دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۳ بازديد
من چرا اين همه مي انديشم:
به زميني كه چُنان من دارد، دور خود مي چرخد
و به خاموشي هر بيشه كه از غرش شيران خالي است.
آه ... آيا تو چو من مي بيني؛
كه چگونه سيلي، بفرو ريختن هر ديوار
و بويراني پل هاي بزرگ شهرم
روز و شب مي كوشد؟
آه... آيا تو چو من
مي بيني؟
خاركن هايي كه راه آبادي خود را گم كردند
زير لب مي گويند:
اي عطش
بي ترديد،
نيست يك چشمه در اين صحرا؛ نيست.
مي كنم با همهٔ ذرات وجودم احساس
كه هزاران شلاق
مي نوازد تن عريان اسيراني را
كز سرِكوچهٔ ما، مويه كنان مي گذرند.
اي بشارت!
اكنون
لحظهٔ آمدن ناجي ما آيا نيست؟
من نجات خود را،
در نجات همه مرغان قفس مي بينم.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد