فرياد... فرياد...

مشاور شركت بيمه پارسيان

فرياد... فرياد...

۳۵ بازديد

فرياد از اين دوران تار تيره فرجام
اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر
خون مي فشاند، جاي مي، بر جام ايام
فرياد... فرياد...
از دامن يخ بسته و متروك الوند
تا بيكران ساحل مفلوك كارون
هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق
هر جا كه قلبي زنده مدفون گشته در خون...
هر جا كه آه بي كس آوارگي‌ها...
دل مي‌شكافد در خم پس كوچهٔ مر
در سينهٔ بي صاحب يك طفل محزون...
هر جا كه ديروزش، غم افزا حسرتي تلخ
بر ديدهٔ بد بخت فرداست...
هر جا كه روزش، انعكاسي وحشت انگيز
از شيون تك سرفهٔ خونين شب‌هاست
يا جان انساني به ساز مطرب پول
بازيچه‌اي بر سردي لب دوز لب‌هاست
هر جا كه رنگ زندگي از چهرهٔ عشق
از ترس فرداهاي ناكامي پريده است
يا هستي و ناموس فرزندان زحمت
يا مال مشتي رهزن دامن دريده ست
يا آتش عصيان صدها كينه گيج
در تنگ شب، در خون خاموشي طپيده ست...
در يا به دريا...
صحرا به صحرا، سر به سر،  تا اوج افلاك
آن سان كه من كوبيده‌ام بر فرق اوراق
فرياد عصيان، از تك دل‌ها رميده ست
فرياد... فرياد...
شامم سيه، بامم سيه، دل رفته بر باد...
سرگشته‌ام در عالمي سر گشته بنياد
كاشانه‌ام سر پوش عريان سفرهٔ فقر
گمنامي‌ام تابوت يادي رفته از ياد
در خانه‌ام جز سايهٔ بيگانه، كس نيست...
ديوانه شد، ز بس بيگانه ديدم
بيگانه با خود بس كه خود "ديوانه" ديدم
پروردگارا!
پس مشعل عصيان دهر افروز من كو؟
فرداي ظلمت سوز من كو؟ روز من كو؟
فرياد افلاك افكن ديروز من كو؟
رفتند...؟ مُردند...؟
فرياد... فرياد...
اي زندگي‌ها... اي آرزوها...
اي آرزو گم كرده خيل بينوايان
اي آشنايان
اي آسمان‌ها ابرها دنيا خدايان
عمرم تبه شد، هيچ شد، افسانه شد، واي!
آخر بگوييد
بر هم دريد اين پردهٔ تاريك ابهام
كشكول ناچاري به دست و واژگون پشت
تا كي پي تك دانه‌اي پا بند صد دام؟
تا ستك پي سايه بيگانه بر سر
لب بسته، سرگردان، ز سر سامي به سر سام؟
فرياد... فرياد...
فرياد از اين شام سيه كام سيه فام
فرياد از اين شهر... فرياد از اين دهر
فرياد از اين دوران تار تيره فرجام؟
اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر
خون مي فشاند، جاي مي، بر جام ايام
فرياد... فرياد...
آري بدين سان  تلخ و طوفان زا و مرموز...
هر جا و هر روز...
پيچيده وحشت گستر اين فرياد جانسوز
ليكن شما، تك شاعران پنبه در گوش
بازيگران نيمه شب‌هاي گنه پوش...
محبوب افيون آفريده، تنگ آغوش...
در انعكاس شكوه‌ها، خاموش مُرديد؟
آخر... خداوندان افسون‌هاي مطرود
سرگشتگان وادي دل‌هاي مفقود...
تا كي اسير "خاطرات عشق ديرين"؟
مجنون صدها ليلي وهم آفريده....
فرهاد افسون تيشهٔ افيون ليلي؟
تا كي چنين كوبيده روح و منگ و مفقود
بي قد و بي عار
در خلوت تار خرابات تبهكار
اعصابتان محكوم تخدير موقت
احساس صاحب مرده‌تان بازيچهٔ ياد...
افكارتان سر گشته در تاريكي محض
در حسرت آلوده پستاني هوس باز؟
زيباست گر پستان دلداري كه داريد...
دلدار از دلداده بيزاري كه داريد...
آخر، چه ربطي با هزاران طفل بي شير
يا صد هزاران عصمت آواره دارد؟
اي خاك عالم بر سر آن قلب شاعر...!
آن شاعر قلب...
كاندر بسيط اين جهان بي كرانه....
دل بر خم ابروي دلداري سپارد
شاعر؟ چرا شاعر چه شاعر هرزه گويان
كور است و بيگانه ست با اين ملك و ملت
جاني ست هر كس، كاندرين شام تبهكار
اين تيره قبرستان انسان‌هاي محروم...
با علم بر بدبختي اين ملك بدبخت...
بر پيكر ناكامي اين قوم ناكام
رقصان به افسون مي و مسحور افيون
گيرد ز ياري كام و بر ياري دهد كام
من شاعر عصيان انسان‌هاي عاصي
افسون شكن ناقوس دنياي فسانه
درد كش مي‌خانهٔ آزرده بختان
مطرود درگاه خدايان زمانه...
تا ظلمت افكن صبح فردا زاي فردا
در خدمت اين شكوه‌هاي بيكرانه...
چون آسماني، طايري، ابر آشيانه...
با هر كلام و هر طنين و هر ترانه
دل مي‌زنم، در تنگ شب، صحرا به صحرا....
تا جويم از فرداي انساني نشانه....
فرياد... فرياد...
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد