شعر بي نام...

مشاور شركت بيمه پارسيان

شعر بي نام...

۳۷ بازديد

در افق، كه غرق تيرگي است
يك ستاره پر گشود.
يك پرنده خواند.
 
مي توان شنيد:
در سكوت شب، صداي آب را.
لاله هاي آتش شتاب را
در ميان جاده
يك سوار
ريخت.
 
من كه روي تپه اي نشسته ام
من كه دلشكسته ام
 با ستاره حرف مي زنم
با پرنده اي كه خواند
با نسيم شب
كه ناگهان مرا درود گفت.
 
زندگي براي من شكنجه بود.
من شكنجه مي شدم.
در تمام عمر خود، كه پشت سر، گذاشتم.
زير تازيانه ها، منم كه كينه را شناختم،
زير تازيانه ها، منم كه خشم را.
 
خشم من اگر نبود
يا اگر كه كينه در دلم نبود،
من براي زندگي
بهانه اي نداشتم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد