قصيده شماره ۳۰ - تجديد مطلع

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳۰ - تجديد مطلع

۳۶ بازديد


شبي به دايتش از روزگار هجر به تر
نهايتش چو زمان وصال فيض اثر
شبي در اول دي شام تيره‌تر ز عشا
ولي در آخر او صبح پيشتر ز سحر
شبي عيان شده از جيب او ره ظلمات
ولي زلال بقا زير دامنش مضمر
شبي چو غره ماه محرم اول او
ولي ز سلخ مه روزهٔ آخرش خوش‌تر
شبي مشوش و ژوليده موي چون عاشق
ولي به چشم خرد سيم ساق چون دلبر
شبي جواهر فيضش ز افسر افتاده
ولي رسيده به زانويش از زمين گوهر
شبي ز آهن زنگار بسته مغفروار
ولي به پاي تحمل كشيده موزهٔ زر
ز شام تا به دو پاس تمام آن شب بود
مرا صحيفهٔ حالات خويش مد نظر
زمان زمان به سرم از وساوس بشري
سپاه غم به صد آشوب مي‌كشيد حشر
گهي ز وسوسه بي كسي و تنهائي
چو غنچه دست من تنگ دل گريبان در
گهي ز كيد اعادي دلم در انديشه
كه منزوي شده بر روي خلق بندد در
گهي ز فوت برادر غمي برابر كوه
دل مرا ز تسلط نموده زير و زبر
گهي ستاده مجسم به پيش ديده و دل
پسر برادرم آن كودك نديده پدر
كه در ولايت هند از عداوت گردون
فتاده طفل و يتيم و غريب و بي‌مادر
گذشت برخي از آن شب برين نمط حاصل
كه دل فكار و جگر ريش بود جان مضطر
چو بعد از آن سپه خواب براساس حواس
گشود دست و تنم را فكند در بستر
گذشت اول آن خواب اگرچه در غفلت
ولي در آخر آن فيض بود بي‌حد و مر
چه ديد ديدهٔ دل‌افروز عالمي كه در آن
گوهر به جاي حجر بود و در به جاي مدر
ز مشرقش كه نجوم بروج دولت را
ز عين نور صفا بود مطلع و مظهر
ستاره‌اي بدرخشيد كز اشعهٔ آن
فروغ بخش شد اين كهنه تودهٔ اغبر
سهيلي از افق فيض شد بلند كزان
عقيق رنگ شد اين كهنه گنبد اخضر
غرض كه پادشهي بر سرير عزت و جاه
به من نمود جمالي ز آفتاب انور
من گدا متفكر كه اين كدام شه است
كه آفتاب صفت سوده بر سپهر افسر
ز غيب هاتفي آواز داد كه اي غافل
برآوردندهٔ حاجات توست اين سرور
پناه ملك و ملل شاه و شاهزادهٔ هند
كه خاك روب در اوست خسرو خاور
فلك سرير و عطارد دبير و مهر ضمير
ستارهٔ لشگر و كيوان غلام و مه چاكر
نظام بخش خواقين دين نظام‌الملك
كمين بارگه كبريا شه اكبر
نطاق بند خواقين گره گشاي ملوك
خدايگان سلاطين جسم جهان داور
بلند رتبه سوراي كه رخش سركش او
نهد ز كاسهٔ سم بر سر فلك مغفر
هژبر حملهٔ دليري كه شير چرخ پلنگ
چنان هراسد ازو كز درندهٔ شير نفر
مصاف بيشه نهنگي كه زورق گردون
ز پيش او گذرانند حاملان به حذر
ز جا بجنبد اگر تند باد صولت او
ز هيبتش گسلد كشتي زمين لنگر
گهي ز دغدغهٔ ناقه كش بر افتد نام
چو فاق تير مرا كام پر ز خون جگر
گر استعانه كند ماه ازو به وقت خسوف
زمين ز دغدغه از جا رود به اين همه فر
و گر مدد طلبد مهر ازو محل كسوف
ز جوز هر جهد از سهم وي چو سر قمر
چو خلق او ره آزار را كنند مسدود
گشايد از بن دندان مار جوي شكر
ز گرمي غضبش سنگ ريزه در ته آب
ز تاب واهمه يابد حرارت اخگر
مهي بتافت كه از پرتو تجلي آن
فرود ديدهٔ ايام را جلاي ديگر
سپهر مرتبهٔ شاها به رب ارض و سما
به شاه غايب و حاضر خداي جن و بشر
به شاه تخت رسالت محمد عربي
حريف غالب چندين هزار پيغمبر
به جوشن تن خيرالبشر علي ولي
حصار قلعهٔ دين فاتح در خيبر
كه نور چشم من آن كودك يتيم غريب
كه دامن دكن از آب چشم او شده تر
به لطف سوي منش كن روانكه باقي عمر
مرا به بوي برادر چه جان بود در بر
اميد ديگرم اينست و نااميد نيم
كه تا جهان بودي خسرو جهان پرور
به اهل بيت محمد كه ذيل طاهرشان
بود ز پردهٔ چشم فرشتگان اطهر
به آب چشم يتيمان كربلا كه بود
بر او درخت شفاعت از آن خجسته ثمر
به دفتر كرامت نام اين گدا بنگار
به حال محتشم اي شاه محتشم بنگر
چنان به كام تو باشد كه گر اراده كني
سفال زر شود و خاك مشك و خار گوهر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد