پرسيدم از سرشك، كه "سرچشمه"ات كجاست؟
ناليد و گفت: "سر" ز كجا "چشمه" از كجاست؟
لبخند لب نديدهٔ قلبم كه پيش عشق
هر وقت دم ز خنده زدم، گفت: نابجاست
به آغوشم فشردم! گفت مُردم
چه لذتها كه از آغوش تو بُردم!
شبي ديگر در آغوش دگر بود
خدايا كاش كمتر ميفشردم
همره باد از نشيب و از فراز كوهساران
از سكوت شاخههاي سرفراز بيشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمين، از آسمان، از ابر و مه، از باد و باران
از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران
ميخراشد قلب صاحب مردهاي را سوز سازي
ساز نه، دردي، فغاني، نالهاي، اشك نيازي
مرغ حيران گشتهاي در دامن شب ميزند پر
ميزند پر بر در و ديوار ظلمت ميزند سر
ناله ميپيچد به دامان سكوت مرگ گستر
اين منم! فرزند مسلول تو... مادر، باز كن در
باز كن در باز كن... تا بينمت يك بار ديگر
چرخ گردون ز آسمان كوبيده اين سان بر زمينم
آسمان قبر هزاران ناله، كنده بر جبينم
تار غم گسترده پرده روي چشم نازنينم
خون شده از بس كه ماليدم به ديده آستينم
كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم
اشك من در وادي آوارگان، آواره گشته
درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته
سينهام از دست اين تك سرفهها صد پاره گشته
بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم
باز كن! مادر، ببين از بادهٔ خون مستم آخر
خشك شد، يخ بست، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر اي مادر، زماني من جواني شاد بودم
سر به سر دنيا اگر غم بود، من فرياد بودم
هر چه دل ميخواست، در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مه رويان و من صياد بودم
بهر صدها دختر شيرين صفت، فرهاد بودم
درد سينه آتشم زد، اشك تر شد پيكر من
لاله گون شد سر به سر، از خون سينه بستر من
خاك گور زندگي شد، در به در خاكستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
وه! چه داني سل چه ها كرده است با من؟ من چه گويم
هم نفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
نالهاي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم
از آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم
غير طعن و لعن مردم نيست اي مادر نصيبم
زيورم، پشت خميده، گونههاي گود، زيبم
نالهٔ محزون حبيبم، لختههاي خون طبيبم
كشته شد، تاريك شد، نابود شد، روز جوانم
ناله شد،افسوس شد، فرياد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم
خواهي ار جويا شوي از اين دل غمديده ي من
بين چه سان خون ميچكد از دامنش بر ديدهٔ من
وه! زبانم لال، اين خون دل افسرده حالم
گر كه شير توست، مادر... بي گناهم، كن حلالم
آسمان! اي آسمان... مشكن چنين بال و پرم را
بال و پر ديگر چرا؟ ويران كه كردي پيكرم را
بس كه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را
باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
سر به بالينش نهم، گويم كلام آخرم را
گويمش مادر چه سنگين بود اين باري كه بردم
خون چرا قي ميكنم، مادر؟ مگر خون كه خوردم
سرفهها، تك سرفهها! قلبم تبه شد، مرد. مُردم
بس كنين آخر، خدا را! جان من بر لب رسيده
آفتاب عمر رفته... روز رفته، شب رسيده
زير آن سنگ سيه گسترده مادر، رختخوابم
سرفهها محض خدا خاموش، ميخواهم بخوابم
عشقها! اي خاطرات...اي آرزوهاي جواني!
اشكها، فريادها، اي نغمههاي زندگاني
سوزها... افسانهها... اي نالههاي آسماني
دستتان را مي فشارم با دو دست استخواني
آخر... امشب رهسپارم، سوي خواب جاوداني
هر چه كردم يا نكردم، هر چه بودم در گذشته
گرچه پود از تار دل، تار دل از پودم گسسته
عذر ميخواهم كنون و با تني در هم شكسته
ميخزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم
تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من
تا نبيند بي كفن، فرزند خود را مادر من
پرسه ميزد سر گران بر ديدگان تار،خوابش
تا سحر ناليد و خون قي كرد، توي رختخوابش
تشنه لب فرياد زد، شايد كسي گويد جوابش
قايقي از استخوان، خون دل شوريده آبش
ساحل مرگ سيه، منزلگه عهد شبابش
بسترش درياي خوني، خفته موج و ته نشسته
دستهايش چون دو پاروي مج و در هم شكسته
پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته
ميخورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل
تا رساند لاشهٔ مسلول بي كس را به منزل
آخرين فرياد او از دامن دل ميكشد پر
اين منم، فرزند مسلول تو، مادر، باز كن در
باز كن، از پا فتادم... آخ... مادر
م... ا...د...ر
يك بحر سرشك بودم و عمري سوز
افسرده و پير ميشدم روز به روز
با خيل گرسنگان چو همرزم شدم
سوزم همه ساز گشت و شامم همه روز
الا، اي رهگذر! منگر چنين بيگانه بر گورم
چه ميخواهي؟ چه ميجويي، در اين كاشانهٔ عورم؟
چه سان گويم؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نميداني! چه ميداني، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشهٔ فقر است و من زنداني زورم
كجا ميخواستم مردن!؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان، به سوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاك، پوسيدم
ز بس كه با لب محنت، زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه ميپرسي كه چون مردم؟ چه سان پاشيده شد جانم؟
چرا بيهوده اين افسانههاي كهنه بر خوانم؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده، آبم كرد و خاك مردهها، نانم
همان دهري كه بايستي به سندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و ميگفتم: انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستي
كنون... اي رهگذر! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه: بر قبرم، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود، از عالم هستي
نه غمخواري، نه دلداري، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينهٔ زحمت، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچهٔ پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شبهاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمهٔ عصيان، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي
هشت سال پيش از اين بود
كه از اعماق تيرگي
از تيرگي اعماق و نظامي كه ميرفت
تا بخوابد خاموش، و بميرد آرام
نالهها برخاست
از اعماق تيرگي
آنجا كه خون انسانها، پشتوانهٔ طلاست
وز جمجمهٔ سر آنها منارهها برپاست
نالهها برخاست
مطلب ساده بود
سرمايه، خون ميخواست
مپرسيد چرا، گوش كنيد مردم
علتش اين بود... علتش اين است
و اين نه تنها مربوط به هند و چين است
بلكه از خانههاي بي نام، تا سفرههاي بي شام
از شكستگي سر چوبهٔ دار خون آلود، تا كنج زندان
از ديروز مرده، تا امروز خونين
تا فرداي خندان
از آسياي رميده، تا آفريقاي اسير
حلقه به حلقه، شعله به شعله، قطعه به قطعه
زنجير به زنجير
بر پا ميشود توفان زندگي
توفان زندگي، كينه ور و خشمگين
بر پا ميشود
پاره ميكند، زنجير بندگي
تا انسان ستمكش، بشكند
بشكافد از هم، سينهٔ تابوت
خراب كند يكسره، دنياي كهن را، بر سر قبرستان
قبرستان فقر، قبرستان پول
و بندگي استعمار، بيش از اين ديگر
نكند قبول! نكند قبول
ميلرزد آسمان... ميترسد آسمان
و زمان... زمان و قلب زمان
و تپش قلب خون آلودهٔ زمان، تند تر ميشود، تند تر دم به دم
و روز آزادي انسان ستمكش
نزديكتر ميشود قدم به قدم
گل سرخي به او دادم، گل زردي به من داد
براي يك لحظه ي ناتمام، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسيدم: مگر از من متنفري؟
گفت: نه باور كن،نه! ولي چون تو را واقعا دوست دارم
نميخواهم پس از آنكه كام از من گرفتي، براي پيدا كردن گل زرد
زحمتي به خود هموار كني
آمد، به طعنه كرد سلامي و گفت: مُرد
گفتم: كه؟ گفت: آنكه دلت را به من سپرد
وآنگه گشود سينه و ديدم كه اشك عجز
تابوت عشق من، به كف نور ميسپرد
گفتم كه اي غزال! چرا ناز ميكني؟
هر دم نواي مختلفي ساز ميكني؟
گفتا: به درب خانهات ار كس نكوفت مشت
روي سكوت محض تو در باز ميكني؟
از بس كف دست بر جبين كوبيدم
تا بگذرد از سرم، پريشاني من
نقش كف دست! محو شد، ريخت به هم
شد چين و شكن، به روي پيشاني من
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد