد...
لاشهٔ گنديدهٔ آن گرگ را كفتار خورد
در دل غار كثيفي پير كفتار، زمين مرگ را بوسيد و خفت...
قاصدي اين ماجرا را با كركسان زشت گفت
جسم گند آلود كفتار را كركسان، غارتگران خوردند...
لرزه بر دامان كوه افتاد
سنگ‌ها بر روي هم هموار گشت
كركسان هم جملگي مردند...

روز تولد

۳۵ بازديد


شبي كه او را به گردش برده بودم
ز سر حد جنون مي خورده بودم
ز ترس مرگ من، مُرد و ندانست
كه من از روز تولد مرده بودم


خاطرات گذشته...

۳۳ بازديد

تا بدانند سرنوشتش را
در چه مايه
بر چه پايه بايد نهاد
تصميم گرفت خاطرات گذشته‌اش را بنگارد
و به خدمت سرنوشت سازانش بگمارد...
عجبا ديد كه در كلبهٔ نگون بختش
حتي براي نمونه
يك مداد هم ندارد
از انبار يك تاجر لوازم التحرير
شبانه، يك ميليون مداد به سرقت برد
و تمامي يك ميليون مداد را تراشيد
چرا كه مي‌خواست خاطرات گذشته را
بلاوقفه، بنگارد...
چرا كه نمي‌خواست خاطرات گذشته را
ناتمام، بگذارد...
غرق در درياي پرواز تفكراتي فاقد فرودگاه
با سركشيدن جرعه شرابي از آه
آغاز به نوشتن كرد...
"خاطرات گذشته" اش در يك جمله پايان يافت
و آن جمله اين بود
تمامي عمرم را، تراشيدن مدادها به هدر دادند...
و سرنوشت سازان....
سرنوشت او را
با مايه گرفتن از سرگذشت او
بر پايه "هدر" نهادند...

بد خط

۳۳ بازديد


خدايا چون نوشتي سرنوشتم
كه بخت از من رميد از بس كه زشتم
زبانم لال، اگر خط تو بد بود
تو مي‌گفتي خود من مي‌نوشتم


طبال

۳۵ بازديد


طبال بزن، بزن كه نابود شدم
بر "تار" غروب زندگي "پود" شدم
عمرم همه رفت در كورهٔ مرگ
آتش زده استخوان بي دود شدم


آهنگي در سكوت

۳۳ بازديد

بپيچ اي تازيانه! خرد كن، بشكن ستون استخوانم را
به تاريكي تبه كن، سايهٔ ظلمت
بسوزان ميله‌هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت
فروغ شب فروز ديدگانم را
لگدمال ستم كن، خوار كن، نابود كن
در تيره چال مرگ دهشت‌زا
اميد ناله سوز نغمه خوانم را
به تير آشيان سوز اجانب تار كن، پاشيده كن از هم
پريشان كن، بسوزان، در به در كن آشيانم را
به خون آغشته كن، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك وحشت‌زا
ستم‌كش روح آسيمه، سر افسرده جانم را
به درياي فلاكت غرق كن، آواره كن، ديوانهٔ وحشي
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را با وجود اين همه زجر و شقاوت‌هاي بنيان كن
كه مي‌سوزاند اين‌سان استخوان‌هاي من و هم ميهنانم را
طنين افكن سرود فتح بي چون و چراي كار را
سر مي‌دهم پيگير و بي پروا! و در فرداي انساني
بر اوج قدرت انسان زحمت‌كش
به دست پينه بسته، مي فرازم پرچم پرافتخار آرمانم را