يك ساعت تمام، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
فرياد كشيد: آخر خفه شدم! چرا حرف نميزني؟
گفتم: نشنيدي؟.... برو...
اي آسمان! باور مكن، كاين پيكر محزون منم
من نيستم! من نيستم!
رفت عمر من، از دست من
اين عمر مست و پست من
يك عمر با بخت بدش بگريستم، بگريستم
ليك عمري پاي اندر گلم
باري نپرسيد از دلم
من چيستم؟ من كيستم؟
من زادهٔ شهوت شبي چركينم
در مذهب عشق، كافري بي دينم
آثار شب زفاف كامي است پليد
خوني كه فسرده در دل خونينم
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتي كه فشردمش به آغوشم تنگ
لرزيد دلش، شكست و ناليد كه: آخ...
اي شيشه چه ميكني تو در بستر سنگ؟
شب سياه، همانسان كه مرگ هست
قلب اميد در به در و مات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان، چو باد
آن شب، رميد قلب من، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
در بيكران دور
افتاده بود، ساكت و خاموش، روي گور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
در سايهٔ سكوت رزي، پير و سوگوار
بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
بر سر زدم، گريستم، از دست روزگار
گفتم كهاي تو را به خدا، سايبان پير
با من بگو، بگو كه خفته در اين گور مرگبار؟
كز درد تلخ مرگ وي، اين قلب اشكبار
خود را در اين شب تنها و تار كشت؟
پير خميده پشت
جانم به لب رسيد، بگو قبر كيست اين؟
يك قطره خون چكيد، به دامانم از درخت
چون جرعهاي شراب غم، از ديدگان مست
فرياد بر كشيد: كهاي مرد تيره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بيكران دور
با جوهر سرشك
دستي نوشته بود:
"آرامگاه عشق"
ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن
سرود زندگي سر كن دلم تنگه... دلم تنگه
بخواب، اي دختر نازم به روي سينهٔ بازم
كه همچون سينهٔ سازم همهاش سنگه... همهاش سنگه
نشسته برف بر مويم شكسته صفحهٔ رويم
خدايا! با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا
همهاش ننگه... همهاش رنگه
من اشك سكوت مرده در فريادم
دادي سر و پا شكسته در بيدادم
اينها همه هيچ... اي خداي شب عشق
نام شب عشق را كه برد از يادم؟
گفتم: اي پير جهانديده بگو
از چه تا گشته، بدين سان كمرت
مادرت زاد، به اين صورت زشت؟
يا كه ارثي ست تو را از پدرت؟
ناله سر داد: كه فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم،كه چه سان
كمرم تا شد و تا خورده شكست
هر چه بد ديدم از اين نظم خراب
همه از ديدهٔ قسمت ديدم
فقر و بدبختي خود، در همه حال
با ترازوي فلك سنجيدم
تن من يخ زده در قبر سكوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم يك عمر تباه
واقعيات، به من لج كردند
تا ره چاره بجويم ز زمين
كمرم را به زمين كج كردند
تا روح بشر به چنگ زر، زنداني ست
شاگردي مرگ پيشهاي انساني است
جان از ته دل، طالب مرگ است... دريغ
در هيچ كجا براي مردن جا نيست؟
از بادهٔ نيست سر خوشم، سرخوش و مست
بيزارم و دلشكسته، از هر چه كه هست
من هست به نيست دادم، افسوس كه نيست
در حسرت هست پشت من پاك شكست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد