من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

افسانه ي من

۳۳ بازديد


گفتم كه بيا كنون كه من مستم، مست
اي دختر شوريده دلِ مست پرست
گفتا كه تو باده خوردي و مست شدي
من مست باده مي‌خواهم، پست


يك شاخهٔ خشك، زار و غمناك شكست
آهسته فرو فتاد و بر خاك نشست
آن شاخهٔ خشك، عشق من بود كه مرد
وان خاك، دلم... كه طرفي از عشق نبست


جز مسخره نيست، عشق تا بوده و هست
با مسخرگي، جهاني انداخته دست
اي كاش كه در دل طبيعت مي‌مرد
اين طفل حرامزاده، از روز الست


صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اينكه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنكه‌گول خوردم صد بار


افسوس كه گشت زير و رو خانهٔ من
مرگ آمد و پر گشود در لانهٔ من
من مردم و زنده هست افسانهٔ عشق
تا زنده نگاه دارد افسانهٔ من


افسانهٔ من تو بودي اي افسانه
جان از كف من ربودي، اي افسانه
صد بار شكار رفتم دل خونين
نشناختمت چه هستي اي افسانه


حدود جواني

۳۲ بازديد

از شمال محدود است، به آينده‌اي كه نيست
به اضافهٔ غم پيري و سايهٔ مخوف ممات
از جنوب به گذشتهٔ پوچي پر از خاطرات تلخ
گاهي اوقات شيرين
مشرق، طلوع آفتاب عشق، صلح با مرگ
شروع جنگ حيات
مغرب، فرسنگ‌ها از حيات دور، آغوش تنگ گور
غروب عشق ديرين
اين چه حدودي ست! آيا شنيده‌اي و ميداني؟
حدود دنياي متزلزلي است موسوم به: جواني

سرشك بخت

۳۴ بازديد


دردا كه سرشك بخت شوريدهٔ من
چون حسرت عشق، مرده بر ديدهٔ من
اشكم همه من! اشك تو چون پاك كنم
اي بخت ز قعر قبر دزديدهٔ من


سكوت

۳۲ بازديد


گفتم كه سكوت...! از چه رو لالي و كور؟
فرياد بكش،‌كه زندگي رفت به گور
گفتا كه خموش! تا كه زنداني زور
بهتر شنود، نداي تاريخ ز دور
بستم ز سخن لب و فرا دادم گوش
ديدم كه ز بيكران،‌ دردي خاموش
فرياد زمان،‌ رميده در قلب سروش
كاي ژنده بتن،‌ مردن كاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بي مسلك پست
در دامن اين تيره شب مرده پرست
با فقر سياه... طفل سرمايهٔ مست
قلب نفس بي كستان، كشت... شكست
دل زنده كنيد تا بميرد ناكام
اين نظم سياه و فقر در ظلمت شام
بر سر نكشد، خزيده از بام به بام
خون دل پابرهنگان، جام به جام
نابود كنيد، ياس را در دل خويش
كاين ظلمت دردگستر، زار پريش
محكوم به مرگ جاوداني است... بلي
شب خاك به سر زند، چو روز آيد پيش


نه... من ديگر نمي‌خندم

۳۳ بازديد

نه من ديگر به روي ناكسان هرگز نمي‌خندم
دگر پيمان عشق جاوداني
با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي‌بندم
شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و ناداني
به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
گرد ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي‌باريد
شما،‌كاندر چمنزار بدون آب اين دوران توفاني
به فرمان خدايان طلا،‌ تخم فساد و يأس مي‌كاريد؟
شما، رقاصه‌هاي بي سر و بي پا
كه با ساز هوس پرداز و افسون ساز بيگانه
چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
به بام كلبهٔ فقر و به روي لاشهٔ صد پارهٔ زحمت
سحر تا شام مي‌رقصيد
قسم بر آتش عصيان ايماني
كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
كه من هرگز، به روي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي‌خندم
پاي مي‌كوبيد و مي‌رقصيد
ليكن من... به چشم خويش مي‌بينم كه مي‌لرزيد
مي‌بينم كه مي‌لرزيد و مي‌ترسيد
از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
خبرها دارد از فرداي شورانگيز انساني
و من... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
كنون خاموش،‌ در بندم
ولي هرگز به روي چون شما غارتگران فكر انساني نمي‌خندم

درد

۳۲ بازديد

من اگر ديوانه ام
با زندگي بيگانه‌ام
مستم اگر يا گيج و سرگردان و مدهوشم
اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فرياد منطق هيچ تأثيري ندارد
در دل تاريك و گنگ و لال و صاحب مردهٔ گوشم
به مرگ مادرم: مُردم
شما اي مردم عادي
كه من احساس انساني خود را
بر سرشك سادهٔ رنج فلاكت بارتان
بي شبهه مديونم
ميان موج وحشتناكي از بيداد اين دنيا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم

شراب آب

۳۲ بازديد


گفتم: كه چيست فرق ميان شراب و آب؟
كاين يك كند خنك دل و آن يك كند كباب
گفتا: كه آب خندهٔ عشق است در سرشك
ليكن شراب نقش سرشك است در سراب


احتياج

۳۲ بازديد


گفتم: بگو به من، اي فاحشه! كه داد به باد؟
شرافت و غرور تو را؟ ناله از دلش سر داد
كاي احتياج، زادهٔ زر، مادر فساد
لعنت به روح مادر معروفهٔ تو باد


خدا

۳۲ بازديد


يك روز كه مرده بودم اندر خود زيست
گفتم به خدا، كه اين خدا، در خود كيست؟
گفتا كه در آن خودي كه سرمايهٔ هست
در سنگر عشق، جويد اندر خود نيست


زندگينامه شهريار

۳۳ بازديد

"براي جستجو در اشعار شهريار كليك كنيد"

شهريار

سيد محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار، شاعر پارسي‌گوي آذري‌زبان، در سال ۱۲۸۵ هجري شمسي در روستاي خشكناب در بخش قره‌چمن آذربايجان متولد شد. او تحصيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تبريز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشكده طب شد. سرگذشت عشق آتشين وناكام او كه به ترك تحصيل وي از رشته پزشكي در سال آخر منجر شد، مسير زندگي او را عوض كرد و تحولات دروني او را به اوج معنوي ويژه‌اي كشانيد و به اشعارش شور و حالي ديگر بخشيد. وي سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگي شاعرانه پربار در ۲۷ شهريور ماه ۱۳۶۷ هجري شمسي درگذشت و بنا به وصيت خود در مقبرة الشعراي تبريز به خاك سپرده شد.

  غزليات ( 160 غزل )

  اشعار تركي ( توركون ديلي - خان ننه )

  منظومه حيدر بابا ( به همراه ترجمه فارسي )